شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

نرگس

نرگس نظیف            نرگس نظیف

گرم است. تو هم حتما گرمت است نرگس. آنجا که بروی کسی دوروبرت نیست که لباست را از تنت در بیاوری و بگویی ببین انگار شستمش، خیس خیس، ببین. کسی نیست که حرفت را تایید کند و بگوید اوه چقدر عرق کردی. فکر نکنم لباس جدیدت را به این راحتی‌ها بتوانی دربیاوری. درنیاوری هم بهتر است. همسایه‌ی کناری‌ات پسری تقریبا همسن و سال خودت است. نکند از سوراخی تو را نگاه کند. اگر بودی می‌خندیدی و می‌گفتی باز غیرتی شدی.

کاش دست‌کم سرت را بگذارند بیرون. مثل آن سریالی که درباره‌ی برزخ درست کرده بودند. آن وقت می‌توانم چشم‌هایت را ببینم. لابد حالا خودت هم گریه می‌کنی. تو که همیشه چشم‌هایت خیس بود. صادق می‌گفت درست لوله‌کشی نشده. نشتی داره.

صادق کنار من نایستاد. شاید می‌خواست گریه‌هایش را نبینم. اما من می‌بینمش. ایستاده کنار مردی که شبیه پدرت است. شاید عمویت باشد. توپ زیر گلوی صادق مدام بالا و پایین می‌رود. به نظرم این چندروز لاغرتر شده است. توپ پینگ‌پنگ به توپ تنیس تبدیل شده. می‌دانی که هروقت ناراحت می‌شود توپش اینطور حرکت می‌کند. اگر بودی می‌خندیدی و می‌گفتی من که مثل تو مدام صادق‌و رصد نمی‌کنم و حواسم پیش اون نیست. همیشه می‌گفتی دوست داری توپ گلویش را بترکانی تا حرف‌های نگفته‌اش بریزد بیرون. حواست پیش کی بود؟

همه آمده‌اند. نیما و مهرسا هم. اما مهرسا بیهوش شد و نیما مجبور شد او را ببرد پشت صحنه. یاد همان صحنه‌ای افتادم که مهرسا باید غش می‌کرد و تو او را به هوش می‌آوردی. اسم نمایش چه بود؟ یادم افتاد؛ مرگ برای همسایه.

تو که نیستی حرف‌هایت ارزش اسکناس‌های فراموش شده‌ای را دارد که از جیب لباسی قدیمی پیدا می‌کنم. گفته بودی آدم باید مرگ را بریزد در شیشه‌ای کوچک و از گردنش آویزان کند و هروقت دلش خواست سر بکشد. بالاخره هم کار خودت را کردی.

مادرت همانطور است که می‌گفتی؛ شبیه نان گردی که بوی تازگی می‌دهد. وقتی بغلش کردم، طوری مرا بوسید که انگار سال‌هاست می‌شناسدم. چشم‌هایش بی‌رنگ شده‌اند. نتوانستم طوری که می‌گفتی رنگ عجیبش را ببینم. پدرت از صبح گریه می‌کند. بی‌خجالت و بی‌رودربایستی. دیگر نمی‌تواند وقتی از دستت عصبانی‌است، چپ‌چپ نگاهت کند. چندثانیه یک‌بار می‌نشیند روی صندلی‌ای که نمی‌دانم برادرت از کجا برایش آورد و بلند می‌شود. گفته بودی از آنهاست که با نشستن میانه‌ای ندارد اما نمی‌دانی نرگس، شبیه شاخه‌هایی شده که حتما باید ببندیشان به چوبی تا سرپا بمانند و الا به نسیمی…

گرم است نرگس. اینجا شلوغ است و صدای جیغ و گریه قطع نمی‌شود. یکی از زن‌ها که بیهوش می‌شود بعدی مسوولیت را به عهده می‌گیرد. من اما گریه نمی‌کنم. حتی وقتی سرت را آنطور کج روی فرمان با آن دهان نیمه‌باز هم دیدم، گریه نکردم. خندیدم. صدای خنده‌های من و جیغ‌های مهرسا می‌خورد به دیواره‌های تونل. من می‌خندیدم چون سرت شبیه سر تاکسیدرمی‌شده‌ی خرسی شده بود که با هم در موزه دیده بودیم. مثل همان روز می‌خندیدم. آنقدر خندیدم که تمام چراغ‌های تونل خاموش شد.

حالا دیدی مولوی از سر شکم‌سیری نگفته اختیار است اختیار است اختیار. می‌دانم اگر بودی برای این هم بهانه‌ای داشتی.

آن شب، مرگ مثل بچه‌ای که از چادر مادرش آویزان باشد دنبال ما بود. وقتی پیچیدی جلوی اتوبوس و صدای بوق مثل شیپور اسرافیل گوشمان را لرزاند، گفتی بیشتر وقت‌ها که پشت فرمان نشسته‌ای و در اتوبان با سرعت رانندگی می‌کنی یا از روی پل‌ها می‌گذری، مخصوصا شب‌ها، دوست داری پایت را بگذاری روی گاز و ماشین را محکم بکوبی به جایی.

من کمربندم را بستم و نگاهت کردم. چندساعت پیش با صادق آشتی کرده بودم. نگاهم کردی. نه نگاهم نکردی. خندیدی و زدی روی پایم و گفتی: نگران نباش. نمی‌خوام به سبک ایرانی هاراگیری کنم.

وقت شام گفته بودی این تابلوهایی که رویشان نوشته Exit، دعوت‌کننده است. همیشه دوست داری حتما از آنها خارج شوی. حالا هرجا که باشد. یادم است به دستمال کاغذی‌ات که زرد بود و حاشیه‌ای صورتی داشت خیره شدی و گفتی: تو تونل توحید یه درایی هست که کنارشون همین تابلو رو داره. می‌تونی ازشون خارج بشی. رو به شمال یا رو به جنوب. اما برای پیاده‌هاست. یه جدول سیمانی کنارشون هست. اما آدم هوس می‌کنه با ماشین از اونجا رد بشه.

صادق گفت: اونا درهای اضطراری‌ان. فکر کردی باز می‌ذارن برای عبور و مرور جونورایی مثل تو.

به گارسون که سالاد را می‌گذاشت روی میز نگاه کردی و گفتی: چندتاشون همیشه بازن.

من لرزیدم. به برگ‌های درخت پشت سرت نگاه کردم و فکر کردم حتما برگ‌هایی که وسط شاخه‌ها گیر کرده‌اند احساس خفگی می‌کنند. تو که آخر هم رد نشدی اما ما رد شدیم. درست مثل اینکه از دری جادویی رد شویم و زمان بایستد.

گرم است. از صبح سوزنم گیر کرده روی این شعر؛ درمان که کند مرا که دردم هیچ است…

زمزمه‌هایت همیشه مثل بادبزن همراهت بود. گاهی هم ما را خنک می‌کردی. صادق سربه‌سرت می‌گذاشت و می‌گفت: این همه آهنگ چینی را از کجا یاد گرفتی؟

تو اما برایت فرقی نمی‌کرد که کجایی و چندنفر دوروبرت هستند. گرمت که می‌شد، بدون معطلی دلت را خنک می‌کردی. همه‌جور آهنگی هم می‌خواندی. یک‌بار سوزنت را گذاشته بودی روی یکی از این شش و هشتی‌ها. می‌خواندی: امشب شب نوره، شب جشن و سروره…

خندیدم. تو اما نخندیدی. گفتی این آهنگ غمگینت می‌کند. گفتی با شنیدن خیلی از آهنگ‌های شاد، غمگین می‌شوی.

باید منصرفت می‌کردم اما حتی مهرسا هم دل به بازی تو داده بود. جایمان عوض شده بود. حالا تو کارگردان شده بودی. زیر پل گیشا ایستادی. نیما هم پشت ماشین تو پارک کرد. گفتی: می‌ترسم گاز تونل اذیتتون کنه. از آخرین در که بازه به ورودی و خروجی نزدیک‌تره رد می‌شیم. من چک می‌کنم بهتون زنگ می‌زنم.

حس کردم تو با مرگ لی‌لی بازی می‌کنی و سنگت را درست انداخته‌ای وسط خانه‌ی شش. برای همین اصرار کردم من هم بیایم اما گفتی دلت می‌خواهد تنها از در رد بشوی. گفتی: صبا تو با بچه‌ها برو.

تو که همیشه هرکار دلت می‌خواست انجام می‌دادی. حتما یکهو دلت خواست بمیری!

گرم است. صدای جیغ و گریه محاصره‌‌ام کرده. سرت را هم گذاشته‌اند آن زیر. یادم است می‌گفتی چندثانیه بیشتر نمی‌توانی زیر پتو بمانی. احساس خفگی می‌کنی. حالا چطور زیر آن همه خاک طاقت می‌آوری. کاش خاک را خیس کنند. دست‌کم بوی خاک خیس بهتر از بوی کافور است، بهتر از بوی گاز تونل. شاید راحت‌تر نفس بکشی. نفس می‌کشی؟ دست و پا بزن. فریاد بزن. خواهرت هم مثل من فکر می‌کند تو شاید نفس می‌کشی. خودش را انداخته روی خاک و انگار بو می‌کشد.

راستی یادم افتاد یک‌بار صدایت را ضبط کرده‌ام. روزی که با هم رفته بودیم دربند. روی سنگی نشستیم. تهران مثل عکسی قدیمی، خط‌خطی و تیره بود. گفتی یک بار در شش، هفت‌سالگی روی یکی از این کو‌ه‌ها که حالا نمی‌دانی برج آبی، سبز یا سیاه سعادت‌آباد شده است، ایستاده‌ای و فریاد زده‌ای. عکس را پدرت گرفته. گفتی دست‌هایت را گذاشته بودی دور دهانت و فریاد می‌زدی تا صدایت به خودت برگردد. گفتی: کاش سرخوشی کودکانه همیشه با ما می‌ماند.

سوختم دختر، سوختم. فکر می‌کنی با صدای ضبط‌شده‌ات هم خنک می‌شوم نرگس.

همیشه می‌گفتی وقتی مردی برایت گل نرگس بیاوریم. چقدر از مرگ حرف می‌زدی؟ گفته بودی هر گل دیگری بیاوریم، شب طوری به خوابمان می‌آیی که بترسیم. نیما می‌گفت ما حالا هم از تو می‌ترسیم. راست می‌گفت. همه‌ی ما گاهی از سکوت‌های طولانی‌ات می‌ترسیدیم. حالا وسط تابستان مرده‌ای و من نمی‌دانم از کجا گل نرگس پیدا کنم. امشب باید دوره بگردی، یکی‌یکی آنهایی را که برایت گل‌های داوودی و میخک و رز و گلایول آورده‌اند بترسانی. اول از همه به من سر بزن. دلم برایت تنگ شده است.

نشسته‌ام روی پاهای یکی از همسایه‌های بالای سرت؛ علی شهمیرزادی. همشهری صادق است. ۵۴ ساله است. یا بهتر است بگویم تا اینجا برسد ۵۴ساله بوده. بقیه‌اش را که کسی خبر ندارد. هیچ گلی این دوروبر نیست. معلوم است که مدت‌هاست کسی به او سرنزده. صادق از دور اشاره می‌کند که حالم خوب است؟ فکر می‌کند حتما باید گریه کنم. گریه نمی‌کنم. اصلا به‌من چه ارتباطی دارد که تو دلت نمی‌خواست راه مستقیم بروی. اصلا خوب که فکر می‌کنم خیلی هم دوستت نداشتم. کاش خیلی دوستت نداشتم. گریه نمی‌کنم…

دست‌کم بلند شو و جواب سوال من را بده. چرا ما را درگیر کردی؟ طوری که فکر کردم حتما از ما متنفر بودی. یا می‌خواستی نمایشت را به رخ ما بکشی. فکر کردی این هاراگیری نیست؟ چه نقشه‌ی دقیقی کشیده بودی! میزانسنت هم عالی بود. گفتی ساعت‌هایمان را تنظیم کنیم. صدای ضبط ماشینی زیر پل گیشا نزدیک شد و دور شد. گفتی این وقت شب خلوت است. می‌روی دور می‌زنی و برمی‌گردی رو به شمال. بیشتر از ۸ دقیقه طول نمی‌کشد. ۴دقیقه رفت، ۴دقیقه برگشت. ما ایستادیم بیرون تونل. رو به جنوب. بوق زدی و دستی تکان دادی و رفتی. یادم است هیچ‌کدام حرف نمی‌زدیم. شاید صادق و نیما و مهرسا هم صدای قدم‌های مرگ را شنیده بودند.

پلیس از همه‌ی ما بازجویی کرد. هزارجور سوال و جواب. از چیزهایی که خورده بودیم و جاهایی که رفته بودیم و چرایی بودنمان آن‌وقت شب در تونل تا نسبت ماها با هم. راستی نرگس اگر بدانی‌ چه شد؟ صادق به پلیس گفت که ما نامزدیم. بلند شو سربه‌سرم بگذار. بلند شو بگو صادق‌ذلیل. بلند شو بگو ما همیشه بی‌موقع به‌دست می‌‌آوریم مبادا خوشحال شویم.

گرم است. مردی از بلندگو فریاد می‌زند: مادر…

چندهمسایه آن‌طرف‌ترت مادر بوده است. دو دخترش خودشان را خاک‌مال کرده‌اند. روی سنگ تو می‌نویسند: جوان ناکام. من که هیچ‌وقت نفهمیدم تو کسی را دوست داری یا نه؟ صادق همیشه فکر می‌کرد به او دروغ می‌گویم. می‌گفت مگر شما دوست صمیمی نیستید. بودیم؟

باید به تک‌تک این مردها نگاه کنم. شاید اینجا باشد. گوشه‌ای ایستاده و مثل من باورش نمی‌شود که دیگر نمی‌بیندت. انتظار نداری که جلوی چشم پدرت و تمام فامیلت نزدیک شود؟ شاید هم خبر نداشته باشد. مثلا قهر بودید یا جدا شده بودید. انگار خیالم را باور کرده‌ام. بگذار اعتراف کنم ما چهارنفر همیشه بعد اجراها دنبالش می‌گشتیم. حدس می‌زدیم بالاخره یک‌شب برای دیدن نمایشت بیاید و ما از برق چشم‌هایت بفهمیم که خودش است. تو همه‌‌ی حس‌هایت را با چشم‌هایت لو می‌دادی. اما انگار هیچ‌وقت نیامد یا ما نفهمیدیم. آمد؟ به هر حال یکی بوده یا هست. نبوده؟!

گرم است نرگس. دوروبرت کمی خلوت‌تر شده. حتما پاهای همسایه‌ات خواب رفته است اما من قصد بلندشدن ندارم. می‌خواهم وقتی همه رفتند گوشم را بچسبانم به خاک. حتما خنک می‌شوم.

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

۴ دیدگاه

  1. این داستان بسیار زیبا و در عین حال غمگین است. من را خیلی تحت تاثیر قرار داد. قلم خانم نظیف در این داستان بسیار عالی و قوی است و خواننده دقیقا در فضای قصه قرار میگیرد و حتی خودش را جای شخصیت اصلی آن میگذارد.

  2. نوع و گونه ی داستان از نظرگاه دوم شخص بیان می شود، این نظرگاه فقط مختص شخصیتی است که مرده و راویتگر خطابش می کند. نویسنده به خوبی از این فرایند عبور کرده و فضایی خلق کرده که در خدمت داستان قرار می گیرد.

  3. احساس میکنی یکی سی ۴۰ صفحه ذهنتو ورق زده و معلوم نیست تای کتاب دوباره کی بر میگرده سر جاش.

  4. داستان در عین حال که بسیار غمگین بود،زیبا هم بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>