چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

من یک ماشین تایپ اُپتیما مدل پى ١ هستم

بازدید: 3,422

ریحانه ظهیری            ریحانه ظهیری

 

من یک ماشین تایپ اُپتیما مدل پى ١ هستم و تازه امروز پشت ویترین مغازه، کنار باقىِ ماشین تایپ‎ها که از من قدیمى‎تر هستند، گذاشته شدم. چند ساعتی بیشتر از بودنم در داخل ویترین مغازه نمی‎گذرد که خانم و آقایى مقابل ویترین مى‎ایستند. آنها یک به یک ماشین تایپ‎ها را نگاه می‌کنند، تا چشمشان به من می‌افتد. خانم دستش را بلند مى‌کند و مرا به شوهرش نشان می‌دهد. دلم مى‌خواهد بهشان بگویم لطفن بیایید داخل و کمى دکمه‌هایم را فشار دهید. من، نو هستم و تازه همین امروز صبح از کارخانه بیرون آمده‌ام.

چند دقیقه‎اى نگذشته که صاحب مغازه من را از پشت ویترین به روى پیشخوان مغازه، مقابل چهره مشتاق زن و مرد می‌گذارد. مرد دستى به چانه‎اش مى‌کشد، کلاه از سرش برمى‌دارد، کمی خم می‎شود و سعى مى‌کند بهتر مارک روى بدنه‎ام را ببیند. مى‎خواهم سینه‌ام را بیشتر جلو بدهم که خانم مى‌گوید:”همین خوب است. بخریمش.”

صاحب مغازه برای فروش من احتیاجی به چانه زدن پیدا نمی‎کند. مبلغی را که گفته خانم و آقا قبول می‎کنند. بعد من را داخل همان کیف چرمى سبز رنگی مى‌‌‌گذارد که از کارخانه آورده شدم و کیف را با احترام به آنان می‎دهد. مرد دسته کیف را به دست می‎گیرد و از روی پیشخوان بلندم می‎کند.

ناگهان از رادیو صدای گوینده خبر پخش می‌شود: «امروز مورخ ۶ فوریه سال ۱۹۵۸بازیکنان باشگاه منچستر یونایتد بعد از کسب تساوی ۳.۳ مقابل تیم ستاره سرخ بلگراد و راهیابی به دیدار نیمه نهایی از لیگ قهرمان اروپا قرار بود طبق برنامه از طریق مونیخ به انگلیس بازگردند اما هواپیمای حامل آنها در فرودگاه ریم شهر مونیخ هنگام برخواستن از زمین دچار حادثه و آتش سوزی شد و ۲۳ نفر از ۴۳ سرنشین هواپیما در چنین اتفاق ناگواری از دنیا رفتند که هشت نفر از قربانیان این حادثه از بازیکنان باشگاه منچستر یونایتد بودند.»

زن از رفتن بازمی‎ایستد و با اندوه می‌گوید:«ای وای…مردم بیچاره.»

صدای موسیقی غمگین رادیو به مانند زمزمه‌ای می‌شود. در تاریکىِ درونِ کیف سبز رنگم، حس می‎کنم آقا و خانم خریدارم، پوشیده در پالتو و کلاه، کنار هم، شاد و تند حرکت می‎کنند و من به جای نامعلومی می‎روم.

راه، طولانى نبود، بعد از مدت کوتاهی هردو مى‌ایستند، صدای گشودن در خانه‌ای می‌آید.  سعی می‎کنند بی آن که ضربه‎ای به من بخورد، مرا از جایى بالا ببرند. دوباره آن آقا کیف را بالا می‎کشد و روی صفحه مسطحی می‌گذارد.

درِ کیف که باز مى شود خود را  روى یک میز تحریر کوچک می‎بینم.

اتاق کم‌کم تاریک مى‌شود که دخترى شاد و پر سر و صدا وارد می‎شود، کلید چراغ برق را می‎زند و در روشنائی پدر و مادرش و مرا می‎بیند. با خوشحالی، جیغ‌کشان خانم و آقا را که پاپا و مامان صدا می‎زند، بغل مى‌کند و بعد هم من را. دختر با شوق پشت میز مى‌نشیند و با  سرانگشتان ظریف و بلندش، ابتدا به «هَ»‌ام بعد به ترتیب به لام و واوم  ضربه می زند. و بعد دکمه های الف، ه و واو را تایپ می‌کند. مادر و پدر از خوشحالی دخترشان خوشحالند.

آهو می‌گوید:«خیلی دوستش دارم. مرسی مامان، مرسی بابا!«

پدر لبخند می‌زند:«می دانستیم که مدت هاست به ماشین تایپ احتیاج داری«

آهو هر روز من را با خود به جائى مى‌بَرَد که بچه‌هاى کوچک زیادى آنجا هستند،  او براى آنها حرف می‎زند و چیزهایی را توضیح مى‌دهد. وقتی بچه‌ها نیستند، شرح کارهای  روزانه اش را با حروفم تایپ مى‌کند.  به این ترتیب است که من از راز او خبردار می‌شوم. او عاشق جوانی به نام مایکل است. هر روز دربارۀ او و عشق‌اش به او، چیزی تایپ می‎کند. نمی تواند هیجانش را از دیدن مایکل در مهمانى باشگاه معلم‌ها از من مخفى کند، مخصوصن وقتى مایکل از او تقاضای رقص کرده بود.

***

مدتی است آهو به سراغم نیامده تا چیزی تایپ کند یا مرا به آن جائی ببرد که بچه‎ها بودند. یک روز با عصبانیت وارد اتاق می‎شود، با سر و صدا پشت میز می‌نشیند، و در حالی که گریه می‌کند، با شدت دکمه‎های حروفم را فشار می‎دهد. از لطافت انگشتانش خبری نیست. از حرف‎های تندی که خطاب به مایکل می‎نویسد، متوجه می‎شوم که از دست او بشدت لطمه خورده تا حدی که دیگر حاضر به ادامه دوستی با او نیست.

به علت کوبش شدید مشت‎هایش بر حروفم، دو دگمه‎ام از جای خود بیرون می‎آیند. با فشار آنها را در جایشان فرومی‎کند، اما دگمه‎ها بکلی از کار افتاده‎اند.

بعضی وقت‎ها سعى مى‌کنم خودم آن دو دگمه را به کار بیندازم اما نمى‌شود و هر بار بدتر از قبل در جایشان تکان می‎خورند و بر صفحه کاغذ حروفی نمی‎اندازند. با دو دگمۀ شکستۀ لق و لوق، دیگر نمی‎تواند چیزی تایپ کند. یک روز عصر که آهو  از دست مایکل و من سخت عصبانی شده، با کلافگی مرا از روی میز تحریر بلند می‎کند و داخل یکی از قفسه‌های کمد می‌گذارد و درش را می‌بندد اما در بسته نمی‌شود. از لای درِ نیمه باز، فقط تخت خواب باریک، میز تحریر و پنجره اتاق دیده می‎شود.

آهو روی تختش می‎نشیند و فین‌فین کنان با صدای بلند می‌گوید:« لعنت به تو مایکل لعنت به تو.» سپس از جایش بلند شده، از تختش دور می‎شود، صدای شکستن چیزی می‌آید. از پله‎ها صدای پائی شنیده می‌شود که با عجله بالا می‎آید. مادر، با صدای شکستن، بالا آمده تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. آهو گریه‌کنان می‌گوید دلش برای مایکل تنگ شده است و نمی‌تواند به این وضعیت ادامه دهد. مادر آهو را به آرامی روی تخت می‎نشاند و خودش هم در کنارش می‎نشیند. تشک جیرجیر می‌کند. مادر می‌گوید:«بهتر است به سفر بروی شاید حالت بهتر شود.»

آهو می‌گوید:«آره، همین کار رو می‌کنم. احتمالن به خونه ییلاقی می‎روم یا جایی دورخیلی دورتر.»

آهو نفس عمیقی می‌کشد. صدای باز و بسته شدن درِ کمدی می‌آید.

مادر می‌پرسد:«برای چند وقت واست لباس بذارم؟»

آهو در جواب می‌گوید:« خیلی مطمئن نیستم ولی بیشتر از یک کوله چیزی نمی برم.»

مادر می‌گوید:« این تاپ سفیده ات را هم ببر.»

آهو می‌گوید:« همه لباس‌های سبک و خنکم رو برمی‌دارم.»

صدای فنر تشک تخت می‌آید.

مادر می‌گوید:« اگر بخواهی می‎تونم برای سفرت ساندویچ و میوه آماده کنم.»

آهو می‌گوید:«تو بی نظیری مامان.»

صدای  فین‌فین مادر می آید که دارد از پله‌ها پایین می‌رود.

آهو در کمد لباس‌ها را می‌بندد. او به سمت پنجره اتاقش می‌آید. نگاهی به بیرون می‌اندازد. کوله پشتی‌اش را پشتش صاف می‌کند و پرده اتاق را می‌کشد. به سمت در اتاق می‌رود. انگار لحظه‌ای ایستاده است. هیچ صدایی  نیست. صدای بسته شدن درِ خانه می‎آید.

صدای کشیده شدن صندلی روی موزائیک کف آشپزخانه، و سپس صدای پدر می‎آید.

«عزیزم گریه نکن. با تموم شدن تابستون برمی‌گرده. باید بره سر کلاس و مدرسه. شاگردهاش منتظرن.»

زن فین فین می‌کند.

***

از دیشب یکسره صدای ریزش باران می‌آید. باز و بسته شدن درِ خانه، یک لحظه صدای باران را محو می کند. صدای مادر است که از خوشحالی جیغ می‌کشد و پشت سرش صدای خندۀ آهو می‎آید.

-« وای مامان داری من رو می‌چلونی. »

– «چقدر خیسی برو لباسات رو عوض کن تا سرما نخوردی.»

آهو از پله‌ها بالا می‌اید.جلوی در می‌ایستد. انگار  نفس هم نمی‌کشد. ناگهان یک پوف بلند می‌کند.

آهسته داخل می‌شود. کوله‌‎پشتی‌اش را روی صندلی می‌گذارد. به سمت پنجره می‌رود و به بیرون نگاه می‌کند، هنوز باران می‌بارد.

بارانی‌اش را در می‌آورد و به پشت صندلی آویزان می‌کند. تی‌شرتش خیس شده. از تنش درمی‌آورد و روی زمین می‌اندازد، از ساکش حوله‌ای بیرون می‌آورد و موهایش را خشک می‌کند و آن را دور موهایش می‌پیچد.

کسی از پله‌ها بالا می‌اید و در آستانه در می‌ایستد. آهو بر می‌گردد و لبخند می‌زند.

آهو می‌گوید:«دلم برات تنگ شده بود ماما»

مادر با بغض می‌گوید:«دل من هم برات تنگ شده بود.»

مادر کنار آهو می‌ایستد و فنجان قهوه را به دستش می‌دهد.

«بیا عزیزم ساندویچ بیکن و پنیر هم برات درست کردم.»

آهو روی صندلی می‌نشیند.

به ساندویچ بیکن و پنیر گاز می‌زند و با لبخندی رضایتمندانه به مادرش می‌گوید:«توی این دو ماه با دوچرخه‌ام از این روستا به اون روستا می‌رفتم«

مادر با کنجکاوی می‌پرسد: «مخارج‌ات رو چطور تأمین می‌کردی؟ از ما که چیزی نخواستی.»

آهو می‌گوید: «توی مزرعه کمک خانم‌ها می‌کردم و اونا هم جای پول به من غذا و جای خواب می‌دادن.«

مادر آهو را در آغوش می‌کشد و می‌گوید: « خدا رو شکر، هم روحیه‌ات بهتر شده و هم سر و شکل‌ات حال اومده.»

آهو جرعه‌ای  قهوه‌ می‌نوشد و ادامه می‌دهد:«وقتی از این جا کندم و رفتم حالم خیلی بهتر شد. تا وقتی که اینجا بودم فکر می‌کردم لحظه به لحظه دارم به نابودیم نزدیک می‌شم. تک‌تک سلول‌های بدنم داشتن از غصه تجزیه می‌شدن. غم شده بود حناق و دست انداخته بود بیخ گلوم نمی‌تونستم نفس بکشم ماما. حتی نمی‌تونستم گریه کنم. گله به گله این شهر شده بود خاطره و کم‌کم داشت برام قده یه انگشت‌دونه می‌شد. اما الان خوبم.»

مادر نگاهی به دخترش می‌کند و می‌گوید:« چه عالی عزیزم. خوب شد که امروز رسیدی. تا چند ساعت دیگه مهمونی چای است.  آندریا با شوهرش و رافائل هم دعوتن، خوبه اگر تو هم امشب پیش ما باشی.»

آهو لبخند می‌زند.

مادر می‌گوید:«پس تو هم پاشو آماده شو.»

***

آهو پوشیده در  پیراهنی کمر کرستی و آستین‌هائی کوتاه که دامنش تا زیر زانوانش آمده جلوی پنجره ایستاده است و گردنبندی را دور گردنش می‌بندد. نور چراغ راهرو تا نزدیکی‌های پنجره می‌رسد.

در خانه باز و بسته می‌شود.

آهو به سمت صداها برمی‌گردد. لحظه‌ای دستانش را جلوی شکمش مشت می‌کند و لبه پنجره می‌نشیند.

صدای خوش و بش مهمان‌ها از طبقه پایین می‌اید.

صدای مادر که به آلمانی می‌گوید الان دخترم هم می‌آید تا طبقه بالا می‌رسد.

آهو می‌ایستد و دامنش را صاف می‌کند و سایه‌اش هر لحظه بلند و بلندتر می‌شود. صدای پاشنه کفش‌هایش در راه‌پله می‌پیچد. با مهمان‌ها احوال‌پرسی می‌کند.

مادر می‌گوید:« امیدوارم رشته خوشکار دوست داشته باشید.»

خانم آندریا می‌گوید:«همه چیز عالی است.»

آهو از رافائل می‌پرسد:« آیا باز هم چای میل دارید؟»

و رافائل برای داشتن چای بیشتر جواب مثبت می‌دهد.

مادر آهو می‌گوید:« خواهش می‌کنم این خاتون پنجره‌ها رو هم امتحان کنید. این یک شیرینی خانگی ایرانی است.» رافائل تشکر می‌کند.

***

چراغ اتاق روشن می‌شود.

آهو بی‌حوصله لبه صندلی می‌نشیند و کفش‌هایش را از پاهایش در- می‌آورد. شاخه گل رزی را بو می‌کشد.  با خود می‌گوید گل‌های رز این جا  بو هم ندارند.

کسی از پله‌ها بالا می‌آید.

«به چی اینطوری لبخند می‌زنی مامان؟»

«خوشحالم برات»

«هنوز که چیزی معلوم نیست»

«خوب کردی قرار فردا رو با رافائل قبول کردی»

آهو گل رز را در هوا تاب می‌دهد، ساقه‎اش را کوتاه می‎کند و آن را در میان موهای مجعد و پرپشت و سیاهش فرومی کند. پشت گوشش می‌گذارد.

***

آهو کیف شب‌اش را لبه پنجره می‌گذارد.-پشت میز می‌نشیند و روی کاغذ چیزهائی می‌نویسد.

مادر می‌پرسد:«چی کار می‌کنی؟-مگه قرار شام نداری؟»

آهو همانطور که چیزهایی می‌نویسد سر بلند می‌کند.

«چرا می‌رم.»

صدای خنده مادر می‌آید. آهو لحظه‌ای مکث می‌کند.

«به چی می‌خندی؟»

-«به عادت بچگیت که استرس می‌گرفتی زود کاغذ و مداد بر می‌داشتی نقاشی می‌کشیدی.»

آهو نفس حبس شده در سینه اش را بیرون می‌دهد. مداد را روی میز می‌گذارد.

مادر به او نزدیک می‌شود. آهو را همان‌طور که روی صندلی نشسته است بغل می‌کند. آهو سرش را به سینه مادر تکیه می‌دهد.

«می‌ترسم مامان»

«به این فکر کن که این فقط یک قراره ساده است. رافائل پسر خوبی بنظر می‌آد.»

مادر می‌چرخد. صدای راه رفتنش به سمت کمد آهو می‌آید. چوب لباسی‌ها پشت سر هم روی ریل داخل کمد حرکت می‌کنند. مادر لباسی را انتخاب می‌کند.

«به نظرم این پیراهن با این دامن قرمز چین‌دارش خیلی خوشگله. بلوز سفیدش هم که کمر کرستیه. اگر دوست داشته باشی می تونی او گردنبندم را که مروارید سیاه است بیندازی.»

آهو به صورت مادر لبخند می‌زند. و می‌گوید: “مرسی مامان، اما در سفرم یه گردنبند شیشه ای رنگ و وارنگ که کار دست محلیه خریدم، دوست دارم اون رو بندازم.” نگاهش به من می‌افتد لبخندش محو می‌شود و روی پیشانی‌اش چین می‌افتد. از روی صندلی بلند می‌شود و به سمت جایی که هستم می‌آید. مرا کمی به عقب هُل می دهد و در کمد را کامل می‌بندد.

داخل کمد تاریک می‌شود.-تاریکِ تاریک.

***

درِ کمدی که داخلش هستم باز می‌شود. نگاه کنجکاو دختری با موهای بور و صاف را روی خودم حس می‌کنم.

«مادربزرگ این چیه؟»

مادر آهو نگاهی به من می‌اندازد.

«من و بابا- بزرگت این رو برای مراسم فارق التحصیلی مادرت کادو گرفتیم. درست وقتی همسن الان تو بود.»

-«پس چرا مامان هیچ وقت ازش حرفی نزد؟»

-«چرا از خودش نمی پرسی؟»

-«هنوزم کار می‌کنه؟»

-«آره گمونم. فقط باید دستی به سر و روش کشید«

دخترجوان من را از داخل کمد در می‌آورد و روی میز می‌گذارد. پشت میز مى‌نشیند و هَ‌ام را و بعد به ترتیب لام و واوم را فشار می‌دهد، بعد هم …..

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>