جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

هفت شعر از نرگس الیکایی

بازدید: 2,772

نرگس-الیکایی۱

 

۱

” تراخم چشم زمین “

 

از تراخم چشم زمین

چه کسی درد کشید

من که از  فراموشی نیلوفر ها آمده ام

وقتی تمام مرداب ها خشکید

یا آفتابگردانی که

چراغ خورشید را

روشن نگه می دارد

اینک به هر شکوفه ای که از بهار می بارد

لبخند می زنم

و به هر برگی از پاییز

همیشه اما به تابستان فکر می کنم

که عبور کرد از من

نه سقوط بود نه سیب

نه من به جاذبه ی رسیدن رسید .

 

۲

” مخفیگاه کتاب و کلمه “

 

جا مانده ام از تو و

در سایه ام سرنگون شده ام

به نفس های خود ….

وقتی برگردم

صدایت را شناسایی خواهم کرد

می شنوم که گرم سکوت شده ای

هجاهای هیچ من

در حضورِ غایب تو

واژگون می شوند

در تقابل روشنی تو و سایه ام

تو سیر و پیر

در خونم تنیده می شوی

من جا مانده ای که

آسمان را ریسمان می کند

تا آکروبات کلمات

دوئلی با مرگ

افسونی که تو را و مرا

به مقصد می رساند

شب سیاه است

فراموشی اما به هزار رنگ

خیالم را نقطه چین می کند

می توانم از این پنجره

از امپراطوری خون و آتش عبور کنم

به آغوش غلیان کرده کلمه برگردم

به آیین تو

که مرا در هرج و مرج نگه می دارد

به بهار

که سینه ام را می شکافد

تا خونم را علاج کند

و من در چینه دان این فصل

به پاییز می رسم

به سوگواری رنگ ها

پای خون که به میان می آید

بیدار می شوم

آشیل که نیست پاشنه ام

چشم اسفندیار که نیستم

برکه ای هستم

که دریا دور است

خودم را در گودالی از خواب

مخفیگاه کتاب و کلمه می ریزم

و آغوش تو که از راه می رسد .

 

۳

” فریز های باستانی “

 

چطور پروانه پیدایم کند

تمام رنگ ها را از دست داده ام

اینطور که نمی شود

گاهی سفید

همیشه سیاه

دست بکش به تاریکی

پیدایم کن

عطر درخت های فرسوده را

به خود گرفته ام

در سرم پرنده هایی

تخم خود را می خورند و

عنکبوت ها

فرمانروایی بلامنازع اند

اعتراضی نیست

آنها مگس های ذهنی ام را شکار می کنند

و این خوب است

سقط مدام جنین فرسوده ام کرد

نطفه شان را باید

در فریزهای باستانی ام بایگانی کنم

بانک هایی که

سال ها بعد جوابم را می دهند .

 

۴

” چه دروغ بزرگ÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 

 

ایستاده

نشسته

راه می روم

به خواب برمی گردم

بی آنکه رفته باشم

هوشیاری ام گنجی

که از دست رفت

گفتم نمی ترسم !؟

چه دروغ بزرگی !؟

کسی در این معدن

فرمانروای من است

او هر روز مرا به ارتفاع می برد و

برمی گرداند

تا در دریا غرقم کرده باشد

خسته و خاموش برمی گردم

اگر بپرسید

کجا ایستاده ام

راستش نمی دانم

آدرسم را از همسایه ام بخواهید

ولی بلامنازع ام

او درِ خانه ام را خُرد

مرا جمع

به خاکم می سپارد .

 

۵

” در بید و باد “

 

یک روز پیراهنم

باغچه ای داشت

به هزار رنگ گل می داد

رها در بید و باد می رقصیدم

اینک آرتروزهایی بیگانه

استخوان هایم را تهدید می کنند

می خواهم بچرخم

نمی توانم

می خواهد بنشینم

نمی توانم .

 

۶

” مهمان تو “

 

مهمان تو پرنده است ‎

مهمان تو باد ‎

مهمان تو منم

‎که نیستم

‎چند قدم مانده به غروب

‎نام آن درخت را به دوش می کشم

‎که ماه را به لانه ی پرنده آورد ‎

و من در نگاه نوبرانه اش ‎

بادام ها را چیدم

‎که سبز و سفید ‎

انگشتان بهار را لمس می کرد .

 

۷

” در غربت کلمات “

 

من !

دیوانه ای که نمی داند

کدامِ تو

مرا به مقصد می رساند

در غربتِ کلمات تیر می کشد پیراهنم

وقت نیست

می روم آرزوهایم را

در جملات ساده ای

برای صبحانه آماده کنم .

 

 

 

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>