جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

وحید شیخ

بازدید: 3,494

وحید شیخ                    

 

سرباز ها مقابل هم بودند

شمشیر را ز قبضه درآوردند

اسبی ز ما روانه ی میدان شد

آن ها یک اسب بیشتر آوردند

 

خون روی صفحه موج زد و دیگر

چیزی نمانده بود ز لشگر ما

آن ها ولی ز صفحه ی همسایه

شمشیر و نیزه و سپر آوردند

 

سرباز های روبروی قلعه

رفتند و یک به یک همگی مردند

“قلعه ز دست رفت جناب وزیر”

بد پشت بد فقط خبر آوردند

 

با فیل های جنگ دو تا سرباز

چندین قدم به سمت جلو رفتند

آن فیل ها ز جنگ که برگشتند

همراه خود فقط دو سر آوردند

 

آن سمت قلب های سیاهی بود

این سمت پرچمی به رنگ سفید

از خانه خانه در دل این صفحه

هی صف به صف جنازه درآوردند

 

پایان جنگ، جنگ جدیدی بود

این جنگ ادامه داشت درون زنان

زن های بی گناه که بالاجبار

از دشمنان خود پسر آوردند

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>