پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

پرسش از توسعه

بازدید: 1,427

faraz          فراز بهزادی

 

یک) تقسیم بندی جوامع بر اساس برساختهایی چون پیشامدرن و مدرن و فرامدرن و امثالهم تقسیم بندی دقیقی نیست و نمی توانیم بر اساس آن موقعیت جامعه ی خودمان را در برابر جوامع دیگر به درستی تبیین کنیم؛ چرا که اجماعی در مورد ویژگیهای آنها وجود ندارد؛ به عنوان مثال چه کسی می تواند بگوید وقتی از یک جامعه ی سامان یافته بر محور مدرنیته حرف می زنیم دقیقا از چه حرف می زنیم؟ مدرنیته ی برآمده از عصر روشنگری؟ یا مدرنیته به عنوان پروژه ای که هابرماس آن را ناتمام می داند و عقلانیت ارتباطی را جای عقلانیتی که پیش از او محوری ترین عنصر مدرنیته تلقی می شده می گذارد؟ یا مدرنیته ای که برای درک و درونی سازی مولفه هایش به اعتقاد “لیوتار” ابتدا باید پسامدرن بود؟

این دست پرسشهای شکل دهنده ی “تشکیک” در دسته بندی جوامع بر اساس مفاهیم فوق را می توان تا ثریا ادامه داد…

دو) اما سه گانه ی جوامع توسعه نیافته / جوامع در حال توسعه / جوامع توسعه یافته به نظرم می تواند (گیرم که با اندکی تسامح) موقعیت یک جامعه (مثلا جامعه ی ما) را بر اساس شاخص هایی تبیین کرده و مسیری برای حرکت را روبه رویمان ترسیم کند

چرا چنین است؟ مگر نه اینکه مکاتب مختلفی روبه روی ما قرار دارد که هر یک توسعه را به گونه ای تعریف کرده اند؟ چگونه است که می توان از یکسو تقسیم بندی ها و انواع توسعه را به رسمیت شناخت اما از سوی دیگر سه گانه ی فوق را مبنایی مناسب برای توضیح موقعیت یک جامعه دانست؟

پاسخ به این پرسش را باید در سیر تکوینی مکاتب اصلی توسعه جست :

هر کس که با مباحث مربوط به توسعه آشنایی اندکی داشته باشد می داند که اصلی ترین مکاتب توسعه در دهه های اخیر، مکتب نوسازی، مکتب وابستگی و مکتب نظام جهانی بوده اند

زمینه ی متفاوت شکل گیری این مکاتب، تفاوتها و حتا تعارض های بسیاری را میان باورهای این سه مکتب (به ویژه تعارض محوری نوسازی و وابستگی) موجب شده است؛ تعارضاتی که اگر با رویکردی تبارشناسانه به سراغ آنها برویم در مسائلی همچون مذهب، جنسیت، شیوه تخصیص منابع، جهان سوم و… رخنمون می شود

اما نکته اینجاست که علی رغم اختلافهای فوق در مطالعات اولیه ی هریک از این مکاتب، الگوی واکنش آنها به منتقدین خود، تقریبا یکسان بوده است؛ واکنشهایی ایجابی که برونشوی آنها اصلاح فرضیه های بنیادی خود بوده است…. این واکنشها که از رهگذار تامل در مسائل و پدیده های جدید صورت گرفته، موجب بی تاثیری فاصله ی شکل گیری این مکاتب بوده است….

هم از این روست که    “آلوین سو” در کتاب ارزشمند “social change and development”۱ میان “مطالعات اولیه” و “مطالعات جدید” در هر کدام از این پارادایمها تفکیک قائل شده و نظر پاره ای از محققان مبنی بر اینکه “رشته ی توسعه به سمت یک سنتز می رود” را محتمل دانسته و بر امکان همگرایی میان این سه صحه گذاشته است

سه) یکی از محورهایی که زمینه ی فعل و انفعالاتی از این دست بوده و با انگیزه ی اصلی این یادداشت ارتباطی مستقیم دارد، مقوله ی دین و نسبتش با توسعه است که در هر سه مکتب مورد بازنگری واقع شده و قابلیت همگرایی یافته است :

در آغاز شکل گیری مکتب نوسازی (دهه ۱۹۵۰) دین و اعتقادات دینی یکی از اصلی ترین موانع فعلیت یافتن شاخص های توسعه به شمار رفته و نظریه پردازان مکتب نوسازی گناه عقب ماندگی کشورها را بر دوش آن گذاشته اند؛ ماکس وبر و جامعه شناسان پیرو او دین را پرورش دهنده ی ارزشهایی می دانستند که با توسعه و فناوری ناسازگار است

مکتب وابستگی هم که به لحاظ نظری ریشه در مارکسیسم داشته و دین را افیون توده ها و زمینه ساز سوء استفاده ی امپریالیسم برای کور کردن توده ی مردم در مقابل تبعیض و بهره کشی می دانست

مکتب نظام جهانی والرشتاین هم اگرچه در هیچیک از مولفه هایش ( به صورت مستقیم) روبه روی دین و مذهب نبود اما از آنجا که از مکتب وابستگی منشعب شده بود نمی توانست از سوگیری آنها نسبت به مذهب بی نصیب باشد

باری، همانطور که گفته شد این مکاتب با تامل در نقدهای محققین علوم اجتماعی به آنها در بخشهایی از نظریات بنیادی خود (طبیعتا نه همه ی آنها) تجدید نظر کردند… این تجدید نظر و بازنگری در مقوله ی “نسبت دین و توسعه” وقتی دست به دست “تبعیض اقتصادی” و “ظلم حاکمان دست نشانده ی ابرقدرتها” (به ویژه در آمریکای لاتین) داد ، “الهیات رهایی بخش” به معنای الهیاتی که از توسعه به عنوان فرآیند رهایی از بی عدالتی و تبعیض و ستم حمایت می کند، به نیاز زمانه پاسخ گفته و متولد شد که البته نه به آمریکای لاتین محدود ماند و نه به مسیحیت.

با نگاهی به تبلور این الهیات در نظریات متفکران کشورهای مختلف و سازگاری آن با ادیان غیر مسیحی(که “الهیات رهایی بخش” در آن متولد شد و به لحاظ سنتی متعلق به آن است) از جمله اسلام، یهود، آیین هندو و… می توان دریافت که محوریت بسیاری از بازنگری های مورد اشاره ی این یادداشت، هرمنوتیک به معنای “تفسیر متون دینی با در نظر گرفتن بافتهای مشخص تاریخی به کوشش روشنفکران دینی” بوده است.۲

چهار) برویم به جامعه ی در حال توسعه ی ایران و ببینیم کجای این معادلات ایستاده ایم؟

ابتدا ضرورت بحث :

با نگاهی گذرا به تعاریف ارائه شده از مفاهیمی چون “توسعه فرهنگی”، “توسعه ی انسانی”، “توسعه اجتماعی” “توسعه اقتصادی” و “توسعه سیاسی” و… می توان وابستگی آنها به یکدیگر را درک کرد؛ نظربه این وابستگی؛ وقتی می توانیم جامعه ای را “توسعه یافته” بنامیم که تمام جنبه های توسعه در آن فعلیت یافته باشد

از طرفی دیگر،”دین” یکی از فراگیرترین مقوله های جامعه ایران است که حتا در جزئی ترین بخشهای زندگی خصوصی مردم (البته غالبا به صورتی خودویژه و کمتر مبتنی بر تمامیت خواهی قشریون) حضوری غیر قابل انکار دارد….

آنچه که از جمع دو مساله فوق حاصل می شود این است که سخن از توسعه در ایران بدون توجه به نسبتش با دین، سخنی ست انتزاعی که راه به جایی نمی برد….

پنج) در باب “نسبت دین و توسعه” در جامعه ی ما سه رویکرد وجود دارد؛ پرسشهای این یادداشت عمدتا معطوف به رویکرد سوم است

رویکرد اول، تقلیل ایدئولوژیک مفهوم “توسعه” به “رشد” به منظور خارج کردن آن از دستاوردهای بشر معاصر و فراموش کردن زمینه ی شکل گیری آن است که به دلیل ساده انگاری بیش از حد، وجهی برای بحث ندارد و….

دوم جریان “نواندیشی دینی” ست که در ارائه ی قرائتی سازگار با دنیای جدید از دین، همواره پیشرو بوده و با برجسته سازی دیالکتیک روابط اجتماعی و الهی؛ نوعی از هم افزایی را دنبال می کند که طبیعتا یکی از اهدافش تسریع فرآیند گذار به جامعه ی توسعه یافته است

این هدف (در صورتی که با موانع سخت افزاری قائلان به دیدگاه نخست مواجه نشود که البته معمولا با کمک غیرمستقیم و ناآگاهانه ی قائلین به رویکرد سوم می شود) هدفی ست دست یافتنی و علتش همپوشانی وسیع محکمات دین و مولفه های توسعه است

سوم، رویکردی ست که به زعم من روی دیگر رویکرد قشریون(جریان نخست) است؛ رویکردی که هرگونه نشانی از دین و مذهب را مانع جدی توسعه دانسته و ضمن تشبث به دوگانه ی سنت/تجدد به مبارزه ی مستقیم با دین به عنوان اصلی ترین مانع توسعه می اندیشد و اساسا دین و مذهب را (با هر قرائتی) ویروسی کشنده می داند که تا جامعه در برابرش واکسینه نشود، معشوق توسعه را در آغوش نمی توان گرفت

باری، نظر به توضیحاتی که در باب سیر تحولات پارادایمها و مکاتب توسعه داده شد می پرسم : چگونه است که انزجار تاریخی مارکسیسم از مذهب با شکل گیری “الهیات آزادی بخش” و کشف همسویی های این دو در مبارزه علیه ظلم و استثمار، رنگ می بازد، و نیز اندیشمندان مکتب نوسازی(در برابر منتقدان) می پذیرند  که به جای تشبث به کلیشه ی سنت/تجدد و تلاش همه جانبه برای اضمحلال هرآنچه بویی از سنت برده است، می توان از ظرفیتهای سنت نیز برای نیل به توسعه استفاده کرد، اما به اصطلاح روشنفکر ما هنوزاهنوز درگیر چرایی حمله ی اعراب است و با ایستادن روبه روی اعتقادات میلیونها نفر از ایران زمینیان بهترین زمین را برای بازی قشریون فراهم می کند؟!

آیا محدودیت دانش و معرفت و به تبع آن ماندن در اندیشه هایی که جهان مدتهاست از آنها عبور کرده است، می تواند جواب این پرسشها باشد؟

به نظر می رسد “شبه روشنفکر ایرانی” که زیر لعاب “پیشرو بودن” و “معاصر بودن”، هنوزاهنوز در “اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری” ماکس وبر سیر می کند و در خیال توسعه به زدودن مذهب از باورهای مردم می اندیشد و به دلیل بی اطلاعی از  سیالیت زبان و ناآگاهی از میزان تاویل پذیری متن دینی، شرط لازم توسعه و پیشرفت ایران را رهایی از دین می داند، نه تنها اسم “گادامر” و “پل ریکور” برایش ناآشناست و از “هرمنوتیک مدرن” چیزی نمی داند، بلکه “انطباق معنا و شرایط” در اندیشه ی “دیلتای” و حتا “شلایرماخر” را نیز به درستی فهم نکرده است….

و این همه در حالی ست که قرائت نواندیشان دینی معاصر(چه نسل جدید نواندیشان دینی و چه آن دسته از روشنفکران دینی نسل قبل که مرداب نشده و به شکلی خودویژه با جهان جلو امده اند) از دین، بی نصیب از دستاوردهای معرفت شناسانه ی انسان معاصر همچون بی ثباتی معنا، اصالت چشم انداز، ساخت شکنی از نظامهای دوتایی و… نیست و محوریت “هرمنوتیک مدرن” در مبانی نظری آثار متاخرشان  انکار ناپذیر است و به دیلتای و شلایرماخر تنها به واسطه ی تناظر اندیشه هایشان با “الهیات رهایی بخش” (که با عقاید نسل قبلی نواندیشی دینی در ایران همپوشان است) اشاره می شود….

شش) صرف نظر از اینکه آسیب برجسته شده در این یادداشت، یگانه مانعی که روبه روی گذار ما به جامعه ای توسعه یافته قرار دارد نیست، به عنوان طلبه ی اقیانوس علوم انسانی که همچون بسیاری از طلبه ها و دانشجویان و اساتید این عرصه، دل در گرو سعادت این دیار دارم می پرسم که آیا با رویکردهای شبه روشنفکران مذکور از یکسو و افعال قشریون از سوی دیگر، ما به وصال معشوق توسعه خواهیم رسید؟

——————————————————————————————————————————————————————————————————————————–

پی نوشت :

۱٫ کتاب “تغییر اجتماعی و توسعه” با ترجمه “محمود حبیبی مظاهری” و مقدمه “امیرمحمد حاجی یوسفی” توسط پژوهشکده ی مطالعات راهبردی به بازار کتاب عرضه شده است

۲ برای مطالعه ی بیشتر درباره ی “الهیات رهایی بخش” می توان به کتاب “Communication for Development in the third World” (ارتباطات توسعه در جهان سوم) نوشته ی”آر.ملکات” و “لزلی استیوز” رجوع کرد؛ از این کتاب دو ترجمه صورت گرفته است؛ یکی توسط پروفسور علی اکبر فرهنگی،دکتر ابوالفضل دانایی و دکتر رقیه جامع (۱۳۹۰) و دیگری توسط دکتر شعبانعلی بهرامپور(۱۳۹۱).

صرف نظر از تفاوتها و شباهتهای این دو ترجمه؛و درج عنوان(تالیف/ترجمه) بر جلد کتاب پروفسور فرهنگی، فصل هفتم هر دو به Liberation theology (الهیات آزادی/رهایی بخش)اختصاص داشته و در فصل هشت به جنبشها و پروژه هایی که بر مبنای آن پایه گذاری شده اشاره کرده و اینکه چگونه اعتقادات مذهبی، معبری برای انتقال مولفه های توسعه در کشورهای مختلف شده را به تصویر کشیده است

همچنین ببینید

f

بازی

            فراز بهزادی   در شماره ی پنجم عقربه، گفتگویی داشتم با یکی از شاعران ...

یک دیدگاه

  1. لیلا جهانبخشان

    عالی و تامل برانگیز اما کمی سنگین برای مخاطب معمولی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>