جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

پرسش هایی آنتولوژیک از خود، آگاهی و خود آگاهی

بازدید: 2,174

پاپی          عابدین پاپی               

 

پرسش بنیادی از یک نشانه به منزله ی رسیدن به آگاهی از آن نشانه است اما تا نیل به پذیرفتن و یا انکار آن نشانه فاصله هایی عمیق وجود دارد و پرسش آغازین ما این است که آیا«خود»که یک نام مستقل برای یک نشانه به شمار می رود بدون آگاهی ، خودش را کشف و پیدا می کند؟ به عنوان مثال : انسان خودِ خودش را می تواند بدون آگاهی پیدا کند و یا این که نیازِ به آگاهی دارد ؟ در جواب به این پرسش ها باید گفت که اگر خود را به عنوان یک نشانه ی بارز در جهان هستی فرض کنیم این نشانه از دو حالت بهره مند شده است . نخست نشانه ای که از هیچگونه آگاهی برخوردار نیست و دیگر نشانه ای که ذاتا” در درون خود از جنس آگاهی بهره مند گردیده و این آگاهی می تواند رشد و نمو پیدا کند.

به نظر می آید که هر موجودی بدون آگاهی ، خودش را نمی تواند در جهان زیستِ موجود پیدا کند زیرا که زیر ساخت های هر خودی برای رشد و بالندگی آگاهی است . آگاهی یک نیازِ اجتماعی است و فرهنگِ پیشرفت انسان ها نیز در آگاهی است . من خودم را نمی شناسم پس نمی توانم دیگران را بشناسم . شناخت از خود به منزله ی شناخت از دیگران است . حالا پرسشی که این جا پیش می آید این است که آیا خود به معنی خویش است یا خویشتن و یا خود به معنی وجود است . به نظر می رسد که هر موجودی تا زمانی که به وجود نیامده است از خودی برخوردار نیست و همه ی موالید چهارگانه ی هستی با وجودِ خود، خویشتنِ خود را به دست می آورند. تنِ انسان  و هر موجود دیگری دارای نوعی خویش است و تا زمانی که یک تن معمولی باشد از هیچگونه خویشی برخوردار نیست . بنابراین پنداشت این است که نوعی هم زیستی بین تن و خویشِ موجودات وجود دارد که این هم زیستی پس از طی مراحلی طویل و عمیق هم ذات پندار ی خود را در هستی به نمایش می گذارد . انسانی که خود دارد آگاهی آن خود را هم به دست می آورد اما انسانی که بی خود است با آگاهی هم فاصله دارد . پرسش دیگر این است که بی خود ، با خود و درخود به چه معناست؟ برداشت این است که انسانِ بی خود یعنی انسانی که از سرشت و جوهره ای معنایی برخوردار نیست و این سرشت و جوهره می تواند همان آگاهی باشد . بی خود یعنی کسی که تهی از خالی و آگاهی است یعنی کسی که پوچ و بی معناست اما با خود یعنی کسی که از خویشتنِ خود آگاهی دارد و این آگاهی از خویش را همراهی می کند. خود بودن به معنی با خود بودن نیست بلکه به معنای در خود بودن است . همه ی انسان هایی که به پیشرفت می رسند در ابتدا «درخود» را تجربه می کنند و این در خود بودن را می توان در همه ی موجودات به انحای متفاوت مشاهده نمود. هر موجودی به مانند انسان و سایر موالید سه گانه در خود دچار شدن می شود و این حرکت در خود در همه ی موجودات نمایان است . پس در خود به معنی کسی یا چیزی است که ذاتا” در خویش رشد و نمو پیدا می کند و عوامل این رشد و نمورا هم می توان هم جبر طبیعی دانست و هم جبر اجتماعی و تاریخی .

در خود رشد کردن به منزله ی قائم به خویش بودن نیست بلکه یک پروسه زمانبر است که درسیر زمان و مکان به دست می آید. در خود رشد کردن یک بحث فلسفی نیست بلکه مبحثی طبیعی و ذاتی است که هیچ فیلسوفی به معنای حقیقی آن پاسخ نداده است . همه ی موجودات در خود رشد می کنند و به یک حقیقت می رسند که این حقیقت تنها برای خودشان قابل فهم می باشد نه برای جهان بیرون از خویش. یک شاعر رشد در خویش را به معنی واقعی می داند اما نمی تواند این رشد را برای جامعه به معنی حقیقی کلمه بیان کند ویا یک نقاش یک درخت و یا کوه را خوب به تصویر می کشاند اما معنای حقیقی این تصویر را نمی تواند بازگوکند. مثلا”  می گویند که فلان شاعر در شعر خودش است  و این فهم ما را با پرسش هایی مواجه می کند که در شعر خودش است به چه معناست؟ به این معناست  که توانسته آن سرشت حقیقی خود را در هنر پیدا کند و دیگران هم به فهمی از این پیدایی دست یافته اند اما این نوع آگاهی ها از شعر چه از جانب شاعر و چه از سوی جامعه به منزله ی فهمیدن خودِ شاعر و سرشت واقعی آن در شعر است . امروزه تعابیر بسامدی از شعر حافظ می شود و اغلب در خانه ی خویش با اشعار حافظ فال می زنند ولی این برداشت ها که در جوانبی هم ذهنِ مردم را آرام می کند به معنی شناختِ مفهومی و حقیقی از شعر حافظ نیست . شاعر وقتی شعر می سُراید به دنبالِ کشفِ سرشتِ حقیقی شعر است نه واقعیّات آن.

وقتی سرشتِ حقیقی شعر پیدا می شود به دنبال آن، واقعیّات شعر خود را در جامعه نشان می دهند . یک نوع مفاهمه ی بنیادی بین شاعر و شعر وجود دارد که فهم آن برای جامعه واقعی است و برای خودِ شاعر هم اگر چه حقیقی است اما آن حقیقتی نیست که شاعر بتواند در کفِ دستانِ خویش نمایان سازد. در خود بودن شاعر نوعی هرمنوتیک است که همیشه معنای حقیقی در پشت پرده های فهم پنهان است و از خود پرده هایی از همان فهمِ پنهان را تصویر می کند.

پرسش دیگر بحث آگاهی و خود آگاهی است و این که آیا آگاهی را خودِ انسان به وجود می آورد و یا که در سرشتِ طبیعت وجود دارد و یا این که یک مقوله ی ذهنی است که خارج از جهان هستی محل بحث و تبادل نظر است؟ آگاهی یک ضرورت اجتماعی می باشد که بشر نیاز به آموختن آن است . آگاهی می تواند یک پویندگی باشد که در فرآیند زمان و بر محور مکان به دست می آید. کسی نمی تواند آگاهی را با حقیقت مقایسه کند مگر این که آن آگاهی از جنس حقیقت باشد . آگاهی شاخه ای از واقعیّت هستی است . با رویکردی آنتولوژیک به آگاهی می توان ابراز کرد که یک پروسه ی اجتماعی از جنس ضروری و بایستگی است . از این رو که بشر همیشه نیازِ به این پویندگی داشته است و برای نیل به هر گرایشی نیازِ خود را نسبت به آگاهی احساس و در ک کرده است . آگاهی به معنای فاعل است که بر هر مفعولی فرود می آید و درآن مفعول تغییر و تحول ایجاد می کند . نیچه  در کتاب «فراسوی نیک و بد» خود چنین  می گوید که چرا به دنبال ناآگاهی نباشیم و همیشه پیشوندی را به مفاهیم اضافه می کند تا که راه خود را از هستی جدا کند و به دنبال طرحی نو از نظام هستی است . اگر منظور نیچه از پیدایی ناآگاهی از برای آگاهی باشد نظریه ی درستی است اما اگر این ناآگاهی چنین باشد که دردی از بی آگاهی جهان هستی را درمان نمی کند در این جاست که نیچه تنها به پرسش های خود پاسخ می دهد. پرسش های نیچه تنها پرسش هایی بنیادی از خویش است که در دنیایی تشتت برانگیز گرفتار آمده است و پایان این دنیا هم انسانی با کلاهی پست مدرن با نام ابر انسان نشسته است . نیچه می خواهد که به پیشرفت و توسعه ی «درخود» دست یابد نه پاسخی به هستی و یا احیانا” پرسش هایی که از هستی می کند . او مهم ترین حقیقت را که از بنیادی واقعی برخورداراست را حقیقتِ هنر می داند . هنر در یک معنای گسترده هم که مدنظر باشد یک حقیقت نهایی و کامل نیست . هنر را تنها می توان هم نشین هنر کرد و یا جایگزینی برای آن پیدا کرد که این جایگزین می تواند راه و دنیای هنر را متفاوت و پهنه دارتر جلوه دهد. یک جهان زیست واقعی به مانند هنر که می تواند در هر نشانه ای حضور یابد به معنی یک حقیقت نهایی نیست . حقیقت یک موضوع کلی نیست که مختصِ به یک کلیّت باشد بلکه یک سرشت همه جانبه است که خود را در دال ها و مدلول ها به اشکال متفاوتی نشان می دهد و پرسش بنیادی در بطن این مفهوم این است که آیا حقیقت همان آگاهی است که انسان به دست می آورد و یا که با آگاهی در تفاوت است . از نگاه نیچه گویا حقیقت همان آگاهی است و تنها در هنر نمود دارد و یک هنرمند به صرفِ این که  هنر را خوب فهمیده  و به حقایقی ذهنی در هنر هم دست یافته است می تواند حقایق دیگر را در هستی نادیده بگیرد ویا احیانا” د رهنر استحاله نماید اما ازجانبی دیگر نیچه خودِ حقیقت را هم ناحقیقت توصیف می کند که با چنین وضعیتی در می یابیم که هنر هم یک ناحقیقت است و این نوع رویکرد ها به جهان هستی نوعی تشتت فکری را به تصویر می کشند. تصور بر این که در جوانبی فلاسفه برای پرسش های بنیادی خود جواب هایی را دریافت کرده اند اما پاسخ معقول و منطوقی را برای هستی به معنای اخص کلمه دریافت نکرده اند. هم فلسفه در حال گذار است و هم زمان در حین گذر و چه بسا مفاهمه هایی که در پس پرده های جهان هستی به آن بلوغ هستی شناسانه نرسیده اند و اما در جواب به این پرسش که آیا آگاهی را خودِ انسان به وجود می آورد یا که در جوهره ی طبیعت وجود دارد و یا که یک مقوله ی ذهنی است که خارج از جهان هستی محل بحث و تبادل نظر است ؟ باید ابراز داشت که چون آگاهی یک ضرورت اجتماعی است پس خودِ انسان این آگاهی را به وجود می آورد . هیچ انسانی در بدو تولدِ خویش به مسائل جهان آگاهی ندارد بلکه به مرور زمان است که انسان از محیط پیرامون خودش آگاه می شود . آگاهی به معنی شناخت از خود و محیط پیرامون خویش است در جهت نیل به زیستن و اهدافی فرارونده. ازجانبی دیگر می تواند از نوعی ذات و شهود درونی هم برخوردار باشد یعنی یک امر ذاتی هم می تواند باشد اما این امر ذاتی در سیر زمان رشد و بالنده می شود . انسان ابتدا آگاه می شود و بعد از آن به خود آگاهی می رسد.

وقتی آگاهی انسان به فراتر از طبیعت وبه بالاتراز محیط پیرامون سفر می کند در آنجاست که خود آگاهی اش شکل می گیرد . خود آگاهی زمانی شکل می گیرد که انسان ابتدا آگاهی خود را به خوبی می فهمد و بعد از آن وارد دنیای خود آگاهی می شود . لذا به نظر نمی رسد که آگاهی یک مقوله ی ذهنی و خارج از جهان هستی باشد اما می تواند سرشتی حقیقی از طبیعت باشد زیرا که هدایت کننده ی طبیعت به سمت و سیاق های زمان و مکان ، همان آگاهی است . از سویی دیگر بحثِ خود آگاهی   مد نظر است که با آگاهی در تفاوت است . اگر چه آگاهی زیر بنای خود آگاهی است ولی در تعریف این دو می توان به مفاهیمی متفاوت هم دست یافت .

آگاهی به معنی شناختِ لازم از هستی است که این هستی می تواند در جوانب گوناگون با اشکال متفاوتی مد نظر باشد . به عنوان مثال: آگاهی یک فرد ا زطبیعت ، شعر ، نقاشی ، فلسفه ، سیاست و… به معنی شناختِ از ویژگی های همان نشانه ها می باشد و در این جا چیزی به نام آگاهی از خود مطرح نیست بلکه فرد از جهان هستی آگاهی پیدا کرده است اما خود آگاهی به معنی شناختِ لازم از خویش و خویشتن است . خود آگاهی نوعی رسیدن به دنیای درونی خویش است که این دنیای درونی می تواند مقوله ای ذهنی و فراتر از مفاهیم آنتولوژیک هم باشد.شناختِ از هستی به معنی آگاهی است و شناختِ از خویش به معنی خود آگاهی است . انسان وقتی از خویش و فراتر از خویش می رود به تعابیری چون ابر انسان و فردیت دست می یابد و همین صیرورت های متوالی از خود تا خود آگاهی او را از زیر ساخت ها ی معنایی خویش دور می کند . متفکری که به شناختِ از خویش می رسد به معنای این است که به خود آگاهی رسیده است و متفکری که به فراتر از خویش می رسد در فلسفه شرق به آن دل آگاهی می گویند اما در فلسفه ی غرب نیست انگاری است . خود آگاهی در فلسفه ، هنر ، ادبیات، سیاست ، تاریخ، جامعه شناسی ، نجوم شناسی، روانشناسی و … با آگاهی از این مفاهیم در تفاوت عمده است .آگاهی می تواند در دو حالت خود را نشان دهد . نخست آگاهی عینی است  و دیگر آگاهی ذهنی . آگاهی عینی نوعی آگاهی است که به «در مقابل ایستاده » فکر می کند و هر آنچه که از نظر خویش برداشت می کند از منظر است اما آگاهی ذهنی نوعی آگاهی به شمار می رود که به در«درون ایستاده» می اندیشد و یا به فراتر از عینیت می نگرد که به این نوع آگاهی ذهنیت پروری می گویند. ذهنیت پروری زمانی شکل می گیرد که انسان با عینیت قطع رابطه می کند . حال پرسش هایی مطرح می شود که: آیا انسان می تواند از عینیت ها بهره برداری نکند و یا با آن ها قطع ارتباط کند؟ باید گفت که برای به دست آوردن «خود»  باید به «خود» فکر کرد. به خود اندیشیدن به منزله ی به طبیعت و هستی اندیشیدن هم هست . باز پرسشی که مطرح می شود این است که آیا یک شاعر و یا نقاش یا فیلسوف می تواند بدون در مقابل ایستاده که جهان عینی است هنر آفرینی کند؟ به عنوان مثال: اگر طبیعت را از آغاز خلقت از بشر می گرفتند آیا چیزی به نام فلسفه ، هنر و یا تاریخ وجود داشت؟ آیا یک نقاش بدون این که نقاشی های طبیعت را مشاهده و تجربه نماید می توانست نقاش شود؟ آیا یک انسان می تواند انسانیت خود را بدون جامعه به دست آورد؟ این ها همه پرسش هایی است که یک روشنگر و یا فیلسوف می تواند از خود داشته باشد و همین پرسش ها خود عاملی سازنده مبنی بر جهت دادن به جوان هاست تا که با رویکردی کارآمدتر به جهان هستی نگاه داشته باشند، اما در جواب به این پرسش ها به طور اجمال باید گفت که هیچ شاعر، نقاش و یا فیلسوفی بدون معانی بنیادی جهان قادرِ به طرحی نو از یک مسئله نیست و درطول ازمنه های تاریخ تا جهان زیست امروز بشر از دو نوع پیشرفت بهره جسته است . نخست پیشرفتِ« درخود» بوده است . انسان پیشرفتِ در خود را ابتدا از طبیعت آموخته و بعد از آن توانسته به یافت ها و دریافت هایی تازه هم دست یابد. طبیعت بزرگترین معلم دیرین انسان ها در جهت رشد زبانی و فرهنگی آنان به شمار می رفته است به گونه ای که او به انسان ها هم درس معرفت و شناخت را آموخته  است و هم درس زندگی را یاد داده است . طبیعت پیشرفتِ «در خود» را از بن مایه های حقیقت آموخته و انسان نیز دست پرورده ی همین بن مایه هاست . دیگر ، پیشرفتِ «برای خود» بوده است که این برای خود همان برای جامعه می باشد. پیامد پیشرفت در خودِ بشر پیشرفت در جامعه است و همین تکنولوژی و فناوری امروز که جهان را با باشندگی هایی فرارونده مواجه ساخته است نشأت گرفته از پیشرفت در خود انسان است که از طبیعت به ارث برده است . از این رو انسانیت انسان ها هم بدون زیستن در جامعه به دست نمی آید حتا اگر این انسانیت حالتی ذهنی هم داشته باشد باز بار معنایی آن از دیرینه هایی عینی نشأت می گیرد . شما تصور کنید که اگر دنیا یک تصویر گنگ و سیاه بود آیا جز برداشتی گنگ و سیاه چیز دیگری به ذهن می رسید ؟ بی گمان خیر. زیرا که ذهن انسان بدون یافته ها و برداشته های هستی که آکنده از تنوع و تفاوت اند قادرِ به تصویر سازی نیست . ذهن به مانند یک عکاس است که تصویر برداری می کند و تا مناظری در کار نباشد عکسی فراهم نمی شود. ذهنیت گرایی یک رویکرد طبیعی و امانیستی به شمار می رود که در ذات خویش خالی است و از طریق برداشت های  ناتورالیسم به دست می آید. هستی شناسی جهان بر بنیاد شناخت شناسی جهان در حرکت است . انسان بدون شناختِ از زیر ساخت های جهان قادر به ساختن رو ساخت ها نیست و مهم ترین شک در زمینه ی زیر ساخت های هستی همان شک دکارتی است که بر سه اصول بنیادی پایه ریزی شده است . ۱-وجودخود با خود آگاهی ۲-وجود جهان خارج ۳وجود صانع با خداوند. دکارت به این اصول شک دارد و هیچ زیر بنای مجزایی را هم برای جهان تجویز نمی کند . او فیلسوفی است که تنها به شک های خود پاسخ می دهد نه به جهان هستی که در چه جایگاه بنیادی و با چه مؤلفه هایی در حرکت است و یا احیانا” به چه سمتی در جستجوی وجود خود با خود آگاهی است . دکارت یک فیلسوف ذهنیت گرا در عصر روشنگری است که اغلب این ذهنیت ها را از عینیت پیشین خود دریافت می کند اما به سهولت زیر ساخت ها را به بوته ی نقد می کشاند و در پایان هم پاسخی برای خویش پیدا می کند نه برای جهان هستی . در مقابل آن کانت قرار دارد که فیلسوفی راسیونالیزم است . او فلسفه وجودی خود را بر سه بنیاد اصولی به شرح ذیل پایه ریزی می کند ۱- چه چیز را می توان دانست ۲- چه باید کرد ۳-چه امید و انتظاری می توان داشت . عقل گرایی نوعی روندگی توأم  با تدبیر است که اگر چه در ذات خود چارچوب دارد اما به بی چارچوبی ها هم پاسخ می دهد. ایمانوئل کانت به دنبال هر دانستنی نیست بلکه به دنبال آن دانایی است که بتواند به پالندگی و بالندگی هستی کمک کند . دانستن یک موضوع است و چه باید های آن دانستن را مشخص نمودن هم موضوع دیگری است که خروجی آن می تواند امیدواری را به جهان هستی تزریق کند. ممکن است برای خیلی از افرادی که شعر می سُرایند و یا نقاشی می کنند این نوع دانستن مضر باشد اما برای خیلی از افرادی که شعرنمی گویند و یا نقاشی نمی کنند سودمند باشد! لذا ذهن انسان تا پالنده نشود بالنده نمی شود . هرچیزی را  نمی توان به ذهن سپرد زیرا که هوشمندی ذهن در آن است که بتواند مفاهیم را از هم تمیز و تشخیص دهد . نکته ی دیگر مسئله ی چه باید کرد برای آن چیز است که به دست آمده است . به دست آوردن یک چیز یک بحث است و چه باید کرد برای آن چیز که می تواند جایگاهی کارآمد را در جامعه داشته باشد بحث دیگری است . برداشت  این که، انسان باید خود را به دست آورد و برای خود کارهایی را به انجام برساند که این کارها با آگاهی صورت می گیرد و مسئله ی پایانی هم نیل به خود آگاهی است .

                               

 
                                   

همچنین ببینید

پاپی

نگاهی پرسشگرانه به مقوله ی آرخیسم

                 عابدین پاپی کلید واژه ها : آرخه، طبیعت، جامعه ، ادبیات و هنر چکیده: ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>