جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

معشوقه ی مایاکوفسکی

بازدید: 2,382

سولمازاسدی(۱)              سولماز اسدی

۰می رسم خانه. کیفم را پرت می کنم روی زمین. دو زانو وسط هال می نشینم و گریه می کنم. نمی دانم چرا؟ به خودم که می آیم می بینم ولادیمیر در تاریکی روی کاناپه ی نزدیک آشپزخانه لمیده است. چراغ را که روشن می کنم، دستش را جلوی چشم هاش می گیرد.

می پرسم:« چرا تو تاریکی نشستی؟»

« همه ی ما تو تاریکی هستیم. چرا گریه می کردی؟»

« نمی دونم. شام می خوری؟»

« بیف استراگانوف! »

« غذا پختن برای تو سخته، فقط غذای روسی می خوری.»

« ولی به هر حال دوستم داری. حتی اگه غذای مردم اسکاندیناوی رو هم بخوام، می پزی! »

ولادیمیر مایاکوفسکی، چند وقتی ست که با من زندگی می کند. معشوقه ی قبلی ام یک هنرپیشه ی نسبتا گمنام ایرلندی بود. مدت زیادی با هم بودیم. خیلی دوستش داشتم، اما از آن جا که تیپش دختر کش بود و درک ادبی نداشت، به هم زدیم. شاید هم او بود که ولم کرد.

مایا کوفسکی را شبی بارانی که از کار بر می گشتم دیدم. در بساط پیرمردی که گوشه ی خیابان را قرق کرده بود، کتابش چشمم را گرفت. روی جلد عکس خودش بود. اخم کرده و جدی با موهایی لخت که روی پیشانی ریخته بود. بینی و چانه ی محکمی داشت و زیر چشمی نگاهم می کرد. کتاب را کمی ورق زدم و شعر ابر شلوار پوش را تا نیمه خواندم. زود با هم رفیق شدیم. لحن لطیف اشعار و ذوق عاشقانه اش جلبم کرد.

حالا هر روز صبح می گوید:« بمون خونه. کتاب می خونیم و سیگار می کشیم.»

من وسوسه می شوم اما گوش نمی دهم.

می گوید:« شغلت خیلی احمقانه است. چرا یه کار مهم انجام نمی دی؟»

و من ته دلم می گویم:« نمی دونم ویلی!»

من حسابدارم. نه یک حسابدار فوق العاده و کار می کنم نه در یک شرکت بزرگ. اتاق من کوچک و بی پنجره است، با بدهکار ها وبستانکار هایی که هیچ وقت حسابشان با خودشان هم صاف نمی شود.  با دنیایی از عدد و رقم و جدول و هزینه و صورت حساب. می خواستم  یک نویسنده یا شاعر باشم، اما پدرم همیشه می گفت:« دنبال نون باش بچه!»

و از من همین در آمد که نرخ استهلاک  میز و صندلی های فکسنی شرکت راه گشا را حساب کنم. راه گشا راه چاه فاضلاب مردم را باز می کند. من هم تمام روز به ساعت نگاه می کنم و روی صندلی درب و داغان شرکت خودم را کش می دهم. گاهی هم دزدکی کتاب شعر یا نمایشنامه ای تکراری می خوانم. آخر وقت خمیازه کشان و سلانه سلانه دفتر و دستکم را از روی میز فلزی لقلقو جمع می کنم و به خانه بر می گردم.

« ویلی خوش به حالت که مجبور نیستی کار کنی!»

خسته روی تختم ولو شده ام و آه می کشم.

اول قرچ قروچ کاناپه را می شنوم و بعد صدای پاش را که دنبالم توی اتاق می آید:« به چی فکر می کنی خوشگله؟»

«به خاطراتم.»

«پس شام من چی می شه؟ اصلا مگه تو خاطره هم داری؟»

بالش را بر می دارم و روی سرم فشار می دهم:« چرا راحتم نمی ذاری؟ اصلا تو خونه ی من چی کار داری؟»

با لحن شمرده و از سر حوصله می گوید:« بذار یه نصیحتی بهت بکنم. تو زندگی هر کاری می خوای بکن، ولی با خودت صادق باش. به خودت یکی لا اقل دروغ نگو دختر. اگرهم گفتی، یه جوری نشه که خودت باور کنی.»

حرفی نمی زنم. نمی دانم هنوز بالای سرم ایستاده یا نه، که می گوید:«راستی امروز گوشیتو جا گذاشته بودی، اون پسره زنگ زد.»

بلند می شوم و روی تخت می نشینم. چشم هام از فشار بالش تار می بیند:« کدوم پسره؟»

« خودتو به اون راه نزن! همونی که دیشب وقتی فکر کردی خوابیدم یواشکی بهش اس ام اس می دادی. همون که دو روز پیش باهاش آشنا شدی.»

« از کجا می دونی به اون اس ام اس  می دادم؟»

« نصفه شب. یواشکی. با اون لبخند احمقانه! نترس حسودی نمی کنم خوشگله.»

« چی کار داشت؟»

« من که تلفن های تو رو جواب نمی دم. اما شاید می خواسته باهات قرار بذاره.»

ته دلم خوشحال می شوم. اما جلوی او بروز نمی دهم. شام می خوریم و بعد می نشینیم به کتاب خواندن. دوباره بهانه می گیرد:« کاش یه پیک تکیلا تو خونت پیدا می شد. آخه توچه جوری زندگیو تحمل می کنی؟»

« به سختی.»

برای پسر پیامک می فرستم. در راه برگشت به خانه آشنا شده بودیم. منتظر اتوبوس بودم. آمد و کنار من در ایستگاه نشست. لاغر بود و عینکی. به ظاهرش می خورد یا دانشجو باشد یا الاف. موهای پریشان پف داری داشت و سیگار می کشید. به من هم تعارف کرد. گرفتم.

« چه طور می دونستی سیگار می کشم؟»

« نمی دونستم. حس کردم بهش احتیاج داری. احتیاج داشتی؟»

حرفی نزدم. اتوبوس که رسید. بلند شدیم. شلوار جین گشادش به پاهای لاغر و کج و معوجش زار می زد. لبخند زد و با مکث گفت:« می خوای شمارمو داشته باشی؟»

صفحه ی گوشی ام روشن می شود. نوشته:« می خواستم فردا ببینمت.»

دوباره شلوار گشادش را به یاد می آورم و تایپ می کنم:« اوکی.»

بعد دراز می کشم و در تاریکی به سقف اتاق خیره می شوم. ویلی باز سیگار آتش زده. نقطه ی سرخی ست در تاریکی محض.

می گوید:« چه طوری می خوای تحملش کنی؟»

« کیو؟»

« این شازده رو! آخه تو فقط با نابغه هایی مثل من می پری خوشگله.»

حوصله ی بحث های تند و تیزش را ندارم. سمت دیوار می چرخم و زود خوابم می برد.

فردا اولین چیزی که به یاد می آورم، قرارم است. لبخندی می زنم و از رختخواب بیرون می آیم. جمعه است. پیچ رادیو را به هوای آهنگی دلچسب می چرخانم و روی موج اف ام بالا و پایین می روم. ویلی روی تخت لم داده و با پوزخند من را نگاه می کند. سمت میز آرایشم می روم. میز آرایش که نه رادیاتور اتاق که با تکه ای شیشه، تبدیل به میزی موقتی شده برای تابستان ها. وقت هایی که این طور نگاهم می کند، حرصم می گیرد. دست آخر هم طاقت نمی آورد و می گوید:« نگاش کن.»

« که چی؟ به تو چه؟ اصلا دلم می خواد.»

« من که چیزی نگفتم. فقط خیلی خنده دار شدی.»

پیامک می آید:« ماشین نوک مدادی. ساعت یازده. نزدیک کافه ی دم ایستگاه.»

« وای ویلی یارو ماشین داره. بهش نمی اومد، آخه خیلی داغون بود.»

« واقعاً چه جور آدمیه؟ یه روشن فکر پولدار؟ یه بی پول احمق؟ یه مایه دار سرخوش؟»

« خفه شو!»

« برات مهم نیست نه؟ چی برات مهمه واقعا!؟ نگران نباش. شاید یه ماشین قراضه داشته باشه. اون وقت به هم می آین. ازدواج می کنین و یه عالم عقب افتاده ی عینکی براش به دنیا می آری.»

« آخ. بس کن خواهش می کنم.»

« اما اگه پولدار بود و با یه ماشین مدل بالا اومد چی؟ اون وقت خیلی هول می کنی نه؟ شاید هم بهش بگی فکر نمی کنم به درد هم بخوریم. من یه حسابدار شاعر و خیالاتی مثل خودم می خوام.»

با خشم جعبه ی بیگودی هایی که از مادرم به خواهرم و از خواهرم به من  رسیده را از کشو در می آورم و به برق می زنم .

« آره سعی کن بیشتر به خودت برسی. ترس برت داشته نه؟ از چیزای بزرگ می ترسی؟»

ویلی هرچه می خواهد می گوید و نمی توانم خفه اش کنم. به خودم قول می دهم  وقتی به خانه برگشتم، فی الفور بیرونش کنم.

نزدیک های ساعت یازده خودم را در آینه می بینم. بدک نشده ام. بگویی نگویی خوشگلم. شبیه حسابدار های محتاط یا خیالاتی های وحشت زده نیستم. نه! کفش های پاشنه بلندم را می پوشم. در آپارتمان را قفل می کنم و از پله ها به سرعت پایین می آیم.توی سکوت ساختمان تقی تقی به راه انداخته ام که نگو. وسط راه پله تعادلم از دست می رود. پام می پیچد و زمین می خورم. زانوم تیر می کشد و کفشم با پاشنه ی شکسته یک پله پایین تر افتاده است. لب هام می لرزد و گریه ام می گیرد. دوباره بر می گردم بالا. این بار لنگ لنگان و آهسته. در خانه را که باز می کنم، می بینم ولادیمیر منتظرم است.

« می دونستم بر می گردی خوشگله!»

«می خوام بمونم و برات غذای روسی بپزم. تمام شب رو سیگار می کشیم و کتاب می خونیم. فقط کاش یه بطر تکیلا هم داشتیم. نه ویلی، نه! خیالت راحت. فردا هم سر کار نمی رم.»

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>