شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

موخره ای بلند در گفتگو با چند متن

    هرملینا شاهی

 

این نوشته را پس از بازبینی دو متن دیگر این شماره عقربه، یکی از آقای خسرو قمر  و دیگری از آقای مجید اجرایی، می‌نویسم و نگاهی هم به نظر دوستان دارم که ذیل مطلب شماره قبل (فرهنگ نقالی و پرده های پوسیده پندار) آمد. به عبارتی این نوشته از این جهت یک گفتگوی طولانی‌ست و کمتر به مطلب منسجمی شبیه است که می‌بایست در این صفحه منتشر شود. در هر بخش که نیاز بوده، سخن دیگر عزیزان را مستقیم نقل کرده‌ام تا متهم به آشفته‌گویی نشوم.

1
قبل از هرچیزی تمامِ حرفم را در متن قبلی به ایجاز می‌نویسم: شریعتی جهان منسجم فکری لازم و بیان روشن و بدون تناقض ضروری را ندارد، شاهد این حرفم این است: پس از گذشت سی سال اگر کسی، هر کسی، هر دوستدار و مدافعی، توانست در 4 صفحه مقاله‌ای بنویسد مشروح بر اینکه استاد شریعتی در باب دین، جامعه، ایران امروز یا انقلاب مشروطه چه نظری داشت، و پس از‌ آن بنده نتوانستم نقض آن را از بقیه نوشته‌های استاد شاهد بیاورم، همان ایده و نظر اصلی و مرکزی را بنده به هفت زبان زنده دنیا ترجمه میکنم و تبلیغ. ببینید، حتی سروش نیز تا حدی و با تقسیم به دوران‌های تحولی‌اش قابلِ احصاست اما شریعتی درست آنگونه که کلام اقتضا میکند به هزار راه می‌رود و آشفتگی و سرگردانی و هیجاناتی که در نوشته‌هاش  و کلامش پیداست، حاصل همین موقعیت تاریخی اوست. باز هم معتقدم می‌شود پروژه‌های فکری کسانی مثل آخوندزاده، ملکم خان، نیما یوشیج، فریدون آدمیت، آرامش دوستدار، سید جواد طباطبایی و منتقدانی مانند یدالله موقن یا مراد فرهادپور و آکادمیسین‌هایی مثل یوسف اباذری را و دختر استاد، سارا شریعتی را و حتی آدمِ کمتر پیدایی مانند علیمراد داووی را روشن کرد، شرح داد، احصا کرد، شناخت و نقد کرد. اما دو سه نفر در این تاریخِ معاصر بیشترین تاثیر را گذاشته‌اند و کمترین انسجام را دارند، و بیشترین دامنه‌ اظهارنظر را دارند: فردید، جلال آل‌احمد و شریعتی.

2
آقای قمر زیر مطلب قبلی نوشتند: « به نظر میرسد شما کمی دیر امدید دیگر دوستان مثل طباطبایی ، گلستان، و سایر زخم‌خوردگان از شریعتی که نام بردن از انها فعلا امکان ندارد. قبلا بهتر و مفصلتر شریعتی را شستند و کنار گذاشتند شما را کم داشتیم که الحمدالله شما هم اضافه شدی این روزها مد شده هر کسی که چیزی در چنته نداره و می‌خواهد معروف بشود و بگه که ما هم هستیم دیواری کوتاهتر از شریعتی پیدا نمکند ولی شما چرا سرکار شاهی»
زخم‌خوردگان؟ این را که نمی‌فهمم. چه زخمی؟ گلستان و طباطبایی از شریعتی؟ اسم بردن از چه کسانی امکان ندارد؟ و آخر اینکه با همین چهارخط نوشتن می‌شود گفت بنده کسی هستم؟ دیوار کوتاه تر از شریعتی؟ راستش را بخواهید شاید این اولین و‌ آخرین باری بود که در این سال‌ها جدی در مورد شریعتی نوشتم. و پشیمانم. دلیلش را می‌نویسم. نوشته‌اند « شما که اینطور عمل کنید از دیگران که پدیدار شناسی نخوانده‌اند و سروش را نمی‌شناسند چه انتظاری باید داشت.» فکر می‌کنم باز هم ربطی به پدیدارشناسی ندارد. انجسام در بیان و فهمیدنِ پرش‌های شناخت‌شناسانه و روش‌شناسانه‌ی استاد نیاز به فضیلت علمیِ خاصی ندارد. هر کسی که انجسامِ لابدی هر متفکری را در سه ساحت هستی‌شناسی، شناخت‌شناسی و روش‌شناسی -نه از روی کلی‌گویی بلکه با تمهیدات متن‌شناسانه- بداند نیازی به هیچ دستگاه نظریِ خاصی ندارد که بداند این کتاب‌های شریعتی جز اینکه نمودار انسانی دردکشیده باشد، چیز دیگری نیست.
نوشته‌اند « هرملینای محترم شمایی که از شریعتی فقط یک کتاب خوانده‌اید و حتی دوران او را دورانی که اوج آرمان و مبارزه بوده نه دیده‌اید ونه می‌شناسید و نه در نوشته‌تان به ان اشاره‌ای کرده‌اید پس به اتکائ چه اندیشه و چه تجربه‌ایی اینچنین بی‌محابا و جسورانه(بخوان بی‌خردانه) او را به باد ناسزا و نقد می‌گیرید». اول اینکه نوشته را کامل بخوانید، گفته‌ام در این سالها فقط یک کتابش را همراه دارم، و باقی را که پیش از این خوانده‌ام نیازی به بازخوانی نمی‌بینم. دوم اینکه «بی‌خردیِ» بنده را ببخشید به «اندیشه و تجربه» و یادهای شما از دوران «مبارزه و آرمان». ولی این اسمش این چیزهایی که شما گفتید نیست، اسمش گفتگوی انتقادی نسلی‌ست با نسل پیشین و بلاهایی که بر سر فکر و اندیشه و جهان فرهنگِ ایرانی آورده‌اند. گفتگویی‌ست در درونِ تاریخ البته نه آنقدر ستایش‌آمیز و عصبانی که استاد دوست میداشتند. از آن دوران نیز به فراخور قضایا چیزهایی میدانم اگر اجازه بدهید، اما بگذارید دقیق‌تر ببینیم این نقد و نگاهِ شما دقیقا چه ماهیتی دارد؟ بنده اگر چیزی را ندیده‌ام، به معنای این است که نشناخته‌ام؟ اگر در نوشته‌ای کوتاه به «دوران مبارزه» (البته کدام مبارزه هم می‌شود حرف زد)‌اشاره نکرده‌ام یعنی نشناخته ام؟ «نقد و ناسزا» برای شما یکی‌ست؟ «جسورانه و بی‌محابا» برای شما مترادف با بی‌خردی‌ست؟
نوشته‌اند: « اگر می امدید یک به یک اندیشه ها ی مکتوب و غیر مکتوب اورا به مدد خرد نقاد و متکی به مستدات تاریخی ،متون فلسفی ویافته های عقلی و با توجه به شرایط تاریخی بیان انها مورد بحث و برسی قرار می دادید و سپس این ادعا هارا میکردید به شما ایرادی نبود ولی متاسفانه شما در این نوشته فاقد رفتارهای مورد اشاره می باشی» آقای قمر، بنده گفتم من که حقیرم، شما یک ایده از استاد پیش بگذارید، شما نه فرزندان و بنیاد و دیگر متاثرین و پیروان استاد یک صفحه از نگاه منسجم استاد بعد چهل سال پیش بگذارند تا بشود با ارجاع به مدارک سخن گفت. نفی بنده به درستی می‌فرمایید بایستی مستدل باشد و این کاستی را می‌پذیرم، اما من را هم رحم کنید. من باید چند ده جلد کتاب که گمان می‌کنم سر و تهی ندارد و از فکر منسجمی در آن خبری نه، بخوانم و بعد بیایم ثابت کنم که فلان و بهمان؟ راهِ نزدیک‌تر را برای اثبات این حرف رفتم: اگر معتقدان به استاد فکر میکنند چیزی در آثار استاد هست که ارزش ارائه به جهان فکریِ فعلی دارد، پیش بگذارند، با ارجاع  و اسناد و مثال، تا بشود در مورد آن، آن موقع، حرف زد. همان چیزهایی که شما از آنها با عنوان « آرمانها و اندیشه های تولید شده در جامعه اش» می‌نامید و آقای اجرایی «اندیشه دستگاه‌مند».
در آخر نوشته‌اند « حرف من اعتراض به نحوه بررسی و نقد بزرگان این ملت است که همواره عده ایی برای مقاصد خودشان بزرگان مارا به باد ناسزا میگیرند و در این میان و با این روش هر کسی را که بخواهند میکوبند و هر کسی را که بخواهند تمجید میکنند» یک: بنده مسئولِ رفتار ناپسند عده‌ای دیگر نیستم، این حرف شما به من برمیگردد، حرف متنی که به آن توپیده‌اید هم مشخص است و تکرار کردم. ناسزا و کوبیدن و این حرفها هم نیست. همانقدر که این همه توهین شما را بنده به حسابِ نقد و گفتگو گذاشتم. دو: چرا گمان می‌کنید هر نقد و نفی در جهان اندیشه «کوبیدن» است و «هر کسی هر کسی را بخواهد» میکوبد یا «تمجید» می‌کند؟ چرا وارد جزئیاتِ مباحث نمی‌شوید؟ به عنوان مثال چه کسی، -گلستان مثلا- کجا و بدون استدلال چه کسی را کوبید و چطوری تمجید کرد؟ فکر می‌کنم این نقد کردنِ رفتارهای ناپسند فرهنگی خودش به یک رفتار ناپسند فرهنگی دیگر تبدیل شده که از این به بعد خودم ابا دارم در این وادی بیاستم چون می‌بینم نقد کلی و نفیِ بی مرجع به عادت تبدیل شده و انگشت اتهامی که است که هفتاد میلیون به سمت «دیگری» گرفته‌اند و دامن همه پاگ است ماشالله.

3
اما مهمترین کلامِ آقای قمر اینجاست که نوشته‌اند « روزی در سالهای گذشته. گلشیری مرحوم در مجله ای که ا سم دقیقش الان یادم نیست کلیدر محمود آبادی را نقد کرده بود. آنجا به دولت آبادی گفته بود که تو در کلیدر نقالی کرده ای و میخواست به طور غیر مسقیم بگوید که کلیدر او از نظر اصول رمان نویسی فاقد ارزش است و سالهاست که از ان نقد میگذرد و کسی انرا به یاد ندارد ولی کلیدر همچنان در صدر کتابهای خواندنی ایرانیان است و دارد تبدیل به یک حماسه می شود» تحلیلِ نگاهِ شما در این جملات، می‌تواند روشن‌کننده‌ی طرز مواجهه‌ی شما باشد. همانطور که اگر روزی لازم شد، تحلیلِ «سلمان پاک» یا «نیازهای انسان امروز» یا «روش‌های برداشت از قران»، می‌تواند با خوانشِ دقیق چند صفحه، نموداری تکرارشونده را نشان دهد. شما کلیدر را، از آنجا که در صدر خواندنی (خواندن در ایران؟) ایرانیان (کدام ایرانیان؟) قرار دارد، و تبدیل به حماسه (حماسه؟) شده است، مبرا از نقدی می‌دانید که گلشیری بر آن داشته است. به عبارتی سخن کسانی که در داستان اعتباری دارند، برای شما اهمیتی ندارد، این که بسیاری از اهالی ادبیات درازگویی و تولستوی‌نویسیِ دولت‌آبادی را متذکر می‌شوند، به حسابِ تفکر و تعمق شخصی هم نمی‌گذارید و فروش و اقبال عام را ملاک قرار می‌دهید، نشان‌دهنده‌ی نوع برخورد شماست. شما این حرف را به قیاس ذهن و درک خودتان نمی‌زنید، چون توده می‌خرد و در ویترین خانه‌هاست، پس حرف گلشیری باطل است؟ رمانی که به هیچ جریانی مبدل نشد، رمان بلندی که ضرورتِ طولانی بودنش از دلِ ساختارش در نمی‌آید و هیچ اقبالِ آفرینشی از آن نشد، راستش را بخواهید فقط چون بلند و حجیم و قطور است، مایه مباهاتِ «فرهنگ‌دوستان» ایرانی شده است. خب هر فرهنگی باید یک رمان کلفت داشته باشد و این کمبود هم جبران شد. ولی با این معیار شما سیاوش قمیشی و داریوش از علیرضا مشایخی و ارکستر سمفونیک تهران موسیقی‌ترند و لابد شعرهای سیدعلی صالحی و استاد اخوان از تمام شعرهای هوشنگ چالنگی و منوچهر آتشی، شعرتر، چون اقبال و حماسه حولِ انهاست. البته این نگاه شما تنها نیست، آقای دکتر شفیعی کدکنی هم با همین معیار، با جسارت و صراحت بیشتری از شما، اخوان را و محمدی‌علی افراشته و توللی و نادرپور را از بسیاری، حتی از نیما شاعرتر دانسته‌اند، و نیما را مترجم بفهمی نفهمیِ متونِ فرانسه. بروید ببینید، شاهد مثال‌های زیادی در کتابش ارائه کرده استاد. با چراغ و آینه/ نشر سخت / 1391

4
این ایده‌ی «احترام و تایید» را –که در اصل ناشی از خودکم‌بینیِ تاریخی‌ست- می‌توان در سطور اولیه متنِ آقای قمر مشاهده کرد که در همین شماره منتشر شده است. این مواجهه چند مشخصه دارد: اول از هر چیز فرهنگ را «انباشتی» و روی هم تلنبارشونده می‌داند، به عنوان مثال تصور آقای قمر از فرهنگ ایرانی چیزی‌ست، حاصل جمعِ« ايده هاي حاكم بر زيگوراتهاي شوش، آتشكده ها، اوستا،آثار ماني ومزدك‌، ابن مقفع، خواجه  نصير الدين، رودكي،مولانا ، حافظ، ابن سينا، اسماعيليه، ، شيخ بهايي ، ملاصدرا‌ ، نهضت جنگل، پير نيا،مدرس، مصدق ، آيت الله طباطبايي، بازرگان، طالقاني، شريعتي، فرديد، نيما ، شاملو و هزاران نفر ديگر» و این‌ها را در تقابل، تضاد یا نقدِ هم نمی‌بیند، چون در این صورت نقدِ نیما بر سنتِ شعر فارسی، نقد متفکران مشروطه –که عامدانه انگار حذف شده‌اند در این لیست بزرگان فرهنگ- بر گذشتگان و نفی مانی از سوی حاکمیت اسلامی یا تکفیر ابن‌مقفع چهره‌ی اینها را مخدوش می‌کند. دومین مشخصه این است که علم کردن و «ما» و «ما» کردن –انگونه که شریعتی از دل اسلام می‌خواست حزبِ شیعه و فلسفه‌ی مدرن در بیاورد، و معاصران نیز میل وافر دارند- در قبال این عزیزان مجاز است و نقدهای «بی‌محابا و جسورانه» –که آقای قمر آنها را «بی خردانه» می‌دانند- مشروع نیست چون به این هویتِ خیلی تو پر و عظیمِ فرهنگیِ ما، که مایه‌ی « احساس افتخار و داشتن ريشه و اصل و نسب» است متاسفانه، خلل وارد می‌کند. سومین مشخصه این که برای تثبیتِ اینها که نیازی به بحث نیست، سهروردی را جرات داری رد کنی؟ دلیل بیاور! می‌خواهی اثبات کنی؟ همین دلی دلی نوشتن و تایید کلی کافی‌ست. من برعکس فکر می‌کنم، باید مانند نیما غربال کرد. کو متنی که در باب فرهنگ پیش از اسلام و فرهنگ یونانی شرحی آورده باشد؟ جز به اشاره البته. کدام سه صفحه که سهروردی را جدای از تاویل گل و گشاد، بر مبنای فلسفه‌ی نور شرح داده باشد؟ این یک مورد را از قصد می‌نویسم چون 6 ماه بر سر فلسفه اشراق و نورشناسیِ او وقت گذاشتم و دیدم قریب به اتفاق متونِ معاصر کپی از روی دست هم است، آن هم کپی از روی دست ایزوتسو و آخرین متون قابل تامل همان آثار قطب‌الدین شیرازی و دوانی و غیاث‌الدین منصور دشتکی‌ست. الساعه از همین لیست اگر متونی که حاوی کلی‌گویی نباشد معرفی کنید. در مقابل کلی گویی دقیقا شرح تدقیقیِ متون را منظور دارم. آنطور که دریدا فارماکولوژی می‌نویسد و از یک محاوره و یک اصطلاح افلاطون چه خوانش مفصل و دقیقی ارائه می‌دهد. هنوز مفصل‌ترین نوشته در باب تمام این چیزها که نوشتید کتاب دو سه جلدیِ هانری کربن است. و البته اسلام‌شناسیِ استاد شریعتی در چندین مجلس که اگر شرح موجز و منسجمی از آن سراغ کردید، بفرمایید بنده به آن مراجعه کنم.
البته با این درد دل شما که این اسامی « در مجموع براي هر ايراني  احساسي را بوجود مي اورد كه معمولا از ان به احساس افتخار و داشتن ريشه و اصل و نسب تعبير مي شود» موافقم، ولی مشکل اینجاست که بنده با این روالِ افتخار مخالفم و شما طالبِ احترامِ به آن. نقد بی‌محابای هر نسل و عصرِ فکری در غرب را اگر دنبال کنید، سودای چنین چیزهایی را فراموش خواهید کرد. نقد و ستایش‌های کانت را، نیچه را، هرمان کوهن را، دریدا را، فوکو یا هر کس دیگری را پیش چشم بیاوریم که دو مشخصه دارند: یکی خودشان انجسامِ فکری دارند، دوم اینکه نفی و رد آنها بی‌محابا‌ست و ملاحظه‌ی چنین چیزهایی که شما می‌فرمایید را ندارند. نقدِ دوران مشروطه نیز دقیقا همین شرایط را داراست. (شریعتی یادم هست ستایشِ عجیبی از مشروطه می‌کند اما یادم نیست هیچ‌جا توضیح داده باشد چرا مشروطه برایش مهم است، جز تعاریفی احساسی از چند آدم، خوشحال می‌شوم اگر کسی چیزی از شریعتی در باب مشروطه سراغ بدهد)

5
تمام حرفم را در بالا نوشتم و کفایت می‌کند. البته جز قیاس شریعتی با « حافظ ، سعدي، فردوسي، ابن سينا، رازي، غزالي، هدايت، نيما، خانلري، حسن صباح، خواجه نصير طوسي، حلاج، ملا صدرا» که خبر خوبی‌ نیست. البته حکم و قیاس‌ها و عتاب‌های ایشان در ادامه نیز بی‌مورد است و بنده به هیچ وجه منکر لزوم شناخت اینها نشده‌ام، بلکه شریعتی را شامل حکمِ بی‌نیازی کردم. ایشان ابتدا شریعتی را به لیستِ بلند بالای گفته شده چسبانده‌اند و بعد بنده را نواخته‌اند. استدلالِ آقای قمر این است که بنده تشخیص می‌دهم ایشان در رده‌ی بزرگانند، تاثیرگذارند، پس شما غلط کرده‌اید ما را از شناخت او بی‌نیاز جلوه داده‌اید.  دقیقا نحوه‌ استدلال این است: « چه بخواهيم و چه نخواهيم افكار و انديشه هاي انها در تارو پود هستي  و انديشه وفرهنگ ما رخنه و لانه كرده است  و رهايي از دست انها ممكن نيست» بی هیچ دلیل منطقی برای این تاثیر که بشود در موردش حرف زد. تاثیر را در ساحتِ انحراف البته بنده قبول دارم.

7
این دلسوزیِ آقای قمر –با گریز و نقدی بر دستغیب و گلستان، بدون ارجاع به متن اصلی- ستودنی‌ست اما به هیچ دردی نمی‌خورد. باید عرض کنم تصوراتِ این متن از غرب، از نیچه و زردشت نیچه، از مدرن و پست مدرن، از عقیم بودن عقل گلستان، از به آتش کشیده شدن گل‌های فرهنگ ایرانی و آروزیِ پیوستگیِ فرهنگی در جهان فکریِ ایرانی، همه حاصلِ همان فرهنگ نقالی و پندارِ پوسیده‌ی خودمرکزی‌ست. همه حاصل ترجمه‌های وصله پینه‌ای. برای مثال این احکام کلی و شنیداری در ایرانِ معاصر که روزانه از هزار نفر می‌شود شنید، بدون هیچ فکری:
« پايه هاي دنياي مدرن انها روي شانه هاي دنياي گذشته بدون انكه  نقش يكي از انها انكار ويا كم رنگ شود گذاشته شد و دنياي پست مدرن انها نيز بر شانه هاي دنياي مدرن قرار گرفت كه اگر  دنياي گذشته انها كوچكترين تلنگري به خورد تمامي دنياي مدرن و پست مدرن انها به لرزه خواهد افتادو به گونه اي كه اگر بخواهي كانت را بشناسي بايد افلاطون و ارسطو را بشناسي و اگر به خواهي نيچه و كيركه گاررا به فهمي بايد كانت و دكارت و هگل را درك كنيد و در دوران معاصرا اگر بخواهي ليوتار را بخواني و بودريار را تبيين كني بايد هيوم ، ماركس و نيچه و كيركه گارد را شناخته باشي»
اگر آقای قمر توضیح بدهند که ربط لیوتار به کیرکه گارد چیست بنده کل حرفم را پس می‌گیرم، یا توضیح بدهند که ربط بودریار به هیوم چیست؟ فکر می‌کنم این اسم‌ها حالتِ یک سری جورچین پیدا کرده که می‌شود همینطور جای هم گذاشت. اصلا بنده متحیرم این هگل از کجا بدون آگاهی به زبان آلمانی یا انگلیسی عالی در ایران هواخواه میلیونی دارد، یا لیوتار و بودریار که بی آنکه ترجمه شود فهم شده است! این هم از الطاف نهانیِ نسلِ شریعتی و آل احمد –دیگر اسوه مبارزه و آرمان خواهی- است، ال احمدی که در مصاحبه با اندیشه و هنر و در پاسخ به آیدین آغداشلو –یا ناصر وثوقی، مجله پیش چشمم نیست- می‌گوید: بنده اتفاقی در ادبیات فرانسه نیست که از آن بی خبر باشم. مقایسه کنید با دانش و درک کسی مانند صادق هدایت از جویس و حد ادعا را بسنجید با حدِ زبان یا زبان‌هایی که استاد آل احمد می‌داند.

8
سر این همه نوشتن نداشتم،اما اینقدر چنین حرفها و چنین گشاده‌گویی و زبان زخم‌زننده‌ی نسلی که آرمان‌خواه و آرمان‌طلب و دنبال رستگاری بود، بوی دهه 40 و 50 رابه مشامم آورد که بهتر دیدم به جزئیات وارد شوم.
دومین نوشته، متنی کوتاه است از اقای مجید اجرایی، با نام «اینک آخرالزمان»
نوشته ادعای رویکردی مبتنی بر «مطالعات فرهنگی» دارد اما توضیح نمی‌دهد متن چیست؟ حاشیه کجاست؟ منظورش از این [منازعات(text)و(across)] چیست؟ [آنتی گفتمان های حاشیه یی] چیست؟ شورش‌گری همان نقد است؟ متن پاراگراف‌های کوتاه و پرش‌های اساسی دارد. مثلا می‌خوانیم:

[چراهرگاه ازمتن و”گفتمان”ی به نام شریعتی سخن به میان می آید آنتی گفتمان های حاشیه یی،شورش گری راآغازمی کنند؟
چرادرگفتمان هایی ازاین دست نقش “ابژه”ی شریعتی این قدرپررنگ است؟
چراهرگاه بحث های روشنفکری،روشنفکری دینی،سنت وتجدد،انقلاب،روحانیت،ایدئولوژی وحکومت دینی، رخ نمون می شودناخودآگاه ذهنی ما-بی درنگ-فعال می شود؛فعالیتی چونان آتشفشان های پیوسته ی “فوجی”؟!
این جاست که «بی حافظه گی تاریخی ایرانیان»(قول مشهورشاملو)اعتباربلاشرط خودراوامی نهد.]

اما اینها به بنده، در این جا، ربطی ندارد، چیزی که باعث شد در این جا از آن بنویسم اینجاست: [همین بس که نوشتار”هرملیناشاهی”که ،خود،دبیرسرویس اندیشه ی تارنماست به رغم به میان آوردن برخی نظرگاه ها وایده های بنیادین ،حکایت «برسرشاخ بن بریدن» است تا”محسن زال”(که قرائتی هم ذات پندارانه وپیشرو ازشریعتی به دست می دهد)رابه موضعی بکشاندکه سویه ی دیگرهمان موضع دبیرسرویس گرامی است.] بر سر شاخ بن بریدن؟ کدام بن؟ کدام بریدن؟ کدام شاخ؟ خطاب اگر با بنده بود که هیچ کدام را نفهمیدم.
این متن خود یک بار رمزگشایی لازم دارد و یکبار ترجمه‌ی اصطلاحات تا بتوان به این کوتاهی و پرش‌های نویسنده فائق آمد. آنچنان که نخستین گزاره‌ی جدیِ این متن را بنده با هیچ اسطرلابی نفهمیدم:
[نگاه آخرالزمانی به علی شریعتی وقاب سازی وقالب افکنی تصویردوگانه ی قدیس-اهریمن ازاونشانگانی است ازژگانتیسم فکری-ذهنی و بازتولیدناموزون وگسسته ی شخصیت انسان ایرانی که خودتداعی کننده ی شوریدگی ناخودآگاه قومی وفعال شدن”لیبیدیو”ی(به تعبیرفروید)روان رنجورتاریخی ماست.] آگراندیسمان و کمینه گرایی در روایت و بیشینه‌گرایی، رفرف علیین، سانرتالیسم، تیپ‌زدگیِ لنگر زده در بن و نه توی جان و عصر نسبیت را باز بنده نفهمیدم، به هیچ وجه.
و آخر اینکه ایشان نوشته‌اند:
[تئوری های روشنفکری ایرانی “دستگاهمند”و”مدل ساز”نبوده است؛هم درروشنفکری مذهبی وهم درروشنفکری عرفی؛به دیگرسخن اگرمحتوای آثارعلی شریعتی  حتالاطائلاتی بیش نباشد سهم او در مدل سازی و برساختن اندیشه ی دستگاهمند جایگاهی یگانه بدو می بخشد و این چیز کمی نیست.] تمام سوال بنده همین بوده که این [اندیشه ی دستگاهمند] استاد شریعتی کجاست که [چیز کمی نیست] و آنقدر بدیهی‌ست که [جایگاهی یگانه بدو می بخشد] و در [روشنفکری مذهبی و هم درروشنفکری عرفی] بی‌مانند است؟ روشنفکر عرفی چیست؟
رویکردِ مطالعات فرهنگی را به این شکلی که نویسنده پیاده کرده‌اند بنده نفهمیدم چیست و چرا در ابتدای مطلب بر آن تاکید کرده‌اند. متن سه پاره‌ی مجزای پاره پاره و کولاژ شده بود که مطالب اصلی را نویسنده [در این فرصت] کوتاهِ نوشتاری [سر ورود] نداشت تا به [مجادلاتی از این دست] که در [کامنتهای عقربه] جریان داشت [دامن] آلوده نکرده باشد.

9
اگر از تمام شریعتی و آل احمد، چند صفحه نظریه یا نگاه یا دستگاه فکری یا انجسام فکری یا چیزی از این قبیل به دست می‌آمد، از وجوه غرب‌ستیزی و خودمحوری و ستایشِ شدیدِ اینجا در برابر غرب، شده بود سرلوحه اصلاح کتب و سرفصل‌های علوم انسانی. و دور نیست که از نقدهای آل احمد در باب چاه عمیق و ایده‌های شریعتی در باب اسطوره‌های مذهبی، ما به ازاهای خیلی تو پر و خیلی افتخارآور ایرانی کتابهای درسیِ نوباوگان را پر کند.
با تمام این حرفها بنده معتقدم راه جدیِ نقد وضعیت کنونی از نقدِ این دو تن می‌گذرد، فیگوری به نام شریعتی و فیگوری به نام جلال آل احمد. این دو نفر بیرون از کالبد انسانی‌شان –که محل مجادلات اغلب فرد اینهاست- نماینده بخشی از ذهنِ برآشوبنده‌ی نسل‌های پس از مشروطه هستند که سوداهای عجیبی و آرمانهای شدیدی دارند، از آن دست که مهندسِ علومِ ایرانی چند سال پیش در پژوهشگاهی با دریافت پول هنگفتی کانت را مهندسی معکوس کرد تا بتواند راهِ در اوردن فلسفه منسجم از آثار مطهری را به دست بیاورد. سودایی که می‌تواند هر چند دهه یکبار نسلی را گمراه کند. نقد و نشان دادن این دو فیگور شاید آن نقطه‌ای از رویای ذهن ایرانی باشد که از برخورد با واقعیت اجتناب می‌کند و نشان دادن آن به دست روانکاو، بی شک انکار و مقاومت بیمار را به همراه دارد. نسلی که نمیخواهد از آرمان ها و آرزوها و سوداهای به گل نشسته‌اش دست بکشد.

 

همچنین ببینید

leyla.hajiaghaee

دیگربودگی نامتعارف

             لیلا حاجی آقایی نگاهی به زمینه های گرایش زن ایرانی به اعتیاد انحرافات اجتماعی ...

۱۵ دیدگاه

  1. با سلام و عرض احترام به شما سركار خانم شاهي و به ويژه جناب بهزادي براي فضاي سالمي كه ايجاد نموده تا
    تبادل نظر شود در باره نزديكي و يا دوري نظرات شريعتي ها با حقيقت ونه تبادل صدور يكباره حكم در مورد باطل بودن نظرات آنهالذا در رابطه با متن احكام صادره از طرف خانم شاهي و ساير همفكرانشان موارد زير را به عرض مي رساند: 1- در ابتدا باز تاكيد و تكرار ميكنم كه مخلص كلا م من در اين شماره و شماره هاي فبلي مجله وزين عقربه دفاع از شريعتي و يا امثال شريعتي و يا نكوهش آثار ديگران نبوده و نيست وعلاقه اي هم به دفاع و يا جانبداري از كسي را هم ندارم و صرفا هدفم نقد روش خانم شاهي و ساير شاهي هاي ديگر در برخورد با شريعتي و شريعتي هاست و سعي كردم كه به خانم شاهي مواردي را تذكر بدهم كه ايشان به ياد بياورند اگر مي خواهند كسي را نقد كنند اصولي را رعايت كنند كه مطمئنا قبلا انها را مطالعه نموده اند ولي از يادشان رفته ولي نوشته اخير ايشان نشان ميدهد كه سعي من بيخود بوده و نتيجه اي نداشته ولي از آنجا كه من معلمم و حرفه ام تذكر و يادآوري است خسته نمي شوم و سعي ميكنم به گونه اي ديگر بحثم را مطرح كنم . چرا كه ميبينيم اين دوست محترم و به واسطه همان به كار گيري روش نقد و بررسي غير علمي اش ضمن اينكه حرفهايي كه متعلق به من نيست به من منتسب كرده اند و به جاي اينكه اندك حقيقتي را معلوم نمايند بر عكس حقايق بزرگي را نا اگاهانه پنهان ميكنندو شايد هم دفن مي كنند و به جاي اينكه پرسشي را پاسخ بدهند مدام پرسش ميكنند كه پرسش كردن در موضوعي كه به ان اگاه نيستيم يك امتياز و حسن است اما در مواقعي كه بايد پاسخ بدهيم و ادعاي خودمان را كه قبلا با ان مغلطه اي كرده ايم روشن كنيم پرسش كردن هاي مكرر نشان از ضعف وعدم صداقت و فرار از موضوع اصلي در بحث دارد 2- خانم شاهي به جاي اينكه پاسخ بدهند كه كدام نظرات و يا كدام جمله از كتابهاي دكتر شريعتي اشكال دارد و اشكالش را روشن كنند مدام پرسش ميكنند كه نشانش بدهيم كه دكتر شريعتي در كجاي نوشته ها و سخنراني هايش جهان منسجم عقيدتي و چهار چوب فكري منظم ارائه داده است؟متاسفانه ايشان هنوز توجه نميكنند و و احتمالا كتابي از ايشان نخوانده اندكه بدانند شريعتي در هيچ كجا ادعا نكرده كه يك جهان بيني جديد و يايك چهار چوب فكري جديدي را ارائه نموده است هنوز دقت نيمكنند كه دكتر شريعتي صرفا به خوانش جديد و تفسيري جديد از از يك جهان بيني و ايدئولوژي موجود وحي و حاضر به نام اسلام با متكي بر يافته هاي علم و شرايط اجتماعي و سياسي روز خودش پرداخته كه مطمئنا در اين خوانش و تفسير نقص ها واشتباهاتي داشته است وخانم شاهي بايد متوجه باشند كه يك نقاد منصف و علمي و خوب بايد بيايد بگويد اينجاي اين خوانش و يا تفسير با ارجاع دقيق به متن اشكال دارد و براي روشن كردن اين اشكال با ا تكابه منابع همان متن و علوم مربوطه بكوشد . كه متاسفانه خانم شاهي در هيچ كجاي نقدها و نوشته ها ي فعلي و قبلي خودشان در باب دكتر هيچ اشاره اي به متن و نوشته ها و خوانش ها و تفسير وي نكرده اند و فقط يك هو و يكمرتبه و بي مقدمه تحت احساسات باب روز وتاثير ات هاله اي شرايط روز حكم صادر كرده اند اينجاست كه مي گوييم روش نقد خانم شاهي مشكل دارد و بايد انرا اصلاح نمايد و اگر اصلاح نكنند حتما حقي ناديده گرفته خواهد شد و باطلي درست جلوه داده خواهد شد كه متاسفانه در اظهارات ايشان اين موضوع قابل مشاهده است.3- خانم شاهي به جاي اينكه پاسخ بدهند كه چگونه به اين يافته دست يافته اند كه شريعتي بدرد نميخورد و وبراي صحت ادعاي شان بايدگويند و نشان بدهند كدام متن و نوشته هاي شريعتي بدرد نمي خورد و داراي اشكال عقلاني است و يا….، مدام پرسش ميكنند كه آقاي قمر بگويند كه ارتباط كيركه گارد و ساير فلاسفه با ليوتار و و ساير پست مدرنسيتها چيست؟ خانم شاهي محترم من اين موضوع را مطرح كردم كه بگويم اگر خواسته باشيم بهتر از شريعتي داشته باشيم اول بايد او وگذشتگان او را خوب خوانده باشيم ودرست نقد كرده باشيم ضمنا در پاسخ به سوال شما اگر هر كتاب تاريخ فلسفه معاصر غرب را كه برداريد و نگاه بكنيد و فقط نگاهي سطحي به فهرست بكنيد متوجه مي شويد كه ليوتار و ساير پست مدرنيستها… بدون فهم فلاسفه قبلي قابل درك نيستند فلاسفه اي همچون كيركه گارد و نيچه و حتي ماركس و.. با نقد عقلاني از ضعف پاسخگويي جهان فكري فيلسوفان قبل از خود به مشكلات جديد جامعه روز خود پايه هايي را در نگرش به جهان معاصر پي ريزي كردند كه پست مدرنها آنوقت توانستند به فهمند كه كجا هستند و چه مشكلاتي دارند و سپس جهان بيني خود را براساس ان نقد ها پي ريزي كردند و بدنبال ان راهكار هاي پست مدرن خود را در همه زمينه ها ارائه دادند.4- براي درك و فهم بيشتر ارتباط پست مدرنها با اصلاحگرايان، روشنفكران،هنر مندان و فلاسفه قبل از خودشان شمارا به مقاله هاي منتشره خودم تحت عناوين:-فراروايتهايي در باب شرايط ومباني پست مدرنيسم._كير كگارد: فيلسوفي كه تمام زندگي اش طنزي براي بيداري مردم بود. و ادورنو و معرفي آثار او در روزنامه عصر مردم تاريخ هاي 16 مهر 84و 17 مهر 85 ارجاع مي دهم و اميدوارم كه پرسشتان را اندكي پاسخ بگويند.5- با توجه به موارد بالا و به منظور جمع بندي و نتيجه گيري از بحثهاي قبلي پيشنهاد مي دهم كه بياييم در نحوه نقد وبررسي هايمان تجديد نظر بكنيم و با يك فراخوان شيوهاي نقد اثار فلسفي و اجتماعي و مذهبي را در معرض معرفي قرار داده و سپس بر اساس بهترين شيوها به بررسي شريعتي و شريعتي ها به پردازيم با اين اميد كه در نتيحه اين نقدها در اينده شاهد ظهور شريعتي هاي مقبول و بهتر باشيم بدون اينكه نقش گذشتگان رامنكر بشويم

  2. امیدوار بودم که مطلب کاملا روشن باشد ولی انگار نیست
    من باز سوالم را، سوال جنبی‌م را مشخص می‌نویسم:

    اگر آقای قمر توضیح بدهند که ربط لیوتار به کیرکه گارد چیست بنده کل حرفم را پس می‌گیرم، یا توضیح بدهند که ربط بودریار به هیوم چیست؟ فکر می‌کنم این اسم‌ها حالتِ یک سری جورچین پیدا کرده که می‌شود همینطور جای هم گذاشت. اصلا بنده متحیرم این هگل از کجا بدون آگاهی به زبان آلمانی یا انگلیسی عالی در ایران هواخواه میلیونی دارد، یا لیوتار و بودریار که بی آنکه ترجمه شود فهم شده است!

    و اینکه تحلیل گفتمان ساده همین متن نشان میدهد عصبانیت آقای قمر چراست و چقدر “گفت و گو” برای ایشان “هزار بار بگو” و نشنو تعبیر شده است. اینقدر که خیال نوشتن همین چند سطر را هم نداشتم.
    خاک بر سر مملکتی که درباره‌ روشنفکرش هنوز بعد نیم قرن از نشر و تاثیر اندیشه هایش، یک مقاله نیست که عشاقش بنده را به آنجا رهنمون شوند، که آقا، میخواهی ببینی شریعتی چه نگاهی و چه فکری دارد؟ برو این مقاله را بخوان. یکی از این متفکرین مدرن روشنفکر غربیِ مورد شناخت و علاقه‌ آقای قمر را نام ببرند که این سرنوشت دچارشان شده باشد. خاک بر سر مملکتی که احساس نیازی به منسجم بودن روشنفکرش نکند.
    این انقطاع و پاره پاره گی که از روشنفکر و فرهنگ و زندگی روزمره و رسانه و گفتمان سیاسی به “خواستِ اصلاح” هم سرایت کرده و همین “دغدغه اصلاح امور” کفایت میکند.

  3. بينهايت مرسي از اظهارات مملو ازاستدلال و بيانات سر شار از منطق شما وتشكر از اين كه منت گذاشتيد وپاسخي به نوشته هاي ما داديد با ار زوي موفقيت براي شما واما در مورد نوشته هاي شما مطالبي به ذهنم امد كه كه بيشتر براي ارتقاي موضوع بحث و به ناچار و عليرغم وقت كمي كه داشتم اهم انها را به شرح زير بيان ميكنم و باز اميد دارم وخواهش مي كنم كه اگر خواستيد پاسخي بدهيد حتما انها را به خوانيد و خوب هم بخوانيد چرا كه به نظر مي رسد شما عادت به خواندن مطالب به طور عميق نداريد و اما ان موارد :1- در پاسخ قبلي ام گفتم كه به دليل اينكه بحث از چگونگي ربط ليوتار به فلاسفه قبل از خودش به ويژه فلاسفه اي مثل كير كه گارد يك بحث عقلاني است و نه شعاري شما را براي فهم بيشتر به سلسله مقالات منتشره خودم تحت عنوان” فرا روايت هايي در باب پست مدرنيسم ” در روزنامه عصر مردم با ذكر تاريخ ارجاع دادم كه ادرسش را هم نوشتم كه اين مقاله به چگونگي ظهور وبر آمدن قلاسفه و هنر مندان پست مدرن از دل فلاسفه و هنر مندان مدرن و كلاسيك و مباني تئوريك ارا انها بطور مفصل مي پردازد اما حيف چون به نظر مي رسد وقتم را تلف كردم چون خانم شاهي اصلا به اين ارجاع من توجه نكرده وشايد هم اصلا متن پاسخ مرا با دقت نخوانده اند و شايد هم علاقه و ظرفيت خواندن اينگونه متنها را ندارند نمي دانم خودش بايد پاسخ بدهند كه كدام درست است كه به نظر من و با توجه به منش و شيوه بر خورد خانم شاهي در بحث هاي عقلاني و تئوريك، جمله اخير در مورد ايشان صادقتر باشد چرا كه خانم شاهي در نوشته هاي خودش نشان داده اند قبل از اينكه مطلبي عميق و اصيل در باب كسي يا چيزي بخوانند و صر فابر اساس احساسات ومدركات حسي محيطي و پيش فرضهاي ذهني بر خواسته از ناكامي ها و ناملايمات روزگاراشان و به شيوه انشائ نگاري دوران مدرسه در باره ان فرد يا چيز مطلب مي نويسند كه بهتر است بگوييم حمله ويرانگر مي كنند وبعد كه تخليه شدندو بدون توجه به پاسخهاي داده شده و متن و به همينكه احساس نمايند كه پاسخي داده اندو خالي شده اند و به آرامش رسيده اند برايشان كفايت مي كند و حال اينكه اصل ادعا وحقيقت چي است و چي بوده و چي ميتواند باشد اصلا كاري ندارند. يعني به دنبال معلوم شدن حقيقت موضوع نيستند و چيز هاي ديگري را دنبال ميكنند كه به نظر م بيشتر احساسي و ادعاي وظيفه دبيري يك نشريه است
    2 – خانم شاهي نوشته بالا اظهار فضل مي كنند كه از ليوتار و بودريار كتابي به فارسي ترجمه نشده و اين جمله ايشان در واقع تاييد كننده مدعاي قبلي من است كه گفتم خانم شاهي بدون اينكه مطلبي در مورد كسي خوانده باشند به نقد ويرانگر او مي پردازند چرا كه تا كنون و تا انجا كه من خبر دارم از هر دوي انها كتاب به فارسي ترجمه شده من شخصا انها را خوانده ودر كتاب خانه ام موجود است و ان هم خيلي وقت پيش كه متاسفانه ايشان خبر ندارند. ( كه اگر مايل باشند مي توانم انها را به ايشان قرض بدهم اما صرفا براي مطالعه و قبل از خواندن هم توصيه ميكنم كه چيزي در مورد او ننويسند) و باز به ايشان توصيه مي شود قبل از اظهار هر گونه ادعا و يا نظر در باب كسي حداقل آثار انها را بخوانند كه در باب شريعتي و يا جلال و يا ديگر كسان من نيز فقط همين حرف را به ايشان زده ام كه اول انها را خوب بخوانيد و بعد نقد كنيد
    3 با توجه به اينكه خانم شاهي باز به جاي استدلال عقلي كه شيوه خاص خود را دارد( كه به نظرم اين توقع از ايشان بيخود است ) اين دفعه با ادبيات خاله زنكي به من و يا افراد ديگر پرداخته و حمله كرده اندكه نشان از نبود ارزش براي تفكر عقلاني در نظام فكري و نقادي ايشان است. كه اين شيوه برازنده يك سردبير قسمت فلسفي يك نشريه پيشرو يي همچون عقربه نيست كه پيشنهاد مي گردد اين خانم محترم در بيان و انتخاب كلمات در يك نشريه پيشروي فكري ودر يك بحث جدي ونه خاله زنكي دقت بيشتري داشته باشند تا احيانا بحث در يك نشريه وزين با يحث در صف نانوايي بر سر نوبت اشتباه گرفته نشود.
    4 – خانم محترم شاهي كه دل مشغولي عميق شما در باب انسجام فكري روشنفكران به خاك ريختن بر سر مملكتش انجاميده تقا ضا داريم اول در ايجاد انسجام فكري در خودت به كوش تا ان وقت بتواني انسجام فكري ديگران را درك كنيد. دوم اصول نقد آثار و نوشته هاي فلسفي مرتبط با نظام فكري كه براي خودت ايجاد كرده اي بر گزين و سپس به نقد انديشمندان به پرداز. مطمئن باش در اين صورت به نتيجه آرامش بخشترو پيشروتر خواهي رسيد همانطور كه كير كه گاردها و ليوتار ها و … با انديشمندان معاصر و قبل از خود اين چنين كردند و نتيجه كار انها اين شد كه كه يك مكتب فكري جديد را ابداع كردند. فقط به ياد داشته باش كه آدورنو وليو تار و ساير پست مدرن ها به را هكار هاو پاسخ هاي انديشمندان قبل از خود براي رفع مشكلات دوران معاصر نگاهي عميق داشتند و به دلايلي كه اينجا جاي گفتن انها نيست اشكال وارد كردند و سپس بر اساس ان اشكالات به ارائه جديد ايده هاي خود پرداخته اند و ايده هاي انها شكل تكامل يافته انديشه ها و پاسخ هاي انديشمندان قبل از خودشان اما متناسب با مسائل دوران جديد بود و اگر كسي با راه كارها و انديشه هاي قدما اشنا نباشد هيچ وقت امثال ليوتار و ادور نو و …. نخواهد فهميد . اميد دارم كه با اين توضيح كوتاه و مختصر كمي به ارتباط انديشه هاي كير كه گارد و هيوم و…. با تفكرات و ايد ه هاي پست مدرنها يي مثل ليوتار پي ببريد ولي اگر باز متوجه نشديد اشكال ندارد شما را باز به مقاله هاي مفصل خودم كه در بالا ذكر شده اند و كتاب هاي تاريخ فلسفه معاصر ارجاع مي دهم.
    5- پيشنهاد مي شود و اگر مايل باشيد چند شماره از نشريه تان را به اصول ومباني نقد اثار فلسفي و ماهيت پست مدرنيسم اختصاص بدهيد شايد كمكي باشد در فهم صحيح جريانات انديشه هاي فلسفي و سياسي و يزرگان معاصر مان

  4. غمنامه باید نوشت
    از این پیچ و تابی که در احوال و دماغ جهانِ این روزهایمان می بینم

    از این ترجمه های بودریار و لیوتارِ پیام یزدانجو که آقای قمر میخوانند و تازه سنت فلسفی غرب را نیز در روزنامه های شیراز تحلیل میکنند.

    از این “به قول سروش” ” به قول دوست استادم” ” به قول فلانی به قول بهمانی هایی که بدون فکر و با منصب “استادی” حفظ و ارائه میشوند.

    از این راحت الحلقوم های قرن بیست و یکمی که اسطوره را در عبارت “اندیشه اسطوره ای” (که مبنایی کاسیرری دارد) به “اسطوره شناسی مهرداد بهار” ربط میدهند

    از این جملات لقلقه زبان که فلانی پرخاشجو ست و فلانی رحیم و شریعتی روشنفکر دردکشیده و هدایت خودکشی کرد از دست این مملکت.

    از این ابوسعید ابوالخیرهایی که در مقام پشه یا فیل، فرقی نمیکند، ولی مایل به گفتگو در جایی که موافقشان نباشی (البته برایش کلام مطنطن بهتری دارند عزیزان، میگویند پارادایم مشترک) ابا دارند

    از این معذوریت وارد شدن در گفتگوهایی که فی نفسه شکست تلقی میشود. شکست از چی؟ از کی؟ شکست همان گذشتن از مقامِ خود در گفتگو و قبولِ جایی دیگر است؟

    از این عزیزانی که کامنت های زیر یک متن را جای دیگری کپی میکنند و جوابشان را و انگار بنده معلول بودم ونمیتوانستم اینها را آنجا بنویسم. هرچه می خواستم زیر مطلب آقای اجرایی میرفتم می نوشتم. حداقل لقلقه زبانی ندارند آقای اجرایی و شاید اندکی در نوشتارِ موجزشان اشتباهی رخ بدهد. یعنی ربط چیزی که میگویند با موضوع حرف تباین داشته باشد اما حیف نیستند.

    از این که “ایده” های آقای اباذری ناکام و باعث پرخاشگویی و پرخاشجویی دانسته میشوند.

    از این که متون اصلی و لابد سخت، خوانده نمی شوند و همین لکنت های وطنی، همین هندبوک های متوسط وطنی، بارت در 20 صفحه، بودریار در 10 صفحه، و در کل فلسفه غرب در 200 صفحه، از نشر مرکز، با قیمت دانشجویی، تقدیم شما. آقایان عزیز، بابک احمدی به تاریخ این مملکت هم حساب کنیم 21 سال پیش نوشته شده و با تاخیری 100 تا 40 ساله از غرب.

    از این اساتید “شریعتی شناس” که هیچ شرح کوتاه یا مفصلی در باب استاد ننوشته اند. و فقط امیدوارند که جوانانی که “سوز”ی هم دارند راهی به “رهایی” پیدا کنند. یعنی انتهای بیمرادی و عقیمی.

    آقا جان، عزیزان من، تمام این ایستادن برای این بود، و آقای بهزادی هم شاهد هستند، که شما شریعتی را هم درست نخوانده اید. که بدانید از شریعتی هم شرحی نمیتوانید بنویسید. که این حرفها برای شما “حرف” است، و نسبتی با هوا دارد. من منتظر بودم که یک متن حداقل از دو سه متنی که سوسن و سارا شریعتی در باب پدر نوشته اند حرفی بزنید و من را ارجاع بدهید. حتی آن چند جمله روشن کننده که آقای اباذری در مورد شریعتی نوشتند را هم ندیدید و نمیدانید چطور میشود با شریعتی روبرو شد و او را و جلال را شناخت. از در “سلب” اگر کسی وارد شود، شما عشاق شریعتیِ نخوانده ملا، هیچ حرفی ندارید جز بند کردن و حاشیه رفتن و کامنت پراکنی و ابوسعید ابوالخیر شدن و قول فلانی را وسط کشیدن و بدون هیچ ارجاعی.

    گذشته از این ها یک نکته هم گفتنی ست. آقای قمر یا نمیداند تحلیل گفتمان یعنی چه یا عمدا اینطور می نویسند. یک نگاه سرسری در جای گذاریِ کلماتِ آقای قمر نشان میدهند چه مشی فاشیستی و فحاشی پشت این کلام پنهان شده و چقدر به گفتگو قائلند و چقدر به ماست مالی. روزنامه محلی پرتی در شیراز را بنده برای گفته های گهربار ایشان بروم پیدا کنم؟ وقت زیادی آوردم. بنده یک بار به متنی بیرونِ اینترنت رجوع نمیدهم که مبادا تاخیری در فهم مطلب رخ بدهد. این ها دوتاست. این رفتارِ طوری گفتن و طوری تکه انداختن که انگار پیش از آن کوه فلسفه را پنبه کرده اند، با عرض معذرت هم اخلاق شریعتی بود و هم اخلاق عزیز ما سروش. بخصوص سروش عزیز. و همچون انتشار اخلاقِ دروغ در پیروان و حواریون آقای احمدی نژاد، این اخلاق هم در پیروان این دو عزیز سرایت کرده، البته جز سارا و سوسن و احسان عزیز. ارجاع و اثبات بنده برای سروش که لازم نیست، سایت ایشان و فحاشی های ایشان به دولت آبادی -با اینکه رمانش و رمان نویسی ایشان برای من محلی ندارد- موجود است و در مورد شریعتی میتوانید از شاگران دوران مشهدشان پرس و جو کنید که نیازی به گشتن زیاد هم نیست. بخصوص آقای قمر که چندتا از این شاگران فاضل استاد را نزدیک خود دارند. البته شاگردانی هزاردرجه از استاد بهتر. اگر اجازه نقل قول بدهند، از قول هر دو ادیبِ معاصر، تمام داستان روزهای دانشگاه مشهد را همینجا مینویسم، حسن ختام.

    روز خسته و کثافت-بارِ تهران
    با غمِ زبان فارسیِ گرفتارِ ذهن های معوج

  5. سر كار خانم شاهي با احترام و عرض سلام قبل از بيان هر چيز پيشاپيش عذر خواهي ام را به پذيريد اگر با نظرات وحر ف هايم شما را ناراحت كردم ولي باز تشكر ميكنم كه به نظراتم پاسخ ميدهيد و ديگر موخره بلند نمي نويسيد ولي به جاي ان غمنامه مي نويسيد.( مثل اينكه امروزه كلمات معاني خود را ازدست داده اند و ديگر نميدانيم كه موخره با مقدمه چه فرقي ميكند و يا غمنامه چه معني دارد و كي نوشته مي شود لذا لازم شد كه يك بار ديگر پاسخ اولي را از يك ليسانس ادبيات و پاسخ دومي را از يك دوست روانشناس كه مورد اعتماد است سوال كنم شما اگر معني دقيق انها را بلديد راهنمايي ام بفرماييد در غير اين صورت پيشنهاد مي شود مشابه اينجانب عمل كنيد چون كه ضرري ندارد يك بار ديگر مروري بر دانسته هاي خودداشته باشيم، بگذريم . من از سر دبير محترم مجله عقربه ،خوانندگان محترم واز خود شماسوال ميكنم تكليف ما با شما خانم شاهي چيست كه از يك طرف در نوشته هايت اظهار ميكني كه از ليوتار وبودريار كتابي به فارسي ترجمه نشده و يا كتابي از شريعتي نخوانده ( خودتان در اول مقاله فرهنگ نقالي گفتيد فقط يك كتاب از وي آنهم در سالها پيش خوانده ايد) و يا اظهار ميكنيد كه از هگل كتابي به فارسي از آلماني ترجمه نشده و از طرف ديگر بر اساس اين اظهارات به شريعتي ، و يا به ما حمله ميكني و نسبت فاشيستي مي دهيد و همه را بدرد نخور و به باد ناسزا ميگرييد و از اين اظهار ها و بيانات خود نتايجي نيز ميگيريد، در حالي كه كل اظهارات و ادعا هاي فوق الذكر شما غلط و بي اساس است چراكه هم از ليوتار و بودريار كتاب تر جمه شده و هم از هگل از آلماني به فارسي ترجمه شده( عقل در تاريخ حميد عنايت )و از همه تاسف بارتر عليرغم اينكه از شريعتي كتاب نخوانده وبر اساس اين ادعا هاي غلط نتيجه گيري هاي متعدد و حكم هاي فرا عقلي در مورد محكوميت شريعتي وعده ايي از بزرگان را صادر ميكنيد . آيا اين نتايج و اظهارات شما كه بر اساس آن ادعا ها و پيش فرض هاي غلط استوار است آيا نشاني از صداقت و سهمي از حقيقت دارند و آيا اصلا قابل اعتنا هستند؟ آيا اين نوعي ظلم و بي سپاسي به شريعتي ها و عنايت ها و ال احمدها نيست ( كه خيلي از روشنفكران و بزرگان امروزي و ديروزي وام دار اينانند)كه بدون اينكه آثارشان را بخوانيد ويا بدون اينكه در موردشان آگاهي داشته باشيد در باره انها اظهار نظر بنماييد و مورد بي مهري و بي توجهي و اظهار نظر هاي ناروا قراربدهيد. با توجه به اين اوصاف و رفتار هاي نوشتاري كه مكررااز شما مشاهده مي شود احتمال زياد مي دهم اين اوصاف و اين شيوه رفتاري ملكه ذهن شما شده باشد و رهايي از ان براي شما بسيار سخت است كه همين امر موجب مي شود بقيه نوشته ها وادعا ها ي قبلي و يعدي شما دستخوش نادرستي و بي اساسي قرار گيردو حتي تصور اينكه اين نوشته ها و ادعا ها ي شما در مورد شريعتي و آل احمد و فرديد وديگران….. اندكي اعتبار و حقيقت دارد را مشكك،مردد و يا ناممكن ميكند چرا كه در هنگام بيان ادعا و نظرات خودبه هيچ عنوان سند و يا شاهدي عقلاني و منطقي براي ان ارائه نميدهيد من اين حرف را نه بر اساس نظر شخصي كه بر اساس اظهارت و اثار خود شما كه الان موجود است ودر سطرهای فوق به انها اشاره شده است ميزنم . آيا اين شيوه و اظهارات ورفتار ها شايسته شما است كه ادعاي مسئول بودن بخش فلسفي و انديشه يك مجله وزين را به عهده دارد و مدام در فكر نقد ديگران و نگران از گسترش تفكر فاشيستي است؟(ضمنا من بر خلاف شما كه براي يك روزنامه كه در سطح يك استان بزرگ هزاران خواننده دانشگاهي و عمومي دارد ارزشي قائل نيستيد من حتي براي يك مجله الكترونيكي كه به تعداد انگشتان يك دست خواننده داشته باشد احترام قائلم و به مسئولان و نويسندگان ان كه وقت و سر مايه خود را رايگان صرف روشنگري و انتشار علم و اگاهي ميكنند به احترام درود مي فرستم و نوشته هاي انها را ارج مي گذارم و حتي براي نوشته بعضي از نويسندگان ان مجله كه ياد اور مشق شب و انشائ هاي دوران مدرسه است وقت ميگذارم وانها را مورد توجه و دقت قرار ميدهم و از اين كارم هم خيلي خوشحال مي شوم . چرا كه اصل براي من بيان ارا و عقايد است ونه ظرف بيان ان ،كه غير از اين ، مختص خود شيفتگان و نارسيسم هاست ) فكر نميكنيداين شيوه ها اشكال دارد و بايد در به كارگيري ان روشها و شيوه ها تجديد نظر و باز خواني بكنيد؟ و در اينجاحتي به آقاي بهزادي كه با سعه صدر فراوان و نگرشي بازدر ايجاد فضاي واقعي نقد ميكوشند پشنهاد ميكنم كه براي حفظ و ارتقاي سطح مجله اش در قسمت انديشه چاره اي بنمايد.تاسف بارتر اينكه به يك فردي مثل شما كه ادعاي نقد همه روشنفكران و انديشمندان مدرن را داردولي هنوز ارتباط بين قلاسفه پست مدرن را با فلاسفه مدرنيست و يا كلاسيك كه از بديهي هات و از مقدمات نقد انديشه مدرن است نميداند و بر عدم ارتباط انها نيز تاكيد ميكندوحتي حاضر نيست كه براي اگاهي از اين ارتباط به مقاله ايي كه به او معرفي كرده اند مراجعه نمايد و به ان مقاله به جرم اينكه در يك روزنامه استاني منتشر شده بي اعتنايي ميكند چه پاسخي بايد داد؟ به نظر مي رسد در اينجا ديگر بايد سكوت كرد چرا كه اين سكوت سر شار از نا گفته هاست وحداقل از غمنامه نوشتن بهتر ميتواند گوياي بسياري از حرفهاباشد. ولي از انجا كه من خودم را در وضعيت و شرايط بحث عقلي ميبينم و با توجه به روحيه معلمي ام باز سكوت نمي كنم و براي توجه دادن شما به موضوع اصلي بحث دعوتت ميكنم كه برويد ببينيد مخلص ادعاي شما در اولين نوشته ات ( فرهنگ نقالي و …)در مورد شريعتي وآل احمد چي بوده است؟ و ادعا و مخلص كلام من در نوشته ها و نقد گفتار شما چي بوده وحالا داريد چي ميگوييد و چه ادعايي داريد ان وقت مي فهمي كه از بحث اصلييت چقدر دور شدي و منحرف شدي! و حرفهايي را كه الان ميزنيد ارتباطي با اصل حرف من و ادعاي خودت ندارد فكر كنم همه را فراموش كردي ولي من به يادت مي اورم: شما در مقاله فرهنگ نقالي گفتيد شريعتي به دليل نداشتن جهان بيني مشخص و انتظام فكري بدرد نميخورد و نوشته ها يش بيخود است و ايشان نقش صحيحي نداشته …..
    ومن در نقد سخنان شما گفتم كه من از شريعتي و شريعتي ها نمي خواهم دفاع كنم و بيشتر به شيوه ومباني اصول نقد شما براي اظهار نظر در مورد شريعتي و شريعتي ها پرداختم واز اين روشهاي اخير نقد بزرگان( نقد كه نه بايد بگويم اظهار فضل از طريق بي احترامي،فحش و ناسزا و مرعوب كردن و به كار برذن جملات وكلمات گنده)كه امروزه نه تنها گريبانگير شريعتي بلكه گريبان ساير بزرگان ما مثل شاملو ،فردوسي، حافظ،مولانا ، شريعتي و … را گرفته ودارد مثل خوره تمامي ميراث فكري و ادبي و هنري اين ملت را از بين مي برد و انرا از درون تهي ميكند گله و شكايت كردم و از شما خواستم كه اگر ميخواهيد شريعتي ها را نقد كنيد بايد مبنا و اوصول داشته باشيد و عقل و منطق و شرايط مختلف زندگي انها را را مد نظر داشته باشيد و بي دليل و يا كم دليل بزرگان اين مرز بوم را نفي و به باد ناسزا نگيريد .تمامي حرف من به شما و ساير دوستانتان همين بود اما اين حرف و خواسته من ،شما را خوش نيامد و بر آشفتيد و اصل اين ادعاي مرا نخوانده و بدون دقت رها كرديد و به مسائل ديگر پرداختيد. از شما خواستم كه اگر مي خواهيد شريعتي و افرادي مثل شريعتي را نقد كنيد بايد اول آثار او را خوانده باشيد وشرايط تاریخی زیست اورا مد نظر داشته باشيدو سپس به نقد ادعا ها و اظهارات او به پردازيد و اگر خواستيد او را نقد كنيد مستند و علمي نقد كنيد ونه بر اساس مد روز و بر اساس تمايلات سياسي و احساسي كه اين گفته ها باز شما را اشفته كرد. چرا ؟ (به احتمال زياد براي اينكه حرف من كه گفته بودم شما و خانم بيرانوند بدون اينكه كتاب هاي او را خوانده باشيد و يا شرايط زندگي سياسي او را مطالعه كرده باشيد دست به نقد( نقد كه نه بايد بگويم نكوهش و ناسزا ) او زده اييد و اين كار صحيح نيست و باز شما در جواب به موضوعات ديگري پرداختيد و از اصل موضوع دور شديد كه مجددا من چندين بار از شما خواستم كه بياييد به چگونگي نقد متون فلسفي و شخصيتهاي علمي و سياسي به پردازيد وحتي پيشنهاد كردم انرا به فراخوان بگذاريد اما با زتوجه نكرديد و بدو بيراهاي ديگري را گفتيد. حالا هم هنوز دير نشده برويد اصول و مباني نقدشخصيت ها ي علمي و سياسي و آثار انها مثل شريعتي و ساير ادبا و شعرا و روشنفكران را مطالعه كنيد و سپس براي بررسي و اظهار نظر در مورد انها اقدام فرماييد.فقط به ياد داشته باش براي اينكه صرفا عكس العملي و پاسخي داده باشيد حرفي را نزني و چيزي ر ا ننويسي كه مطمئن باش از همه فاشيست تر خواهي شد. ضمنا پيشنهاد مي كنم برويد كتاب مكتب ديكتاتورها را بخواني چرا كه همه به خواندن ان احتياج داريم .صادقانه مي گويم اگر اين كتاب را نداشتي بگو تا برايت ارسال كنم. واز خواندن دقيق ان دريغ مكن .موفق باشيد

    • سلام جناب قمر این ها جملاتی ست که در قالب نقد اندیشه‌های شریعتی ارائه شده؛ واقعن خواندنی‌ست: شما دیر آمدید (خوب یکی زود میاد یکی دیر، چه اشکالی داره، روحیه معلمی ایجاب می کنه خوش آمد بگید)، شما چرا؟ ( چرا داره؟ به همون دلیلی که شما)، شما را کم داشتیم ( نگران نباشید، دیگه دیگر کم ندارید)، دیواری کوتاه تر از شریعتی ( مگر میخواهید به خونه‌اش سر بزنید، با دیوارش چه کار دارید؟ اتفاقا دیوار که خوبه برج و بارو هم داره، نگران نباشید)، از شریعتی یک کتاب خوانده ( البته معلوم نیست چه طوری فهمیدید که فقط یکی خونده اما باز خوبه که ایشون یکی خونده شما چند تا خونده‌اید؟)، ادبیات خاله زنکی ( این هم حتمن فحش ادبیاتی‌ست و البته با روحیه‌ی معلمی هم بی ارتباط نیست)، عذر می‌خواهم (حرف رو به تره یکی دوباری مرور کنید و بعد اظهار کنید تا نیازی به عذر خواهی نباشه)، من معلمم و حرفه‌ام تذکر، با توجه به روحیه معلمی‌ام! ( روحیه‌ی حرفه‌ای معلمی شما و کل این مطالب چه ربطی به نقد داره لطفن؟! بله بله، صحبت از شریعتی بود و افکار و میراثش!). من در نوشته شما چیزی که به نقد آثار و افکار شریعتی ارتباط داشته باشه ندیدم.

  6. درود هر ملینائ عزیز بغضم می گیره نمی دونم چه جوابی به اجرایی عزیز یا شا گردان شریعتی بدم .بله تاریخ حذف نمی شو د کو ههای سیا ه همیشه هستند. بگذار برای بعد تا ..

  7. آقای قمر زبان و لحن و گفتار خاصی دارند که جایی برای شوخی باقی نمیگذارند
    یکبار باید اینطور بنویسم تا بفهمند آنچه قرقره کرده اند سالها و کسی به او نگفته، مهملات وطنی بوده از نوع شیرازیش احتمالن. برعکس دیگر چیزهای مرغوب شیراز.

    آقای قمر، شما آلمانی بلدید؟ فرانسه یا انگلیسی؟ هگل تا پارسال ترجمه شده بود؟ از چه زبانی؟ به دست کی؟ نکند همان هگل در چندد قیقه را هگل میدانید؟ کریم مجتهدی فلسفه خوانده است. اباذری و فرهادپور و باقر پرهام و الباقی به زبان اصلی یا حداقل انگلیسی خوانده اند. شما چند صفحه از روی فارسی پرهام هم بدون غلط بخوانید بنده همینجا به خاطر حدس خودم از شما معذرت میخواهم.

    دوم اینکه آقای قمر چرا در نقل وقایع به مغزتان اعتماد میکنید. در مقدمه متن اولی نوشته بودم که سالها پیش قریب به تمام آثار شریعتی را خواندم و حالا بعد سالها فقط یک کتابی با من مانده، کی بنده اعتراف کردم یک کتاب از شریعتی خواندم؟ چنین واضحی را دروغ میگویید، مطمئنید آنچه از فلسفه خوانده اید، درست یادتان مانده؟

    آقای قمر، بنده بهتر از شما ترجمه های بودریار و باقیِ دوستان به قلم یزدانجو و باقیِ دوستان وطنی را میشناسم. و گاهی برای تفریح آنرا با نمونه زبان اصلی کنار هم گذاشتم و جز خنده های بلند، در شبهای بلند، نصیبی نداشتم. از تمام پیشنهادات شما یکی خوب بود، کتاب “مکتب دیکتاتورها”، شما هم از بنده ناچیز بشنوید که چند صفحه یک کتاب را تطبیق بدهید با زبان اصلی تا بدانید فرق از کجاست تا کجا و آنچه شما به نام بودریار میشناسید و با آن در روزنامه های شیراز مینویسید و به به چه چه میشنوید، چیست. لااقل از آقای جورکش بپرسید در شیراز تا عمق قضایا را دریابید و زبانتان را اینچنین پرتب و تاب به توهین باز نفرمایید و وظیفه اصلیِ قرناقرن معلمی در این دیار را یاد بگیرید. مسامحه و لاپوشانی کردن حقیقت کار معلمی نیست، خواستِ این کار هم کار معملی نیست، زبان تند و دود از کله بلند شده نیز. کاش همینقدر که بنده با رعایت ادب مینویسم، (علی رغم میل باطنی) شما نیز اندکی به معلمی تان وفادار بمانید. من مینویسم “انسجام فکری ندارد” شما از آن تلقی فحش دارید، آن را ناسزا میدانید، این حرفهای شما پس چیست؟

    اگر بنده اشتباه میکنم بفرمایید دوستان لغت نامه دهخدا را هم بگویم به شما اقتدا فرمایند: موخره یعنی چیزی که در آخرِ دو متن شما و آقای اجرایی نوشته شده، نه این که آخرین چیزی باشد که نوشته میشود. درست فهمیدم؟

    و مهمتر از اینها، مگر شما آن مطالب را در آن روزنامه ننوشتید، بفرمایید ما هم استفاده کنیم، رونوشتی یا متنی تایپ شده ای برای عقربه بفرستید که ببینیم بالاخره این ربط لیوتار و بودریار و کیر کگارد به هم چیست؟ واقعا خب برای من جای سوال است چکار کنم؟ میدانم باید به هم ربط داشته باشند، چون خب در اروپا بوده اند همه، ولی بیشتر از این حیثِ جغرافیایی، چیزی به ذهنم نمیرسد، شما مددی بفرمایید.

    ادعای جدیدی که مطرح کرده اید هم مثال خوبی ست که شما گمان میکنید که “انجسام فکری” در نیما و بقیه وجود ندارد و همانقدر که میشود ثابت کرد منسجم هستند، همانقدر هم نیستند! واقعا؟ میشود لطف بفرمایید بگویید نیما چه پراکندگی دارد؟ مثلا میتوانید از حرفهای همسایه آغاز کنید. از بنده میپرسید خب شما بگویید انسجامش کجاست؟ ارجاع میدهم به کتاب همشهری خوبتان، از بهترین های شیراز، آقای شاپور جورکش: بوطیقای شعر نو، نشر ققنوس. باز هم؟ ارجاع میدهم به کتاب آقای پورنامداریان. باز هم؟ ارجاع میدهم به سه مقاله پشت هم در مجله کلک سال 1377 به قلم کسی که یادم نیست، ولی سه شعر بلند نیما را پشت هم تحلیل کرده است، میتوانم دقیق تر ببینم و بگویم. ارجاع بدهم؟ انسجام نیما را آنگونه که بنده میفهمم، در خلال حرفهای آقای ابراهیم گلستان هویداست. از “نامه به سیمین” و “گفته ها” البته سخنرانیِ شیراز ایشان و متن کوتاهی که در مورد شعر نوشتند.
    وقتی میپرسم سند حرف شما برای ادعای روی هوای “شریعتی خیلی هم خوب است” چییست؟ همچین کاری را میخواهم آقای قمر.

    آنچه مثل خوره این فرهنگ و جهان فکری را میخورد، انتقاد و سخت گرفتن بر بزرگان نیست آقای قمر. کمی دست از این ژست “نگهبان محیط فرهنگی” بردارید، تلقی شما از معلمی غلط است و آدم را یاد فیلم “روبان سفید” میاندازد. ندیده اید ببینید فاشیسم چطور در یک روستا هم پا میتواند بگیرد. آنچه این فرهنگ نیاز دارد انتقاد است، حتی اگر زیاده روی در آن بشود. از چه میترسید؟ سعدی بیشترین هجوم را تحمل کرده صد سال، از صدر مشروطه تا به حال، از دست شاملو و شریعتی و منشی زاده هم خلاصی نیافت، ولی گردی بر دامن سعدی نشست؟ نه! باور کنید نه! هنوز بیان روان و رندیِ او تن بنده را می لرزاند. شاملو چیزی ماند که بار حافظ یا فردوسی نکند؟ چه شد؟ فردوسی از ذهن شما رفت بیرون؟ ولی جایی باز کرد برای کارهای بهتر. جایی باز کرد برای کتابهایی در مورد زندگی حافظ. اینها روح زمانه است آقای قمر اگر هگل را به فارسی هم دیده باشید.

    من درس معملی بر خلاف شما نمیدهم و دوست هم ندارم و متنفر هم هستم چیزی را بایستم و فرفره زبانی کنم. من به شما و باقیِ دوستانِ متعصب میخواستم نشان بدهم حاضرید هر گرد و خاکی بکنید و هزار روز دیگر جواب من را بدهید، به هر چاله جدیدی در این بحث وارد شوید، هزار مدرک از هزار گوشه پیدا کنید، ولی نمی توانید یک متن کوتاه یا بلند روی میز بگذارید که نشان بدهد “شریعتی چه میگوید” یا “نگاه شریعتی چگونه است” یا “جهان فکری شریعتی چیست”

    سوال آخر، کسی که انسجام فکری ندارد و هر لحظه هر چیزی دلش خواست یا به ذهنش رسید بدون سنجیدن میگوید، در قاموس آن دوست روانشناس شما چه نامی دارد؟ شما را به مقاله آقای اباذری ارجاع دادم تا بدانید درد من کجاست، که انگار زحمت خواندن آن دو سه خط را به خود نداده اید.

    من معتقد نیستم همه پرت و پلا هستند و همه پرت میگویند آقای قمر. تفسیر به رای همین است؟
    من میگویم ملت و شما راحت الحلقوم دوست دارید. شریعتی را دوست دارید. که بشود هر شب قبل خواب بخوانید، هیچ جایش به هیچ جای دیگر ربط نداشته باشد، نیازی به بازآوری و یادآوری و تذکار و پیگیری نداشته باشد، و در کل هم یک حالتی از نگهبان میراث بهتان اعطا کند.
    من میگویم چون پی گرفتن خطوط اصلی زحمت زباد دارد، برای ملت سودِ آنی ندارد. حال ندارد این ملت. به همی خوراکهای نوستالژیک چسبیده و اگر کسی بلند شد که “پیراهن تن پادشاه نیست” میگویند شما زمان و مکان را در نظر بگیر، شما مبارزه و آن فضای دهه 40 را در نظر بگیر، شما که نبودی، شما اصلن سخنرانی فلانش را گوش کردی؟ و بچه را خواب میکنند.
    من میگویم چرا آرامش دوستدار دیده نمیشود و جدی گرفته نمیشود (راستش را بخواهید در آخر من نمیتوانم ایده مرکزی دوستدار را بپذیرم ولی باید خوانده و نقد شود) ، چرا آخوندزاده هنوز به صورت مجموع وجود مکتوب ندارد و کسی نمی بیند؟ چرا فریدون آدمیت خوانده نمیشود؟ چرا یدالله موقن پی گرفته نمیشود که اگر مهمل میگوید خب یکبار نقد حسابی شود؟ چرا مقالات و کتاب و آرای آقای اباذری هیچ جایی کنار این راحت الحلقوم ها در ذهن ملت پیدا نمیکند؟ چرا سخنرانان خوب درایران اقبال دارند؟ سروش و شریعتی. ملت ما از طریق گوش فکر میکنند؟ یا عاشق قدرت کلام میشوند؟

    البته احتمالا این سوالات آخر برای شما محلی ندارد و مهم نیست. ولی فردید و جلال و شریعتی و سروش در این نکته مشترکند و ملت ما به متن مکتوب عادت ندارند. شما یک حسی از شریعتی دارید ولی نمیتوانید به من نسل بعدتان بگویید شریعتی چه میگوید.

    تا همینجا هم سعی کردم که رعایت گفتار نقد کنم و باشما و دیگر دوستان از در عتاب و ناله در نیایم. غمنامه را هم بگذارید پای حرص خوردن های مدام از دست ترجمه های بد و قره قره های وطنی. میگویند مولف کتاب “فلسفه هگل” ترجمه عنایت وقتی با دو جلدی قطور فارسی کتاب در تهران مواجه شد، تعجب کرد و گفت این کتاب کوچکی بود و برای مجموعه “چه میدانیم” تالیف شده بود، در این مملکت این کتاب مرجع هگل شده؟!! القصه بنده را با شما و باقی, دیگر کاری باقی نمانده. آقای بهزادی هم تا همینجا بیشتر از تحمل هر کسی که دیده بودم به بنده اجازه دادند بمانم و بنویسم و سانسور نکردند، هیچ. البته گمان من از ابتدا این بود که مانند آقای قمر و زال و باقیِ دوستان چنین نقدهایی را برنتابند…. از ایشان ممنونم، ولی وقتی مخاطبان چنین چیزی را نمی پسندند، بهتر است فکری برای قسمت اندیشه این مجله وزین بکنیم به قول اقای قمر.

  8. فکر نمیکردم روزی به شریعتی این چنین توهین شود و به تفکر
    این منتقدان نه شریعتی خوانده اند نه عشق ملتی را به آرمانهای روشنفکرانه اش میفهمند یعنی چه
    مجال گفتن نیست، ولی دفاع هم راه دارد
    میشود بهتر ازا ین با هم حرف زد و فهمید
    میشود ه شاهی

  9. آقای قمر
    من سه کتاب بیشتر از شریعتی نحوانده ام فاطمه فاطمه است و زن در چشم و دل محمد و پدر مادر ما متهمیم برای همین اگرچه حس می کردم که حق با خانم شاهی است اما به دلیل نخواندن همه اثار به خودم اجازه ندادم حسم را بیان کنم چون ممکن است اشتباه باشد و اینکه در این سه کتاب انسجام نیست و تضاد وجود دارد دلیل نمی شود که بقیه هم همینطور باشند و نخواستم مشت نمونه خروار برخورد کنم
    اما حالا شما وارد عرصه دیگری شده اید و گفته اید که آقای بهزادی باید فکری به حال بخش اندیشه بکند و برای همین خواستم نظر صادقانه ام را بگویم همیشه بعد از باز کردن سرمقاله اول از همه به سراغ بخش اندیشه می روم و به نظر من کارنامه بخش اندیشه کارنامه قابل قبولی است و یکی از بهترین بخشهای عقربه است و این نظر من تنها نیست و کم نیستند کسانی که مثل من فکر می کنند و مطالب بخش اندیشه و همین بحثهای مربوط به دکتر علی شریعتی را دنبال می کنند.اینها را جهت اطلاع گفتم

  10. سركار گرامي شاهي : دفاعيه توجيه گونه شما را خواندم و به نوبه خودم پسنديدم فقط به يك دليل . ان هم به اين دليل كه بدنبال نقد نوشته ها و اظهارات و ادعاهاي شما، مجبور شديد زحمت بكشيد سري به كتاب شناسي ها و يا اطلاعات دوستانتان بزنيد و كتاب ها و انتشاراتي رابيابيد كه قبلا وجود داشت و شما از ان خبر نداشتيد ( ونه به كتابخانه تان چرا كه مطئمن هستم در كتاب خانه شما اگر خبري از اينها بود در اولين نوشته هايتان حتما به گونه ديگر سخن مي گفتيد) و به اين واسطه باز مجبور شديد مروري سطحي و گذرا بر دانسته ها ي خود بكنيد وانها را مورد تجديد نظر قرار بدهيد دانسته هايي غلط كه قبلا بر اساس انها ادعاهاي فراگير وكلي كرده بوده ايد وهمه كس را به واسطه انها به باد ناسزا گرفته بوديد واين جاي خوشوقتي و اميد واري است كه اين هم را از نتايج گوهر بار گفتگويي ديالكتيكي مي دانم كه جناب بهزادي امكان انرا در نشريه خودشان براي شما و ما و خوانندگان فراهم كرده است من كه خوشحالم از اين شرايط. فكر كنيد اگر اين نشريات ازاد و خوانندگان انها نبودند يك عده ايي كه فكر ميكنند وصي و وكيل و قاضي كل هنر مندان و متفكران و انديشمندان و داناي كل هستند چه بلايي برسر نويسندگان و آثار شان مي اوردند و چي به خورد مردم مي دادند . مثلا در مقياس بزرگان روشنفكر، اظهارات و ادعا هاي مملو ازتوهين وناسزا هاي اخير جناب گلستان در يكي از نشريات پر طرفدار و دست پرورده آقاي يزداني خرم در مورد اكثربزرگان و به ويژه در مورد فردوسي بزرگ مطرح مي شود كه اگر پاسخ مستدل يكي از خوانندگان محترم نبود معلوم نمي شد كه ايشان آخرين باري كه اشعار فردوسي را شنيده( و نه خوانده) بودند در دوران كودكي ودر قهوه خانه اي در شيراز به همراه پدرش بوده و اين ادعاها و اظهاراتش صرفا بر اساس همين شنيده هايش از نقال قهوه خانه اي درشيراز 70 سال پيش است ودر مقياس كوتوله هاي روشنفكر نماي ناسزا گو و متهم كننده امروزي ، عده ايي مي امدند و مي نوشتند كه شريعتي بدرد نمي خورد كه باز اگر اين فضاي ازاد اين نشريه ها مثل عقربه نبود معلوم نميشد كه انها در دوران كودكي فقط سخني از زبان پدرشان در باره شريعتي يا فرديد و يا شاملو و …شنيده و يا فقط كتابي جلد قديمي و خاك خورده در گوشه كتابخانه پدر را ورق زده و نهايتا اينكه خلاصه نظرات ديگران را خوانده واصلا نمي دانند شريعتي يا فرديد و يا ال احمد و .. چي گفته و حالا كه دارند بر اساس ان شنيده ها و تورقها و نفهميدن ها و خلاصه نظرات ديگران به انها مي تازند و ناسزا مي گويند در واقع دارند مشق نويسندگي و نقش سر دبيري را بازي ميكنند و به همين واسطه است كه مي توانييم بگوييم اين نشريات ازاد مثل عقربه خود نوعي هدايتگر رفتار افراد به سوي نيل به حقيقت است ، ناظر و كنترل كننده و نگهبان رعايت حقوق و حقايق انديشمندان و رفتار و آثارشان هستند كه متاسفانه اين موضوع براي افراد كم اطلاع ( افراد كم اطلاع معمولا تمايل به ضد آزادي و سخت گيري در بيان آزاد عقايد دارند)، متعصب و خود پسند و خود شيفته بسيار پديده نامطلوب است اينها راگفتم كه بدانيد نشريه ها چه نقشي بزرگي در جامعه دارند هر چند كه اين نشريه ها در يك شهر ونه صرفا در پايتخت و يا در يك فضاي بسيار كوچك از يك دنياي مجازي بسيار بزرگ منتشر شده باشند. . اما باز هم به ان سر كار محترم پيشنهاد ميشود بيشتر بخوانند ( توجه داشته باشيد مي گويم پيشنهاد تا انشالله انرا از صفات معلمي تلقي نكني و به ما خورده نگيريد) چرا كه اگر بيشتر مي خوانديد متوجه مي شديد از هگل به غيراز اين كتابهايي كه اخيرا پيدا كرده ايد مدتها پيش كتاب مهمتري به نام عقل در تاريخ از آلماني به فارسي تر جمه شده است و دهها مقاله و كتاب ديگر در مورد ايشان وجود دارد كه به فارسي ترجمه شده اندو سروش هم به غير از سخنراني هاي خود دهها كتاب و دهها مقاله دارد كه بزرگترين و مهمترين نظرياتش را از طريق اين كتاب ها و مقاله ها ارائه كرده است كه باز اين ادعاي نا صواب و اين اتهام نارواي شما مبني بر اين كه ما ايراني ها به فرهنگ شنيداري عادت كرديم را آسيب پذير مي كند ولازم است باز در ان تجديد نظر كنيد بگذ ريم از اينكه شما براي اثبات نظر مبتني بر دانسته هاي غلط خود خيلي از ارزشها را زير پا ميگذاريد حتي امر ترجمه را زير سوال مي بريد و باا ين كا رتان يك اشتباه بزرگ ديگر به اشتباهات خود اضافه ميكنيد در اين جهان آثار زيادي وجود دارد كه دانستن و فهم انها براي عده كثيري فقط و فقط از مسير ترجمه مي گذرد و تقربيا اكثر يافته ها و دانش ما ازطريق ترجمه بدست مي ايد وراهي ديگر وجود ندارد و تا كنون نيز شايد اكثر به قريب بزرگان ما اثار ديگران را به واسطه تر جمه خوانده اند ضمن اين كه اين سنت ترجمه از دير باز در اين مملكت سابقه داشته و همين باعث پيشرفت ان شده است باز پيشنهاد ميكنم در صورتي كه مناسب احوال شما است حتما سري به موضوع نهضت ترجمه در ايران بزنيد ونقش ان را در رشد و توسعه علم و فرهنگ ايراني مخصوصا از ابن مقفع به بعد را مطالعه فرماييد وباز به ياد داشته باشيد كه اين يك پيشنهاد است و انرا حمل بر روحيه معلمي اينجانب و ديگر مسائل نكنيد. واما در مورد شريعتي( كه بحث و مدعاي نوشته اوليه شما بود ولي در نوشته هاي بعدي تان انرا سهوا و يا عمدا فراموش كرديد و به ديگر مسائل جانبي و حاشيه اي و بعضا غير مربوط پرداختيد كه ممكن است براي خيلي ها نشانه عدم انسجام فكري شماو پركندگي نوشته هاي شما باشد ولي خيالتان راحت باشد من اين هارا مثل شما نشانه عدم انسجام فكري شما و يا چرت و پرت نمي دانم و اينگونه بر خورد ها و تفكرات و نوشته ها را از لوازمات و شرايط رشد و اصلاح انديشه و آرائ امثال شما مي دانم كه امكان دارد در نتيجه تداوم همين بحثها و نقدها كه بر شما مي شود مجال تحقق بيشتري پيدا نمايند) سوال كرده ايد كه من بگويم شريعتي چي مي گويد وانسجام فكري اورا به شما نشان بدهم لذا موارد زيرا در مورد سوالتان به عرض شما مي رسانم.1.- من در همان اولين نقدي كه بر ادعا و نوشته شما نوشتم گفتم من قصد دفاع از شريعتي و افراد مشابه اورا ندارم وچه بسا كه بيشتر از شما به او انتقاد داشته باشم ولي به شيوه نقد و نگاه و ادعاي شما در مورد او وافراد مشابه او گله كردم اما باز شما حرف مرا توجه نكرديد و چنان شيفته نظر خود و دفاع از ان بوديد كه به حرف و نقد من وديگران توجه نميكرديد .2- خود شما مي گوييد هنوز نفهميده ايد كه شريعتي چه مي گويد(اين جمله خود شماست و گرنه من اينگونه نمي نوشتم) حال من با توجه به اين سخن شما سوال مي كنم وقتي كسي مثل سركار يا دوستان شما هنوز نفهميده كه شريعتي چه مي گويد چگونه به خود اجازه مي دهيد كه بگوييد او انسجام فكري ندارد ؟ و بدرد نمي خورد؟ اگر يكي اسلام شناسي شريعتي را خوانده باشد و بعد از خواندن ان بگويد كه نفهيدم او در اسلام شناسي چه مي خواهد بگويد و يا بگويد كه او در اسلام شناسي اش انسجام فكري نداشته باز هم مقداري محق است و جاي بحث دارد ولي او هم در نهايت و به طور مطلق نمي تواند بدون استناد به متن و ذكر شواهد منطقي و همين طوري و از روي ميل و ضعف علمي خودش بگويد او بدرد نمي خورد وانسجام فكري ندارد چه برسد به شما كه هنوز نفهميده ايد او چي مي گويد و اطلاعاتان هم در مورد او اخذ شده از منابع دست دوم و سوم است.مي دانيد مشكل شما چيست؟ مشكل شما وامثال شما با شريعتي ها اين است كه با او به دلايلي خاص نمي توانيد رابطه بر قرار كنيد بنابرين توان فهم و خواندن و درك آثار او و برقراري ارتباط صحيح بين عناصر تفكر او با زمانه خودش و اين زمان را نداريد و متاسفانه تلاشي هم در حهت ايجاد اين رابطه و توانايي خواندن و فهم اثار او در خودتان نمي كنيد و و قتي هم به شما مي گوييم كه نقد افراد و اثارشان شيوه و اصول دارد و بايد بر اساس اصول و و مباني علمي به نقد بپردازيد آشفته مي شويد . چرااينگونه هستيد؟ پاسخ من اين است كه شما يي كه آثار اور ا نخوانده ايد و اقرار ميكنيد كه نمي دانيد كه او چه گفته است واز ديگران شنيده ايد كه او انسجام فكري نداردو با اوضاع سياسي و فكري زمانه ا و هم اشنايي نداريد واز همه مهمتر با اصول نقد صحيح نيز بيگانه اييد به نظر ميرسدمي خواهيد صرفا بر اساس يافته هاي ديگران و به عنوان يك ژست روشنفكري و وايفاي نقش دبيري يك صفحه از يك نشريه ، برا ي پر كردن يكصفحه نشريه، همچنين سوار بودن بر موج روز حاكم و بر اساس تاثيرات محيط سياسي در مورد او وافراد مشابه او حرفي زده باشيد . فكر ميكنيد نتيجه اينگونه حرفها چيست ؟ همان كه قبلا برايت مكررا توضيح دادم و باز مي گويم كه نتيجه اينگونه شيوه بر خورد ها از بين رفتن سنت نقد علمي، نيامدن شريعتي هاي بهتر و ناديده گرفتن حقيقت انديشمندان و بزرگان اين ملت و باز شدن فضا و شرايط براي عده ايكه بخواهند بزرگان را مطابق علاقه و ميل سياسي خود از صحنه جامعه تهي كنند است اين برخورد و شيوه نقد شماها هيچ فرقي با شكست سنگر قبر ساير بزرگان ندارد فرقش اين است كه ان شكستن فيزيكي است و شكستن شما نوشتني و ذهني و فكري است چه بسا نتيجه كار شما خيلي بدتر باشد .3- همانطور كه قبلا گفتم و با توجه به كتابهايي كه از شريعتي خوانده ام از نظر من شريعتي فقط و فقط يك اصلاحگر، خوانشگر و مفسر جديد اموزه هاي اسلام است اصلاحات و خوانش و تفسير او متكي بر دانش و حوادث و نياز هاي معاصر روز اوست كه هر زمان قابل نقد است. جهان بيني و ايدولوژي او توحيد و اسلام است كه اساسا همان مكتب ومذهب رايج اسلام ست كه از انسجام دروني بسيار قوي بر خوردار است و هيچ چيز جديدي به اصل و اساس اسلام اضافه نكرده مگر اينكه بر داشت نو ، معاني و نگاه جديد به عناصر و اصول و اشخاص و واژه هاي رايج در اسلام داشته انهم جهت انطباق اسلام با مسائل روز و از نظر من تمام تلاش او در همين تطبيق اموزه ها و نمادها ي اسلام با نياز هاي روز و تلاش در جهت پيرايش دانسنه ها و اشخاص و تاريخ اسلامي ازخرافات و انديشه هاي عامه گرا و …. است و بايد بررسي علمي شود كه در اين كارش موفق بوده يا خير؟ كه اين بررسي ،دانش و تخصص خود را مي طلبد و همه كس انرا ندارندو مستند من براي حرفم كتاب اساسي اسلام شناسي است كه در انجا كل عناصر مكتب اسلام را با واژه ها و يافته هاي جديد جامعه شناسي و نياز هاي سياسي و فلسفي روز خود تطبيق داده است و از نظر خودش برداشت از اسلا م را اصلاح و به شكل امروزي در معرض قشر تحصيل كرده زمان خودش قرار داده كه خيلي ها هم از ان استفاده كردند و خيلي ها هم به ان انتقاد كرده اند. قبل از شريعتي در ادبيات اسلامي از چيزي به نام جهان بيني و يا ايدئولوژي ، جنگ طبقات ، زير بنا و رو بنا جنگ مسلحانه و اليناسيون .. به مفهوم امروزي سخن به ميان نيامده است اما اوست كه اين واژه ها را مطرح و براي انها مصاديقي در فرهنگ اسلامي ارائه مينمايد . مثلا امت و امامت و يا فاطمه فاطمه است و حسين وارث ادم و ابوذر عفاري مردي از ربذه همگي باز خواني داشته ها و فرهنگ و ميراث اسلامي است اما با يك ديد ونگاهي كه متكي بر دانش و فلسفه روز و انقلابهاي جهان سومي ها بود براي اينكه اسلام را به عنوان يك پرچم مبازره و يك ايد ئولوژي براي رفع نياز هاي روز بشر معاصر معرفي كند . وايا در اين كار موفق بوده يا نه بايد به نقد علمي او پرداخت. و شريعتي را مي توان از همين زاويه به نقد گرفت و صحت مصداقها و تطبيقها ي اورا با استناد به متون مورد قبول امروزي خودمان به محك آزمايش بگذاريم كه بعضا غلط و بعضا صحيح مي باشد من صدها نكته ديگر دارم براي سخن از شريعتي و نقد او كه به هيچ وجه جايش را در اين نوشته نميبينم و از وارد شدن به شرح تفصيلي ان كه بسيار طولاني خواهد بود و اصلا مورد ادعا و نظر من هم نبوده است خود داري ميكنم و اين هارا كه اوردم براي نمونه كار ي است كه شما مي بايد شبيه ان انجام ميداديد و نكرديد و شما كه مدعي نقد منفي شريعتي هستيد و مي گوييد بدرد نمي خورد بايد انها را مفصلا توضيح مي داديد و به شرح مباني نظرتان مي پرداختيد كه نكرديد و فقط شعار داديد.3 – نكته مهم ديگر: و من اگر خواسته باشم شريعتي و شريعتي هاي ديگر را نقد بكنم يك راه ديگرش اين است مباني فكري نگاه او به اسلام را بررسي كنم و سپس با اتكائ به نظريات موجود در باب مباني نگاه او ،انها را به چالش بكشانم و يا راه ديگر اين است كه نحوه تفسير اواز اسلام را به نقد بكشانم و يا شخصيت و رفتار خصوصي و اجتماعي او را بر اساس يافته هاي روان شناسي و روانكاوي مورد نقد قرار بدهم و راه هاي ديگركه البته دهها راه و شيوه و روش ديگر براي نقد او موجود است كه انتخاب هر كدام از اين شيوه ها دانش وتجربه و تخصص خودش را ميطلبد و مخلص كلام من و پيشنهاد من به شماها اين بوده كه اگر مي خواهيد او را نقد كنيد در ادعايتان و رويكردتان به شريعتي بايد مشخص كنيد كدام موضوع و جنبه از شريعتي را مد نظر داريد و اين موضوع و جنبه را با استناد به كدام نوشته ها و رفتار هاي عيني وكدام شيوه و با اتكائ به كدام آگاهي و دانش مورد بررسي ونقد قرار داده ايد؟. كه باز متاسفانه شما هيچوقت به اين اصل انتقاد من توجهي نميكنيد . 4 – من در پايان اين بحث از آقاي بهزادي و شما تقاضا دارم كه براي شماره آينده در قسمت انديشه ان مجله موضوع چگونگي نقد انديشمندان و هنر مندان و آثارشان را به فراخوان بگذراريد تا از اين طريق راه نقد و بررسي ديگران را ياد بگيريم و حداقل قدمي در راه روشنگري اذهان خوانندگان جهت فهم اينكه بر خورد ها و شيوه هاي نقد رايج و كنوني شريعتي و افراد مشابه او صحيح است يا نه بر داشته باشيم و از اين طريق كج انديشان ، مغرضان و مدعيان روشنفكري كمي به خود ايند

  11. با سلام
    ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
    زین هواهای عفن زین آبهای ناگوار(؟)
    فضای گفتگو ناسالم است و فصحتی برای میدان گفتگو نیست.
    اما دیدم خانم شایق گرامی نوشته بودند که خیلی های دیگر هم این بحث را دنبال میکنند من با تردید فراوان به بهانه فتح باب درستی که جناب قمر عزیر در مورد نقد شریعتی ایجادکرده بودند – به مثل – سعی میکنم فقط بحث ایشان را تا حدودی باز کنم.تا شاید برای آن “دیگران”بهره ای باشد از این بحث ها.
    شریعتی دارای یک پروژه اجتماعی است و از طرفی یک مصلح دینی است و از طرفی دغدغه سیاسی دارد و از این رو این مساله نیز ذهنش را مشغول میکند.من فقط به این چند ساحت میپردازم فارغ از باقی بحث ها.نقد شریعتی از زمان خودش وجود داشته چرا که او در مقام یک روشنفکر مسوول نیز سخن میگوید پس ندانستن تاریخ و سنت این نقد باعث میشود که ما به تکرار مکررات بیافتیم.با این وجود سعی نگارنده این است که بر خلاف میل خود به آسیب شناسی اندیشه او نپردازد و فقط به طرح بحث خود او بپردازد تا شاید اندکی از سوءتفاهم ها کاسته شود.
    شریعتی در پروژه اجتماعی خواهان ارزش های مدرن است در عین حال که از موضع چپ انتقادی به مدرنیته نقد نیز دارد.باید بین نقد سنت از مدرنیته و نقدی مدرن از مدرنیته فرق گذاشت و از اینجا مواظب بود که صف ها اشتباه نشود.شریعتی خواهان توسعه است اما با توجه به تجربه ایران از مشروطه به بعد مشکل را در فرهنگ(به مفهوم کلان) میبیند و بر این است که باید در نوع نگاه آدم ها تحولی ایجاد بشود تا زندگیشان را دچار تحول کنند و این را نیز در بستری فراتر از ایران و در عرصه جهان اسلام میبیند(البته نگاه او هگلی سرف نیست که من به این نمیپردازم)بنا بر این با در نظر داشتن مدل پروتستانتیسم در غرب در پی پالایش سنت خود بر میاید .منتها او پیش فرضی اساسی دارد و آن این که سنت ما از دو عامل ملیت و مذهب تشکیل شده و دین اکثریت هم که اسلام است و پس او به زودی به اسلام میرسد و وقتی میخواهد تخته پرشی برای عبور فراهم کند بر روی خواشنی جدید از اسلام متمرکز میشود.
    وقتی تازه از فرانسه آمده شهید امیر پرویز پویان که مارکسیست شده بود به مسخره به او گفته بود فکر میکردیم به جای ترجمه سلمان کار بهتری کرده باشی و او میگوید از این به بعد به تفسیر دعا ها نیز خواهم پرداخت(نقل به مضمون)از اینجا دو نگاه به خوبی مشخص است پویان دغدغه فرهنگ را ندارد یعنی آن را مساله نمیداند و شریعتی راه چاره را تحول فرهنگی میبیند نقد چریک ها چه مجاهد و چه فدایی به شریعتی از این منظر است.در اینجا میتوان دو سر فصل برای نقد او فراهم کرد یکی این که آیا خوانش او از اسلام درست است یا خیر عده ای بر اینند که او اصلا دینی جدید میاورد و خوانشی از اسلام ارایه نمیدهد.و مثلا ابوذر او با ابوذر تاریخی شباهت ندارد و… و سر فصل دیگر این که آیا اصولا این پروژه درست است یعنی آیا برای عبور به آزادی و عدالت لازم است که نوع نگاه ما به جهان و به پیرامون و مبانی تفسیری جهان از جمله دین نیز عوض شود.
    میتوان همین جا پروژه او را ناکام دانست اما اگر به این پروژه قایل باشیم یک مساله پیش میاید و آن این که این سنت اعتراض به قرایت رسمی از دین تا کجا کاربرد دارد شریعتی سعی میکند از سنت مبارزه روحانیت بیرون نزند و خط علامه نایینی را در مشروطه پی بگیرد اما بعد از این که از زندان بیرون میاید از روحانیت نا امید میشود و فکر میکند اصلا خود نهاد دین مانعی برای تثبیت این خوانش جدید و به تبع آن ایجاد توسعه است و از روحانیت عبور میکند و آن بحث معروف را پی میاندازد”اسلام منهای روحانیت”. از اینجا شریعتی به دینی قایل میشود که روحانی رسمی ندارد . مبانی و جهت این دین را تبیین میکند.باید در نظر داشت که این همه در کوران حوادث سیاسی رخ میدهد مثلا کودتا در درون سازمان مجاهدین خلق خیلی ذهن شریعتی را به خود مشغول میکند فارغ از بحث نظامی آن عده ای از مجاهدین از اسلام ناامید شده بودند یعنی آنها اول در ایده بریده بودند( میگفتند) این جمله معروف بیژن جزنی گویای این مطلب است که اسلام و تیوری انقلاب مثل لباسی تنگ به تن آدمی است از هر طرف که میخواهی بدن را بپوشانی از آن طرف بیرون میزند.پس چه بهتر که ما اسلام را رها کنیم و به سراغ تیوری مادر یعنی مارکسیسم برویم(امروزه در نسبت اسلام و حقوق بشر این بحث مطرح است)و این اتفاق در سازمان افتاد منتها شریعتی این حرکت را از لحاظ مشی مبارزاتی نیز اشتباه میدید چون معتقد بود وقتی ریشه از سنت بیرون بزند خواهد خشکید.البته او به مشی چریکی قایل نبود منظورم پروژه ایجاد توسعه است.مثلا این بحث آخر شریعتی که مثلث عرفان برابری آزادی نام گرفته نتیجه این کشمکش هاست.شریعتی از مرحله خوانش متن عبور نمیکند یعنی به مبانی تیولوژیک نمیپردازد اما نیاز به آن را بعد از کودتا مخصوصا احساس میکند و به همین خاطر هم هست که به احسان میگوید برو فلسفه بخوان(بر خلاف بعضی که فقط از او شنیده اند که فلاسفه پفیوزان تاریخند او نگاه نفیی به فلسفه ندارد).
    از اینجا موضع نقد مهم میشود شریعتی میخواهد یک پروژه را پیش ببرد پس آنچه که گفته را باید از این منظر فهمید مثلا نقدی به کسروی دارد که آن حرف هایی که زده بود آن سالها که ایران داشت تجزیه میشد وقتش نبود هر چند خودش بعد همان حرف ها را در قالبی دیگر میزند .
    پروژه اصلاح اجتماعی که شریعتی هم جزءآن است مثل یک جاده است که از دیروز شروع نشده مثلا سید جمال و اقبال طالبوف و حتی بازرگان و طالقانی و.. درون این سنت هستند ما وقتی میتوانیم مساله را درست بفهمیم که از آخر به اول ننگریم و تاریخ را از آغازش نگاه کنیم.بازرگان میخواهد رابطه علم و دین را مشخص کند اما شریعتی بر علوم اجتماعی متمرکز میشود.حال نو شریعتی ها با دانستن این تاریخ مساله و پروژه را مینگرند و برای پیش برد آن کوشش میکنند و از این رهگذر نقدی نیز به شریعتی وارد میکنند.مثلا در دو جلسه گفتگو بین سوسن شریعتی و تقی رحمانی که در چشم انداز ایران منتشر شد(شماره هایش را حضور ذهن ندارم)آقای رحمانی پروژه عبور از روحانیت شریعتی را تند و ناکارآمد میداند و معتقد به نوعی اصلاح درون گفتمانی مثلا از درون خود نهاد روحانیت است.و راهکار را اصلاحات کاتولیسیسم میداند تا یک پروتست اساسی.
    من در این نوشته فقط در مقام توضیح بودم امیدوارم حد اقل اندکی از سوءتفاهم ها برطرف بشود یا حد اقل در” ایده های سخت” پرسشی پا بگیرد.چرا که به قول هایدگر پرسش پارسایی اندیشه است .
    اما خواسته نگارنده از خواننده صادق این است که شریعتی را پیشا انقلاب و پیشا جمهوری اسلامی ببینید و با چشم امروز مرد دیروز را ننگرد.هر چند تبعات تفکر او را ببیند و بررسی کند
    موفق باشید

  12. جناب محسن زال محترم.اي كاش ساير دوستان مي امدندمثل شما به شريعتي مي پرداختند و به جاي اينكه تهمت زني را پيشه كنند و شريعتي را نخوانده به باد انتقاد بگيرند بيايند بگويند كه شريعتي چه كار كرده وچي مي خواست و چه گفته و سپس با اتكا به منابع علمي بگويند كه اينجاي ان كار و ان گفته اين مشكل را دارد و بعد كار و گفته بهتر را نشان بدهند . متاسفانه بعضي ها فقط در مورد شريعتي شعار مي دهند و انشا مي نويسند و در اين شعار ها شريعتي را بدرد نخور و و… معرفي كنند بدون اينكه ذره اي منطق و اصول را در شعارشان رعايت كنند.همه ما مي دانيم كه آثار شريعتي مثل همه نويسندگان و شخصيت ها ادبي ، فلسفي و … نقد پذير هستند و داراي اشكالاتي هستند كه بواسطه نقد علمي وضابطه مند قابل شناسايي و بحث هستند كه نتايج ان براي حركت روشنفكري معاصر بسيار مفيد است. ولي متاسفانه كساني كه با سنت نقد نويسي بيگانه اند و گوش هم نميكنند خودشان را به اب و اتش مي زنند كه ادعا هاو حرف هاي بي استناد خود شان را در مورد شريعتي به كرسي بنشانند بدون كه متوجه باشند روش انها نتيجه اي جز ايجاد فضا براي تخريب و انحراف ندارد

  13. با سلام به آقای قمر گرامی و دیگر دوستانی که این نوشته ها را پیگیری میکنند.
    حق با شماست اما باید در این مورد مقداری معطوف به انسانشناسی اندیشه نیز اندیشید.به این معنی که شکل زندگی و طبقه اجتماعی و…در انتخاب سنخ اندیشه موثرند.مثلا در مورد سنت های جامعه شناسی نیز این مساله مطرح است که چه کسانی به سمت چه سنت فکری ای میروند.البته میتوان به این نکته جبر گرایانه نگاه کرد یا نقشی نیز برای سوژه در نظر گرفت که بحثی دیگر است. بعضی دغدغه روشنفکر شدن دارند من با این آدم ها سخنی ندارم چون دغدغه مشترکی ندارم.یک موقع است که شما حرفت را میزنی و نقش روشنفکرانه هم پیدا میکنی اما یک موقع است که یک نفر از همه لوازم زندگی برخوردار است وپول دارد قدرت دارد میخواهد شهرت هم داشته باشد حال پولش را میدهد تا شهرتی نیز به دست بیاورد با او په میتوان گفت شریعتی در مورد بعضی توده ای ها میگوید گاهی چپ شدن در ایران الواتی بچه پولدار ها است. و آنها را از روی بی ام و قرمزشان میشود تشخیص داد.مثلا جلال آل احمد را نگاه کنید چرا بعضی اینگونه با نفرت به او مینگرند حتی آنها که میشناسند.جلال در کتاب غرب زدگیش که البته اصل بحث را فردید مطرح کرده و جلال استفاده کرده و بعد از انقلاب از آن کلی سوء استفاده شده.در آنجا جلال به انسانشناسی سنخی از روشنفکران و توده نزدیک میشود.سنخی که قبله آمال را غرب میبیند و به یک معنی سپر انداخته است.به چند کلمه دست و پا شکسته ای که با زبان آنها صحبت کند افتخار میکند و این را مایه مباهات میداند به طرز لباس پوشیدنش و …چون جلال میخواهد آن خویشتن را بر روی هویتی ملی و بومی بنا کند اینان که در فرهنگ خودی تکیه گاهی نمیبینند یا نمیخواهند به او میتازند.(یکی از روشنفکران از قول سید جواد طباطبایی میگفت که او در سوربن به من گفت من کلاس فارابی میگذارم تعداد کمی شرکت میکنند اما کلاس هگل میگذارم کلاس میترکد،-نه این که چون فکر میکنند هگل مهم تر است چون اسم هگل خارجی است-(جمله معترضه از من است)در مورد شریعتی هم همین طور است مقداری از کینه توزی ها از این دست است و مقداری از آن نیز سوء تفاهم است او را سازنده و معمار پروژه هایی میداننتد که اصلا نیست.البته واقعیت این است که اگر نقد جانمایه ای نداشته باشد به چیزی نیز گرفته نمیشود مثلا یک نقدی کرده فرزین وحدت به شریعتی که نقد جانداری هست و جواب هایی نیز به آن داده شده از جمله جوابی داده دکتر مصباحیان با عنوان شریعتی و نام خدا.گروهی با توجه به آن نگاه مبتنی بر “خویشتن خوار انگاری” اصلا خاک اندیشه را در این سرزمین لم یزرع میدانند فکر میکنند اصلا ما چیزی نداریم منشاء اندیشه و تفکر و خلاصه زندگی برتر “آنجاست”و ما ول معطلیم.خوب غربی ها هم از این نگاه استقبال میکنند.و بر همین مبنا وقتی به اندیشمندان خودی میرسند فکر میکنند این بیشه خالیست و هر سخنی میتوان گفت و هر گویی بزنی چوگانت نمیلغزد.اما اگر ما دقیق شویم میبینیم که با همه نقد هایی که به مبانی اندیشه وارد است این گونه نیست که ما بی متفکر و بی اندیشه باشیم.حالا مثلا ابن خلدون را غربی ها کشف میکنند یا سهروردی راو…اتفاقا آقای دکتر قانعی راد میکفت فرزند العطاس آمده بود ایران با هم صحبت میکردیم در مورد بحث های ادوارد سعید من به او گفتم این بحث ها را شریعتی مطرح کرده ولی بد این که این بحث ها ترجمه نشده بود.این گونه با اعتماد به نفس حمله کردن به خودی ها نشانه نداشتن هویت پایدار نیز هست البته در میان بعضی از ما به خلق و خو تبدیل شده است .یکی از روشنفکران میگفت گنجی رفته بود در فلورانس یک چیزی در مورد ماکیاول گفته بود بعد از جلسه این پروفسور های ماکیاول شناس یقه اش را گرفته بودند که خوب کی گفته و کجا گفته این حرف ها را.حد اقل دانش اجتماعی در پارادایم مدرن و گفتمان خود خصلتی انباشتی نیز دارد.و این نکته ای مهم است مثلا وقتی شما بحث های غزالی را دنبال کنید میبینید او یک مسیری را طی کرده و به نوعی سکولاریسم رسیده.حال ما میتوانیم از این ایده ها بهره ببریم.البته نفس کتاب خواندن از نظر من فضیلت نیست چه بسا به قول اقبال آدم ها به کرم کتاب تبدیل میشوند باید ما سنت خود را پیگیری کنیم .و اتفاقا بدانیم روی چه چیزی کار کنیم.
    مبانی توسعه در ایران نه از تفکر هگل بیرون خواهد آمد و نه مارکس و نه دیگران ما با احترام برای بزرگان دانش باید مساله خود را بیابیم و حل کنیم.هابر ماس چند سال پیش آمده بود ایران بعد از جلسه گفته بود اینها دنبال فیلسوف نیستند اینها دنبال پیغمبر میگردند چرا چون مساله ای نیست.اصل مساله هابرماس است تا با او عکسی بگیرند که بله “ما هم مردمی هستیم”.در این باره سخن بسیار است .اما فضایی سالم میطلبند .
    در آخر این نکته را نیز یادآور شوم که صادقانه منظور خاص من هیچ یک از نگارندگان کامنت هایی در این نشریه نبوده است.این را گفتم که گمان نرود که در لفافه خواسته ام فحش محترمانه بدهم.این سنخ آدم هایی که از آنها یاد کردم را بسیاری از ما از نزدیک میشناسیم و با شکل زندگی خود برجسته میشوند .و من هیچ یک از نگارندگان این نشریه را از نزدیک نمیشناسم .تا منظورم آنها باشند.
    موفق باشید

  14. و اما جملات نغز آقای قمر؛ که در قالب نقد اندیشه‌های شریعتی ارائه شده هم خواندنی‌ست: شما دیر آمدید (خوب یکی زود میاد یکی دیر، چه اشکالی داره، روحیه معلمی ایجاب می کنه خوش آمد بگید)، شما چرا؟ ( چرا داره؟ به همون دلیلی که شما)، شما را کم داشتیم ( نگران نباشید، دیگه دیگر کم ندارید)، دیواری کوتاه تر از شریعتی ( مگر میخواهید به خونه‌اش سر بزنید، با دیوارش چه کار دارید؟ اتفاقن دیوار که خوبه برج و بارو ه داره)، از شریعتی یک کتاب خوانده ( خوبه که ایشون یکی خوانده شما چند تا خونده‌اید؟)، ادبیات خاله زنکی ( این هم حتمن فحش ادبیاتی‌ست و البته با روحیه‌ی معلمی هم بی ارتباط نیست)، عذر می‌خواهم (حرف رو به تره یکی دوباری مرور کنید و بعد اظهار کنید تا نیازی به عذر خواهی نباشه)، من معلمم و حرفه‌ام تذکر، با توجه به روحیه معلمی‌ام! ( روحیه‌ی حرفه‌ای معلمی شما و کل این مطالب چه ربطی به نقد داره لطفن؟! بله بله، صحبت از شریعتی بود و افکار و میراثش!). از این نوشته ها بوی همه چی میاد جز نقد آثار شریعتی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>