پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

من نفر هشتاد وپنجم بودم

بازدید: 4,012

ژیلا تقی زاده         ژیلا تقی زاده

 

با دو سه تا جعبه شیرینی رفته بودم بیمارستان امام؛گفتم قبل از تحویل سال یه جوری

دل مریض ها رو شاد کنم.بایدفکرشو می کردم ترافیک قفل میکنه.بهارم تلفن پشت تلفن که:«مامان کجایی؟هفت سین چی؟بچینم؟».نمیتونه که بچه ام فقط هشت سالشه.

بهش گفتم:«بهار آنتن ندارم.با بابات تخم مرغ هارو بپزین شروع کنین رنگ کردن تا من برسم». حرفم نصفه بود که قطع شد.

کلا فه ام؛فقط من که نه،همه ی خیابون،شایدم همه ی تهرون.«بوق نزن آقا.می بینی که همه وایستادیم» .

این پراید سفیده جونمو گرفته.تا ده سانت بین ماشین هافاصله میفته،هی بوق میزنه که برم جلو؛«کجا برم؟می بینی که»چه اشتباهی کردم اومدم این بیمارستان؛سه سال پیش هم همین جا گیر افتادم؛همین روز؛درست شب تحویل سال.اون موقع ام مث حالا خارش افتاده بود به جونم.یه بخیه ی سی سانتی از زیربغل تا شکمم. خب نه ماهیچه مونده،نه بافت چربی،نه رطوبت؛پوستم چسبیده به دنده هام و میخاره.

جراح خوبی بود ولی ارتشی؛فکر می کرد همه ی تومورها دشمن بعثی ان و باید با خاک یکسان بشن.  امروز خیلی دل دل کردم که برم یه بیمارستان دیگه.بالاخره بیمارهای سرطانی خیلی جاها هستن .اونام صف می کشن برای شیمی درمانی،یه عده اون طرف تر همه قبض به دست می ایستن برای برق گذاشتن.چه ترافیکی،همه همدیگه رو هل میدن.

سه سال پیش هم که تو ترافیک شیمی درمانی گیر افتاده بودم،یه زن درشت و سنگین بود که مث این پراید سفیده هی هل می داد.چندبار بهش گفتم:« خانم چته پهلومو خورد کردی ؟».

«اگه خط بندازی رو ماشینم من میدونم با تو».شیشه رو دادم بالا از بس که پرایدی فحش میده به زمین و زمان.اون زن درشت هیکل نفر صدویکم بود ومن هشتاد و پنجم ،بهش گفتم:«اصلا شما چرا پشت منی؟بی نوبت اومدی جلو تازه غرم میزنی؟».روسری چسبیده بود به سرش.تنها اون نبود؛ ،موهای همه ریخته بود، همه هل میدادن ،حالام همه بوق میزنن.

جراح ارتشی، مواضع دشمن منو با خاک یکسان کرد؛دیگه نمی دونست این همون طرفی بود که راه دستم بود و بیشتر به بچه ام شیر داده بودم.اون موقع ها زخم میشد و تیر می کشید؛آخه بهار دوتا دندون ریز در آوورده بود. پس چرا حالا که نیست و جاش میخاره،گاهی گریه میکنم؟

«کاشکی این دوتا به مامان وصل نبودن.اون وقت می بردمشون تو رختخوابم و براشون قصه می گفتم.همونجام ازشون شیر می خوردم،آخه این دوتا دوست من ان».وقتی بهار اینو می گفت چهار سالش بود.

مث اینکه ماشین ها یه تکونی خوردن.اکه هی.پژو آبیه زد بهم،«چته؟مگه من نمیتونم برم که تو خودتو انداختی جلو؟»یه پیرمرد شصت و چند ساله س؛همین طوری زد بهم و به روی خودشم نیاوورد.

اون دختر جوون هم که روسری شوکشیده بود تا ابروهاش ،همین کارو کرد؛نمیدونم یه دفه از کجا پیداش شد؛سروصدا راه انداخت که:«من نود و پنجم ام. صدویک داره میره تو» ؛کیف سنگین اش خورد به پشتم و رفت جلو.کیسه ی داروهاش پرت شد وکسی بهش اعتنا نکرد؛یکی دونفر جای اونو گرفتن و افتادن جلو.

«زانتیا هه خاموش کرد»؛چند تا مرد از ماشین هاشون ریختن بیرون و زانتیا رو با دنده ی خلاص هل دادن کنار.تا زن بدبخت ببینه باید چکار کنه،جاشو گرفتن و کسی بهش اعتنا نکرد.

سه سال پیش همین جا گیر افتادم . از شیمی درمانی در اومده بودم و سرم گیج می رفت.

تهوع داشتم.مث حالا که دود اگزوز این سواری مسیری داره جونمو در میاره.

«آقا خاموش کن.هروقت راه باز شد روشن میکنی دیگه.» .

پیرزن روستایی انقدر گریه و زاری می کرد که همه رو کلافه کرده بود.تن اش بو می داد و ما چند نفر که از شیمی درمانی در اومده بودیم داشت حالمون بهم می خورد.یکی بهش گفت:«به جای این همه سر و صدا کاشکی سر و تن شسته بودی با این بوی گندت».

سواری مسیری خیلی بهش برخورد؛حالام داره با بنزی دعوا می کنه:«چیکارکنم که بوی گند مید؟.حالا نه که همه ی تهرون بوی گل میده».در ماشین شو می کوبه به هم و بازم خاموش نمی کنه.

خیلی ها بهم می گفتن«این که نقص عضو نیست».مث اون فروشنده هه؛یه سایز هفتاد و پنج داد بهم وگفت:«برو اتاق پروو.میام می بینم».نمی خواستم ببینه یه طرفم خالیه و پروتز گذاشتم.

ولی اومد و دید:«خجالت نکش.در ماه هفصد هشتصد تا خانم مث تو میان اینجا.خیلی زیاد شده.نمیدونستی؟».نمیدونستم.

فکر می کردم فقط همین مریض هایی هستن که میان این بیمارستان وعده ی کمی تو بیمارستان های دیگه.تا سه سال پیش برای بار اول رفتم بخش کانسر.اونجا فهمیدم بیشتر مریض ها مث من به بچه هاشون شیرداده بودن و لابد بهشت زیر پاهای همه مونه.

بالاخره پراید سفیده با سواری مسیری ام دست به یقه شد.زن صد و یکم،دختر جوونه رو هل داد ، همون نود و پنجمی رو.

ای ول افسرهای راهنمایی،چندتاشون با هم اومدن:«آقا دعوا رو بذارین بعدا…ماشین هاتونو راه بندازین.ترافیک بازه».

یه تکنسین  جوون اومدجلو: « خانوما چرا دعوا می کنین؟..شب عیده.ما بیست و چهار ساعته ایم.به همه نوبت میرسه».

خب.الهی شکر که بالاخره ترافیک باز شد.پژو آبیه عجب گازی میده؛سواری مسیری ام همین جوری بوی گند هوا می کنه و میره.زن روستایی همچین دوید که بوی گند از لباس هاش رفت هوا.

«بهار.مادر اومدم.سرکه و سنجد که میدونی کجاس؟.به بابات بگو از راه پله سیر بیاره».

هنوزم فکر می کنم کاش رفته بودم یه بیمارستان دیگه.ولی نه.اونجام حتما ترافیک بوده.

«بهار.ماهی و آینه گذاشتین روی میز؟ باز کن پشت درم».

تا بچه ام می چسبه بهم و شوهرم درو می بنده،صدای توپ و بوق و کرنا میاد:

«آغاز سال…….».

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۴ دیدگاه

  1. جالب بود! زندگی در جامعه ای عصبی، مستاصل بین سنت و مدرنیته!

    به نظرم جای این دو جمله باید عوض بشه: «بهار.ماهی و آینه گذاشتین روی میز؟ باز کن پشت درم».(بهار، باز کن پشت درم ؛ ماهی و آینه گذاشتین روی میز؟)

  2. مهدیه کوهی کار

    داستان روایت یک مادربیمار درشب عیداست. درجامعه ای عصبی، مملواز بیماری و بی رحمی . آن جا که حتی بیمارهای توی صف هم همدیگررا هل می دهند و کیسه ی داروی دخترجوان به گوشه ای پرت می شود.
    اما دراین بین مازنی رامی بینیم که قبل از تحویل سال علی رغم اینکه می داند شهرترافیک سنگینی دارد و خاطرات گذشته برایش مرور می شود، به بیمارستان می رود تاتسلی خاطری برای بیماران باشد.
    دراین داستان عشق و نفرت وامید درکنارتمام سختی های دنیای امروز موج میزند

  3. دردی عمیق که در تار و پود زندگی روزمره چنان آمیخته که خودنمایی نمی کند.خشونت زندگی روزمره شهری همانقدر ناراحت میکند که بیماریی نفس گیر.انگار هردو از یک ریشه مشترک هشتند.

  4. بُرشی زیبا و جاندار از زندگیِ هر زوه با تمام نکبت و زشتی هاش، زشتی های مکررِ نفس گیر و در عین حال عادی، عادی شده، پرداخی در خور و به دور از زیاده گویی و رنگ و لعاب، یکدست و روان و پُر کشش. جذبم کرد. متشکرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>