پنج شنبه , ۲ خرداد ۱۳۹۸

پلی میان دیروز و فردا

بازدید: 9,441

سر دبير محترم مجله الكترونيكي عقربه
با سلام واحترام
مدتي است كه آن مجله وزين به دكتر شريعتي و افكار و نقش وي در گذشته و حال مي پردازد ودر نظر دارد كه در شماره بعد خود نيز  مطالبي را به آن اختصاص دهدلذادر اين رابطه  نوشته زير  تقديم ميگردد ودر صورتي كه
      صلاح دانستيد انرا در ان مجله درج نماييد                                                                              .
خسرو قمر- شيراز -پاییز 1391

نظرياتي درباب ضرورت نقد دكتر شريعتي

قبل از هر چيز لازم  به توضيح است  كه يك جامعه  هميشه  بر تمدن و فرهنگ خودش استوار است و بر اساس اين دو پيشرفت ميكند و با جوامع ديگر در تعامل قرار ميگيرد  واساس اين دو  چيزي جز انديشه و تنوع و تعميق ان نيست. انديشه يك جامعه  هم مجموعه تمامي تفكرات مكتوب و غير مكتوب است كه در قالب كتاب ،شعر ، داستان ، افسانه ، نقاشيِ  و ……  مطرح و بيان مي شوند.  جامعه ايراني نيز داراي تمدن و فرهنگي است كه اساس انرا اندبشه هاي مختلف مطرح شده در كليت جامعه و در طول تاريخ، تشكيل داده است و  اين انديشه ها ازهزاران سال پيش تا كنون طيف وسيعي را تشكيل داده و  ميدهند كه شامل ايده هاي حاكم بر زيگوراتهاي شوش، آتشكده ها، اوستا،آثار ماني ومزدك‌، ابن مقفع، خواجه  نصير الدين، رودكي،مولانا ، حافظ، ابن سينا، اسماعيليه، ، شيخ بهايي ، ملاصدرا‌ ، نهضت جنگل، پير نيا،مدرس، مصدق ، آيت الله طباطبايي، بازرگان، طالقاني، شريعتي، فرديد، نيما ، شاملو و  هزاران نفر ديگر است .  كه روي هم رفته تمدن و فرهنگ ايران را تشكيل مي دهند و به ايران هويت ميدهندهويتي كه انرا از تمدن و فرهنگ ساير كشورها متمايز ميكند و در مجموع براي هر ايراني  احساسي را بوجود مي اورد كه معمولا از ان به احساس افتخار و داشتن ريشه و اصل و نسب تعبير مي شود  در واقع ايراني كه مي شناسيم به واسطه انهاست و تجلي، ثبات ، تعميق و پر بار و نهادينه شدن  انها در جامعه موجب ميشود كه جهانيان ان را به اسم ايران بزرگ و پر افتخار بشناسند. هر كسي  و هرايراني و هر انديشمندي كه بخواهد به ايران و رشد و ترقي واصلاح ان بپردازد ناگزير به  شناخت انهاست بدون شناخت انها امكان هر گونه اصلاح و رشد بي فايده و بيهوده و شناخت بدون نقد و سنجش  علمي انها نيز  بي معني است و  از طرف ديگر  انكار هر كدام از انها در واقع انكار بخشي از هويت ايراني و تمدن و فرهنگ و افتخار ايراني است و نفي ان نه تنهاهيچ  كمكي نميكند بلكه  موجب خلائ فرهنگي و از خود بيگانگي  در تمامي سطوح  فردي و اجتماعي ميگردد و اين به نوبه خود عوارض بسيار نامطلوبي دارد كه متاسفانه  جامعه ما تا حدودي گريبانگير ان است. اين مقدمه را ذكر كردم كه به افرادي كه اعتقاد دارند پرداختن به شريعتي  سودي ندارد و ميگويند شريعتي به درد نميخورد  و … بگويم شما چه بخواهيد و چه نخواهيد و حتي اگر  اين خواستن و نخواستن از روي عدم اگاهي و يا اگاهي باشد  شريعتي با كتاب ها و سخنراني هايش و تاثيراتي كه بر نسل جوان زمان خودش  گذاشته   جزيي از تاريخ و فرهنگ  اين مرز بوم است كه نسلها،فرهنگ و انديشه هاي بعد از وي ناچاراو تا حدودي تحت تاثير ان بوده وفربه گشته و بران استوار شده و ميشوند لذا نمي توان اورا فراموش كرد  و يا  در كمال بي طرفي و بي توجهي از كنار او گذشت مگر كسي مي تواند تاثيرات حافظ ، سعدي، فردوسي، ابن سينا، رازي،غزالي، هدايت، نيما خانلري، حسن صباح، خواجه نصير طوسي،حلاج،ملا صدرا،   و…..  بر فرهنگ و تمدن  جامعه كنوني ايران را منكر بشود؟ مگر كسي ميتواند ادعاي شناخت جامعه ايراني و ادعاي پيشرو بودن و اصلاح داشته باشد ولي اين افراد را فراموش كند  و منكر تاثير انها بشود؟ و بگويد كه اينها بدرد چي ميخورند وسپس به همين دليل وجود انهارا مضر تشخيص بدهد وخط بطلاني بر كليه كارهاي انها بكشد. چه بخواهيم و چه نخواهيم افكار و انديشه هاي انها در تارو پود هستي  و انديشه وفرهنگ ما رخنه و لانه كرده است  و رهايي از دست انها ممكن نيست همانطور كه نسل جوان و  امروزي غرب نمي تواند ازدست غارهاي افلاطوني خلاصي يابد و يا از دست  من مي انديشم پس هستم دكارت ،شكاكيت هيوم، نقادي هاي ويرانگركانت و جنگ كارگر و سرمايه دارماركس و انگلس جوان و زرتشت نيچه رهايي يابد. مگر ملا صدر ا كي بود؟ به غير از اينكه نماينده   يك تفكر جديدي بود كه اين تفكر نتيجه تعامل و برخورد تفكرات طيف ابن سينايي و سهروردي  با  مسائل جديد عصر ملاصدرا بود. نيما كي بود؟ اگر هاتف اصفهاني. خاقاني، حافظ ، سعدي و حتي خانلري از زمان عقب افتاده  نبود آيا نيمايي هم به  وجود مي امد؟ نيما بر شانه هاي استوار شاعران قبل از خودش ايستاد وسبك مدرن شعري  خود را  خلق كرد . هر مدرني بر سنتهاي پيشين خود و  سنجش عالمانه انها استوار است و هر  پست مدرنيستي نيز بر تفكرات مدرن جامعه خود ونقد آنها ايستاده است. پس اگر ما  بخواهيم مدرن باشيم و يا پست مدرن  ناگزيريم كه به گذشته خود  ونقد ان  به پرادزيم.  اگر نسل جوان و امروز ايراني بخواهد انديشه اي مدرن داشته باشد ناگزيراست به انديشه هاي قبلي خود كه  شريعتي و امثال شريعتي جزيي لاينفك از ان است توجه داشته باشد وو ام  دار انها باشد. زماني كه نيچه امد  و پايه هاي پست مدرنيست را  پي ريزي يكرد  به غيراز اين بود كه كه تمامي فلسفه يونان و رنسانس و عصر روشنگري چه خوب و چه بدرا نقد كرد و سپس بر ان اساس شالوده اي نو و زردشتي جديد برپا كرد؟   ادورنو و پست مدرن هاي چديد بعد از وي مثل ليوتار،بودريار هيچ كاري نكردند مگر اينكه با يك نقد منصفانه و پيشگامنه انديشه ها ي قبلي خود را نو كردند. توجه داشته باشيد در اين نوشته  به هيچ وجه قصد نيست كه از صحت انديشه هاي شريعتي دفاع شود بلكه  قصد اين استكه كه تفهيم شود انديشه هاي وي نقش و تااثيري داشته كه نبايد ناديده گرفته شود و بايد در يك بسترفرهنگي،سياسي و اجتماعي مورد نقد علمي و نه فحاشي قرار گيرد  و از نسل جوان انتظار است  پرداختن به اين نقشها را  فراموش نكند و به خاطر اينكه چيزي نوشته باشند و يا ابراز وجودي كرده باشند حقيقتي را  ناديده بگيرندكه در اينصورت عوارض بسيار ناگواري همانند خلائ فلسفي، از خودبيگانگي و سطحي انگاري را براي ان نسل به دنبال خواهد داشت .  چندي پيش آقاي  عبدالعلي دستغيب و اقاي ابراهيم گلستان در مصاحبه هاي جداگانه ايي  حافظ و فردوسي و ساير بزرگان را كه نماد هاي فرهنگي و ملي و حكمت و فلسفه ايرانيان هستندرا با فقط چند جمله و بدون مستندات متكي بر عقل سالم به باد  مسخره و توهين گرفتند. اين كار را كردند كه چي بشود ؟ كه ميخواستند مثلا ژست  مدرن و پست مدرن بگيرنند. ويا درسن  80و90 سالگي كه اتفاقا سن عقيمي عقلي نيز هست بگويند ما هنوززايا هستيم و ان هم كساني كه امروز سر تا پايشان كهنه هست و هر چه كه قبلا كرده ويا هر چه كه الان ميكنند و هر چه كه دارند از گذشتگان دارند.  اين برخوردها چه چيزي را در بر خواهد داشت؟. نتيجه اين  مي شود كه نسل جوان و زاياي امروز اين جامعه و  مملكت را كه هزاران سال است مهد تولد بزرگترين روشنفكران ،شاعران  و…. است دچار ياس فلسفي  و فرهنگي كنند و هويت  ملي آنهارا خدشه دار نمايند. بگذريم  كه امروزه از اين دستغيبها و گلستانها بسيار فراوانند كه  با دست آشكارا در گلستانهاي سوخته باز هم گلها را به آتش ميكشند. متاسفانه  در نسل جوان نيز شاهد رخنه اين نوع تفكر كه بيشتر موذيانه و سوداگرانه است تا عقلگرايانه ، ميباشيم تفكري كه ارزشها و اساس تاريخ و فرهنگ يك ملت را نشانه رفته است.   در پايان و  به عنوان جمع بندي و   نتيجه گيري  بايد گفت شريعتي و ساير افراد مشابه او در زمانه خود  نماد آرمان يك نسلي بودند كه آن آرمان رهايي و خوشبختي و رستگاري را براي انها نويد ميدادوآن نسل به  آن ارمان با همه اشكالات و ابهامات و خيالپردازي كه داشت ايمان داشت.همچنين انها نماديك  جريان فكري- اجتماعي بودند كه معلول شرايط تاريخي و اجتماعي و اقتصادي ايران دهه 40 و 50 بودند و اثاري از خود  خلق كردند كه بدون توجه به صحت و سقم آنها، بررفتار و نگرش نسل انزمان تاثيراتي داشته اند كه اين تاثيرات تا حالا ادامه دارد و هيچكس نمي تواند منكر اين تاثيرات بشود چرا كه در حال حاضر و هر روزه چه در ايران و چه در جهان عرب و تركيه آثار او مورد نقدو بررسي و مطالعه قرار ميگيرد و اين نشان مي دهد كه آنها تاثيري فراگير داشته اندكه براي رشد و اصلاح انديشه جامعه كنوني نميتوان بدون توجه به انها اقدامي كرد .اگر غرب به  انديشه هاي مدرن و پست مدرن براي حل مسائل خود  دست يافت در گام اول  افلاطون، ارسطو، دكارت، هگل، ماركس،كانت و ساير فلاسفه و انديشمندان گذشته خودرا مطالعه، نقد وپاس داشتند وسپس انديشه ها و ايده هاي جديد خود را بر ان اساس خلق كردند به طوريكه  پايه هاي دنياي مدرن انها روي شانه هاي دنياي گذشته بدون انكه  نقش يكي از انها انكار ويا كم رنگ شود گذاشته شد و دنياي پست مدرن انها نيز بر شانه هاي دنياي مدرن قرار گرفت كه اگر  دنياي گذشته انها كوچكترين تلنگري به خورد تمامي دنياي مدرن و پست مدرن انها به لرزه خواهد افتادو به گونه اي كه اگر بخواهي كانت را بشناسي بايد افلاطون و ارسطو را بشناسي و اگر به خواهي نيچه و كيركه گاررا به فهمي بايد كانت و دكارت و هگل را درك كنيد و در دوران معاصرا اگر بخواهي ليوتار را بخواني و بودريار را تبيين كني بايد هيوم ، ماركس و نيچه و كيركه گارد را شناخته باشي ودر جامعه فعلي خودمان اگر نيما بخواهد متولد بشود بايد حافظ و سعدي و.. خاقاني و هاتف  و… باشند نيما بدون انها زاده  نميشد به عبارت ديگر در پروسه رشد و ترقي فرهنگ ودر روند و سير تاريخي تكامل انديشه ايراني همه بزرگان و شخصيت ها در همه زمينه ها وام دار يكديگر هستند وهمه در يك زنجيره متصل به هم نقش و جايگاه خود را دارند و براي تبيين اين زنجيره و اين پروسه نمي توان نقش بزرگان و نخبه ها را هرچند جزيي و يا منفي ناديده گرفت واگر فردي و يا افرادي نقش كسي را منكرواز ان  غافل شدند  اين اهميتي ندارد چرا كه تاريخ  خود اين نقش را حفظ و يادآور خواهد شد.  نكته آخر اينكه تا زمانيكه  به انديشه ها و  آثار انديشمندان و بزرگان خود توجه نكنيم و انها را پاس نداريم و نقد درستي در مورد انها نداشته باشيم گام موثري در خلق انديشه ها ،سبكها،عقايدو ابداعات جديد ، اصيل و متناسب با روح فرهنگ و تمدن جامعه ايراني برنخواهيم داشت.يادمان نرود كه اگر شريعتي و افراد مشابه او و آثارشان را درست و كامل و عميق نخوانيم ونقد نكنيم و تاثيرشان را تبيين ننماييم مطمئن باشيد كه نمي توانيم در آينده  افرادي  بهتر از شريعتي ها داشته باشيم.                                                .

 

همچنین ببینید

پاپی

درآمدی خود کاوانه به مقوله ی خودکشی

             عابدین پاپی نام این نوشتار را نه می توان مقاله نامید و نه گفتاری ...

۱۳ دیدگاه

  1. با شما موافقم آقای خسرو قمر و اصلا نمی شود موافق نبود
    شریعتی خوب یا بد بخشی از تاریخ ماست و نمی توان با گفتن اینکه انسجام ندارد از روی آن پرید

  2. با سلام به همه دوستان
    دیدم گویا این نکته که شریعتی انسجام فکری ندارد بدیهی گرفته شده است.چند جمله ای در این مورد مینویسم با احترام برای همه صاحبنظران:
    خود شریعتی خود را نظریه پرداز نمیداند و یک جا که از او به عنوان نظریه پردان یاد میکنند او میگوید من نظریه پرداز نیستم.به نظر من شریعتی یک روشنفکر مسوول است مثلا شما سید جمال را نگاه کنید یا لوتر را اگر نگاه کنید اینها مسلما پروژه ای برای تحول اجتماعی دارند (حالا لوتر تحول در دستگاه دینداری)بنا بر این نفس نداشتن دستگاه منظم و منسجم نقطه ضعفی نیست که روشنفکر را از حیت التفات ساقط کند.یک روشنفکر میتواند پروژه داشته باشد اما در ساختن دستگاهی منسجم موفق نشود (مثلا علامه نایینی یا مثلا تقی زاده را ببینید البته ناینی روشنفکر اصطلاحی نیست)روشنفکر با مثلا فیلسوف فرق میکند چرا که روشنفکر در نسبت با جامعه میاندیشد و راهکار میدهد.شریعتی یک جهت گیری ای دارد خودش میگوید من همه همتم بر ملا کردن مثلت زر و زور و تزویر است که به قول احسان شریعتی مرکز ثقل کار شریعتی پایه تزویر است که خوب در سنت دین نقش آن را بازی میکند و شریعتی با آگاهی بخشی میخواهد آن را خنثی کند.مثلا شما پروژه علامه نایینی را در مشروطه ببینید که خوب در گفتمان فقاهتی به بن بست میرسد.از آن طرف پروژه تقی زاده را نیز ببینید که در فضای متاثر از گفتمان مدرن به بن بست استبداد رضا شاهی میرسد شریعتی اینها را میبیند اتفاقا دارد پروژه نایینی را بازبینی و پیگیری میکند منتها یک جایی از آن عبور میکند البته نه از هدف آن بلکه از روش آن که البته این بحث سر دراز دارد و فرصتی بیشتر میطلبد.
    اما در این مورد که شریعتی دستگاه فکری ندارد خیلی جالب است یک عده معتقدند شریعتی دستگاه فکریش مال خودش نیست و دستگاه مارکس را بر داشته کپی کرده یعنی ایدیولوژیک بودن او را و این که درون یک ساختمان محکم فکری قرار گرفتنش را نقطه ضعف میدانند و عده ای بر اینند که او دستگاه فکری ندارد البته آنهایی که میگویند او ایدیولوژیک است حد اقل از آثارش رفرانسی میاورند اما اینان هیچ .من با این که با موضع گنجی مخالفم اما این نکته را در کار او میپسندم که از آثار شریعتی رفرانس میاورد و سعی میکند حرفش را پیش ببرد.و…..
    در هر حال سخنرانی ای دارد خانم سارا شریعتی با این عنوان که شریعتی جامعه شناس مغفول مانده است و همین طور نظریات العطاس را میشود دید که اتفاقا نقض این ایده است که شریعتی دستگاه فکری ندارد.دستگاه فکری را باید درست فهم کرد نباید از آن تصور یک الگوریتم را داشت.مثلا شما ویتگنشتاین را ببینید اگر تراکتاتوس را ببینید یا پژوهش ها را میبینید که دو دستگاه متفاوت و به قول بعضی صاحبنظران متناقض دارد یا مثلا خود هایدگر که هنوز هم همه آثارش در نیامده یعنی هنوز ساختمان فکریس کامل نشده!!!.دستگاه فکری را میشود چون یک رویکرد یا یک سنت فهمیدنه یک ماشین که هر چیزی در آن قرار بدهید یک خروجی به شما بدهد و جواب همه چیز را داشته باشد.
    در حد یک کامنت احتمالا نوشته های من از وضوح بالایی برخوردار نباشد.
    موفق باشید

  3. موافقم که آقای زال مطلبی با این جهت گیری برای “عقربه” بفرستند و منتشر کنیم: نظام فکریِ دکتر شریعتی
    یا عنوانی در این حدود
    میشود مثلا حرفهای سارا شریعتی و العطاس را خلاصه کرد و شرح داد و رفرنس آورد تا بعد در مورد آن بحثی در بگیرد.
    ولی بالاخره نفهمیدم اگر یک روشنفکر در نسبت به جامعه نیازی به انسجام فکری ندارد و نظریه پردازی لازم نیست بکند، چرا پس احسان و سارا و العطاس معتقدند ایشان دستگاهی دارند؟ یعنی موضع شخصی آقای زال را نفهمیدم. بالاخره به هر دو چوب که نمیشود بر سر “عدم انسجام شریعتی” کوبید.
    حتی احساس میکنم یک خلط مبحثی صورت گرفته که امیدوارم در مطلب ارسالی آقای زال این احساس من کذبش مشخص شود. میترسم نوشتن این احساس توهین تلقی شود.

    چه جهان غریبی
    همین احساس که میتوان علیه چند چیز بدون دستگاه منسحم فکری مشخص قیام کرد، این از همه این حرفها خطرناک تر است. یاد نوچه های چماق به دست و دعواییِ استاد جلال آل احمد افتادم. همین که چندی پیش مرد. همین که گلابدره‌ای از آن حرف می‌زند. همین که در خاطرات دوستان جلال پیداست. و روشنتر از همه خود جلال. که هیچ نداشت، حداقل جایزه حکومتی و اتوبان و انتشاراتی و نان و آب برای خودش و اهل بیتش داشت.

  4. در متن نوشته ام اشاره كرده ام كه در هيچ كجاي نوشته هاي شريعتي مثل اسلام شناسي، تاريخ اديان ، هبوط، مذهب عليه مذهب ، تشيع علوي و تشيع صفوي و ساير سخنراني هايش هيچ اشاره اي به اينكه ايشان ادعاي حهان بيني و يا ايدولوژي خاصي داشته باشد نشده است و خيلي ساده اگر نگاه كنيد ايشان فقط و فقط يك خوانش و يك تفسير جديدي از شيعه اسلام و آموزه هاي ان با جهت گيري اصلاح گرايانه و انقلابي ارائه مي دهد كه اين خوانش و تفسير متكي بر دانش، و حوادث و جريانهاي سياسي و انقلابي معاصرش و تجربه هاي او در زندگي در غرب است كه ديد او را تغيير داده است. واگر امروز اشكالي در نوشته هاي او وجود دارد نتيجه عادي به رشد علم و دانش و تجربه هاي جديد در سياست و گفتمانهاي امروزي در باب انقلاب استكه اين اشكالات هم طبيعي بديهي و ضروري است و نشانه ضعف هم نيست. اگر كسي امد و گفت حرف و ايده اش ازلي و ابدي و بدون اشكال است اين نقص است. عده اي سعي دارند كه به زور به شريعتي وصله اي ناجور و نامرتبط را بچسبانند و سپس او را به واسطه ان وصله موردنقد قرار مي دهند و بعد نتيجه هايي را مي گيرند مثلا اينكه شريعتي بدرد نمي خورد و يا شريعتي نظام فكري نداردآيا اينگونه نقد ها ره به جايي مي برنند؟ مشكلي را حل ميكند؟ نحوه خوانش و تفسيرشريعتي ومباني تفسير او ناقص و داراي اشكال است و اگر كسي بخواهد شريعتي را از نظر تئوري و عقيده نقد كند بايد به تفسيرها و برداشت هاي او از آموزه هاي اسلامي بپردازد و مباني عقلي مورد استفاده او در خوانش و تفسير ش را مورد تاكيد قرار دهد . از طرف ديگر شريعتي در فضاي اجتماعي و سياسي روزگار خودش رفتار و شخصيتي داشت كه براي انزمان الگويي بود و تاثيرات و وزنه اي داشت كه تا امروز ادامه دارد كه متاسفانه بيشتر نقد هاي امروزي بر مي گردد به شخصيت و تاثيرات او. در حالي كه وجه شخصتي و فكري شريعتي بايد با هم مورد بررسي قرار گيرد

  5. مثل اینکه زبانِ معمولِ این سرزمین پرگهر با این زبانی که بنده حرف میزنم تفاوتهای معنایی و بنیادی دارد
    من میپرسم: دستگاه منسجم فکریِ شریعتی کجاست؟
    آقای قمر پاسخ میدهند: “در هیچ کجای نوشته های شریعتی مثل اسلام شناسی، تاریخ ادیان ، هبوط، مذهب علیه مذهب ، تشیع علوی و تشیع صفوی و سایر سخنرانی هایش هیچ اشاره ای به اینکه ایشان ادعای حهان بینی و یا ایدولوژی خاصی داشته باشد نشده است و خیلی ساده اگر نگاه کنید ایشان فقط و فقط یک خوانش و یک تفسیر جدیدی از شیعه اسلام و آموزه های ان با جهت گیری اصلاح گرایانه و انقلابی ارائه می دهد ”

    آقای قمر، عزیز تمامی فلاسفه غرب از افلاطون تا کنون و فرهنگ ایرانی از آتشکده ها تا شریعتی، انسجام برای شما معنای ایدئولوژی دارد؟ جهان بینی خاصی نداشتن توجیه مهمل بافتن است؟ جهان بینی مگر میشود نداشت؟

    خدا نگه دارد آقای اباذری را
    یک مقاله دارد برای جمیع جهاتِ این بحث ها مفدی فایده است بلکه از نان شب و بودریار و هگل و که و که هم واجب تر، واجب کفایی و عینی و شرعی، از تمام کتب و تفسیر و تحشیه ها مهمتر

    http://journals.ut.ac.ir/page/download-FG3QSw1OvPc.artdl

    آنجا توضیح میدهند که این مسئله داشتن، نظام مند بودن منظرِ پژوهشی و مسائلی از این دست، چه شکلی ست و شاید باعث شود این کلمات از لقلقه زبان خارج شود.
    ص 316 آنجایی ست که من مد نظر دارم، خاصه

  6. متن بالا كه ارسال شد متاسفانه داراي مقداري اشكال تايپي است كه به شرح زير اصلاح مي گردد.
    سر كار خانم شاهي. شما می گویید شریعتی انسجام فکری ندارد و در اول مقاله فرهنگ نقالی تان تاکید کرده ایید که شریعتی بدرد هیچی نمی خورد و وبه طور غیر مسقیم بیان کرده ایید که آثارش و کارش موجب نتایجی برای یک نسلی شد که ضررش بیشتر از نفعش است.
    من در جواب شما و خانم بیرانوند گفتم که شما اگر قصد نقد او یا هر پدیده ه دیگری را كه داريد باید نقد شما دارای اصول باشد و ضابطه مند یکی از شرایط نقد ضابطه مند و صحیح این است که باید یک پدیده را از جمیع جهات مورد نقد قرار دهید و روشن نمايي که می خواهید چه قسمت و یا چه عنصری و چه چیزی از ان پدیده را مورد نقد و بررسی قرار بدهید و ملاک و معیار شما برای نقد ان ها چیست کدام اصل و مکتب فکری را در نقد وبررسی ان مورد استفاده قرار می دهید .شریعتی یک پدیده انسانی و اجتماعی است که یک سری آثار و کتاب دارد و یک شخصیت سیاسی و اجتماعی و یک ایدئولوژی و جهان بینی مشخص و مقداری مشخصه های رفتاری و.. دیگر. به عبارت دیگر شریعتی مجموعه ای از عناصر فوق است حال اگر بخواهیم او را مورد نقد و بررسی صحیح و علمی قرار بدهیم که نتیجه ایی تقریبا منطقی و قابل قبول داشته باشد اول باید روشن کنیم که با کدام منابع، ابزار ،روش ، منش و مکتب و یامتر و یانظام فکری میخواهیم اورا مورد بررسی قرار بدهیم اینجا باید دقت کنیم روش ما باید با موضوع نقد ما همخوانی داشته باشد برای همه موضوعات نمی توانیم یک روش یا یک متر انتخاب کنیم مثل جناب دستغیب که با متر و دیدگاه سوسیالیستی خودش همه کس و همه چیز را به طور یکسان به نقد میکشد و معلوم است که نتیجه ان این می شود که حافظ هم بدرد نمیخورد و مشکل دارد( اخیرا اظهار فضل نموده اند) بعد باید مشخص کنیم که با این متر و این روش کدام موضوع و یا کدام قسمت وعنصر از کل پدیده مثلا شریعتی را می خواهیم مورد نقد قرار بدهیم متاسفانه شما و خانم پیرانونداین مسائل را رعایت نکرده اید و همین طوری بر اساس شنیده ها ، احساسات و یک سر ی یافته های دست دوم می گویید شریعتی بدرد نمی خورد و بعد که گیر می کنید می گویید اونظام فکری ندارد و بعد یک چیز دیگر و الی اخر .
    متاسفانه این روش این روزها باب شده وهر کسی که چیزی از کسی در باره محکومیت بزرگان این ملت مثلا دولت ابادی ،شریعتی آل احمد و شاملو و حافظ و مولانا و …. می شنود بی تفکر ان را تکرار میکند بدون اینکه برای خود تحلیل کند که این سخن از کجا و چگونه به او رسیده و چه عوارضی در بر خواهد داشت . این که کاری ندارد ما می توانیم این وصله عدم انسجام فکری را به همه بزرگان بچسباینم به شاملو ، نیما خانلری ، سپانلو، و….اخوان . ابن سینا و در اثبات ان هم هزار دلیل بیاوریم من می توانم با شما بحث کنم که کی گفته داشتن انسجام فکری خوب است و حسن است برای یک متفکر و یا یک شخصیت سیاسی و می توانم برای شما هزار دلیل بیاورم که نداشتن انسجام فکری بهتر از داشتن انسجام فکری است و باز الی اخر اما ین روش صحیح بررسی و نقد نیست

  7. نكته ديگر اينكه مثلا بگوييم شريعتي داراي انسجام فكري نيست دليل نمي شود كه او را از صحنه تاريخ انديشه و سياست ايران كنيم و بگوييم كه بدرد نمي خورد و بقيه تاثيرات او را ناديده بگيريم متوجه باشيد كه من بارها گفته ام كه نمي خواهم از شريعتي دفاع كنم و يا انرا محكوم كنم بلكه هدفم بيان شيوه درست برخورد با وي است كه متاسفانه شما به اين نكته توجه نميكنيد و باز به نفي شريعتي و محكوميت بي چون چراي او مي پردازيد

  8. اخوان و سپانلو و خانلری را موافقم که انجسام میشود نداشته باشند اما نیما خیر. اینها هم وزن نیستند. شاملو را در مقام تردیدم.
    به کسی که انسجام فکری ندارد ما میگوییم شیزوفرن، شما را نمیدانم/

  9. سر کار محترم خانم شاهی. به ونگوگ هم می گفتند شیزوفرنی است. ولی یک نابغه بود و آثار هنری و منحصر به فرد خود را در همین حالت اسکیزوفرنی (شیزو فرنی) خلق کرد ولی کسی اورا محکوم نمیکند ونه کسی به او ناسزا می گوید اما در عوض مردم کشورش اورا پاس می دارند و برایش فیلم ها و جشن ها و….. می گیرند و اثارش را به گران قیمت ترین قیمت ها می خرند. اما ما چی؟ و شما ها چی ؟ ضمنا قابل یاد اوری برای شما اینکه خیلی از روان شناسان اعتقاد دارند که میان نبوغ و اسکیزو فرنی( شیزوفرنی) رایطه وجود دارد و معمولا نابغه ها بین مرز انسان سالم و اسکیزوفرنی در گردش هستند. همچنین اعقاد است که خیلی از نابغه ها و مصلحین و هنر مندان بزرگ و سایرین مقداری اسکیزوفرنی بوده اند( این سایرین را اگر دوست داشتی که بدانی منظورم چه کسانی است ایمیل کن تا برایت بگویم) .شاید وبه گمانی این اسکیزو فرنی بودن نوعی سعادت و مقامی است که همه کس به ان دست پییدا نمیکنند و به ان دسترسی پیدا نمی کنند به همین دلیل است که می گویم همه حرفها و ادعا های شما جای بحث دارند و به همین سادگی نیست که یک حکم صادر کنی و بروی دنبال کارت و فکر کنی همه دنیا با حکم شما سرو سامان می گیرد و حر ف و او آخر است و هیچ نقدی هم در رابطه با ان را نپذیری

  10. خانم شاهي محترم در خصوص شيزوفرني و معني ان با ذكر مثال، ياد اوري بالا را با اين هدف براي شما ذكر كردم كه به شما بگويم دانسته و تصور شما در مورد شيزوفرني به احتمال زيادمثل ساير دانسته ها و تصورات شما نياز به باز نگري دارد اميد است مقبول بيافتد هر چند اين اميد به نظر مي رسد سخت دست نيافتني است . ولي خوب اميد است و اميد داشتن هم هيچ اشكالي ندارد

  11. سر كار گرامي خانم شاهي اما در مورد نيما ي بزرگ كه گفته بوديد هم وزن با بقيه نيست و حرف مرا فبول نداريد، در اين مورد اجازه بدهيد خاطره ايي كه منصور اوجي ( شاعر پير نيمايي ساكن شيراز) به نقل از خانم سيمين دانشور براي من تعريف كرد براي شما باز گو كنم و بعد شما هر برداشتي كه خواستيد مي توانيد بنماييد. مرحوم سيمين گقته بود كه خانه نيما ديوار به ديوار خانه ما بود و نيما اكثر اوقات با عاليه زنش دعوا داشت و قهر مي كرد و يك روز كه با عاليه دعواش شده بود امد نزد من و گفت كه سيمين من بايد چه كار كنم كه عاليه با من خوب باشد و همش دعوا نكند . سيمين بهش گقته بود برو يك چيزي كه او دوست دارد براي او بخر وبه عنوان هديه بهش بده. فردا صبح ديدم عاليه با عصبانيت و يك پاكت پر از پياز( يا چيزي شبيه به همين ها) امد منزل ما گفت تو بهش گفتي كه برود پياز بخرد و براي من هديه بياورد؟ بعد كه نيما را ديدم اش سوال كردم كه چرا رفتي براي عاليه به عنوان هديه پياز خريدي؟ گفت خوب توگفتي ببين او چي دوست دارد و چي نياز دارد و همان را برايش بخر و من هم ديدم كه او هميشه به دنبال پياز است و به ان نياز داره برايش پياز خريدم و بعد كه يهش پياز هارا دادم كلي باهام دعوا كرده ومنهم گفتم كه سيمين گفته پياز بخر

  12. خلق را خنده آمد از قیاس

    ابتدا اینکه شیزوفرن میتواند هنرمند بشود کشف شما نیست و ما داریم در مورد متفکران حرف میزنیم
    مگر اینکه شما هنوز کما فی سابق به راه خود بروید و از در طعنه دربیایید که مقام گفتگو نیست
    و نیما را هم به سیاق استادتان و خودتان برگزار کردید، آفتاب آمد دلیل آفتاب. من میگویم متن نظری و آثار و کتب و شاهد میآورم، شما از قول اوجی -چه شاعر پیر بزرگی، چه امامزاده ای- و او از قول دیگری چیزی از نیما نقل میکنید درباره فلان قضیه که اصلا از اساس با حرف شما هم میتواند در تناقض بیاستد.
    شیزوفرنی یک حالت نیست، اتفاق هم نیست، یک وضیعیتِ تاریخی هم میتواند باشد و حتی یک مواردی هست که کسی خودش را به شیزوفرنی بزند.
    من بیشترین احترام ها را برای هنرمندان شیزوفرن قائلم، ولی نه از این قبیل که شما صادر میفرمایید.

  13. سر كار محترم شاهي. شما متاسفانه به حر فهايي كه ميزنيد فكر نميكنيد مثلا همين جمله بالا كه گفتييد “شيزوفرن مي تواند هنر مند بشود و ما داريم در مورد متفكران حرف مي زنيم” سوال مي كنم از شما ايا هنر مند متفكر نيست و متفكران هنر مند نيستند كه انها را از هم جدا كرديد و سپس به نتيجه گيري پرداختيد شيزوفرن مهمترين خصوصياتش دور شده از واقعيت است ودر شكل بسيار حادش قطع ارتباط با واقعيت است كه در واقع نوعي از هم گستيختگي فكري در ان ديده مي شود ونهايتاگير افتادن در يك دنياي كاملا ذهني است هر كسي احتمال داردبه اين شرايط گرفتار شود چه فيلسوف و چه هنر مند و چه داستان نويس و شاعران و چه ادمهاي عادي كه نتيجه كار انها بعضا مي تواند خلاقيت هاي هنري و فكري… باشد و بعضا مي تواند به فرو پاشي ذهني منتهي شوند كه اين مورد اخير بيشتر در مورد ادمهاي عادي مصداق بيشتري دارد. اينهارا ياد اوري كردم كه بدانيد كه نقدشما به شريعتي مبني بر نداشتن انسجام فكري ونتيجه گرفتن اينكه به اين دليل شريعتي بدرد نمي خورد دليل خوب ومحكمي نيست و بايد دلايل محكمتر و علمي تر بياوريد متاسفانه شما با هر نكته كه به ذهنتان مي ايد يك حرفي ميزنيد و از موضوع اصلي دور مي شويدكه اين شيوه مي تواند نشان از عدم انسجام فكري باشد ولي ناراحت نشويد اين عدم انسجام اگر ازعلائم شيزوفرني باشد همانطور كه خودت در بالا اذعان كرده ا ي خصيصه بدي نيست و ممكن است به خلاقيت هنري و فكري منتهي شود وان وقت كسي نمي تواند شما را به دليل نداشتن انسجام فكري محكوم كند و بدردنخور معرفي كند .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>