دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

هیولای تلخ سفیددال

بازدید: 3,892

محمد اسعدی             محمد اسعدی

 

از آسمانِ پایین دست، ابرِ سیاهی آهسته جلو می خزید. کلاغی آشفته، با قارقاری خش دار از شاخه ی چنار پرزد و رفت. ابرِ سیاه پایین و پایین تر آمد. جاخوش کرد روی سینه ی «پایار». نفس اش سنگین شد. بوی پونه به دماغش خورد. خسته بود. دلش می خواست بخوابد. صعوه ای لبِ تلخ نشست. نوکش را به آب زد. بعد سرش را بالا گرفت. صدای «اصغرخطی» توی گوشش زنگ می زد: «از کله ی سحر، «یداله» و چند تای دیگه رفتن شهر، تجارت خانه ی «علی خان» به شکایت که آقا به دادمان برسید، این مرتیکه مارو ذله کرده. «یداله» و بقیه ی دهاتی ها مثل توله های های کتک خورده به ردیف نشسته بودند روی عدل های پنبه. « علی خان» پرسید: «کی؟ پایار؟ باز چه غلطی کرده؟»یداله گفت: «آقا دیشب نوبت آبِ «کَل باقر» بوده. کربلایی بیل به دست منتظر بوده سرِ نوبت آبش رو بگیره. خبری نشده. رفته دیده صد قدم جلوتر پایار آب را برگردانده طرف زمین آب چناری ها. هفته پیش هم آبِ «صفر» را برگردانده بود. می گن با آب چناری ها سروسر داره آقا. دود و دمشو جور می کنن.بماند که ظاهرا دختری از چنار آباد را هم به عقدش درآوردن. زمین کل باقر از بی آبی قاچ قاچ شده آقا. غوزه هاش در نیومده خشک شده. این لندهور هفته ای یکی دوبار همین کارو می کنه، بدون اینکه پولی بده یا رضایت طرفو بگیره. هیچکس هم جرات نمی کنه بره طرفش آقا. می گن شیش تیر داره و هرکی عارضش بشه نفله اش می کنه. بعد هم میره سراغ زن و بچه اش. علی خان گفت: «شما برگردید ده. فردا خودم میام»

علی خان خودش اهل سفیددال بود. چند روستای دربست داشت با چاه و زمین و رعیت. در شهر زندگی می کرد. با زن و چند دختر و پسر. برو بیایی داشت. این اواخر می گفتند دختری را هم در روستای بالادست گرفته و گاه گداری به بهانه ی سرکشی از زمین ها سری به آنجا می زند. چهارشانه بود و قد بلند. یارِغار رییس پاسگاه و رییس دادگستری. یک تلفنش کافی بود که ازهر گردن کلفتی نسق بکشد. خودش هم سرِ نترسی داشت. دهاتی ها هرجا به مشکل برمی خوردند دست به دامن او می شدند.

پایار بعد از شنیدن حرفهای اصغر، دم میدان ده جلوی مردم ٬به نوچه هایش اشاره کرده بود و با صدای بلند گفته بود: « ما اینجا حق آب و گل داریم. از قدیم حفاظت از محصول و اموال و زن و بچه ی مردم با ما بوده. حالاهم چاه زدن، قنات رو خشک کردن، به من چه؟ من حق مو از آب و زمین بر می دارم»

روز بعد، دهاتی ها کنار تلخ منتظر علی خان بودند. تلخ، استخر مانندی بود حدود بیست در بیست متر، که آب بعد از عبور از داخل حیاط خانه ها آنجا جمع می شد و بعد از یک راه آب دو متریِ سر پوشیده، وارد کوچه باغ و سپس محدوده ی زمین های کشاورزی می شد. آن طرف زیرِ چنارِ کهنسالِ کنارِ تلخ ، پایار و یکی دو نفر از نوچه هاش سیگار دود می کردند. زن ها و بچه ها روی پشت بام حسینیه اجتماع کرده بودند. علی خان تک و تنها با جیپ سیاه رنگش از راه رسید. گرد و خاک که فروکش کرد، از ماشین پیاده شد. دهاتی ها با تنبان های سیاه و گشاد بلند شدند و سلام کردند. علی خان سر تکان داد و نگاهی به اطراف کرد. پایار را کاملا می شناخت. زمانی با پدرش ستار، یاغیِ حکومت، سرشاخ شده بود. بعضی ها می گفتند علی خان مخفی گاه ستار را به ژاندارم ها لو داده. ستار بعد از سالها حبس، از زندان آزاد و خانه نشین شده بود.

پایار لبخندی زوری گوشه ی لب نشاند. علی خان سرش را برگرداند طرف یداله و چیزی گفت. انگار رمق به زانوی یداله دویده باشد. با کل باقر و صفر و یکی دوتا از جوان ها، خیز برداشتند طرف پایار. خنده بر لب پایار ماسید. ته سیگار را پرت کرد توی تلخ. دو سه نفر از دهاتی ها از پشت، اصغر و نوچه ها را که دست به تیزی شده بودند، بغل کردند. پایار چون سیاه گوشی تیز پا به طرف کوچه باغ دوید. ازشکاف دیوار گلیِ باغ «حاج کاظم» به داخل پرید. یداله و صفر و کل باقر، که جرات پیدا کرده بودند، سر در پی اش گذاشتند. گرد و خاکی بلند شد. باغ در رو نداشت. پایار را ته باغ، میان جویه های انگور خفت کردند. پایار دست و پا می زد و سیبک گلوش بالا و پایین می رفت. اما چیزی نمی گفت. کل باقر و صفر و دو جوان دیگر که تازه پشت لبشان سبز شده بود، محکم نگهش داشتند. یداله گیوه ی پایار را در آورد. دست کرد از لای پای تاوه، گزلیک گنابادی اش را بیرون کشید. نوک تیز آن را در بالای پاشنه ی پایار فرو برد و کشید. خون به برگهای رَز پاشید و نعره ی پایار در آسمان سفیددال پیچید.

شکایت ستار و نوچه ها به جایی نرسید. رئیس پاسگاه گفته بود، اگر یکبار دیگر اینجا پیداتان شود می دهم شما را هم «پی» کنند.

پایار تا دو هفته نتوانست راه برود. بعد هم که توانست، انگار یک وزنه ده کیلویی بسته بودند به پاش. پاش شده بود یک چیز اضافی و بی خاصیت که از ساق آویزان بود و پایار مجبور بود تا آخر عمر آن را روی زمین بکشد. کم کم از تک و تا افتاد. بهترین انیس اش تریاک شد و «مشکوفه» خانم.

مشکوفه، چند سال قبل تر، درکافه ای حوالی «گمرک» تهران می رقصید. پایار عاشقش شده بود و او را نشانده بود. بعد آورده بودش ده، چند سالی از خودش بزرگتر بود. می گفت عقدش کرده. مشکوفه که بچه اش نمی شد، پایار را عین بچه ی خودش تر و خشک می کرد. روزها برِ دلش می نشست و سورو سات منقل اش را می چید و شب ها آغوشش را پناه آرامش او می کرد. به تدریج نوچه ها از دور و برِ پایار پراکنده شدند. شده بود مایه ی ترحم و ریشخند زن ها و بچه ها. از خانه بیرون نمی آمد، اگر هم می آمد، لخ کشان، کنار دیوارهای گِلی لب تلخ، ولو می شد سینه کش آفتاب. کم کم تریاک که هیچ، در خانه برای خوردن هم چیزی به هم نمی آمد.

«تی گل» دختر چنار آبادی که به زورِ پدرش به عقد پایار درآمده بود و روز عروسی اش نه کسی کِل کشیده بود، نه دهل و سرنایی درکار بود. بعد از شَل شدن پایار، دیگر او را به خلوتش راه  نداد. می گفتند آن قدر جُوال پر از سیب زمینی را روی پالان خر گذاشت و برداشت تا بچه ای که در شکم داشت، سقط کرد. جنین را شبانه انداختند توی تلخ چنار آباد.

یک شب مشکوفه سیمِ سرخ را روی سنگ چسباند و کاغذ لول شده را داد دست پایار و گفت: «می خوای از گرسنگی بمیریم؟»

«چه کار کنم؟»

« انجامش می دی؟»

«هرچی تو بگی»

«می دونی که هرسال به هر خانواده ی ایل، حکومت هشتاد تا فشنگ میده؟»

«خوب که چی»

«فکر می کنی چندتاش مصرف میشه؟»

«خیلی کم، ولی باید پوکه تحویل بدن»

«خب همین دیگه، به مامورا حق حساب میدن و فشنگ ها رو می برن تهران می فروشن. این کار که ازت ساخته اس؟ نیس؟»

حدود دو هفته بعد، پایار در ایستگاه راه آهن تهران از قطار پیاده شد. در قهوه خانه ای توی میدان راه آهن، املت و چای قند پهلو خورد. لنگان، با کیسه ای در دست، زیر پله ای را در یک مسافرخانه ی سرِ خیابان مختاری اجاره کرد. فرداش فشنگ ها را در شلوار و بالاپو شش جاسازی کرد. و به طرف بازار سید اسماعیل به راه افتاد. نزدیکی های گلوبندک صدای تیر اندازی شنید. چند جوان در حال فرار شعار می دادند. یکی شان به شدت با پایار برخورد کرد. پایار تعادلش به هم خورد و افتاد توی جوی آب. چند مامور با اسلحه دنبال جوان ها بودند. ماموران تیر هوایی انداختند. پای پایار پیچیده بود و به شدت درد می کرد. به زحمت خود را به داخل کوچه ای کشاند. جوان ها فرار کردند. ماموران که انگار زورشان آمد دنبال آنها بروند، چشمشان به پایار افتاد. یکی از آنها که ظاهرا فرمانده بود، اسلحه را بطرف او گرفت.

چشمهاش را بستند و او را سوار ماشین کردند. وقتی بازکردند، خود را  توی زیرزمین و تاریک و نموری دید که بوی تعفن می داد. تا روز دادگاه، روزی سه بار کتک می خورد. می پرسیدند:« به دستور کی برای شورشی ها فشنگ می آوردی؟» یک بار یکی از مامورها با پوتین آن چنان به دهانش زد که چهار دندانش شکست و دهانش پر خون شد. بعد از شش ماه بازجویی و شکنجه و کتک، به دو سال حبس محکومش کردند. بلافاصله به زندان مرکزی منتقل شد. طبق گفته زندانی ها آشوب ها سرکوب شده بود. مدتی که گذشت، مشکوفه و ستار به ملاقاتش آمدند. مشکوفه گریه کرد و حلالیت طلبید. ستار خیلی سعی کرد برایشان ملاقات خصوصی بگیرد، ندادند. حرفی نمانده بود بزنند. خداحافظی کردند و رفتند. پایار تا مدتها از مشکوفه خبری نداشت. دلش برای او تنگ شده بود. نامه ها انگار نمی رسید. تا نیمه شب می نشست و سیگار می کشید. دلش می خواست صورتش را روی انبوهِ موهای مشکوفه بگذارد، بو بکشد و زار زار گریه کند.

سرِ دوسال از زندان آزاد شد. با اولین قطار به جنوب برگشت. از ایستگاه، با وانتی خود را به سفیددال رساند. لخ کشان به سمتِ خانه رفت. هرچه به درکوفت جوابی نیامد. به خانه ی ستار رفت. ستار پای منقل چرت می زد. پایار را که دید نیم خیز شد. پرسید: « آزاد شدی؟»

«مشکوفه کجاست؟»

«بشین یه دود بگیر»

پایار به اطراف چشم چرخاند. «پرسیدم مشکوفه کجاست؟»

« بهت می گم.»

«الان می خوام بشنوم»

ستار سیگاری گیراند: «راستش دقیق معلوم نیست، دو سالی میشه رفته. میدونی، از وقتی اون دختر آب چناری رو عقد کردی، مشکوفه دیگه مشکوفه ی سابق نشد. چند روز بعد از اینکه اومدیم زندان دیدنت، یک روز صبح بلند شدیم دیدیم نیست. برزخ نشو. می دونی که٬زن با وقاری نبود. بعضی ها می گن با یکی از ده آب چنار رفته. می گن برادرِ دختره تی گل زیر پاش نشسته، پیغام فرستاده بود که مشکوفه رو به تلافی بدبخت کردن خواهرش برده تهران.»

پایار بدون خداحافظی از همان راهی که رفته بود برگشت و به شهر رفت. همه جا را گشت. از هرکسی پرس و جو کرد. خبری از مشکوفه نداشتند. یک قهوه چی اهل سفیددال که پایار را می شناخت گفت: «بهتره فراموشش کنی، از اولشم وصله ی تن تو نبود.» بعد با دستمال دور گردن دماغش را گرفت و ادامه داد: «می گن آخرین بار یکی از اهل ده، مشکوفه رو دیده که توی کافه ای در شهرِ«وان» می رقصیده می گفتن یک جوونِ قدبلند و مو مشکی هم—»

پایار بقیه ی حرف های قهوه چی را نشنید. گلوش فشرده شد. خسته وکوفته برگشت ده. یک راست به طرف خانه رفت. اطراف را نگاه کرد. پای راستش را گذاشت روی کوبه ی در و خود را بالا کشید. وارد خانه شد. بوی مشکوفه هنوز توی خانه بود. انگار نوکِ تیز گزلیک یداله قلبش را می خراشید و سوراخ می کرد. نیم ساعتی نشست و دورو بر را نگاه کرد. بعد از کف دولابچه ی مهمانخانه، تخته ای را کنار زد. بسته ی پارچه پیچی را بیرون آورد و توی ساکش گذاشت. از خانه خارج شد. می دانست علی خان دو روز یک بار، سری به نوعروس اش در روستای بالادست می زند. وقتی به آنجا رسید، طوری که کسی او را نبیند. وارد برجِ قلعه خرابه ای که مشرف به راه ورودی روستا بود، شد. می دانست کسی از ترس جن وارد قلعه نمی شود. تفنگ را وارسی کرد و فشنگ گذاشت. از روزنه ی دیوار برج، بیرون را پایید.

روز بعد نزدیک ظهر به سفیددال برگشت. کسی لبِ تلخ نبود. نشست. عرق اش را خشک کرد و پاهاش را داخل آب گذاشت. ساک را به آب تلخ سپرد و دراز کشید. چشمهاش رابست. خنکای آب لاله ی گوشش را نوازش داد. شعاع باریکی از نورِ خورشید پشت پلکش افتاد. صدای شلیک توی گوشش بود. سر علی خان یک بری روی فرمان جیپ افتاده بود و خون از پیشانی اش می شرید. پایار گرمایی روی صورتش حس کرد. مشکوفه توی کافه ای پراز دود می رقصید. هر دم برمی گشت، به پایار نگاه می کرد و می خندید. با هر حرکتِ سر، رشته ی موهای سیاه روی صورتش می ریخت و کنار می رفت. مردی درشت اندام، تلو خوران توی دود غلیظ کافه، به طرف مشکوفه می رفت. بعد همه جا تاریک شد.

دو روز بعد، از صبح علی الطلوع، رگباری اریب، ده را به شلاق بست. از دور دست صدای زوزه ی دردمندِ سگی می آمد. سوز سمجی از پیچ معابر، سیلی به گونه ها می زد. گِل مثلِ سریش، به پر و پای آدم می چسبید. بوی هیزم سوخته می آمد. آب تلخ، سرریز شده و راه را بسته بود. کل باقر، یداله و چند نفرِ دیگر، سیاه پوش با پاچه های بالازده، جمع شده بودند، فکری کنند. کل باقر گفت: « این تازه شروعِ بلا و بدبختیه، علی خان رو که کشتن، نفرین شدیم» یداله گفت: « فکر بد نکن کبلی.غلط نکنم راه آب رو گل و لای گرفته. شاید هم شغالی، روباهی، چیزی—»

جوانترها پاچه ها را بالا زدند و تا کمر رفتند قسمت عمیق تلخ. نفس گرفتند وسرشان را زیر آب فرو بردند. چند لحظه بعد، آب قل قلی کرد و تلخ چون هیولایی آب را بلعید. جوان ها هراسان، با سرو پای گِلی از تلخ بیرون جستند. دهاتی ها از لبه ی تلخ به سوراخ راه آب سرک کشیدند؛

آنجا، لای سنگ چین ها، پای گل آلودی دیده می شد که یک بری از ساق آویزان مانده بود.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

من نفر هشتاد وپنجم بودم

        ژیلا تقی زاده   با دو سه تا جعبه شیرینی رفته ...

۲ دیدگاه

  1. زبان آقای اسعدی، آشناست! ما را به یاد زبان خطه ی خراسان و نیشابوری می اندازد که در بسیاری از داستان های کوتاه محمود دولت آبادی دیده ایم! در این داستان نیز مانند بسیاری از داستان های نویسنده، راحت و روان به درون داستان کشیده می شوی و دوست داری در خیال خود، در زندگی و مشکلات مردم روستاهایی که هنوز رنگ و بوی گذشته را دارند ، سیر کنی!

    اما “زبان” نیز اگر نتواند خود را در روندی رو به رشد ، همراه با اجتماع و در جدال با دغدغه های روحی و تنش‌هایی که جامعه هر روز با ان درگیر است، جلو ببرد، دچار ضعف می شود. جهان داستانی نیز باید به نسبت سرعتی که انسان را درگیر خود می‌کند، فرهنگ واژگانی نویی داشته باشد وگرنه به مرور کهنه شده و دچار تکرار می شود.
    نا گفته نماند که در داستان “هیولای تلخ دال سفید”، واژها و کلمات جدید هم به چشم می خورد (کلاغ آشفته- قارقار خش دار- پایار- لخ کشان-تی گل-سیاه گوش) اما نسبت به کنش هایی که آدم های داستان دارند، باز هم نویسنده نیاز دارد تا بیشتر واژه‌سازی کند . حتی‌الامکان نویسنده می توانست از اسامی “به روزتری” استفاده کند ، چون نام بیشتر کاراکترها را در داستان های کوتاه دهه پنجاه و شصت زیاد دیده ایم (کل باقر، یداله، علی خان…)
    نویسنده هرچه به انتها نزدیک می شود ، بیشتر عجله دارد تا به آن خاتمه دهد! دچار کلی گویی شده و زبان خبری بر زبان داستانی، پیشی می گیرد:

    «…سرِ دوسال از زندان آزاد شد. با اولین قطار به جنوب برگشت. از ایستگاه، با وانتی خود را به سفیددال رساند. لخ کشان به سمتِ خانه رفت…»

    در انتها باید یادآور شد که آقای اسعدی، نویسنده ی مجموعه‌ی «جوال دوز شیطان»، نشان داده است که از تخیلی بی نظیری برخوردار است که می تواند جهان داستانی مختص خود را بیافریند؛ جهانی تلفیقی از رئالیسم جادویی غلامحسین ساعدی و واقع‌گرایی اجتماعی دولت آبادی. او داستان نویسی شش دانگ است، اگر روزمرگی به او امان دهد تا به داستان‌های روز نیز بپردازد و با داستان نویسان جوان معاصر خود بیشتر آشنا شود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>