جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

نذورات مسجد

بازدید: 2,675

سمیه سیدیان              سمیه سیدیان

 

امید روی تخت جابه جا شد و نگاهش افتاد به خط هایی که با ته قاشق، روی دیوار انداخته بود، هشت ردیف هفت تایی… خط های کج پیش چشم هایش قد کشیدند و یادش انداختند دو ماهی می شد گیر افتاده بود توی سوراخ و رد خور نداشت که این بار کلکش کنده بود. همه ی پول های خیرات مسجد را دودَر کرده بود و فلنگ را بسته بود به قول خودش. اما حرف های نگفته، توی گلوش مانده بود و ورم کرده بود. یعنی کسی نبود تا برایش بگوید.  توی تخت چرخید. جیر جیر فنر های در رفته ی تخت، به هوا رفت. سقف آمده بود پایین انگار روی سینه اش و تَرَک هاش روی قفسه ی سینه، نفسش را بریده بود. فکرها مثل ماری خوش خال می پیچد دورش و می رقصاندش توی دورها…..صدای آب ریختن توی لیوان دور شد و بوی عرقی که ناصر خودش می انداخت توی زیرزمینِ خانه ی نَنِه سلطان، نزدیک تر تا زیر بینی اش……

ناصر پیک را بلند کرده بود و صدایش را انداخته بود توی گلو:

« بزنین که پیکِ آخره !»

خودش خندیده بود و مثل همیشه لوده بازی در آورده بود:

« جمع، جمعِ آخر نباشه! »

و هر هر هم خندیده بود. اصغر ریزه، سگ مست شده بود و عربده می کشید و دیوار مسجد را هدف گرفته بود با لیوان ها. سنی نداشت، اما از بی کسی زود بر خورده بود لای آدم های آن چنانی. نشسته بودند پشت دیوار مسجد….صدای « الله اکبر » که از توی مسجد بلند شده بود وچراغ گردان قرمز پلیس را که دید، همه را فراری داده بود و دسته های اسکناس را هم چپانده بود توی جیب اصغر ریزه و در گوشش پچ پچ که:

« برو یه جا گم و گور شو تا آب ها از آسیاب بیفته ! نذار دست ممد آب دماغ بهت برسه! ».

صدای اذان احمد نقاره چی بلند شده بود که انداختنش توی ماشین گشت، با دستبند…..

دستش را مالید، انگار که هنوز رد سرد دستبند، مچش را فشار می داد. صدای حاجی بلوری بلند شد:

« چه تونه بابا؟ همه غمبرک زدین؟ بیایین یه اختلاطی کنیم، دلمون واشه! پشت میله ها باشی، جمعه هم باشه، دیگه نور علی نوره !!»

صدای خنده ی عباس پَپِه، از تخت زیر بلند شد:

«  حوصله داری حاج بلور ! بذار به درد خودمون بمیریم! »

و دوباره صدای بالا کشیدن مفش آمد. امید ملافه را کشید روی سرش، همه جا سیاه شد. صدای تَق تَق تسبیح انداختن حاج بلوری، بلند شد و سوت « ص » هایی که می کشید از زیر ملافه سرک کشید توی گوش هایش. از روز اول هم که افتاده بود توی این بند، حاج بلوری، میخش شده بود و ول کٌن نبود:

« دزدی اونم از مسجدِ خدا؟ آخه کدوم از خدا بی خبری این کار رو می کنه؟ اونم مسجد ته جوادیه؟ خدا رو خوش میاد؟ »

نه خدا را خوش نمی آمد، اما از وقتی اصغر ریزه، از دست بچه های ممد آب دماغ زده بود به چاک و بسته ی موادش را ریخته بود توی جوب و خودش را توی هر سوراخی قایم می کرد، تا دست آن ها به او نرسد، بد جور توی مخش رفته بود که پسر را نجات بدهد؛ اهل مرام و کوچه ی مرد بازی نبود، اما دلش برای سیزده سالگی اصغر ریزه می سوخت که داشت توی کوچه پس کوچه های مواد، دود می شد و می رفت توی هوا. آن شب هم از بالای پل عابر پیاده نگاه انداخت به پنجره های دیواری که روبه روش را سد کرده بودند و از تک و توک نوری کمرنگ بیرون می زد. همه جا خلوت بود. پرنده پر نمی زد. انگار نه انگار که توی این اتاق ها نزدیک به هزار نفر توی هم می لولیدند؛ از همه نژادها از ترک و عرب و کولی و فیوج گرفته تا کلی ایرانیِ پاپتی. اتاق ها کیپ تا کیپ پر بودند؛  آن موقع شب و سوز گدا کٌشی که افتاده بود به جان مردم، همه یک سوراخی پیدا کرده بودند و تویش چپیده بودند. سروته پل را دوباره نگاه کرده بود. چو افتاده بود بین بچه های ممد آب دماغ:

-« تازه وارده اسمش چی بود؟ »

-« زود بود انداختنش تو کار پخش….اگه زبونش جایی باز بشه؟»

زبانش باز نشده بود، اما ترسیده بود و ترس را فقط خودش دیده بود توی چشم های ریزش، که یواش یواش بزرگ تر می شد و قد سیزده سالگی اصغر ریزه. تنها که می شدند، بیخ گوشش می خواند:

« درستش می کنم یکی از همین روزها درستش می کنم! »

یکی از همین روزها آمد و شد روزِ نذوراتِ مسجد جوادیه، تا آن روز حتی یک قدم هم نرفته بود توی حیاط مسجد، مگر وقت هایی که تنگش می گرفت و مردم پای دیوار می افتادند به حرف و حالا حالا ول کُن نبودند و او هم می دوید از پله های توالت که می رفت پایین حیاط….

امید رفت توی لَک. دوباره یاد تنهایی اش افتاد. عباس پَپِه از تخت سرید پایین، کنار روزنامه ای که حاج بلوری چهارتا کرده بود:

-« خوب بابا …جمعه ها از همه جا درد و غم می باره حاجی….می گم بِچٌرتیم تا رد شه بره بی پدر مادر!»

امید ملافه را پس زد، سرش را پایین انداخت و از تخت پرید پایین. توی این دو ماه، هیچ کس نیامده بود ملاقات، حتی ناصر عرقی، از اصغر ریزه که انتظاری نداشت، خودش خواسته بود برود یک جایی تا دست کسی به او نرسد، کاش فقط پول مواد را داده باشد به بچه های ممد آب دماغ و خودش را خلاص کرده باشد. سوراخ های زیر انداز را شمرد. حاج بلوری تسبیح انداخت و دست کشید به ریش سفیدش. نگاه امید با هر انگشت حاجی روی دانه های تسبیح می چرخید. کسی نمی دانست حاج بلوری، چرا زندان افتاده، کسی خبر نداشت، دو روز بعد از این که امید روی تخت بالایی جا خوش کرد و چپید زیر ملافه ی چرک مٌرد، آمد توی بند.

حاج بلوری روزنامه ها را دسته کرد و گذاشت کنارش:

-« من نمی دونم واسه چی راهت افتاده اینجا؟ بابا یکی نیست بهتون بگه بچسبید به زندگیتون! خلاف نرید…خلاف نکنید!»

عباس پَپِه بازوهایش را مالید:

« بی خیال حاجی…اگه بی کَس باشی…اگه ندار باشی….بالاخره رات باز می شه این جور جاها….تورو اما نمی دونم….»

حاج بلوری، لیوان لب پر را که چای سیاه تیره اش کرده بود، گذاشت جلوی امید:

« حساب عباس که پاکه…..خفت گیری…شرارت….روزی که با الاغ توی محل چرخوندنش یادم نمی ره! »

عباس، قند درشت را انداخت گوشه ی لپ و لیوان چای را هورت کشید و خنده اش ترکید توی صورتش:

« پسر چه روزی بود! غلام قرقره و احمد چغر هم زنجیر کرده بودن…بی مروت ها تیزی رو گرفتن و دیگه هم پَسَم ندادن! »

امید، انگشتش را چرخاند توی یکی از سوراخ های زیر انداز:

« دلم می گیره این جا حاجی…کاش یه دلسوز داشتم….کاش یه کار داشتم…..»

حاج بلوری، دستبیح را دور دوستش چرخاند:

« پیر بشی جوون…..درست می شه، خدا بزرگه ! »

امید نیمچه لبخندی پاشید توی صورتش و به نیش گفت:

« خدا که بزرگ هست، اما قد و قواره اش به من و امثال من نمی خوره! »

حاج بلوری استغفراللهی زیر لب گفت و سبیل سفیدش را لای لب ها گرفت:

« کفر نگو پسر! کفر نگو!  وقتش نشده! خدا مال همه اس….اندازه ی دل همه ی آدم ها! »

عباس پَپِه چرتش پاره شد و بقیه ی چای را سر کشید:

« حاج بلور…اگه خدا این ورا سر زد، بگو منم تو نوبت بذاره…مردم بس که خماری کشیدم! این لاکردار دست از سرم بر نمی داره ! »

حاجی لااله الا اللهی گفت و محکم زد روی پاش:

« عباس….به اسمت قسم از تو بدترهاش هم ترک دادم! اسمم بلوری نیست اگه تو رو عین روز اولت بلور بارفتن کنم! »

عباس پَپِه کِر کِر زد. حاجی سرش را تکان داد. امید پوسیده بود، از بی ملاقاتی، از بی کسی، از تنهایی، چه قدر حرف داشت مگر با عباس بزند، یا حاجی و آن تسبیح دانه زردش که هر دم لای انگشت هاش می چرخید و صلوات های غلیظ می فرستاد. دست انداخت و بی اجازه تسبیح را از لای انگشت های حاجی در آرود و زیر لب چند تا صلوات فرستاد و توی دلش گفت:

« کاش….اصغر ریزه در رفته باشه…کاش با اون پول ها یه کاسبی برای خودش راه بندازه…..کاش موتور بخره و پیک بشه اصلا! »

ته ته فکرهای توی همش، دلش غنج می زد خودش یک موتور داشته باشد، یک موتور که گاز بدهد و باد بپیچد لای موهای صاف و سیاهش و او هم از زور باد چشم هایش را ببندد و بعد هم دست هایش را باز کند….

حاج بلوری زد به شانه اش:

« کجایی امید؟ مگه نمی شنوی؟ »

سر بلند کرد و دید تسبیح می اندازد انگشت های خودش:

« چی شده؟ »

عباس پَپِه با زبانش لای دندان های زردش را پاک کرد و نوچی کرد:

« تو که گفتی هیش کی رو نداری؟ پس احمد نقاره چی کیه اومده ملاقاتت؟ »

امید تسبیح به دست، دنبال مأمور راه افتاد. توی مغزش قد یک راسته ی مسگری، مس می کوبیدند، با درفش، با چکش. پاش نمی کشید راه برود. حتمی احمد نقاره چی، آمده بود پی پول ها. می مرد هم رو نمی کرد که اصغر ریزه را می شناسد، اصلا نکند اصغر را هم گرفته بودند و او همه چی را رو کرده بود؟

توی این گیر و دار بود که دید نشسته روبه روی احمد نقاره چی، که هم اذان می گفت و هم گاهی بالای منبر برای مردم حرف می زد. عباش را نینداخته بود و به همان یک کت ساده و خاکی، رضایت داده بود. امید پیش خودش حساب کرده بود، اگر پیرمرد حرف از پول می زد، بلند می شد و می رفت بند. سرش را پایین انداخت، نمی توانست توی چشم های احمد که شنیده بود از بچگی توی همان مسجد بزرگ شده، نگاه کند. احمدی که فقط صدای اذانش را بیشتر شنیده بود و خودش را کمتر دیده بود؛ آن هم وقت هایی که زنبیل نان را می کشید دنبال خودش و در خانه ها را می زد و به هر خانه ای، نان سنگک می داد. احمد نقاره چی شروع کرد:

« اصغر اومد پیشم….همه چی رو گفت….نمی شه با اون آدم ها در افتاد…اما می شه راه خودمون رو بریم! »

امید دهانش قد دروازه غاری که توش لولیده بود و پا گرفته بود، باز ماند:

« اصغر …اصغر ریزه خوبه؟ کجاست؟ حتمی آدم های ممد آب دماغ…»

احمد دست کشید لای موهای نقره ای و نگاهش کرد:

« نترس! خوبه! خودش می گه تا همین دیروز دست نزده به پول ها…ترسیده…..دلش نمی خواسته تا زندگی تازه رو هم با دزدی شروع کنه! »

امید، به صندوق نذورات فکر کرده بود و روزی که همه ی پول ها را ریخته بود توی بلوزش و توی یک چشم به هم زدن صدها متر در رفته بود و اما شبش برگشته بودند همان جا عرق خوری، پشت دیوار مسجد. سرش را پایین انداخت. احمد دوباره گفت:

« می خوام بیای مسجد …کنار دست خودم….اصغر هم همونجاست….پول ها رو برگردوند…ازم خواست تا شکایت رو پس بگیرم….»

امید به تسبیح توی دستش نگاه کرد، دانه های زردش، برق می زدند، زیر نگاه احمد نقاره چی.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>