چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

مهمان ماه : شبنم آذر

بازدید: 6,881

پنج سال پیش از تولد من، خانواده‌ام تهران را ترک کرد. پدرم که در دهه‌ی چهل، از محفل‌نشینان ادبی بود و خلاف بسیاری از هم‌عصرانش، درهیج حزبی فعالیت رسمی نداشت، شاعر و روشن‌فکر مستقلی بود که در نقش منتقد نیز ظاهر می‌شد. او نمی‌توانست یارکشی‌ها و دسته بندی‌های سیاسی و نیز ادبی رایج در محافل دهه‌ی چهل و پنجاه را تاب بیاورد و به مرور از این محافل فاصله گرفت. به طوری که در اوج فعالیت‌های ادبی‌اش همه را به یک‌باره کنار گذاشت. آخرین رخ‌دادی که او را برای همیشه گوشه‌نشین کرد، مرگ دوست نویسنده‌اش ” منوچهر شفیانی” بود.
از آن پس مادر و پدر، روستای دورافتاده‌ای را برای زندگی انتخاب کردند که حتی جاده و برق نداشت. دو عاشق ایده‌آلیست که تنها راه مبارزه با نکبت دنیای مدرن را در این دانستند که خودشان آرمان‌شهری بسازند. شاید آن روزها بر این عبارت “آلبرکامو” نظر داشتند: “فهمیده‌ام که همه‌ی بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند”.
روی تپه‌ای جنگلی در روستایی از مازندران، خانه‌ای ساختند و پنج سال بعد، من در آن روستا به دنیا آمدم. در طول آن پنج سال، مادر و پدرم برق و جاده را به آن روستا آورده بودند. مادرم معلم دِه شده بود و پدرم در کار ساختن دبیرستانی بود تا کمبود آن، بیش از این مانع ادامه‌ی تحصیل بچه‌های روستا نشود. ما هر روز در خانه تکالیفی داشتیم که کمی سخت‌گیرانه باید انجام می‌دادیم؛ مشق نقاشی، مشق خوشنویسی ،کتاب خواندن و مشاعره. بسیاری از انواع گل‌ها و گیاهان در باغ کاشته شده بود و نام همه‌ی گل‌ها، پرنده‌ها و درخت‌های منطقه را یاد گرفته بودیم. آن‌هایی را هم که نام‌شان را نمی‌دانسیتم خودمان نام‌گذاری می‌کردیم. هر صبح برای دیدن طلوع بیدار می‌شدیم و هر غروب همگی به تماشای خورشید می‌نشستیم. پدرم هم‌چنان که به نقاشی، ترجمه و نویسندگی مشغول بود، یک آتلیه کوچک هنری در شهر “شاهی” راه انداخته بود و زندگی مالی ما، با درآمد این آتلیه و دست‌مزد آموزگاری مادرم می‌گذشت. ما بچه‌ها در همان مدرسه‌ درس می‌خواندیم و زندگی روستایی را با همه‌ی وجوهش تجربه می‌کردیم.
کودکی من تا نه سالگی در این محیط گذشت اما همه چیز به یک‌باره فرو ریخت. پدر ناگهان تصمیم گرفت به تغییر گرفت.او به تنهایی به تهران بازگشت و پس از مدتی از آن آرمانشهر هیچ اثری باقی نماند. سال‌ها بعد ما نیز به تهران برگشتیم و آن خانه که سال‌ها پیش روی تپه‌ای میان جنگل ساخته شده بود، فرسوده و ویران شد… پس از آن من همه رویاها و تلخ کامی‌ها را در شعر جستجو ‌کردم…
اولین شعرهایم در کتاب “شاعران امروز” که انتشارات رود آن را گردآوری کرده بود منتشر شد. ده شعر که هنوز حال و هوای شعر نیمایی داشت. آن موقع 17-18 ساله بودم. از آن پس شعرهایم به مجلات ادبی راه یافت و در سال‌های بسیاری به‌طور مستمر در جلسات ادبی شرکت کردم. چند سال درانتشارات پدرم با او هم‌کاری کردم و درهمان حین، مجذوب روزنامه‌نگاری شدم؛ آن هم درست با دیدن اولین نسخه‌ی روزنامه “گلشن راز”؛ روزنامه‌ای که پدربزرگم، در سال 1331 صاحب امتیاز و مدیر مسئولش بود. کار با ماه‌نامه گزارش در سال 1379،آغاز شد. روزنامه‌نگاری در زمینه‌ی اجتماعی و ادبی که هم‌چنان ادامه دارد. کمی بعد پدر در گذشت، با تلّی از آثار منتشر نشده‌اش که در بی‌مجوز درارشاد مانده بود.
کارگاه شعر منوچهر آتشی نقطه‌ی عطفی بود برای ورودم به عرصه‌ی حرفه‌ای شعر. نزدیک به سه سال پایانی عمر منوچهر آتشی، از او بسیار آموختم و خوش‌بختانه توانستم نخستین جلد کتابم که شعرهایش به انتخاب او، در مجموعه گنجانده شد بود را به خودش تقدیم کنم. کتاب “به تمام زبان‌های دنیا خواب می‌بینم” که با این سطرها شروع می شود: به مِه گیران حنجره‌ی “آتشی”، که در هیچ کجای جهان، نطفه ای شکل نگیرید به شکل کسی…
شعرهای این کتاب تاثیرپذیری بسیاری از همان کودکی بی‌نظیر دارد و از سوی شاعری نوشته شده که می‌خواهد در آرمان‌شهرش باقی بماند و هرگز روزهای پس از آن را تجربه نکند. کتاب در همان سال، برنده‌ی دو جایزه‌ی ادبی و کاندید نهایی کتاب سال شعر شد.
آتشی، حالش به وخامت می‌رفت و در همان اثنا درگذشت. در آخرین روز کارگاه، کُتش را کنار زد، دستش را روی پهلویش گذاشت و به برجستگی بزرگی اشاره کرد.سرطان، توده‌ی سیاه بزرگی شده بود که سرانجام زندگی‌اش را بلعید. پس از آتشی کارگاه را با حضور استاد جدیدش ادامه ندادم و در زمینه‌ی نقاشی و فیلم سازی تجربه کسب کردم. در طول کارگاه شعر، به سفری زمینی‌ رفتم که از تهران آغاز می‌شد و به تبت می‌رسید؛ برای شناخت شرق درون خودم. در این سفر از بلوچستان ایران و پاکستان گذشتم تا شمال،غرب و جنوب هندوستان. اما به دلیل درگیری‌های داخلی تبت، نشد که وارد تبت بشوم و به ایران بازگشتم. پس از کارگاه آتشی، فرصتی شد تا فیلم مستندی از این سفر را به سرانجام برسانم و فیلم به نام “خوابی که خواب نبود” ساخته شد. تجربه‌ی هم‌کاری در دو فیلم دیگر و اجرای یک پرفرمنس مشترک در خانه‌ی هنرمندان، از دیگر تجربه‌های این دوره است.
در سال 1387 کتاب دومم به نام “هیچ بارانی این‌همه را نخواهد شست” منتشر شد. این کتاب بیش از یک سال در ارشاد ماند و سرانجام خوش‌بختانه بدون هیچ سانسوری منتشر شد. شعرهای این کتاب از کتاب پیشین فاصله گرفته و وارد فضاهای اجتماعی شده بود. کتاب دوم نیز کاندید نهایی جایزه‌ی شعر خورشید شد و شعرهایش برای ترجمه به بیرون از ایران راه یافت. کتابی که فضای سیاسی حاکم را این‌طور ترسیم کرده بود :
چشم
عادت می‌کند
به تاریکی
به نور
مسافران گرامی!
لطفا برای رسیدن به میدان آزادی
در ایست‌گاه “ملت” پیاده شوید
دروازه‌ی “دولت”
تعطیل است!
کار روزنامه‌نگاری در حالی ادامه داشت که فضا هر روز بسته ترمی‌شد.سال 88 نقطه‌ی عطفی بود و هر کسی باید سنگ‌هایش را روی ترازو می‌گذاشت؛ با فجایع بسیاری هم‌راه بود و روزنامه‌نگاری -از آن مقطع تاکنون- به معنی نوشتن از همه‌چیز بود جز آن‌چه در بطن خیابان رخ می‌داد؛ کسانی هم که نوشتند،یا دیگر در میان ما نیستند،یا پشت دیوارند و یا دور شده اند/ایم…
در این حین، شعرهای کتاب سوم “خونماهی” شکل گرفت:
گلوله‌ها!
گلوله‌های عزیز!
لطفاً به پوکه‌های‌تان برگردید
ما نیز به خانه‌های‌مان بر می‌گردیم

شش ماه بعد، تصمیم به خروج از کشور گرفتم؛ یک سال زندگی موقت در هند و سرانجام آلمان. کتاب خونماهی، درآلمان جمع‌آوری و در پاریس منتشر شد. این روزها نیز گزیده‌ای از شعرهای سه کتاب، به زبان آلمانی در حال ترجمه است.
به ساخت فیلم و ویدئو آرت می‌پردازم و هم‌چنان در حال نوشتن هستم. زندگی در بیرون از ایران را تجربه‌ی مغتنمی برای عبور از آثار زندگی در رعب و خفقان، می دانم و تلاش می‌کنم شعرم را نجات بدهم تا ناخواسته، ادامه‌ی بیش از سه دهه زندگی‌ام در سانسور نباشد.

 

همچنین ببینید

غزل

     افشین بابازاده روز بلند زير اين آفتاب كه مردم باور نمى كنند زير اين ...

۷ دیدگاه

  1. شبنم جان شعر بسیار زیبایی ست مخصوصا در این نا زیبایی ها مرسی که آزاد می نویسی

  2. من از زمانی
    که قلب خود را گم کرده است
    می ترسم….

  3. قایقی باید ساخت؟ باید انداخت به آب/ دور باید شد دور…
    من این جا بس دلم تنگ…
    سعدیا حُب وطن گرچه حدیثی ست شریف/ نتوان مرد به ذلت، که من این جا زادم.
    روح باغ شاد همسایه/…/من نگاهم را چو مرغي مرده سوي باغ خود بردم.
    پر پرواز ندارم/ اما دلی دارم و حسرت درناها…
    خانم شبنم! بالش ات- پُر آواز پر چلچله ها، و پروازت خجسته! گرچه برای ما دردناک!

  4. بد نبود
    اونیکه مدعی بود عاشقشه
    این همه سال کجا بود

  5. سپاس و درود بی کران ار کران تا کران از قطب سلامی به سردی قطب و سلام از پنگوئن ها برای شما آهوی بالدار از یک تفنگدار در قطب خوب بود خواندیم و در زمان سیر کردیم و از یخ های آب شده در سال های سال سال لذت بردیم :)

  6. شبنم جان میشه از دوستی و حتی الامکان خاطره ای اگر از پدرتان درخصوص زنده یاد منوچهرشفیانی دارید برای ما نقل کنید .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>