جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

نگاهی پرسشگرانه به مقوله ی آرخیسم

بازدید: 2,175

پاپی                 عابدین پاپی

کلید واژه ها : آرخه، طبیعت، جامعه ، ادبیات و هنر

چکیده:

دکترین سخن درباره ی  گفتمانی به نام عرفان و فلسفه بسیار گفته اند و زیاد نوشته اند و در این هماورد و پروسه ی زمانبر مباحثی متعدد و اندیشگی هایی مختلف توأم با مفاهیمی متفاوت به چشم می آید اما درباره ی موضوعی به نام آرخه ( آرخای) که از مباحث عمیقِ فلسفی و عرفانی است سخنی به معنی واقعی و مفهومی حقیقی گفته و یا نگاشته نشده و یا احیانن در این زمینه پژوهش و تحقیق و پویش و گویشی فرآبند توأم با فرآیندی لازم دیده نمی شود . لذا در این گفتار سعی ما بر این است که هست مندی این مقوله را در زوایایی در طبیعت، جامعه و به طور کل هنر بازگو نمائیم به گونه ای که این مقوله در چه ابعادی نقش خود را در این دوایر ایفا می کند و در چه زوایایی اهمیت و کارآمدگی خود را از حیث مفهوم نشان می دهد.

آرخه واژه ای یونانی است . واژه ای یونانی با «مفاهیم اولیه ی آغاز » ،«سرمنشأ» یا «علت نخستین است که بعدها «قدرت» ،« فرمانروایی» و نفوذ به عنوان معانی گسترش یافته ی آن پذیرفته شده اند . در زوایایی دیگر ماده ی زیرین نهایی و اصل غیر قابل بیانِ نهایی نیز به این لیست معانی افزوده شده اند . آنچه که متبادر به ذهن است و در لابه لای کتاب ها و مستندات دیده می شود این است که آرخه را در زبان عهد باستان شانزدهم تا هیجدهم پیش از میلاد ( آرخه یا آرخای) به معنی منبع ، سرمنشأ یا ریشه ی هر چیزی که وجود دارد ، می باشد. در فلسفه ی یونان باستان ، ارسطو آرخه را به معنی عنصر یا اصل یک چیز می داند که اگر چه غیر قابل بیان و حس ناشدنی است ولی شرایط ممکن بودن آن چیز را فراهم می کند . در این جا چند پرسش درباره ی این مقوله  به ذهن خطورمی کند که بیان و پاسخ به  آن ها لازم است . نخست این که اگر آرخه به معنی مفاهیم اولیه ی آغاز است این مفاهیم اولیه از چه منبعی آغاز شده اند آیا این مفاهیم خودِ اولیه ی آغازند یا از جایی یا مکانی آغاز شده اند ؟ دریافت این است که ریشه یابی حقیقت واژه با ریشه یابی واقعی یک واژه درتفاوت عمده است . در ریشه یابی واقعی یک واژه می توان به یافت ها و دریافت هایی کارآمد رسید اما در ریشه یابی حقیقی یک واژه تنها کارآمدگی کارساز نیست زیرا که حقیقت ارتباط تنگاتنگی با عالم درونی بشر و طبیعت دارد اما واقعیت نوعی ارتباط بیرونی را با عالم بیرونی بشر برقرار می کند . به عنوان مثال: اگر واژه ی آرخه به معنی منبع و یا مفاهیم اولیه ی آغاز باشد و یا به عنوان شیء قدیمی و یا علت نخستین به کار آید باز این نوع ارتباط از عالم بیرونی است نه عالم درونی. بنابراین اغلب مفاهیم اولیه ساخته ی فکر بشر می باشند که واقعیت موضوع را می رسانند نه حقیقت آن موضوع را . لذا در جواب به پرسش نخست باید گفت که آرخه به معنی مفاهیم اولیه ی آغاز است و هر موجودی وجود خود را از مفاهیم اولیه ی آغاز ، اقتباس می کند و این مفاهیم از منابعی آغاز می شوند .به عنوان مثال: منابع آغازگر بشرشامل تولد، حیات ، ظاهر ، سخن، زبان ، فرهنگ ، اندیشه و هنر می باشد و عناصر تشکیل دهنده ی ظاهر انسان شامل ، دست و پا و گوش و بینی  و چشم و … است که این شمایل ظاهری انسان، تنها آدمیت او را شکل می دهند و مفاهیم دیگر انسان که کمال و تکامل او را تشکیل می دهند شامل : سخن ، فرهنگ ، اندیشه، هنر و زبان است . انسان به وسیله ی زبان حرف می زند . به وسیله ی زبان آداب و رسوم خود را به دیگران منتقل می کند . به وسیله ی زبان اندیشه ی خود را بیان می کند. به وسیله ی زبان شعر خود را برای دیگران می خواند و به وسیله ی زبان افکار خود را به جامعه منتقل می کند . زبان مهم ترین وسیله ای است که ارتباط ما را با دیگران برقرار می کند و اما در جواب به ادامه ی پرسش که آیا این مفاهیم خودِ مفاهیم اولیه و آغاز گر و یا این که از منبعی آغاز شده اند باید گفت که هر نشانه ای از یک مفهوم یا مفاهیمی آغاز می شود و به مراتب دچار صیرورت یا شدن می شود. مفاهیم قابل تغییر و تطور می باشند و چه بسا یک درخت به مرورزمان نقش زمان را بازی می کند نه نقش خودش را و یا یک انسان که از تولد تا مرگ از یک مفهوم به مفاهیمی دیگر تغییر می یابد . مفاهیم اولیه ی آغاز به معنی مفاهیم پایانی بشر و یا هر نشانه  ای به شمار نمی روند زیرا که هر مفهومی بر اساس شرایط زمان و مکان ممکن است که آن مفهوم آغازین خود را از دست بدهد.یک نشانه دارای مفاهیمی از پیش تعیین شده است و این مفاهیم نیز در ذات و شهود آن نشانه وجود دارند که یک بخش این مفاهیم را انسان به چرخش معنایی در می آورد و آغازگز بخش دیگر این مفاهیم را طبیعت برعهده گرفته است . انسان وقتی که متولد می شود دارای ماهیّتی قابل توجه نیست بلکه به مرور زمان و بر اساس تجارب زیستی و طبیعی ماهیت و مفهوم خود را بدست می آورد . منبع اصلی و آغازگر نشانه های طبیعی ، خودِ طبیعت است و انسان به عنوان مهم ترین رکن این طبیعت شناخته شده است . شناختِ از مفاهیم به معنی شناساندن آن مفاهیم است نه منابع آن مفاهیم . از شناخت یک مفهوم می توان به منبع آن مفهوم دست یافت اما از شناختِ یک منبع نمی توان به شناخت مفاهیم به طور قطع و یقین رسید. هر آغازی آغازگری دارد و هر پایانی از پیامدهایی آغازگون بهره مند شده است . برای نیل به سیر تکاملی یک مفهوم ابتدا باید راه رفت را سپری کرد و دوباره راه برگشت را در پیش گرفت . به بیانی نوعی پارفت ( رفت و آمد) برای نیل به یک مفهوم نیاز است . از کجا آمدنِ منبع و مفهوم مهم است اما مهم تر رسیدن به شناختی عمیق از آن منبع و یا مفهوم می باشد . مفهوم با زمان معنا می گیرد و بدون زمان از حرکت می افتد. یک منشأ یا منبع وقتی در مکان معنا می یابد که در زمان مفهومی داشته باشد. زمان همه ی مفاهیم را در مکان هم می داند و هم می بیند و با مرگ یک نشانه مفهوم آن نشانه از بین نمی رود زیرا که منبع آن نشانه در طبیعت و هستی وجود دارد مگر این که زمان از حرکت بیفتد که این شرایط را می توان مرگ مفاهیم نامید.

 دوم این که ،اگر آرخه به معنی سرمنشأ یا علت نخستین بکار رفته است و بعدها قدرت و فرمانروایی و نفوذ را هم به معانی خود افزوده است آیا این سرمنشأ دارای منشأ دیگری هم بوده است و یا به عنوان اصل شناخته می شود ؟ در این جا بحث اصل مطرح می شود و پنداشت این است که هر نشانه ای از سرمنشأ و یا علت نخستینی برخوردار است و تا علتی در کار نباشد معلومی به وجود نمی آید اما پرسش این جاست که خودِ علت با چه اصلی شناخته می شود؟ سرمنشأ هر علتی دارای منشأ خاص خود می باشد که به آن منشأ می توان «اصل» گفت . قدیم به عنوان مهم ترین منشأ شناخته می شود و تقلید از قدیم را می توان سرمنشأ نامید .به عنوان مثال: سرمنشأ قدرت،

 

 

 حکومت و سیاست است و منشأ سیاست نیز می تواند همان مفاهیم اولیه ی آغاز فردِ قدرتمند و با اقتدار باشد . ریشه سازی به عنوان منشأ هر چیزی به شمار می رود و ریشه یابی آن چیز را می توان سرمنشأ نامید . اصل به معنی چیزی است که از فرع به دور است و هر چیزی که غیر اصل باشد را اصیل نمی گویند . اصیل بودن به معنی سرشت و جوهره داشتن یک چیز است که از بطن و متن آن چیز هم فراتر می رود. اصیل نوعی مفهوم هم ذات پندار است که نه قابل احساس است و نه قابل دیدن و شنیدن بلکه نوعی وجود حس ناشدنی است که ممکن است بودن یک چیز را در برهه های زمانی فراهم آورد. بنابراین ، آرخه یک موجود طبیعی است که وجود خود را از طبیعت می گیرد و از این منظر اصیل بودن هر چیزی را می توان آرخای آن چیز نامید .

سوم این  که، آرخه چه نوع ماده ی زیرین نهایی است و یا چه نوع اصل غیر قابل بیان نهایی به شمار می رود آیا این ماده ی زیرین نهایی خارج از هستی است یا متعلق به هستی است و اگر اصلی غیر قابل بیان نهایی است این اصل از خودش سرچشمه می گیرد یا متعلق به چیز دیگری است؟ دریافت این است که آرخه نوعی ماده ی زیرین نهایی است اما نوعی ماده ی زیرین زیرین نهایی نیست . هر زیرینی به عنوان نهایی شناخته نمی شود بلکه به زیرینی که بتواند نهایت های خود را در سیر زمان به دست آورد و به نُضج و تکامل نهایی برسد را می توان زیرین نامید . آرخه نوعی اصل غیر قابل انکار است نه غیر قابل بیان چه این که هر اصلی که غیر قابل بیان باشد را نمی توان اصل و یا زیرین نامید بلکه به اصلی که نه می توان آن را انکار کرد و نه آن را پذیرفت آرخه می گویند .هر نشانه ای دارای اصل و اصولی است و با هر چیز بودن را نمی توان بر هر چیز بودن ، یکی دانست . با هر چیز بودن بدون بر هر چیز بودن بی معناست . همه ی موالید چهارگانه ی هستی بر اصل و اصولی استوارند و هیچ چیزی معلق نیست حتا کره ی زمین و ماه و مریخ و … نیز بر یک اصل استوارند . استواری یک مفهوم جهان شمول است که از هستی جدا نیست . یک ماده ی زیرین نهایی که خود را مهم ترین ماده ی تکامل می نامد هم از یک اصلی برخوردار است و این ماده ی زیرین نهایی از یک زیرین زیرین در داخل از هستی تشکیل می شود و مفهومی خارجی ندارد . یک اصل می تواند قابل بیان نهایی هم باشد اما این اصل متعلق به خودش نیست بلکه به چیز دیگری وابسته است . به عنوان مثال: اگر انسان را به عنوان یک آرخه در نظر بگیریم باز آرخای دیگری هم از این انسان وجود دارد که به مرور و گذر زمان قابل بیان است. بیان هستی در یک زاویه محل بحث نیست بلکه در زوایایی متعدد قابل بحث و نظر می باشد که تنها ابعادی از آن روشن شده است .

 و پرسش چهارم این که ، آرخه چه نوع ارتباط  و یا احیانن نقش و اهمیتی را در دایره ی ادبیات و هنر ایفا می کند و آیا ادبیات و هنر به معنی عام و شعر و موسیقی به معنای خاص پذیرای این مقوله به عنوان یک پروسه ی مفید و سازنده در جهت گسترش و بالندگی مفاهیم ادبی و هنری می باشد یا که نه؟ در جواب به این پرسش دریافت این است که نقش و اهمیت آرخه در ادبیات و هنر اگر چه پررنگ نیست اما کم رنگ هم نمی تواند باشد . ادبیات و هنر به معنی عام و شعر و موسیقی به معنی خاص از مفاهیم اولیه ی آغاز بشریت به شمار می روند . انسان وقتی خود را پیدا کرد به دنبال نوآوری و خلاقیت بوده است و فکر می کنم ذات شعر و موسیقی با ذات مقوله ای به نام آرخه در جوانبی به سمت همگرایی در حرکت است و این همگرایی ریشه در لایه های زیرین مفاهیم طبیعی و ذهنی دارد. سرمنشأ هنرمند هنر است و هنر می تواند منشأ هنرمند به شمار آید . اگرآرخه را به قول ارسطو به معنی عنصر یا اصل یک چیز بدانیم که این عنصر غیر قابل بیان و حس ناشدنی است شعر و هنر نیز در جوانبی از این تعریف به دور نیستند زیرا که عنصری به نام شعر و هنر از عناصر اصیل بشریت محسوب می شوند و بیان و حس آن ها نیز از هر کسی ساخته نیست و هر آنچه که جامعه از یک تولید هنری دریافت می کند به معنای اصل آن هنر نیست بلکه فرعی های آن شعر و یا هنر را دریافت می دارد . منبع اصلی و مفهوم بنیادی یک انسان را هنر تشکیل می دهد و یک انسان بی هنر در واقع خار و زار و سست است . بنابراین هر انسانی از یک هنر برخوردار است و بدون هنر نمی توان زندگی کرد . هنر تنها به معنی نگاشتن، سُرودن و یا آواز و ساز و نقاشی نیست بلکه هر کسی که هنری را در زندگی برای زیستن انتخاب می کند و زندگی خود را رشد و توسعه می دهد هنرمند است . بدین سبب نمی توان ادبیات و هنر را از مقوله ای به نام آرخه جدا دانست زیرا که اگر آرخه به معنی ماده ی زیرین نهایی و یا اصل غیر قابل بیان نهایی باشد باز ادبیات و هنر از این تعاریف به دور نیستند. هیچ شعر، موسیقی ویا تابلویی قابل بیان نهایی نیست بلکه در ابعادی قابل فهم و درک است . ادبیات و هنر نوعی هرمنوتیک است که دارای زیرین تر از زیرین هاست و به همین سهولت نمی توان به یافت ها و دریافت هایی از آن دست یافت . شعر از نوعی فرمانروایی و نفوذی قابل توجه برخوردار شده که این فرمانروایی همیشه جلو دار است و در قلب ها نفوذی عمیق دارد . نفوذ یک قدرت غیر رسمی است که نقشی سازنده را در رسمیّت جامعه بر عهده دارد و شعر نیز از چنین مفهومی برخوردار است . هنر به معنی واقعی ، هنری است که بتواند هر مفهومی را به دایره ی خود راه بدهد و قدرت تمیز و تشخیص این مفاهیم را هم، دارا باشد که تصور بر این است ، هنر این نوع اقتدار را دارد. هنر به عنوان آرخای انسان محسوب می شود زیرا که منبع و سرمنشأ یک انسان که می توان به آن رجوع کرد هنر است . از جانبی دیگر هنر با عرفان و فلسفه نیز کلافی عمیق خورده است چه این که فلسفه ی هنر و عرفانِ هنر همیشه محل بحث و گفتگوی فلاسفه و عرفا بوده است و چه بسا هنرمندانی که فیلسوف بوده اند و یا عارف مسلک بوده اند . هم نشینی مفاهیم در جهت نیل به مفهومی واحد برای باشندگی و بالندگی فرهنگِ جامعه امری ضروری است و هر مفهومی به جای خود نکوست . هنری که فلسفی و یا عرفانی نباشد و قدرت فلسفیدن در آن مشهود نباشد آن هنر از مایه هایی زیرین ِ نهایی برخوردار نیست و این هنر نمی تواند قدرت تعمیم پذیری داشته باشد . عرفان (mysticism میستیسیزم  یا گئوسیسم ) در تعریفی جهان شمول به مفهوم شناسی راز گونه نهایی .» خمیر مایه و افکار بلند و آداب تأثیر گذاریست برای یافتن و پیوستن به حقیقت از طریق شهود . عرفان نوعی روش برای حصول به حقیقت است که بر این فرض بنا شده است که عقل و حواس پنجگانه به دلیل خطاهای ادراکی قابل انکار نیستند و به تنهایی قادر به درک حقیقت نمی باشند و از این رو به نوعی تلاش برای ادراک بی واسطه حقایق نیاز است که به آن عرفان می گویند . این تعریف از عرفا که از کلیّتی معنایی بهره مند است در جهاتی از نوعی بَرگویی و بَرساختگی لازم سود می جوید که به پرسمان عرفان کمکی بایسته است اما با ریز شدن در این پرسمان به نتایجی دیگر هم از حیث مفهوم می توان رسید . از این نگاه عرفان تنهابه معنی شناساندن نیست بلکه به معنی شناساندنِ شناخت است .به دیگر بیان شناختِ مفهومی از یک شناخت که هم می تواند حقیقتی معنوی باشد و هم واقعیّتی مادی عرفان می گویند.عبور از شاخک های آگاهی  و رسیدن به خود آگاهی در جهت غرق و استحاله در دل آگاهی را عرفان می گویند . عرفا ن در دو حالت خود را نشان می دهد . یکی حالت تئوریک آن است و دیگر حالت پراگماتیک آن . در حالت تئوریک نظر بر عمل چربش دارد اما در حالت پراگماتیک عمل بر مفاهیم نظری استیلا می یاید. فلسفه نیز به معنی خِرد دوستی بکار رفته است و در یک تعریف کلی مطالعه ی مسائل کلی و اساسی ، درباره ی موضوعاتی همچون هستی ، واقعیّت ، آگاهی ، ارزش ، خِرد ، ذهن و زبان است . واژه ی فلسفه شکل معرب واژه ی یونانی فیلوسوفیا و به معنای دانش دوستی یا دوستدار دانش به کار رفته است .فیثاغورس نخستین کسی بود که خود را فیلسوف یا فیلا سوفا نامید که از ریشه ی فلسفه است . او به جای اینکه خود را مردِ دانا(Sophos ( بنامد، خود راphilo)) (دوستدار دانش ) Sophos(دانایی) نامید.با این تعابیر دریافت این است که بدون عرفان و فلسفه ، ادبیات و هنر نمی تواند به آن راز گونگی نهایی خود دست یابد و برای یافتن و دریافتن مفاهیم حقیقی هنر بایستی به نوعی تلاش برای نیل به ادراکی بی واسطه دست یافت که این مهم عرفان است . از جانبی دیگر پرسمان فلسفه مدنظر است که در گویش و پویش ادبیات و هنر نقش و اهمیتی کارآمد را بر عهده دارد زیرا که از فلسفه به معنای خِرد دوستی یاد می شود و خِرد هنر نیز فلسفه است . فلسفه به مطالعه ی هستی، واقعیت، آگاهی ، ارزش ، خِرد ، ذهن و زبان می پردازد و ادبیات و هنر نیز از این ویژگی ها به دور نیستند. یک هنر نیاز است که از بن مایه ای هستی شناسانه برخوردارباشد و بازنمایی واقعیّات در هنر ضروری است . از سویی دیگر آگاهی ، ارزش ، خِرد ، ذهن و زبان است که هر کدام از این مؤلفه ها لازمه ای فرآبخش برای هنر و هنر مند به شمار می روند، به گونه ای که هر هنرمندی که به آگاهی ، خود آگاهی و دل آگاهی دست نیابد هنرمند نیست و ارزش و خِرد در یک اثر هنری به اندازه ی خودِ هنر ارزشمند است . ذهن و زبان نیز از مهم ترین پارامترهایی به شمار می روند که هنرِ هنرمند را در جایگاهی اصیل تر قرار می دهند. ذهنیت گرایی و زبانشناختی در هنر دو مؤلفه ی مهم در پالندگی و بالندگی هر هنری محسوب می شوند . هنر وقتی به توسعه می رسد که از ذهنیتی خلاق برخوردار باشد و زمانی به تثبیت می رسد که هنر آن از زبانی زبان شناسانه  بهره مند باشد . از این رو، وارد کردن اصطلاحات فلسفی و عرفانی در ادبیات و هنر به زبان ادبیات و هنر کمکی بایسته می کند و ادبیات و هنر را از آن انحصاری بودن و فردیّت خارج می سازد . باید به اصطلاحات اجازه داد که در هر کجای متن که دوست دارند بنشینند و در آن جاست که متن با نوعی دمکراسی در معنا و مفهوم مواجه می شود و از آن حالت کلیشه وارِ زمانی و مکانی نجات می یابد . برای نیل به اهدافی بلند در ادبیات و هنر مهم ترین رویکرد پرواز واژه ها در قفسِ ادبیات و هنر است و هم زیستی و هم خویشی این واژه ها با خویش و اصطلاحاتی دیگر است که این مهم باعث نوعی فرآروندگی و فرآبخشی را دربین مفاهیم توأم با پی آمدی سازنده را در بر خواهد داشت.

منابع و مآخذ :

— مفهوم و اهمیّت فلسفه ی فرهنگ ، نویسنده : مصلح علی اصغر ، ناشر: مجله ی فلسفه ، سال ۳۵، شماره ی ۲، تابستان ۱۳۸۶

— خراسانی شرف الدین ، نخستین فیلسوفان یونان ، ناشر: تهران، فرانکلین ، امیرکبیر ، کتاب های جیبی ، سال نشر: ۱۳۵۰

— مک کنزی ، دنیل نیل، فرهنگ کوچک پهلوی، لندن: آکسفورد ۱۹۷۱،۳۲

— مجموعه مقالات فلسفی / فیلوسوفیا/mesbah212.com

— مجموعه مقالات عرفانی ، نویسنده: ذکاوتی قرازلو، ناشر: حقیقت تهران، سال نشر: ۱۳۷۹

— ادیان و مکتب های فلسفی هند، نویسنده : شایگان داریوش، ناشر: فرزان روز، سال نشر: ۱۳۹۳

— آرخیسم ، عرفان و فلسفه ، نویسنده: پاپی عابدین

— گفتاورد قلم ، نویسنده : پاپی عابدین ، ناشر: آوای کلار تهران، سال نشر: ۱۳۹۵

— مفهوم شناسی واژه ی«بودن » و «شدن» و نقش این دو در جامعه ، نویسنده: پاپی عابدین ، ناشر: کانون فرهنگی چوک، سال نشر: ۱۳۹۶

— آرخه / Wikipedia.org

 

 

 

 

همچنین ببینید

پاپی

پرسش هایی آنتولوژیک از خود، آگاهی و خود آگاهی

         عابدین پاپی                  پرسش بنیادی از یک نشانه به منزله ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>