چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

پاپیه ماشه

بازدید: 4,875

rozita.behzadi          رزیتا بهزادی

 

  1. دو تا بودند. سفید و سیاه. توی این دو سه روز که داشتم خمیرها را برای نمایشگاهم آماده می‌کردم، می‌آمدند کنارم توی بالکن می‌نشستند. روز دوم ارزن ریختم و ظرف آبی گذاشتم. بدجوری به آن ها عادت کرده بودم. همینش را دوست داشتم که موقع کار کردن مثل بچه‌های کنجکاو و سمج وول بخورند دور و برم.
  2. باران گرفته بود و هوا کمی سرد شده بود. بد نبود همین جا خانه‌ای داشته باشند. کنار خودم، توی همین بالکن. توی خیالم مدل خانه را مجسم کردم. دلم می‌خواست خودم برای‌شان یک خانه درست و حسابی دست و پا کنم. صبح شنبه بود که راه افتادم توی محله‌مان و پرس وجو کردم. گفتند که انتهای سراشیبی کَن، قفس پرنده می‌فروشند. رفتم و کلی مغازه را زیر و رو کردم. چیز به درد بخوری گیرم نیامد. همه‌شان یک جور بودند و آنی نبودند که می‌خواستم. چند مغازه جلوتر، جلوِ کارگاهی ایستادم. بدون مکث رفتم تو. یک میز بزرگ نجاری وسط مغازه بود و رویش چند تکه چوب. میز آهنی سبز رنگی سمت راستش بود و بالایش چرخ بزرگی نصب شده بود. صدای اره برقی پیچیده بود توی گوشم. جوان قد‌بلندی با موهای بلند قهوه‌ای پشت میز ایستاده بود. سلام کردم . دستگاه را خاموش کرد. پرسیدم که خانه چوبی درست می‌کنند یا نه. انگار تعجب کرد. گفت: «خونه چوبی؟ منظورتون اتاق‌های پیش‌ساخته هست؟» به دور و بر و تخته‌ها و خرده‌های چوبی که ریخته بود نگاهی کردم. خندیدم: «نه، واسه پرنده‌ها.» و بعد گفتم: «می‌خوام که توش راحت باشن.» گفت: «کار ما نیست، خانوم.. عجله که ندارین؟» و بعد نشانی خیابانی را داد که بورس قفس‌های فلزی بود. گفتم: «من خونه‌ای می‌خوام که خودم براش طراحی کنم.» دوباره گفتم: «آقا، گفتم که، قفس نمی‌خوام. خونه‌ چوبی باشه که توش راحت برن و بیان.» کمی مکث کرد و مداد را از بالای گوشش برداشت. مرد گفت: «پرنده‌هاتون چی‌ان؟» گفتم: «دو تا یا‌کریم.» داشت با یک تکه چوب ور می‌رفت و دورش را سمباده می‌کشید: «نوجوونی‌هام چند تا کبوتر داشتم. عاشق‌شون بودم. ولی فکر نکنین بهتون وفادار می‌مونن، ها؟ بعد یه مدت کوتاهی می‌رن. وقتی هوا گرم و نرم شد.» گفتم که مهم نیست. قبول کرد. از چند روز قبل هم که خبر خوبی از شهرداری شنیده بودم، فکرهای جالب به ذهنم رسیده بود. این بود که گفتم: «من پاپیه ماشه کار می‌کنم. امسال برای نمایشگاهم می‌خوام کارهام رو یه خرده با چوب ترکیب کنم. می‌خوام با کارای سال‌های قبلم یه خرده فرق داشته باشن.» گفت: «پاپیه ماشه؟ نشنیدم تا حالا!» گفتم: «روزنامه و کاغذ باطله‌ها رو خمیر می‌کنم. بعد همین چسب‌های چوب شما رو توش می‌ریزم و باهاشون مجسمه و آینه  و این جور چیزا درست می‌کنم.» حس کردم خوشش آمده.  گفت: «باید چیز جالبی باشه.»  نمی‌دانم چرا بی‌مقدمه پرسیدم: «می‌شه اومد این جا کارآموزی؟» و وقتی گفتم برای خودم می‌خواهم جا خورد. لابد تا به حال زن جوانی ندیده بود که بخواهد بیاید نجاری یاد بگیرد. گفت: «این جا؟ یه کم سخته. اگه بخواین با دست همه‌ کارها رو بکنین، سخت‌تر می‌شه.» شالم را مرتب کردم و گفتم: می‌خوام دست‌هام قوی بشن.» چه حرفی زده بودم! دیگر این جایش را نگفتم که شب‌ها از درد دست تا صبح خوابم نمی‌برد. به دست‌هایم نگاهی انداخت و گفت: «ولی اره‌کشی کار هر کسی نیست.» فکر کردم که باید به او بگویم که علی‌رغم دست‌درد باید کار کنم. خبر خوبم را هم گفتم که کارهایم را باید ببرم گالری برج میلاد. موبایلش شروع کرده بود به زنگ زدن. گوشی را از روی میز برداشت. چند بار گفت الو الو … و مثل این که قطع شده بود. دستش را برد لای موهای بلندش: «باشه. کمک‌تون می‌کنم زود یاد بگیرین.» شماره تلفن‌هایمان را از هم گرفتیم. تشکر کردم و برای صبح روز بعد قرار گذاشتیم.
  • روز اول را سه چهار ساعت کار کردم. تا ظهر. اولِ کار، ابزارها را معرفی کرد. انواع اره‌های دستی و برقی و بعد نحوه اره‌کشی. طرح خانه‌ای را که می‌خواستم، نشانش دادم و تکه‌های چوب را با کمکش بریدم. روز اول را کم‌تر حرف می‌زد و سرش به کار خودش گرم بود. کارگر کم داشت و مجبور بود خودش را بیش‌تر درگیر کار بکند. قرار شد صبح روز بعد بروم و قطعه‌ها را دوباره اره‌کشی کنم. شبش پرستار مامان زنگ زده بود که بچه‌اش سخت مریض شده و توی بیمارستان بستری است.گفت که معلوم نیست چند روز طول بکشد و باید برود. مجبور شدم مامان را بیاورم خانه خودم. این طوری از کارهای خودم هم عقب نمی‌ماندم. آخر شب آمبولانس گرفتم و رفتم دنبالش. کلی نک و ناله کرد که هیچ جا نمی‌آید و دلش می‌خواهد خانه خودش راحت باشد. گفتم که فقط چند روز باید تحمل کند. قول دادم زود او را برمی‌گردانم همین جا. مامان را با کمک بهیار خواباندم روی تخت خودم. تلویزیون و دستگاه پخش سی‌دی را کشان‌کشان بردم گذاشتم روبه‌روی تخت، کنج دیوار. گفت که سردش شده.
  1. چاره‌ای نبود. لای در باز بود و دائم می‌آمدم و می‌رفتم توی بالکن. کلاهِ پارچه‌ای گلدار را سرش کردم و زیر چانه چروکیده‌اش گره شل‌ ‌و ‌‌ولی زدم. داروهایش را دادم خورد و لباس و ملافه‌هایش را مرتب کردم. برای خودم هم کنار تخت، رخت‌خواب پهن کردم. بعد کمی از کوفتگی تنش نالید و فکر کردم لابد برای جابه‌جایی‌اش و آمدن به این‌جا بود. شانه‌های نحیف  و پشتش را مالیدم. دست‌هایش را نوازش کردم. چند بار هم نصفه‌شب بیدار شدم و جابه‌جایش کردم که بدن و پشتش زخم نشود. صبح روز بعد را نتوانستم بروم کارگاه. توی بالکن مشغول کار شدم.
  2. مامان صبح زود با ناله بیدار شد. بعد صبحانه و دارویش را برایش بردم روی تخت. یک کمی برای خوردن داروها بدقلقی کرد و هی رویش را برمی‌گرداند. قرصش را دوبار تف کرد. اول صبح برایش سوپ هم گذاشتم. گفته بود برایش کارتون«تام و جری» را بگذارم. کیف سی‌دی‌هایش را گذاشته بودم توی ساکش. فقط شماره پانزده را دوست داشت و دائم می‌خواست تکرارش را ببیند. رفتم کاغذهای خیس را توی مخلوط‌کن میکس کردم و خمیر را با چسب ورز دادم. مامان توی این مدت دائم صدایم می‌کرد. اسمم را پشت سر هم تکرار می‌کرد. دست‌هایم را شستم و رفتم توی اتاق خواب. گفت که دلش کاچی می‌خواهد. چشم گفتم. پتو را  تا کردم و گذاشتم پشت بالشش. ساعت حدود یازده بود که مرد جوان به موبایلم زنگ زد. گفت که منتظرم بوده و چرا نرفته‌ام کارگاه. جریان مامان را تعریف کردم و عذرخواهی کردم که اصلاً یادم رفته تماس بگیرم. کمی مکث کرد. بعد گفت: «امروز ردیفش کنم؟» گفتم که واقعاً لطف می‌کند و اگر تا عصر آماده می‌شود، با یک تاکسی برایم بفرستد. گفت: «اشکالی نداره ساعت هفت که کارم تموم شد براتون بیارم؟» نشانی را دادم و هفت به بعد قرار گذاشتیم. ***
  3. غروب زنگ زد به موبایلم. برایش کلید انداختم و گفتم که زنگ خراب است.  برداشت و دست تکان داد. تا بیاید بالا، رفتم به مامان سر زدم. کارتون تمام شده بود. رفتم بالای سرش. آرام خرناس می‌کشید. گره کلاهِ پارچه‌ای‌اش را باز کردم. با هر نفس، پرزهای بلند چانه‌اش، نرم تکان می‌خوردند. دویدم و رفتم در هال را باز کردم. نفس‌نفس می‌زد و آخرین پله‌ها را داشت می‌آمد بالا. توی این چند روز با لباس غیر کار ندیده بودمش. حالا کاپشن و شلوار جین خوش‌رنگی پوشیده بود و موهایش را کوتاه کرده بود. داشت لبخند می‌زد. کلید را داد دستم. خانه چوبی را گذاشت جلو پایم و سلام کرد. باورم نمی‌شد. گفتم: «چه قدر قشنگ شده!» روی سقف چوبی شیب‌دارِ خانه، هر دو طرف نقاشی شده بود، با رنگ روغن. گفت: «اگه کاری ندارین برم.» تشکر کردم و  گفتم: «می‌خواین بیاین یه چای بخورین.»چهار طبقه پله‌ها را آمده بود بالاو نفس‌نفس می‌زد. گفت: «اگه زحمتی نیست، فقط یه لیوان آب.»
  • خانه را با هم آوردیم تو. بوی چوب و چسب پیچیده بود. گفتم: « بفرمایین یه لحظه بشینین نفس‌تون بیاد سر جاش.» نگاهم کرد. چشم‌های قهوه‌ای درشتش انگار خندیدند. پوتینش را درآورد. در را بستم. اشاره کردم که لطفاً خانه را بیاورد ببریم بالکن. در را باز کردم. از دیدن مجسمه‌های پرنده انگار تعجب کرد. گفت: «نکنه منظورتون خونه واسه اینا بوده؟» خندیدم و گفتم: «نه، حالا می‌آن. اگه بارون شدید بشه. تجربه کردم.» خانه را با هم گذاشتیم انتهای بالکن و تکیه‌اش دادیم به دیوار آجری. ظرف ارزن‌ها را گذاشتم جلوش که دایره گِردِ بزرگی ورودی‌اش بود. کمی بالکن را مرتب کردم و آمدم توی هال. ایستاده بود و داشت به آینه روی دیوار نگاه می‌کرد. گفت: «این هم کار خودتونه؟» گفتم: «بله. مال نمایشگاه پارسالمه.» گفت: «خیلی قشنگن.» دست کشید روی گردن اسب که روی شکمش با خمیر، آینه چسبانده بودم. گفتم: «بشینین این‌جا.» و بعد نمی‌دانم چرا دلم خواست بگویم و گفتم: « به خاطرشون لوح تقدیر گرفتم.» گفت که واضح است که شایستگی‌اش را داشتم. به کاناپه اشاره کردم. نشست و پاهای بلندش را انداخت روی هم. صدای مامان را شنیدم. داشت اسمم را صدا می‌زد. مرد برای اولین بار گفت:«فرزانه خانوم. صداتون می‌کنن.» سریع رفتم توی اتاق. مامان بیدار شده بود. گفتم: «جانم، کاچی می‌آرم برات الآن.» گفت که نمی‌خورد. گرسنه‌اش نیست و اصلاً از کاچی بدش می‌آید! گفت که پاهایش را بمالم. ملافه را زدم کنار و نشستم انتهای تخت. مچ پایش را که ماساژ می‌دادم، ناله می‌کرد و به من می‌فهماند که درد می‌گیرد. به پاهایش روغن مالیدم و دوباره دستگاه سی‌دی را برایش روشن کردم. آرام به او فهماندم که مهمان دارم و اگر کمی استراحت کند زود برمی‌گردم پیشش. چیزی نگفت و با ناله زل زد به صفحه تلویزیون. آمدم توی هال و عذرخواهی کردم. سرش را انداخته بود پایین. گفتم:«می‌خواین به جای آب یه لیوان دم‌نوش براتون بیارم؟ می‌گن تو درست‌کردن این جور چیزها ماهرم.»  تشکر کرد. سینی و لیوان‌ها را آماده کردم و از قوری تویشان دم‌نوش ریختم. وقتی سینی را گرفتم  جلواش، همان طور خیره مانده بود به صورتم. اول با تعجب. نگاهش کردم: «بردارین، لطفاً.» لیوان را برداشت و تویش را نگاه کرد. گفت: «خیلی عجیبه. باورم نمی‌شه.» سرم را تکان دادم که یعنی چه. آرام گفت: «نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم این صحنه رو قبلاً جایی دیدم.» بعد گفت: «شاید باورتون نشه. من انگار همین صحنه رو، یعنی …داشتم تو آینه نگاه می‌کردم. صدای ناله یه زن رو می‌شنیدم. بعدش هم انگار یه چیزی نوشیدم.» نگاهش کردم: «نمی‌دونم، ولی خب، گاهی برای آدم پیش می‌آد.» گفت: «نه، این صحنه انگار مال خیلی خیلی وقت پیش هم نیست. همین چند وقت پیش انگار اتفاق افتاده.» گفت: «همین صدا، صدای احیاناً مادرتون بود دیگه، هان؟» گفتم: «بله، مهمون منه چند روز.» گفت: «حتی همین لیوان رو هم برداشته بودم و هم چنان این صدای ناله رو می شنیدم.»
  1. گفتم: «خودمم گاهی همین طوری می‌شم و اصلاً عجیب نیست» گفت: «تا حالا برای من این طوری پیش نیومده بود. اولین باره.» کمی مکث کرد. بعد گفت : «با شما زندگی می‌کنه؟» بشقاب نبات را از روی میز برداشتم و گذاشتم جلواش، روی عسلی: «نه. گفتم که. چند روز فقط.» گفت: «انگار حال شون هم زیاد خوب نیست.» لیوانم را گذاشتم روی میز و گفتم: «بله، الآن چهار ساله که همین طوری‌یه. قبلاً با هم بودیم. من سرکار می‌رفتم و نمی‌تونستم خوب ازش پرستاری کنم.» گفت: «مشکل‌شون چی‌یه؟» گفتم: «خیلی حواسش سرِ جاش نیست. فعلاً اوردمش پیش خودم. از تنهایی در‌می‌آم.»  نگاهم کرد: «ازدواج کردین اومدین این جا؟» گفتم: «نه، نشد تا حالا. خب چند باری پیش اومده، ولی… سخت بود انتخاب.» گفت: «حق با شماست. خودم هم تا حالا اصلاً فکرش رو هم نکردم. به ریسکش نمی‌ارزه.» گفتم: «شب‌ها باید دائم بیدار می‌شدم و بدنش رو جا‌به‌جا می‌کردم که زخم نشه. همیشه صبح‌ها از زور خستگی خواب می‌موندم. از بس بلندش کردم و گذاشتم و برداشتمش که خودم مریض شدم.» لیوانش را سرکشید: «دست‌تون چه‌طوره؟ آخه اون روز گفتین دست‌تون رو می‌خواین قوی کنین.» کمی مکث کردم. دلم می‌خواست راجع به آن حرفی بزنم. نمی‌دانم چرا همین طوری گفتم: «اولش سخت بود. چند تا پرستار عوض کردم. می‌اومدن و بعد چند روز می‌ذاشتن می‌رفتن. یکی که اصلاً معتاد بود و چند تیکه لوازم خونه رو کش رفته بود. این یکی بد نیست. بیچاره وقتی اومد از هر دوتامون پرستاری می‌کرد. من هم جراحی کرده بودم.» گفت: «دست‌تون رو؟پس حالا سخت نیست باهاش این همه تو اره‌کشی زیاده‌روی کردین؟» زیر لب گفتم: «نه، جراحی زنان. خیلی سخت بود برام، اون هم تو سی و چهار سالگی، ولی دکتر گفت تنها راهش همینه. و گرنه سرطانی می‌شه.» چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: « بله، قبول کردنش سخته. متاسفم. نمی دونم چی باید بگم. ولی به هر حال خوب شد که امروز صبح زنگ زدم. دیگه هر چی که می‌گذشت، داشتم دلواپس می‌شدم.» از جایش بلند شد. گفتم: «می‌دونین، گاهی آدم بدون دلیل به یه چیزایی وابسته می‌شه.»  و خودم از حرفی که زده بودم جا خوردم. من هم بلند شدم: «می‌خواین چند تا کارم رو ببینین؟» گفت: «با کمال میل.»بعد گفت: «نقاشی رو خونه هم کار خودمه.» گفتم: « چه‌قدر رو چوب خوب کار می‌کنین.» گفت: «مدرک آموزش  نقاشی دارم. وقتی بلد باشی، رو هر سطحی می‌تونی کار کنی.» گفتم:«واسه این خونه یه اسم انتخاب کنین. گفت: «چهار فصل خوبه؟ چه طوره؟» گفتم: «عالی.» گفت: «یه روش‌هایی داره یادتون می‌دم. که چه طوری دامن‌گیرِخاک این خونه و شما بشن. من بچگی‌هام یه کفترباز حرفه‌ای بودم.» گفتم: «الآن چی؟ هیچ کدوم‌شون رو نگه داشتین؟» صدای ناله مامان بلند شده بود. گفت:« فکر کنم آب می‌خواد. انگار هی می‌گه آب، آب.» بلند گفتم: «چند لحظه صبر کن! الآن می‌آم، مامان.» گفتم: «پس واسه کفتربازی هم باید بیام پیش‌تون کارآموزی.» راه افتاد طرف در. بعد برگشت و گفت: «خیلی وقته از اون سال‌ها می‌گذره. تو اون خونه نموندم. پرشون دادم که برن.» جلو راه‌رو ایستاده بود و به انتهای آن زل زد. گفت: «می‌شه یه لحظه مامان‌تون رو ببینم؟» حس کردم یک جور بی‌قراری توی چهره و حرف‌هایش بود. تعجب کردم: «بفرمایین.» رفتم توی آشپزخانه و از کتری لیوان آب ولرم پر کردم و آمدم کنارش ایستادم. به زور تا شانه‌اش می‌رسیدم. رفتم توی اتاق خواب و پشت سرم آمد تو. ملافه را کشیدم تا کمر مامان. روغن ماساژ را از روی صندلی برداشتم: «بشینین این جا.» زل زده بود به مامان. نشست، ولی پلک هم نمی‌زد. گفت: «می‌شنون؟» گفتم: «بلند حرف بزنین، بله.» سلام کرد. گفت: «مادر!» مامان هم داشت نگاهش می‌کرد. لیوان آب را بردم نزدیک دهانش. نگاه کردم و دیدم چند تکه پنبه از لای انگشت‌های پایش درآمده و افتاده روی خوشخواب. گفتم: «مامان، ایشون یکی از دوستان هستن. اومدن احوال‌پرسی.» مامان سرش را کمی برد عقب و دوباره نگاهش کرد. نه صدایی و نه آه و ناله‌ای شنیدم. همان طور به هم خیره شده بودند. لیوان را گذاشتم پایین تخت. مامان دستش را آرام آورد طرفم. بوی بتادین می‌داد. دستم را گرفت و محکم فشار داد. توی چند سال گذشته اولین بار بود که چنین کاری می‌کرد. مرد جوان سرش را انداخت پایین. دستم درد گرفته بود. پوست کف دستش خشک خشک بود. بعد همان طور که سرش را انداخته بود پایین، خیلی آرام  گفت: «می‌فهمم. خیلی سخته. مادر من هم مریض بود، مریض که نه، الکلی بود. پدرم نتونست باهاش ادامه بده.» مامان آن یکی دستم را هم گرفت و دوباره فشار داد. «چند بار ازدواج کرد. همه‌اش هم به یه ماه و دو ماه نکشید. آخرین مردی که می‌اومد خونه مون، دائم کتکش می‌زد. اون هم چیزی نمی‌گفت. نمی‌دونم چرا. نتونستم دیگه تحملش کنم. رفتم پیش پدرم.» گفتم: «از اون مرد بدتون می‌اومد؟» مامان یک‌ دفعه ناله کرد. صدای مرد خش‌دار شده بود: «بله؟» گفتم: «می‌گم بدتون می‌اومد از شوهرش؟»« نه، اصلاً. اصلاً این نبود. فقط به این فکر می‌کردم که مادرم چه آدم ضعیفی‌یه. چرا یه بار هم نتونسته از حق خودش دفاع کنه. همیشه فقط گریه می‌کرد.» گفتم: «حالا باعث ناراحتی‌تون شدم.» دستم را به سختی از توی دست‌های مامان درآوردم. نگاهم کرد: «نه، راستش از اون موقع تا حالا من تحمل آه و ناله خانوم‌ها رو ندارم. صدای گریه‌شون برام غیر قابل تحمله. حتی تو فیلم‌ها.»
  2. گفتم: «نمی‌خواستم ناراحت تون کنم.»
  3. «ناراحت نشدم. اصلاً. فقط یه هو بعدِ این همه سال، اون هم این جا. فکرش رو هم نمی‌کردم بتونم یه روزی اینا رو بگم.» مامان ناله کرد، از توی گلو. صدایش کلفت شده بود و چند بار به ملافه چنگ زد. مرد گفت: «به خاطر شغل پدرم زیاد می‌رفتم سفر. می دونین چی‌یه؟ آدمای اون ور خیلی راحت راجع به خونواده‌هاشون حرف می‌زنن. اصلاً هم تعریف و تمجید الکی نمی‌کنن. بعد از حرف زدن می‌شینن و به کارشون ادامه می‌دن. ماها هنوز هم نمی‌تونیم یه کلمه ساده از مثلاً حماقت های پدربزرگ‌هامون هم بگیم. الآن از حرف هاتون خیلی تعجب کردم.» موبایلم زنگ می‌زد. عذرخواهی کردم و رفتم توی هال. گوشی را از روی پیشخان برداشتم. پرستار مامان بود و از وضعیتش سوال کرده بود. گفتم که نسبت به قبل‌ چندان تغییر نکرده و فقط دردهایش بیش‌تر شده. گفتم که اگر برای بیمارستان پسرش به پول احتیاج داشت حتماً به من خبر بدهد. گوشی را قطع کردم و برگشتم توی اتاق خواب. مامان به بالش تکیه داده بود و زل زده بود به سقف. توی مشتش ملافه را فشار می‌داد و آن دستش توی دست مرد جوان بود که بالای سرش ایستاده بود. انگار بخواهد دربرود و مامان ناغافل دستش را گرفته باشد. رفتم جلو و مچ دست مامان را گرفتم که مرد گفت: «ولش کنین!» چشم‌هایش از حدقه زده بود بیرون و فقط به دست خودش نگاه می‌کرد که توی مشت استخوانی مامان بود. گفتم: «ببخشین که اذیت شدین این طوری.» این را گفتم که یعنی بیش‌تر از این دلم نمی‌خواست پیش مادرم باشد. چند لحظه گذشت. مامان پلک هم نمی‌زد و به هم خیره شده بودند. آن دستش را گرفتم. مرد گفت: «من کفترهام رو خونه مادرم جا گذاشتم. نمی‌دونم چی به سرشون اومد.» و دستش را انگار از دست مامان آرام آرام آورد بیرون. بعد هر دو دستِ مامان را برد گذاشت زیر ملافه. وقتی کفش‌هایش را پوشید، آمد و مقابلم ایستاد، خیلی نزدیک به من. هول شده بودم. گفت: «من اصلاً نمی‌تونم مثل شما یه ساعت بی‌خوابی شب رو تحمل کنم. یعنی فرداش اصلاً نمی‎تونم کار کنم.» بعد گفت: «تا آخر عمرِ مادرم ندیدمش. یعنی خودم نخواستم ببینمش. ناراحت هم نیستم.» و نفس بلندی کشید. نمی‌دانستم باید تعجب کنم، متاسف باشم یا اصلاً بزنم زیر خنده.
  • گفتم که لطفاً هزینه زحمتش را برایم با اس‌ام‌اس بفرستد. گفت که برایش کافی ست که فقط روز افتتاح نمایشگاه دعوتش کنم. گفتم حتماً و خداحافظی کردیم.
  1. فردا که رفته بودم توی بالکن، توی خانه یاکریم ها، تخم طوسی رنگ کوچکی را دیدم. فکر کردم بهتر است آن را با یک چیز گرم و نرم بپوشانم. و یادم آمد که نرم‌تر از پنبه‌های شست‌و‌شوی تنِ مامان، چیز دیگری توی خانه ندارم.

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۳ دیدگاه

  1. به نظر من این داستان،داستان مرد نجار است. مردی که مادرش را ترک کرده ولی هنوز ناله هایش و صدایش را به یاد می آورد و با این که می گوید:«تا آخر عمرِ مادرم ندیدمش. یعنی خودم نخواستم ببینمش. ناراحت هم نیستم.» ولی در داستان با رفتار و کنشی که این مرد نجار دارد ، معلوم است که دروغ می گوید چون که مرد نجار هنوز مادرش را دوست دارد . داستان قصه خواندنی ، نثر و طرح خوبی دارد .

  2. داستان داستان مرد نجار است و عشق او به مادرش و نویسنده ماهرانه از طریق یکی دیگر (راوی) داستان عشق او را رو میکند

  3. داستان از طرح جالب توجهی برخوردار است؛ همچنین انتخاب شخصیت‌ها، مکان‌ها و روندی که سرشار از جزییات متنوع است بر غنای آن افزوده است. پیوند درونی سرگذشت‌ها از یاکریم‌ها گرفته تا زن جوان و مرد نجار و همگی آنها با “خانه” (به‌جای لانه برای پرنده‌ها) و “مادر” نیز ستودنی است. داستان، با وجود ارائه‌ی چهره‌ای تحلیل‌رفته، رنجور و نحیف از مادر که انعکاسی از آن را در احوال زن جوان و مرد نجار نیز بازمی‌یابیم، ویژگی‌های یک داستان سرزنده و پویا را داراست. به عبارت دیگر، به‌رغم رنج و غم درونی شخصیت‌ها، آنها امکان یک زندگی که در لحظه‌لحظه آن حضور دارند و پاینده هستند را زیر سوال نمی‌برند.
    در مجموع، فضاسازی‌ها و توجه به گونه‌ای فرهنگ بومی به داستان کیفیت ویژه‌ای بخشیده است.
    برای من، تقسیم‌بندی بخش‌های داستان با اعداد، جالب نبود یا بهتر است بگویم اهمیت چنین برخوردی را در اینجا نیافتم. مورد دیگری که در مواجهه با جزئیات متنوع و زیبای داستان می‌توانم اضافه کنم این است که نویسنده به تشریح اشیا (پاپیه‌ماشه‌ها…)، جاها (پیشخان…) و مکان‌ها (بالکن، کارگاه نجاری…) می‌پردازد اما تصویری از محیط (کدام بازارچه، خیابان…) به خواننده‌ی داستان نمی‌دهد. شاید بهتر بود تا چنین تصاویر دورنمایی هم به کار گرفته می‌شدند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>