پنج شنبه , ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

همان یک ضربه کافیست

بازدید: 5,426

در خانه را زدند . ساعت از یازده شب گذشته بود . برادرم صدایم زد و گفت با تو کار دارند . علی بود . همیشه مانند اتفاق پیدایش می شد ،بی خبر قبلی . با تلفن میانه ای نداشت . چند دقیقه ای در خانه ایستادیم . ” دارم میرم باغ یکی از بچه ها . میای ؟ ” نپرسیدم چه باغی و کدام دوست ، گفتم ” الان ” . آماده شدم . در خانه را بستم . نشستم پشت سرش و راه افتادیم .

بین ما هیچ حرفی رد و بدل نشد . گاز موتور را تا به انتها گرفته بود و آرنجش را هم به عنوان تکیه گاه مطمئن آخرین حد سرعت روی گاز گذاشته بود و میراند . خم شده بود ، سرش روی کف دستش ، با آن سرعتی که می رفت ، و صدایی که از انجین موتور در می آورد انگاری که سکوت و وهمی ، در هوای گرم و نیمه شرجی آن شب تابستانی ، کش دار می شد و تمام راه را با رد خودش نشانه گذاری می کرد و می گذشت .

خیابانها و کوچه ها را یک به یک پشت سر می گذاریم و به باغهای اطراف شهر نزدیک می شویم . از آبکندی می گذریم ، در راه باریکه ای خاکی از میان انبوه درختان ،با همان سرعت می گذریم . من با تمام دست اندازهای راه بالا و پائین می شوم و با دستهایم انتهای زین را محکم چسبیده ام تا نیفتم .

آنقدر در کارش جدی است و بی تغییر می راند که به خودم اجازه نمی دهم بخاطر بالا و پائین شدن هایم دستی به شانه اش بزنم که”آهسته تر برون ” راه باریکتر می شود ، از دری وارد حصاری می شویم و باز درختها … ردیف منظم نخلهایی که برگهایشان ، همه به یک سمت خم شده و در همان حالت مانده است ، گزهای بلند و پریشانی که خاک آلود و غبار گرفته با نموری و تاریکی شب مخلوط می شوند و بالاخره در تاریکی محو می شوند ، و انبوه شاخ و برگهای در هم تنیده لیموها . موتور را روی جک می زند و با هم به سمت کسانی که روی لوکه* نشسته اند راه می افتیم .

با هر قدممان صدای پارس سگی که نمی بینیم ، شدیدتر می شود . فصل کشت تنباکوست . بوته های سبز تیره ، شیره گرما و حرارت زمین را ، از برگهای کرک دارشان به هوا پس می دهند . اما روی لوکه هوا و زندگی جریان دارد .

چهره ها در زیر نور ماه گرمازده و بی رمق تابستان ، و سایه جنبان شاخ و برگ درختها ، تاریک و روشن و ناشناس می مانند . سر و صداها و خنده ها با ورودمان لحظه ای خاموش می شود و بعد ، کمی آرامتر ، صداها دوباره در فضا طنین انداز می شوند . با معرفی کوتاهی ، آنهم به یکی دو نفر ، کنار علی می نشینم .

یکی از آنها از گوشه تاریک مجلس ، دودی را به هوا فوت می کند و به علی می گوید ” بریزم ؟” و صدای قلیانش بلند می شود . منتظر جواب ما نمی ماند ، دو استکان پر دست به دست به ما می رسد . پسر صاحب باغ پیک دوم را هم می ریزد . دومی را هم فرو می دهم . چشمهایم به رقص می افتند . نمی دانم چند پیک دیگر را هم ، در بجا آوردن مراسم آئینی و سحر انگیز دستهایی که پیکها را در سایه روشن شب ، از لابلای سایه شاخ و برگها ، دست به دست می کنند و صدای همراه و ممتد قرقر قلیان سر می کشم ، که صدای علی را می شنوم ” بسه دیگه ، نریز “.

همه با هم مشغول صحبت اند . دوباره صدای پارس های محکم و قاطع سگی از نزدیک و همراهی سگهای دیگر ، از گوشه و کنار باغهای اطراف شنیده می شود . یکی می پرسد : “صدای سگیه که بابات تازه خریده؟”  “آره “. “آلمانیه؟” “دوورمنه .” “عجب سگایی ان، سگای آلمانی … از همونایی که دم ندارن و … “

یکی دیگر می پرد وسط حرفهای آن یکی “خارجی یا داخلی عرضه شو داره چوله* بگیره؟یا در جا کونشو می ده دم خارا . حتما گیرون هم خریدین . چندن این سگا؟!”

یکی دیگر بجای داریوش جواب می دهد : ” یه میلیونی باید آب خورده باشه ؟” “وجدانا حیف نیست یه میلیون بدی سگ ،می اومدین پیش خودم یه سگ ترکی می دادم بهتون پنجاه هزار تومن ناقابل ، به شرط چوله ، بنی بشری هم نمی تونست به باغتون نزدیک بشه.”

هر کسی چیزی می گوید ، صداها انگاری از گوشه و کنار تاریکی شب در می آیند . من که نمی توانم هیچ چهره مشخص ، یا دهانهایی مشخص که باز و بسته شوند ببینم . حتی نمی دانم جمله ها از چه سمتی و توسط چه کسی گفته می شوند . سوالها و جوابها ، و علی برای خودش و دوست هم محله ای اش که کنارش نشسته عرق می ریزد . او متوجه شده که ظرفیت من تکمیل شده و تعارفم نمی کند . داریوش که حرفها و عرق سگی به هیجانش آورده اند و بیشتر جوابهایش را دیگرانی که با او همراهی می کنند از زبان او داده اند ، قلیانش را می گذارد کنار و از تاریکی در می آید:” سگ آلمانی ،سگ نگهبانه . صد تا سگ ترک رو هم حریفه . این سگا تربیت شده ان . پارس الکی که نمی کنن نفسشون در نمی آد تا که سینه به سینه شون بشی ، بعد دیگه کارت تمومه . سگ ترک هم شد سگ ؟ تو که ادعات می شه سگ بازی ، اگه غیرت داری برو نزدیک اش ، ببین چه به سرت میاره . شبا که بازش می کنم اگه کسی تخم داره بیاد نزدیکای باغ.”

مکثی می کند:” سگی که چوله می گیره فرق داره با این سگا، اینا آدم می گیرن ” دو سه نفری می خندند و صدایی از کنار داریوش ” راس میگه ، این سگا مخصوص نگهبانی ان ، خوب سگایی ان.” حالا اگه می گی تا بازش کنم ، ببین چطور از ترست میری بالای درخت ، البته اگه فرصت کنی” ” جون رضا بگو بازش کنه، تو چطور سگ بازی هستی ؟ بگو بازش کنه ، بعدم برو جلو چشاش ، رو سرش دست بکش و  تخماشو نوازش کن ، تا برات دم ام تکون بده.” “ولمون کن بابا کی حال داره بره پائین” و داریوش حرف آخر را می زند :”مال این حرفا نیست، کله ش گرمه ، یه چیزی میگه”

سکوتی کوتاه و شغالها از باغها و بیابانهای اطراف کم کم با هم دم می گیرند ، سوال و جواب می کنند ، هماهنگ می شوند و شیون سر می دهند . صدایی کنار من محکم و قاطع می گوید:”سر موتورت شرط می بندی برم طرفش؟” صدا بلند شده و ایستاده و منتظر جواب است .

به نظرم می آید این صحنه را قبلا خیلی قبل تر دیده ام ، و نه اینکه شاهد ماجرا در لحظه رخ دادنش بوده ام .انگار از میان بخار غلیظی که در سرم متصاعد است و بوی شدید الکلی که نفس می کشم ، جایی را می بینم و اشیاء و آدمها و حرفها و حالتهای آنجا ، مکان و زمانی دیر آشنا را در شبی گرم و تب دار در من بیدار می کنند و به یادم می آورند : که شب و گرما و آسمان و زمین ، در وهم سایه های محو درختها می پیچد و اتفاق می شود ، می بینم که علی مثل همیشه همراه با حرفی که می زند بلند می شود و آماده است تا تصمیمش را عملی کند . شاید دوست هم محله ای اش که از بچگی با او بزرگ شده و می شناسدش ، به پسر صاحب باغ گفته باشد :” تو که می فهمی چه بازش کنی و چه نکنی ، میره سربخت سگت، پاشو بازش کن تا همه ببینن که سگت رو گیرون نخریدی”

داریوش که هم از سگش مطمئن است و هم از علی ، در می ماند که چه بگوید و … بالاخره من و منی می کند که “با خودته ها … بعد شر نشه، … حرفی ، حدیثی … ” ادامه حرفهایش را زمانی که پشت سرعلی از لوکه پائین می آید می زند و از میان حرفهایش می شود فهمید که ترس و دودلی او بیش از آنکه از درنده خویی سگ باشد از عزم راسخ علی است ، که جلوتر از همه به سمت مخفیگاه سگ پیش می رود .

صدای سگ بلند می شود . اول تک تک و بعد پیاپی پارس می کند . بوی آشنای صاحبش را یک لحظه می شنود و بعد در میان بوی الکل و صدای پاهای بسیاری که به او نزدیک می شوند محو می شود و او در سردرگمی اش بیشتر و بیشتر غر غر می کند و پارس می کند . وقتی پسر صاحب باغ با تعلل و دودلی از جمع جدا می شود و به تنهایی به سمت جایی که سگ زنجیر شده نزدیک می شود و دیگران هم ، بجز علی ، هر کدام به گوشه ای می خزند تا شاهد ماجرا باشند ، پارس ها کمتر می شود ، تک به تک و با فاصله می شوند و حالا حتما سگ که صاحبش را به تنهایی احساس می کند از شوقش به ورجه وورجه می افتد و شروع به جنباندن دم اش می کند . لانه سگ چاله ای است که در زمین کنده اند . تکه حلبی بزرگی هم رویش گذاشته اند تا سگ در تمام طول روز کسی را نبیند و چشم اش به دیدن آدمیزاد عادت نکند.

او گفته بود”سگ نباید آدمیزادی ببینه ، الا صاحبش که بهش غذا میده ، اینطوری سگ وحشی میشه . اگه سگ تو دست و پای آدمها بپلکه لاس میشه ، اونوقت بجای اینکه دزد بگیره ، کونشو برای هر کی ببینه تکون میده و موس موس میکنه “

من از بالای لوکه ، شاید هم از خیلی بالاتر ، خیلی دورتر ، می توانم ببینم و دیده ام که علی ، سیاه چهره و لاغر ، با گره محکمی در پیشانی ، مصمم و منگ و بی تفاوت ، منتظر اتفاق ، ایستاده است و باد گرمی که از لابلای بوته های تنباکو ، از روی دشت بلند می شود محتویات داغ سرش را ، داغ تر میکند ، و او کماکان مثل همیشه ، آرام و بی تغییر به نظر می آید . با همان گره ها و چین های عمیق حک شده در صورت و پیچیدگی عضلاتی که از گرما به مرور خشک و خشک تر می شوند و تاب و توانشان را به درونش ، به روح آشفته اش ، می دهند تا محکم تر و بی تغییرتر ، با پوستی بر استخوان هم بتواند ، مصمم و زنده باقی بماند .

حلب سنگین را کنار می زند و وارد چاله می شود . قلاده سگ را باز می کند و با غیض و تحکم می گوید “بگیرش “

سگ ، لیز و براق از شکم زمین  زائیده شد و سرید به سیاهی شب . و از این جنس ، سگ سیاه و چرب و چابک تو گویی هزاران سگ از سیاهی شب زائیده شد و به علی حمله ور شد . تا سر یکی را از مچ دستش به سختی جدا می کند ، سر دیگری ساق پایش را گاز می گیرد . آرواره های این یکی را با دو دستش می گیرد و بزور از هم بازشان می کند ، آرواره دیگری با دندانهای خنجری و تیز ، روی مچ آن یکی پایش قفل می شود . سگ هزار سر و هزار آرواره، به پر و پای علی می پیچد ، امانش را بریده است . کم کم دستهایش خسته می شوند و آرواره ها ، بیشتر توی ماهیچه ها و استخوانهایش می مانند . حالا به هر جای علی یک آرواره محکم و قفل شده ، آویزان است . بزاق هاری و کف هیجان از همه جای علی می چکد به زمین . چیزی نمانده که سرها یکی شوند و با آرواره ای واحد که به اندازه موجودیت او باز شده است ، او را یکجا ببلعد . همه نفسها در سینه ها حبس  است ، حتی از پسر صاحب باغ ، صاحب سگ هم کاری بر نمی آید . او خودش هم از ترس ، پشت درخت نخلی منتظر ایستاده و تماشا می کند . شاید تا حدودی ، از اینکه سگش ، نفس علی را بریده خوشحال باشد و راضی ، شاید هم از اینکه به نظرش می آید موتورش را از دست نمی دهد ، اندکی احساس شادی داشته باشد ، اما حجم ترسی که او را هم مثل دیگران احاطه کرده فلجش کرده و قادر نیست ، نسبت به هیچ اتفاقی از خودش عکس العملی نشان دهد . چشمهایش از زور نگاه کردن و انتظار دارد از حدقه می زند بیرون . و من این همه را از آن بالا می بینم . چشمهایم از اعماق تاریکی به او نزدیک و نزدیک تر می شود: می بینم که سگ مستی را از سر علی پرانده است و او دارد به سختی برای بودنش تقلا می کند .

یکی از دستهایش برای لحظه ای از آرواره ها دور می شود و رها می شود … به سرعت می رود پر شالش ، آنجا که نقطه اتکای اوست ، نقطه اتکای او در تمامی این سالها. و وقتی انگشتها ، دسته سیقل خورده اش را لمس می کنند ، زور تمام تصمیمش و موجودیت اش می رود توی مچ دست اش .

می گذارد تا سگ استخوانهایش را بلیسد و سرگرم کار خودش باشد ، تا او هم به کارش برشد .

درد را تحمل می کند . همه نفسش را توی دلش جمع می کند ، انگشتها را دور دسته اش حلقه می کند و آنرا محکم می فشارد . یک لحظه تمام نور ماه به حرکت سریع تیغه آخته خنجری که از غلاف بیرون می آید می ریزد .

خنجر تشنه تمامی نور را می مکد و آنگاه به دشت پس اش می دهد . اطراف اتفاق تا شعاع دید من ، مثل روز روشن می شود و می بینم که چطور آنرا با تمام توانش،با تمام جدیت اش در تصمیمی که گرفته است ، تا دسته در جمجمه سنگی سگ فرو می کند . سگ زوزه ای کشید و ساکت شد . آرواره هایش شل شد و چشمهایش به خون نشست . همان یک ضربه کافی بود تا همه آرواره ها را از کار بیندازد و به سر خنجر خورده بازگرداند و یکجا چانه بیندازند . همه یکجا ساکن شوند .

لوکه:سازه ای با چهار پایه چوبی که در زمین فرو میکنند و رویش را هم با برگ درخت خرما می پوشانند.در فصل گرما کنار مزارع ساخته میشود هم برای مراقبت از حاصل و هم در امان ماندن از گرما.

چوله:نوعی خارپشت که برای گوشتش، به کمک سگهای تربیت شده شکار میش

بابک لاردشتی

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

۷ دیدگاه

  1. نوشا عبداله زاده

    خوشحالم که بالاخره راضی شدی یکی از کارهایت را ارایه بدی تا دیگران بتوانند بخوانند،استفاده کنند و نظر بدن. این قصه به نسبت کتاب “لای قوس یک حرف” برای من خیلی قابل فهم تر بود. از زمانی که علی به جنگ سگ رفت با خودم گفتم کشته می شود اما زیبایی کار به همان آن غیر قابل پیش بینی بود.دمت گرم لب تابت پربار.

  2. نسترم نسرين دوست

    به نظر من داستان زيبايي است ولي آن زمان كه شب و سگ و درگيري پيش مي آيد كمي شعاري مي شود . مي توانست از شعار زدگي به نوعي در آن قسمت از داستان با شگردي جلوگيري كرد . دست شما درد نكند.

  3. عاشقتم رفیق،کارت خیلی درسته.میو

  4. روایت منسحم و یکدستی بود .نفس خواننده حبس میشد تا اتفاق بیفتد ، و اتفاق که می افتد نفسی به راحتی کشیده می شود .

  5. بابک جان داستانت را خواندمو بی اغراق انتظارم بیش از این بود با این حال داستان ساختار منسجمی داشت. در این شماره دو داستان چاپ شده ، یادت می آید شبی با بهروز نشسته بودیم گفتم داستان نویسی در ایران تفنن است ؟ هر دو موضع گرفتید ؟نگاهی به داستان دیگر این شماره بینداز.

  6. درود بر آقای لاردشتی! بدون شک، شما نویسنده ای موفق هستید. اولش فکر کردم با اثری، نه چندان جالب سر و کار دارم. ولی باور کنید، بی اغراق؛ در پاراگراف بعدی، آنچنان سرگرم داستان شدم، که وقتی به پایان رسید، فکر کردم، باید هنوز میخواندمش. فضاسازی، شخصیت پردازی، تعلیق و هر آنچه که باید یک داستان داشته باشد، را در خود داشت. جالبه بدونی؛ که من با فضای داستانت کاملن آشنا هستم. چون در کهنوج ما هم؛ باغهای، لیمو، نخلستان، جوجه تیغی و لوکه که ما به آن ” بُن بُلوک” میگیم؛ بسیار دیده میشه.
    داستانت خیلی خوب بود. دوست دارم کارای بیشتری ازت بخونم، قلمت جاودانه باد!

  7. سلام ؛ بابک جان از خواندن نوشته هایت حال می کنم و باخاطراتت زندگی ؛ به امید دیدار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>