سه شنبه , ۲۲ آبان ۱۳۹۷

مهدی زاغی

بازدید: 3,961

مسعود عباسپور          مسعود عباسپور

 

هر سه نفر در حالی که مُدام سر می­چرخاندند به سر و ته کوچه،جلوی کرکره های بسته طلافروشی شاپورخان ایستاده بودند.جُز نور بی رمق بستنی فروشی سر گذر و سوسوی یکی از چراغ­های خیابان،که مدام نورش کم و زیاد می­شد، باقی خانه و مغازه ها در تاریکی لنگر انداخته بودند.رضا هول هولکی ریموت را زد و درب کرکره ای طلافروشی با صدای خشکی شروع کرد به بالا رفتن.هنوز به نیمه نرسیده بود که رضا و فریبرز از زیر آن جَستی به داخل زدند و کرکره را دوباره دادند پایین. مهدی هم کمی بالاتر در سیاهی غلیظ کوچه، به دیوار تکیه زده بود.از موقعی که به یاد داشت کارش همین بود.خودش که مطمئن بود دستِ کم، زاغ زنی صد تا کار را کرده. ده دقیقه بیشتر نباید معطل می­کردند.قرارشان همین بود.رضا هول هولکی از روی کاغذی که در دست داشت رمز گاوصندوق را زد و درب آن باز شد. فریبرز گونی بزرگی را که همراه آورده بود باز کرد و رضا شروع کرد به خالی کردن سِت های کامل دستبند و گردنبند و بقیه جواهرات به داخل آن. مهدی دَستی به پیشانی عرق کرده­اش کشید وچند بار پشت سر هم به ساعت نگاه کرد.ده دقیقه گذشته بود و خبری از بچه ها نبود. هنوز چند قدم به سمت مغازه برنداشته بود که سنگینی دستی را روی شانه­اش احساس کرد.

-نمی خواد نگران شی زاغی،کار شاپور خان با دوستات طول داره!.

صفحه موبایلی را جلوی چشمان مهدی گرفت و شانه اش را محکم­تر فشار داد.عکس فرزین، شاگرد مغازه شاپور- صاحب جواهر فروشی- بود.هماهنگی امشب و ریموت مغازه و رمز گاوصندوق همه کار خودش بود. عاقبتش را به قول خودش می­خواست”یه طور دیگه” کند.وِرد زبانش”تا کی شاگردی؟!.” بود.مهدی محو دیدن عکس بدن نیمه عریان فرزین شده بود که غرق خون، روی زمین افتاده بود.

– زیاد نگا نکن نفله، چون قرار توام مثل دوتا رفیق پی زوریات به هشت قسمت مساوی بُرِش بخوری!.

ته دل مهدی چیزی سرد ماسید. چشمانش تار شده بود و زبانش تلخ، که صدای خش داری نگاهش را از پنجره ای که افکارش را داشت می بلعید دزدید و به پشت سَرش نگاه کرد.رضا بود.هم بند و هم سلول و بچه محل همیشگی. پیرتر به نظر می­رسید و گوشه لبش می­لرزید .

– کجایی بابا،چیه یه ساعت میخ شدی دم اون پنجره،باز چی زدی رفتی هپروت مهدی زاغی؟!

همدیگر را در آغوش کشیدند.

***

مهدی پُک محکمی به سیگارش زد و گفت:”اینجا جاجوی کیه رضا؟راستی کی اومدی بیرون؟یه سالی مونده بودکه؟.”رضا دستی به موهای پرپشتش کشید و مثل همیشه شروع کرد به بازی کردن با فندک زیپویش.

-اول بگو فهمیدی تو این کار آخری کی آمارمون رو داده بود؟

– نه بابا. مهمِ مگه آقا رضا.یکی حال نکرده باهامون، آمارمونو گُهی کرده دیگه. احتمالا لقمه ما نبود.

رضا برای چند لحظه به مهدی خیره ماند و گفت:”این هفت هشت ماه آخر رو آزادی مشروط دادن بهم.به خاطر” حُسن خُلق!.” هردو چند لحظه به هم خیره شدند و مثل بادکنک ترکیدند و چند بار “حسن خلق”را بلند بلند تکرار کردند.خنده هایشان خیلی زود ته نشین شد کف اتاق و دوباره سکوت، فضا را پر کرد.

– چیه مهدی؟سردماغ نیستی؟.

مهدی خودش را روی مبل راحتی ولو کرد و گفت:”راستش رو بخوای نه. یه جورایی کم آوردم.”

-“یعنی چی؟.”

– حوصله بگیر ببند و زندان و کلاٌ این داستانارو ندارم دیگه.این حَبس آخری، بَعض دفعه های پیش بود.خیلی بِهِم زور اومد آقا رضا.نه بابت حبسش.اولین بارم که نیست.هیچکی ندونه تو که می­دونی حداقل تا حالا صد تا زاغ زدم من.بیست بارش رو رفتم حبس یا نه؟.این مامورای نامردم که هر جای مملکت یه چی میشه،صاف میان اول سراغ مهدی زاغی!.

– دردت چیه پس؟قرار نیست گیر بیفتیم که بچه.

-حقیقتش یه  ترسی عین خوره افتاده به جونم. فقط هم این نیست ها. خدایی خواستم کلامت شهید نشه اومدم.والا فری می­دونه، فلن دنبال برنامه مرنامه نیستم.

– ولی مهدی داداش، بدموقع بُریدی. این سِری لقمش راحت الحقوم.فری گفت بهت دیگه. شاگرد مغازه طرف همه چی رو ردیف کرده.عین آقاها ریموت می­زنیم و می­ریم تو.رمز صندوق می­زنیم و طلا جمع می­کنیم و میایم بیرون.نخود نخود،هرکه رود خانه خود.حالا یه بارم که با کلید داریم می­ریم سرکار! ،تو جا زدی بچه؟!.

-نه جون آقا رضا.داستان این نیست فقط.انقدر تواین هُلفدونی مثل خودم دیدم، حالم بد شد خدایی.تهش می­شم یکی از پیریای اونجا.ده سال دیگه خودم رو تو حبس دیدم.بیست سال دیگه خودمم دیدم. جمع­مون جمع بود خلاصه!.بند دلم پاره شد.تازه اونا گردنشون خیلی کلفت تر بود.می­خوام سر این افسارو بکشم یه طرف دیگه.نمی­شه ینی آقا رضا؟بد می­گم؟. رضا که گودی چشم­هایش از همیشه عمیق­تر به نظر می­آمد،  لیوانی را که تا خرخره از عَرق کشمش پر کرده بود را از روی میز برداشت و یک نفس رفت بالا. چند بار صدایش را صاف کرد و گفت:”شایدم بشه،ولی حرفات شبیه حرفای اون دختر مشاوره­س که سوژش بودی؟اسمش چی بود؟ها؟مینا؟نه جون من؟.سوژت کرد آخرش؟! ول کن این شر و ورارو مهدی جان.من و تو که بچه نیستیم.سرنوشتمون خورده پخ پیشونی­مون.دورو برت رو یه نگا بنداز.اگه بابات تونست توام می­تونی. ما اینجاییم وسط همین بِیغوله.تو حبس و بیرونشم توفیر نداره برامون. سخت­ترش نکن برا خودت داداشم.می­گیری چی می­گم یا نه؟.” مهدی بلند شد و کنار پنجره ایستاد و “نمی­دونم” آرامی را داشت زمزمه می­کرد که با فریاد رضا دوباره به خودش آمد. ” اگه اومدی این­جا لابد پاکاری.خواستی فردا شب راس ساعت دو همین­جا باش.نیومدی­ام زاغی زیاده.یه مشت بچه دور خودمون جمع کردیم.” صدای به هم کوبیده شدن درب آپارتمان، گوش مهدی را پر کرد.

***

دوباره یکی از اینا پیداشون شده بود.نمی­دونم دنبال چی بودن اینا آخه. دانشجو بودن یا مثلا محقق. اومده بودن ببینن چرا ما اینجاییم!. آخه اینم شد کار.یکی نیست بپرسِ شما چرا اونجایین؟‍!به خدا منم بلد بودم دانشجو بشم!آخرش­ام از هرکی یه داستان می­شنیدن یا نه فوقش, همه داستان یه آدم رو می­شنیدن.الانم که هر کدوم تو خونشون و سر قراراشونن و شایدم یه شات گیلاس به سلامتی هم می­زنن که دانشجوان و محقق و دلسوز.خلاصه اونطرفن. اِندفعه قرعه افتاده بود به من. صدای باز شدن در رو که شنیدم سرم رو بلندکردم و نگا انداختم.یه دختر بیست وچند ساله لاجون بود که بدون این­که بهم نگاه کنه، اومد ونشست روبروم. بیشترشون بچه پررو بودن. یعنی لازم بود باشن.انقدری که می­تونستن با بعضی از گنده خلافا که مام جرات نمی­کردیم دمخورشیم باهاشون، حرف می­زدن و به قول خودشون می­شکافتن می­رفتن جلو!.ولی این یکی رو اِنگاری با لگد آورده بودن.بعدا فهمیدم داداشش تو یه دعوا مرده و کلا روحیه نداشت این بَشر. دانشجوی روانشناسی بود.چشممون که به هم افتاد، دیگه ول نکرد.می­گفت تو عین داداشمی!.هم ظاهرت هم اخلاقت.نمی­دونم راس می­گفت یا نه.ولی نگاش یه جوری بود.هر وقت می­اومد فقط کلی داستان از مردن خلافکارا تعریف می­کرد!.ایرانی و خارجی­شم توفیر نداشت.می­گفت” توام آخرش مثل اینا خودتو به کشتن میدی!. “می­گفت” ببین گنده مافیاها چطوری مردن.چه برسه به تو پی زوری!.”اولا خندم می­گرفت. ولی بعدش، دردم گرفت.یه  روز به خودم اومدم دیدم دست پام شل شده.دیدم می­ترسم.کار خودشو کرده بود لعنتی. گفتم حالا که چی؟!.چیکار کنم با این پیشونی نوشت.فقط خواستی مارو هوایی کنی.حداقل قبلش یه جربزه خرکی داشتیم.گفت “خودم هولت میدم اون طرف.” “پیشونی نوشت چیه اصلا.تو باطنت خوبه. یه کار خوب برات پیدا می­کنم.” نشست حرفاش به دلم.خوشم اومده بود ازش. بیرون که اومدم بهش زنگ زدم.با ترس و لرز بهش گفتم :”میشه باهم؟؟.”آخه تا حالا هیچکس بهم نگفته بود هولم میده یه سو دیگه.گفت “اگه یک دیگه شی شاید؛. لابد منظورش این بود که دیگه خلاف نکنم.خب نمی­کنم.مگه دیوونم برم یه طرف دیگه و باز تنم بلرزه سر هر کوچه برای یه زاغ زدن.

موندم چی­کار کنم با این کار طلا فروشی.کاری نیست و پولشم خوبه.آخه پول لازمم. پولش رو می­گیرم یه چند وقت دیگه­ام سر می­کنم ببینم چی می­شه.اینجوری با جیب خالی که نمی­شه.آدم بخواد پیشونی نوشتش رو عوض کنه باس پول داشته  باشه.

***

چند بار کوچه را بالا و پایین کرد و جلوی هر مغازه­ای ویترینش را چند بار مرور می­کرد.صدایی در سرش گفت:”وقتی بدی می­کنی در حق کسی، فقط اونو نمی­چزونی،پشت بندش ده نفر دیگم اذیت می­شن.یهو دیدی یازدهمیش خودت بودی.”.صدای دیگری گفت:”کاری نکردم که.چیکاره بودم من اصلا. به قول رضا نمی­رفتمم اونا کارشون رو می­کردن.حالا من نه‌‍, یه زاغی دیگه.تازه هیچکس، آخ هم نگفت.شاپورم که شنیدم از اون دم کلفتاس.”دیگری گفت:”راستی این دنگ ما چی­شد؟،چه عجب این کلانتری اندفعه راست نیومد سراغ ما!،اصلا این رضا چرا گوشی برنمی­داره؟،نکنه پیچوندن مارو؟.”وسط این هیاهو، بالاخره قدم­هایش را هل داد تا جلوی طلافروشی و نگاهی زیرزیرکی کرد و رد شد.چند روز بود که به حرف رضا خودش را در خانه حبس کرده بود تا آب­ها از آسیاب بیفتد.ولی خبری نشده بود.چند قدم جلوتر، پاهایش بی اختیار ایستادند. یک نفر تَنه زد و از کنارش رَد شد.نفس عمیقی کشید.ته دلش دوباره سرد شد.برگشت و دوباره نگاهی به داخل طلافروشی انداخت .یکی در سرش گفت:” امکان نداره” و صدها “امکان نداره” شروع کردند در سرش چرخیدن. سیگاری از پاکت بیرون کشید و آتش کرد. دوباره برگشت جلو مغازه. خودش بود.همانجا ایستاد و انقدر خیره شد تا نگاه­شان به هم گره خورد.اَخم­های دختر رفت توی هم و سرش را انداخت پایین و به حرف زدنش با مرد پشت پیشخوان ادامه داد. مهدی صدایش کرد”مینا،مینا”.دختر دوباره نگاهش کرد و چیزی به مرد پشت پیشخوان گفت و بیرون آمد.                                                      – چیه؟!آره،خودمم.همش برنامه بود. رضام بازیگرش.راضی نمی­شد. ولی موقع بیرون اومدن قول گرفتم ازش.اصلا یکی از شروط”حسن خلق”همین بود دیگه!.در ضمن اینجام مغازه داییم.اگه طلاهاش رو می­بردی منم اذیت می­شدم.می­فهمی که؟

– که چی؟ چند ماه رو مغزم رژه رفتی که آخرش یادم بیاری همینه که هست؟!.

– نه، فقط گفتم شاید بشه یه جور دیگه روت حساب کرد.یادته که پیشنهادت؟البته از رضا شنیدم چیا گفتی،که می­خوای یه طور دیگه باشی.خوشحال شدم برات. ولی می­دونی چیه، فکر کنم زیادی اذیتت کردم،شاید یه روز  بتونیم باهم..

تَه سیگار مهدی هنوز کَف خیابان دود می­کرد و اثری از خودش نبود.

***

این روزا همش خواب بچگی­هام رو می­بینم.خونه قدیمی مامان بزرگ بود.می­خواستم برم زیرزمین.هفت هشت تا پله بزرگ داشت.از اون گردن کلفتا.از رو همون اولی پریدم سوم چهارمی.پام گیر کرد و داشتم سکندری می­رفتم کف زمین کهُ دستای مامان بزرگ تو هوا قاپیدتم.با اون عینک ته استکانی بزرگش نگام کرد و گفت:” یکی یکی.”پیشونی نوشتم رو خونده بود پیرزن!.شک نداشت تو پایین رفتنم.فقط تاکیدش یکی یکی بود خدا بیامرز!.این احمد، بچه محلمونم هی میاد اینجا. فَک می­زنه که این کار یه چیز دیگس. بارمون رو می­بندیم.می­گه تا کی زاغ زنی،بیا تو کار.هی میگه.هی میگه.هی میگه.هی من به مینا فکر می­کنم،به مینا فکر می­کنم.مینا.مینا.

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>