شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

پنج شعر از مریم نیکومنش

مریم نیکومنش

۱)

تعجب نکنید

این قلم نه از کمر شکسته است

نه دهان به دهان هر کاغذی

شده است

چاه باز کنی

که خوب و بدش واحد است

و ظرفیت بالا کشیدنش

در دهانه تاریکی از تاریخ

افتاده است

در کهکشان املاح

و هر سنگ کلیه ای تک ستاره ی شب اش

تا خط دهد همه ی گرفتگی ها را

همه ی ماه های آویزان از سر

در کنده ی درختی تو خالی

در نی ای که می خورد بر تنه ی کوهستان

آی ابراهیم

آییییییی این کارد نیست

مداد سبز رگی ست

بر گلوی ما

که گوسفند را بهانه کرد

تا عقده ها آزاد شوند

تا من بدانم پسرم روزی پدر

نباشد

مردی ست درخت

از رحم زمین

به نام های رنگین

 

۲)

کارون به اصفهان رسید

و هنوز ساک سفرم سرفه می کند

که جنوب را از لباسش نتکانده

و پشت جیب هایش پستانی از دز خوابیده است

از بغض یک ماهی اگر بترکد پشت اندر پشت کوه می لرزد

این زلزله نیست

طغیان زایش از دهانی ست که باز شود شهرم را پاچه می گیرد

و آن قدر زمین می خورد و آب روش می گیرد

تا بالا بیاورد ریشه های چند ساله اش

بالا می آورد پیشانی بندهای

منقش با دود از سوراخ هایی عمیق

کارون به اصفهان رسیده ست

تا پاهایش را بکوبد

بر دهان های باز اجنبی

و دست ها و گیس ها

و گلسرخی ها

رونمایی کند زمان از دست رفته اش

و ناکام بخوابد بیخ گوش خودش

آب به آب شده است

حاصل خیز برداشتن ات

پشت جیب ها انگشتانم را فرو کرده ام

برای نجات دهان ها

 

۳)

ما خودمان را می دیدیم

لا به لای گندم ها

آب ها

داس های مواجی که هدف شان کف قایق بود

و پاروهامان ملاقه های بی دست دستگیر

سلام بر دریای آش و لاش زمان تولدم و در حال احتضار

می گفتند

تنفس دهان به دهان بدهیدش

و دهان ماهی ها به دست ها و پاها و من در دهان کوسه ای نشسته با زانوی بغلم

این بزرگترین نجات دهنده اعجاز

خوردنی ها را روزی پس می دهیم

و همدیگر را می خوریم

آب ها که بالا آمد کف دست هایم آینه می شد

کافی بود دستم را زیر بغلم ببرم

تا از سمت راست خورشیدی بالا برود

ببینید و ایمان بیاورید

من پیامبر مرگم

اویی که آمد از آب و به آب بر می گردد

اویی که بارها ستوده بودندش

از ترس

ما خودمان را می دیدیم

در توری با خرچنگ ها و مارماهی ها و چند خوشه چسبیده به آستینی کنده

هیئتی که طبق طبق مائده کباب می کرد و می گفتند

برکت زمین ها و آب هاست

ولی داس موج می گرفت

نه با پیامبر کاری داشت

نه با دست های خود نما

جلادها فقط سر می شناسند

 

۴)

مرا لا به لای آخرین پر پریده از بالشت

یا قاصدکی که فوتش نکرده ای

نگه دار

و از روی صدای صبح

بیاویز

جفت نا آرامم

مرغ حقی ست

پای تمام پریده ها درختی

ریشه در بند

و قطره

قطره

قطره

شاهد گربه ای که دیگر برنگشت

 

۵)

از دست زبان کاری ساخته نیست

از چشم ها بپرسید

این ذوق ذوق ها

این تیز پران

کدام تیرگی را به رعد می رسانند

که فریاد هر ضربان

برق برنده ی ستاره ای ست در حیا

از برخورد سنج ها

از بوی حنای سرخ آفتاب

باید رو گرفت

از الواح جاری دریا

مزامیر صبور سنگ ها

تا باد گره های درخت را باز کند

یا از دست زبان

یا زبان دست ها

برخورد انعکاس آیند

چه هو هویی در کوه

که پایین می افتد برای شکاری سفید

همچنین ببینید

sdff

fdsfsd

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>