پنج شنبه , ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

منتقد به لحاظ خرد واندیشه انتقادی منتقد نامیده می شود

بازدید: 7,717

گفت و گوی عقربه  با سعید مهیمنی، شاعر و منتقد ادبی:
منتقد به لحاظ خرد واندیشه انتقادی منتقد نامیده می شود

اشاره:سعید مهمینی، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی است. از دغدغه های مهم فکری مهیمنی، در سال های پیشین نقد و تئوری ادبی بوده است. از مهیمنی نقد و مقالات ادبی بی شماری در نشریات ادبی دهه ی هفتاد خوانده ایم و کتاب “واکاوی لحظه ها” نیز حاوی گزیده یی از نقدهای وی در حوزه ی شعر امروز ایران است. علاوه بر این کتاب، عنصر عاطفه و اندیشه در شعر زنده یاد محمد بیابانی دیگر کتاب پژوهشی اوست و در آینده ی نزدیک روانه ی بازار کتاب شود. آن چه در پی می خوانید گفت و گوی غلامرضا شبانکاره با سعید مهمنی درباره ی جایگاه نقد و تئوری ادبیات و منتقد ادبی در کشور ماست. در پاره یی از سوالات نیز نگاه هستی شناسانه ی شعر و ادبیات از منظر او را جویا شده ایم.

بخش اول

شبانکاره: نگاه هستی شناسانه و هستی انگارانه ی شما به شعر چیست؟
مهیمنی: باور من در مورد شعر وداستان ، باور ی عمیق و جدی است . این باور طبعا ً از نگاهی که به این دو هنر دارم سرچشمه گرفته است . به نظر من ضرورت شعر و داستان مانند ضرورت هوا و غذا است . اغراقی در این باور وجود ندارد . البته نکته ی بسیار ظریفی وجود دارد . غذا و هوا برای زنده ماندن ضروری است اما برای انسان بودن و انسان ماندن ، به شعر و داستان نیاز مندیم . زیرا شعر و داستان به زندگی ما معنی و ارزش می بخشند . به ویژه امروز که روز به روز و به رغم تکنولوژی پیش رفته کنونی انزوای انسان ها بیش تر وژرف تر گردیده است !شعری که شعر باشد از لایه های دست نخورده ودرونی انسان لب ریز می شود واز سد وموانع ، در نهایت می گذرد و تشنگان را به خود می خواند چون بشر امروز رفته رفته می داند که گذشته از هرچیز اگر از گوهر درونی و اساسی خود دور شود به هیچ چیزی نخواهد رسید ؛ حتا اگر در زمانی کوتاه گمان کند که نیاز دیگری ندارد اما سر انجام آن نیاز چون جوی باری سرسخت از خاره ی مصنوع که گردا گردش فرا گرفته است گذر خواهد کرد .
باری شعر و داستان به عنوان یک واقعیت مطرح هستند . البته تا واژه ی واقعیت بیان می شود ،تلقی بر مدار دیگر به چرخش در می آید . منظور من اما ، یک واقعیت ِ هنری است .شعر ، شعری که پویا و نظام مند است ، از طریق پرداختن به زوایای خاص و خصوصی زندگی فردی و انسانی ، پیش گام فرهنگ جامعه است .البته باید به طور دقیق و موشکا فانه به این منظر پرداخته شود . شعر و جامعه ــ متأسفانه ــ وقتی در کنار هم مطرح می شوند ، شعر سیاسی به ذهن متبادر می شود . حال آن که شعر سیاسی با وجوه خاصی از جامعه سر و کار دارد و بیش تر به بازتاب نگرش عده ای ویژه که برداشت خااصی از زندگی ، آزادی و انسان و . . . دارند و توسعی را که شعرو شعر اجتماعی دارد ، فاقد است . کافی است به شعرهای شاملووفروغ ونیما و شعر های شاعران سیاسی سُرا مانند خسرو گل سُرخی بنگریم تا مصداق بارز مطلب را دریابیم . به هرصورت بشر از بتدا با شعر سرو کار داشته است ، گیرم به صور مختلف . اما از دیدگاه هستی شناسانه ، شعر بوده از” نام گذاری ” تا مراسم مختلف وآیین ها و اسطوره ها ولی در زمان ها و دوره های متفاوت تا حدود کم یا زیادی با هم فرق داشته است .

ش ) به گمان شما آیا جامعه ی انسانی ما به شعر این نگاه هستی شناسانه را دارد واصلاضرورت سرایش، و مطالعه شعر را درک و دریافت نموده است یا …؟
م ) شاید به شکل تئوریک و فلسفی این ضرورت ها را در نیافته باشد .اما در طول تاریخ و به صورت عملی هیچ گاه بدون این ها نبوده است . روایت از زمان های دیرین وکهن به شکل های گوناگون با آدم همراه بوده است : اسطوره ، حماسه ، افسانه ، تبار نامه ، تمثیل ، رمانس ، و . . . به صورت منظوم ومنثور و بعد به شکل مکتوب .
جامعه بدون شعر و داستان به انهدام و انقراض محکوم خواهد شد . اما یک نکته مهم که نباید فراموش کرد این است که در این چند دهه ی اخیر تلاطم زیادی از نظر سیاسی اجتماعی پشت سر گذاشته ایم ومردم خواه نا خواه تحت تأثیر این تلاطم ها قرار می گیرند . مصرف زدگی در زمانه ی اخیر بیش وکم مردم را از عاطفه وبه دور می کند .به عبارتی جامعه پیوسته روندی همانند و یک سان ندارد .

ش ) شما شعر امروز ایران را چگونه می بینید؟
م ) این سؤال به تحلیل بسیار مبسوطی نیاز دارد ونمی شود در چند جمله حق مطلب را بیان کرد.اما به طور اشاره می توان گفت که شعر امروز ما خوش بختانه دارد از آن سر درگمی وهرج ومرج تا حدودی به خود می آید . از بیرون به شعر وارد شدن و تئوری را مبنا قراردادن ، از افراط به تفریط مبتلا گشتن ، درک اشتباه از نظریات جدید داشتن ،
تابع مُد بودن ،تقلید از جنبش های جدید هنری ــ ادبی مانند پسامدرنیسم بدون وجود ضرورتهای اجتماعی ــ فرهنگی و . . . شعر معاصر را دچار رکود ، جمود ، هرج مرج و بی ریشه گی کرد به همین لحاظ سخن ازظهور طرز های جــدید واشباع شدگی طرز نیمایی و طرز سپید و نوقدمایی به شدت به میان آمد و برخی ازشاعران که درصدد بودند بر چکاد موج ها بنشینند به صدور بیانیه و نظریه پرداختند وخود نیز بر گرته آن چه نوشته بودند به شعر ساختن روی آوردند وباز خود به تفسیر و توضیح آن چه نمونه ی برتر ِ شعر امروز می دانستند (!!!) بر آمدند. . . اما اندک اندک آن دست شاعران که اسیر این توهمات خود ساخته نشدند به تعمق ،تأمل و تدبر در شعر روی آوردند کما این که پرت وپلا گویی ها و سطور بی معنا پس ِ پشت ِ هم ردیف کردن واصطلاحات نظریات جدید را در شعر آوردن وتکرار کردن رفته رفته فرو کاست و شعر هایی با زبان شاعرانه و اسلوب به قاعده جای آن همه را گرفت مسلم است که بحـــران به پایان نرسیده ولی هم شاعر ها وهم شعر وضع و موقعیت خود را تقریبا ً تشخیص داده اند .دیگر آن انتظاری که پیش از این از شعر داشتند ندارند وبیش و کم می دانند که نباید اسیر بازی های گوناگون وبی ریشه زمانه شوند.
ش )دکتر داریوش آشوری در کتاب “شعر و اندیشه ” اعتقاد دارد ،شعر رسانه ی ایرانیان بوده است . آیا به گمان شما با توجه به ایجاد هنرهای مدرن تر ،شعر توانسته هنوز رسانه بودن و پر مخاطب بودن خود را حفظ کند ؟
م ) درپاسخ به سؤال قبل ، که به انتظار از شعر اشاره کردم ؛ همین منظور را داشتم . شاعران و روشنفکران ما پس از انقلاب با فضایی متفاوت مواجه شدند. اقبالی که قبلا ً به شعروجود داشت ، دیگر نبود و سایر هنر ها از جمله رمان مخاطب بیشتری را جذب می کرد . در گذشته شعر برترین وپُرمخاطب ترین هنرها محسوب می شد . به عبارتی شعر سخن برتر بود وشاعر جامع جمیع دانش ها دانسته می شد . ضمنا ً این یک واقعیت است و واقعیت نیازی به باور داشت هیچ کس ندارد.


ش ) شما در جایی نوشته اید ” درشعر امروز ایران به خصوص جوان ” ، معنا و اندیشه کمتر دیده می شود و گرایش بیشتر آن ها به فرم است .دلیل ضرورت برجسته بودن معنا واندیشه درشعر چیست ؟
م ) این مربوط به آن وضعی است که بسیاری بدون توجه به آن چه باید ، به مباحث وارداتی آن هم آن در خبابان می بینید و به سرعت می گذرید وبر سر و روی مردم آب ِ آلوده می پاشید ؛ و چون به ده کوره ی پرت اُفتاده خویش برگشت که گدر هیچ خود رو ی به آن جا نیفتاده بود همین پند و اندرز را به مردم وجوانان روستا می داد !منظور این است که باید هنرمند قبل از هر چیز این توانمندی را دارا باشد که موقعیت را دریابد وگرنه مانند همین می شود که مضحکه ای بیش نخواهد بود !

ش ) به طور کلی قائل به بحران ادبی یا بحران در ادبیات ایران هستید ؟
م ) به نظر من نمی توان مسئله ای به این روشنی و وضوح را نادیده انگاشت . این بحران از دیر باز نطفه بسته و آغاز شده و منحصر به بعد از انقلاب هم نیست . آن زمان که “موج نو” به راه افتاد ، یا شعر چریکی از ساحت دیگر مطرح گردید هم ، شعر ِ ما دچار بحران شد؛ موج نو با تأکید ِ بدون ملاک و معیارو افراطی بر فرم به صورتی مبهم و شعر چریکی درست برعکس آن با نگاه افراطی بر محتوا . اما اگر منظور شعر پس از انقلاب است ، باید بگوییم که هر زمان شعر از اندیشه ومعنا تهی گردد یا به عکس ، بــه اندیشه های قالبی و یا برسیاق ِاندیشه وتفکر ِ بر آمده از نطریات ترجمه شده بدون گذراز دالان ِ سنت فرهنگی خود ، مشغول گردد ؛ به بحـــــران دچار شده است . هم چنین هنگامی که عنصر عاطفــه از شعررخت بندد،بحران غالب گردیده است . متأسفانه در دهه های اخیر شعر به لحاظ دور ماندن از زندگی فاقد خون و حس وحال وبه طور کلی فاقد عاطفـــــه شده است . پاره ای شخصی نگری و تفرد درهنر وشعر و جزء نگری وجزء نگاری را به صورتی غلط و اشتباه دریافته اند و به همین لحاظ به چیزهایی می پردازند که در واقع جز صورتی از ابتذال نیست یعنی اشعاری سطحــــی و فاقد توش و توان و تفکرولاجرم بی تأثیروشبیه به هم را ارائه می کنند که نه به لحاظ غرابت شعر در وضعیت دیگر بل که مصداق مسلم ِ” نه شعر” هستند به طور قطع ویقین چنین رویکرد و رویکرد کنندگانی بحران زده هستند. امـــــا بحران را نباید همواره منفی د ید . زیرا حرکت وپویایی با فراز و نشیب ، درست ونادرست وبحران همراه است . به عبارتی بحران را می توان نشانه ی راکد و ساکن نبودن شعر وشاعر ومخاطب دانست اما همواره بایست در نظر داشت که نه بحران ونه غیر آن هیچ کدام به خودی ِ خود دلیلی له یا علیه چیزی نیستند.

ش ) بسیاری معتقدند کسانی که می خواستند شعر معاصر وامروز ایران را جهانی کنند ، با وارد کردن افراطی نطریه های ادبی غرب در شعر ایران ، این بحران را به وجود آورده اند ، به گمان شما شعر ما باید لزوما ً جهانی شود ؟با چه رویکردی ؟
م )اگر یکی از عوارض غرق شدن در نظریات جدید ترجمه ای را دور شدن شعر از عــاطفـــه بدانیم، پاسخ مثبت است .یعنی بخشی ازبحران ، منتج از همین مسئله است .
اما نکته ی عمده این است که جهانی شدن شعر یعنی چه ؟! شعر، رمان و . . . اگر واجد ِساخت ِ بسامان و درخور باشد ؛ اگر تخیل ، زبان ، اندیشه، عاطفه و . . . را در پیوندی ارگانیک وتنگاتنگ دارا باشد لاجرم محل ِ رجوع خواهد شد .امروز شعر مولوی را در بیشتر نقاط جهان می خوانند ؛ باید پرسید مولوی از کدام نظریه ی جدید ادبی غرب تأسی کرده است ؟!به جرات می گویم ما فقط وفقط باید تلاش کنیم شعری ساختمند وپر توان بیافرینیم ، پس از آن “خود راه بگویدت که چون باید رفت . ” هنرمند اعم از شاعر نویسنده یا نقاش باید دارای آگاهی نسبت به زمان و بینش باشد. شعرو داستان و رمانی که از مؤلف ِ آگاه و بینش مندی پدید آمده باشد لاجرم خواهان فراوانی خواهد یافت .نکته ی دیگر آن است که یک اثر زمانی جهانی خواهد شد که از بطن ومتن ِ خاستگاه ِجغرافیایی خود بر آمده باشد ، یعنی واجد ِ اصالت لازم باشد . بدیهی است یک خواننده غربی هیچ گاه تمایلی به خواندن آثاری تقلیدی و طبعا ً ضعیف که از روی دست نویسنده ی آشنا مثلا ً فاکنر ،وولف یا قدیمی تر بالزاک و داستایوسکی و . . . نوشته شده است را نخواهد داشت .اگر اندکی انصاف به خرج دهیم حق را به جانب آن خواننده خواهیم داد که هرگز خود را مخاطب چنین متونی تلقی نکند زیرا هیچ چیز تازه ای برای وی ندارد . تکنیک و طرز و سبک و . . . که در متون اصیل و اولیه خودشان دارند . محتوای تازهای راهم از سنت ها و فرهنگ و آیین سرزمین مؤلف ــ خاستگاه ــ به شکل بدیع و جذاب ارائه نکرده است .مناسبات بین اشخاص رمان و داستان هم که تقلیدی است مضحک وکاریکاتور وار از مناسبات مردم آن جا . . . حالا من و شما به جای آن خواننده ، آیا ذره ای میل خواندن چنین اثری در خویش احساس می کنیم ؟!بنابراین وقتی لازمه و ضرورت اولیه دست یابی به مخاطب در آ ن سامان را اصالت مند بودن نسبت به خاستگاه می دانم ، به راه دوری نرفته ام . همین جاست که شناخت و آگاهی لازم وکافی با هنر به طور کلی و تکنیک و تمهید و تفکرات ادبی ــ فلسفی غرب ضرورت می یابد وعلاوه براین ها شناخت سنت ِ ادبی و چیرگی بر ادب کهن و کلاسیک بومی وطرز بهره برداری
کردن از آن بارز و شاخص می شود .

ش ) پس شما این موارد را دلیل جهانی نشدن داستان و شعر ــ ادبیات معاصر ــ ما می دانید ؟
م ) این ها به علاوه ی موارد دیگر اعم از زبان و حمایت نشدن اصولی ادبیات معاصر ونا آگا ه بودن و شناخت نداشتن از روح زمان حاضر و گسست درعمل کرد نویسندگان ما که در مجموع یک روند وجریان ممتد و مستمر را برخلاف نویسندگان و هنرمندان غرب هرگز پی نگرفتند . متأسفانه هم اکنون نیز همان طرز و عمل کرد پیشین در نسل
جدید هم تداوم یافته است .البته بایست این آسیب شناسی را به شکلی کارشناسانه و اصولی در یک پژوهش جمعی و آکادمیک مورد بررسی ومطالعه قرارداد . کاری که تا کنون متولی ای نیافته و نویسنگان و پژوهش گرا ن ما هم به طور طبیعی توان انجام آن را به تنهایی ندارند .

ش ) شما در پاسخ های قبلی خود سخن از غلط خوانی یا وارد شدن نظریات ادبی غربی در ایران گفتید، یک شاعر یا منتقد چه گونه می تواند، ضرورت های این نظریات را درک کند یا اصلا چه امکانات و فضایی برای این درونی شدن لازم است البته با این توضیح که وجه خلاقیت ورزی هنرمند و شاعر را هم تحت سلطه ی خود در نیاورد؟
م ) منتقد به لحاظ خرد واندیشه انتقادی و درک وفهمی که از هنر و جامعه خود دارد منتقد نامیده می شود. اگراین ضرورت ها را درک نکند یا نشناسد که منتقد نیست .
پاره ی دوم سئوال شما درباره ی درونی شدن نظریات جدید ، گیرم غربی ، آن چه ما باید بدانیم این است که باید درست خواندن را آموخته باشیم . برای روشن تر شدن مطلب مثالی می زنم. سیر رمان را که بنگریم از دن کیشوت تا مادام بواری و جست و جوی زمان ازدست رفته تا اولیس وخشم وهیاهو تا پاک کن ها و پدرو پارامو وصد سال تنهایی و بارهستی و صید قزل آلا . . . باید از خود پرسید که چه تحولات و تغییرات ومسائلی در آن سامان رخ داده وپیش آمده که سبب شده است رمان دچار این تغییر و تحول گردد ؟آیا پروست ، جویس ومارکز همین طور دل به خواهی وبی مقدمه تکنیک و طرز رمان نویسی را تغییر دادند؟! مسلما ً ضرورت هایی برای این تغییرات احساس شده است . آن ها هم بر مبنای آن ضرورت ها وبر حسب بصیرت ِ شخصی و شناخت دقیقی که از ادبیات خویش داشته اند این تغییرات را در متن آثار خود پدید آورده اند . در همان زمان ها ای بسا افراد دیگری با سطحی نگری خواسته اند کار هایی متفاوت ارائه دهند ولی چون کارشان ریشه دار و بر مبنای درست نبوده نه تنها شکست خوردند که مفتضح هم شدند.
نباید بر این انگار باشیم که جویس یا مارکز شب خوابیدند وصبح که بلند شدند سیال ذهن و رئالیسم جادویی را خلق کردند. تلاش ، مطالعه ، شناخت و بصیرت بسیاربالا و والایی مانند آن چه نیمــــــا وهــــــدایت داشتند باید باشد ، به علاوه ی زمینه اجتماعی و فرهنگی ِ لازم .نکته حائز اهمیت دیگر این است که یک قکر واندیشه همان طور که گفتم تا درونی ِ شخص نشده باشد در کنش ها ی وی بروز نمی یابد . این که فردی بگوید من این گونه ام و این طور می اندیشم ، عمده نیست ، زیرا اگر لقلقه ی زبان باشد ما هیچ گاه شاهد بروز آن اندیشه وفکر در آثار یا کنش های آن فرد نخواهیم بود و برعکس اگر فکر واندیشه ای درونی شخص شده باشد ، با امر ِ دیگری مواجه خواهیم بود ؛ با اندیشه وفکری که پویا وفعال است ومی خواهد ــ درست یا اشتباه بودن آن فکر یا اندیشه مسئله دیگری است ـــ همه چیز را از منظر آن اندیشه و فکر مورد بررسی قرار دهد.حال اگر این نظریات درست درک شده باشد می تواند حتا یک دست آورد تلقی شود ، اما دریغا که چنین نیست و برخی نه از آن چه دفاع میکنند آگاهی ِ درستی دارند و نه از آن اموری که با آن مخالفت دارند !!!

همچنین ببینید

هرمز علی پور

گفتگوی عقربه با هرمز علی پور درباره ی “موج ناب”

سمیرا چراغپور : گفتگو را می توان با معرفی مصاحبه شونده آغاز کرد، هرمز علی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>