چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

مسعود یزدانی

بازدید: 3,810

armeaghrabe2

 

من فکر می کنم که تهش کم می آورم

با چند تا تعجب و با چند تا سوال

جنگی که جز مزاحمتش هیچ چیز نیست

دعوای گربه هاست سر سطل آشغال

 

حس می کنم بس است همین چند سال شوم

صبرم به لب رسیده و باید تمام کرد

کاری به هیچ چیز ندارم ولی دلت

من را که خوب مضحکه ی خاص و عام کرد

 

یک مشت پای چشم چپ من بکوب و بعد

با دست چپ شماره ی یک مرد را بگیر

بفروش که تمام شوم هر چه زود تر

از زندگیت استرس و درد را بگیر

 

اینطور زل نزن که همینطور بی حسم

این را نبین که در بغلت گریه می کنم

هر چیز خواستی به من لعنتی بگو

گریه نکن فقط… که فقط گریه می کنم…

 

مردابی از چه چیز تنم را گرفته است

مردابی از چه چیز به هم ریخت تخت را؟

امروز روز سخت ترین حرف هام بود

ای کاش مرده بودم و این روز سخت را…

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>