چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

مقابل قانون

بازدید: 4,019

kafka     فرانس کافکا           ترجمه : طاهره دولت پور لاکه

 

جلوی قانون نگهبانی می ایستد. مردی روستایی نزد این نگهبان می آید و می خواهد به قانون وارد شود. اما نگهبان می گوید که فعلا نمی تواند به او اجازه ی ورود دهد. مرد در این مورد فکر می کند و بعد می پرسد که می تواند بعدا وارد شود یا نه. نگهبان می گوید:” امکان دارد اما نه الان.” در این لحظه در منتهی به قانون مثل همیشه باز است. نگهبان کنار می رود پس مرد خم می شود تا از طریق دروازه داخل را ببیند.

وقتی که نگهبان متوجه می شود می خندد و می گوید :” اگر خیلی تو را وسوسه می کند علی رغم ممانعت من امتحان کن. اما توجه کن که من قوی هستم و فقط پایین مرتبه ترین نگهبانم. اما از اتاقی به اتاقی دیگر نگهبانان ایستاده اند. یکی قوی تر از دیگری. من نمی توانم در برابر حتی یک نگاه سومین نگهبان تاب بیاورم.”

مرد روستایی انتظار چنین سختی هایی را نداشت. او فکر می کند که قانون باید همیشه برای همه در دسترس باشد. اما حالا که با دقت بیشتری به نگهبان با پالتوی خز و دماغ بزرگ و نوک تیزش و ریش تارتار بلند و باریکش نگاه می کند به این نتیجه می رسد که بهتر است منتظر بماند تا اجازه بگیرد که وارد شود. نگهبان چهار پایه ای به او می دهد و اجازه می دهد که در گوشه ای جلوی دروازه بنشیند. او روزها و سال ها همان جا می نشیند. به هر دری می زند تا اجازه داده شود که وارد شود. با درخواست هایش نگهبان را خسته می کند. نگهبان اغلب از او سوال هایی می پرسد. در مورد سرزمینش و خیلی چیزهای دیگر می پرسد. اما آن ها مثل سوالاتی که انسان های بزرگ می پرسند بی طرفانه است و همیشه در آخر یک بار دیگر به او می گوید که هنوز نمی تواند به او اجازه ی ورود دهد. مرد روستایی که خودش را با چیزهای زیادی برای این سفر مجهز کرده بود همه چیز را بدون توجه به ارزشش استفاده می کند تا بر نگهبان غلبه کند. نگهبان همه چیز را می گیرد اما هم چنان که چنین کاری می کند می گوید من این را می گیرم فقط برای این که فکر نکنی که موفق به هیچ کاری نشده ای. در طول سالیان مرد تقریبا به طور پیوسته نگهبان را می بیند. او نگهبانان دیگر را فراموش می کند و به نظر می رسد که این یک نفر تنها مانع ورود او به قانون است. سال های اول بدون فکر و با صدای بلند شرایط بد را لعنت می کند اما وقتی پیرتر می شود هنوز هم زیر لب من من می کند. او مثل بچه ها می شود. با بررسی نگهبان در طول این سالیان او کک های داخل خز یقه اش را هم می شناخت. او حتی از کک ها می خواهد تا دروازه بان را راضی کنند. در نهایت بینایی او ضعیف می شود و او نمی داند که آیا اشیای اطرافش واقعا تیره هستند یا فقط چشمانش او را فریب می دهند. اما او در تاریکی نوری روشن می بیند که از دروازه ی قانون بیرون می آید. حالااو فرصت دیگری برای زندگی ندارد. قبل از مرگش تمام تجربه های کل زندگی اش را در یک سوال که تا به حال از نگهبان نپرسیده بود جمع می کند. او برایش دست تکان می دهد چون دیگر نمی تواند بدن در حال سفت شدنش را بلند کند. نگهبان مجبور است به سمت او به پایین خم شود. چون تغییرات زیادی همه چیز را به ضرر مرد روستایی تغییر داده است نگهبان می پرسد :” باز چه چیزی می خواهی بدانی؟” مرد می گوید :” تو سیری ناپذیری. همه به دنبال قانون هستند. پس چطور است که در این همه سال هیچ کس به جز من درخواست ورود نکرده است؟”

نگهبان می بیند که مرد در حال مردن است و برای این که صدایش به گوش های سنگین او برسد سرش داد می زند :” این جا هیچ کس دیگری نمی تواند وارد شود. چون این دروازه برای تو مشخص شده بود. من الان می خواهم آن را ببندم.”

———————————————————————————————————————————————————————————————————–

Before the law

By Franz Kafka

Before the law sits a gatekeeper. To this gatekeeper comes a man from the country who asks to gain entry into the law. But the gatekeeper says that he cannot grant him entry at the moment. The man thinks about it and then asks if he will be allowed to come in later on. “It is possible,” says the gatekeeper, “but not now.” At the moment the gate to the law stands open, as always, and the gatekeeper walks to the side, so the man bends over in order to see through the gate into the inside. When the gatekeeper notices that, he laughs and says: “If it tempts you so much, try it in spite of my prohibition. But take note: I am powerful. And I am only the most lowly gatekeeper. But from room to room stand gatekeepers, each more powerful than the other. I can’t endure even one glimpse of the third.” The man from the country has not expected such difficulties: the law should always be accessible for everyone, he thinks, but as he now looks more closely at the gatekeeper in his fur coat, at his large pointed nose and his long, thin, black Tartar’s beard, he decides that it would be better to wait until he gets permission to go inside. The gatekeeper gives him a stool and allows him to sit down at the side in front of the gate. There he sits for days and years. He makes many attempts to be let in, and he wears the gatekeeper out with his requests. The gatekeeper often interrogates him briefly, questioning him about his homeland and many other things, but they are indifferent questions, the kind great men put, and at the end he always tells him once more that he cannot let him inside yet. The man, who has equipped himself with many things for his journey, spends everything, no matter how valuable, to win over the gatekeeper. The latter takes it all but, as he does so, says, “I am taking this only so that you do not think you have failed to do anything.” During the many years the man observes the gatekeeper almost continuously. He forgets the other gatekeepers, and this one seems to him the only obstacle for entry into the law. He curses the unlucky circumstance, in the first years thoughtlessly and out loud, later, as he grows old, he still mumbles to himself. He becomes childish and, since in the long years studying the gatekeeper he has come to know the fleas in his fur collar, he even asks the fleas to help him persuade the gatekeeper. Finally his eyesight grows weak, and he does not know whether things are really darker around him or whether his eyes are merely deceiving him. But he recognizes now in the darkness an illumination which breaks inextinguishably out of the gateway to the law. Now he no longer has much time to live. Before his death he gathers in his head all his experiences of the entire time up into one question which he has not yet put to the gatekeeper. He waves to him, since he can no longer lift up his stiffening body. The gatekeeper has to bend way down to him, for the great difference has changed things to the disadvantage of the man. “What do you still want to know, then?” asks the gatekeeper. “You are insatiable.” “Everyone strives after the law,” says the man, “so how is that in these many years no one except me has requested entry?” The gatekeeper sees that the man is already dying and, in order to reach his diminishing sense of hearing, he shouts at him, “Here no one else can gain entry, since this entrance was assigned only to you. I’m going now to close it.

 

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>