دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

پیامک اشتباهی

بازدید: 3,724

شهلا آینوس          شهلا آبنوس

 

صدای مرد از سوی هال بلند می شود:

– خانم سالاد هم درست کردی؟

زن در آشپزخانه سیب زمینی سرخ می‌کند .قاشق به دست، نیم تنه اش را به طرف او برمی گرداند بی آنکه از جلوی اجاق گاز دور شود:

– بله تو یخچاله.

– سالاد چی؟

-سالاد شیرازی .

دوباره نیم تنه اش را رو به تابه روی گاز می چرخاند و آرام آرام سیب‌زمینی‌ها را که جلزو ولز می کنند به هم می زند. نیم نگاهی به گوشی موبایل می اندازد که روی کابینت بغل گاز در حال روشن و خاموش شدن است. باز هم پیام امده. خیلی وقت است که گوشی اش را بر روی بیصدا تنظیم کرده . دقیقا از چند ماه قبل، همان زمان که مرد غریبه به اشتباه به  شماره اش پیامک داده بود. قاشق را روی بشقاب سیب زمینی سرخ شده ، می‌گذارد. قبل از اینکه گوشی اش را بردارد نگاهی به بیرون از آشپزخانه می‌اندازد. بازهم به اندازه همان نیم تنه اش می‌چرخد. مرد روی کاناپه دراز کشیده و در حال عوض کردن کانال های ماهواره است طوری جدی و پیگیر، کانال ها را عوض می کند مثل اینکه قرار است مهمترین خبر دنیا را از ماهواره اعلام کنند. هرچند پشت به زن و رو به تلویزیون دراز کشیده، اما زن می‌داند که ممکن است هر لحظه با خرده فرمایشی دیگر برگردد. گوشی اش را برمی دارد رمز و را وارد می‌کند. گزینه ای را که عکس پاکت نامه دارد باز می کند. پیام را می خواند. «سلام عزیزم، کارهات تموم شد؟»می خواهد بنویسد نه هنوز که صدای مرد باز او را به خود می‌آورد. گوشی را توی جیب پیشبند می گذارد.

– چرا سالاد کاهو درست نکردی؟ آخه اگرباقالی پلو بود بازم یه چیزی، سالاد شیرازی با زرشک پلو حال نمیده.

می‌خواهد بگوید که کاهو نداشتند و وقت نداشته برود بیرون و خرید کند. این را نمی گوید:

– خورش قیمه هم که هست. سالاد شیرازی با خورش قیمه خوشمزه میشه. ترشی هم داریم.

مرد نصفه نیمه می نشیند و سرش را برمی گرداند به طرف آشپزخانه:

– خانم چند ساله تو داری آشپزی و مهمونداری می کنی هنوز نمی دونی سالاد کاهو مجلسی تره؟ ناسلامتی ما پیش همکارامون و خانواده هاشون آبرو داریم ها.

می خواهد جواب بدهد که پیامی دیگر صفحه موبایل را روشن خاموش می کند. با اینکه مرد به طرف  تلویزیون برگشته است ، نمی‌تواند پیام را باز کند و بخواند؛ سیب زمینی ها کاملا برشته شده اند. شعله گاز را کم می کند وماهی تابه  را روی پارچه ای که همان جا، کنار گاز گذاشته است می گذارد وقابلمه خورش قیمه را دوباره روی گاز می‌گذارد. سیب زمینی ها را که هنوز جلز و ولز می کنند، از ماهیتابه به داخل بشقاب منتقل می‌کند و ماهی تابه را برای شستن توی سینک ظرفشویی می گذارد. دستهایش را با گوشه ی پیشبند تمیز می کند. گوشی را برمی دارد و پیام هارا باز می کند. باز هم پیام آمده:«خیلی خسته شدی عزیزم.بهش بگو از بیرون غذا بیاره. مگه چی میشه؟» جواب می نویسد« نه بابا مگر یک روز و دو روزه  که از بیرون غذا بیا..» هنوز بیاره را کامل ننوشته که باز صدای مرد می‌آید. پیام نیمه‌کاره ارسال می شود.

– سیب زمینی ها که سرخ شد اگر میشه یک چای هم به ما بده خانم، باید همه چی را بهت گفت.تو اصلا فکر ما نیستی نه انگار که خسته از سرکار اومدم.

می‌خواهد بگوید با بودن دو قابلمه خورش مرغ و یک قابلمه برنج و یک قابلمه سوپ جایی برای چای نبود. نمی‌گوید. کتری چای ساز را پرمی کند و به برق وصل می کند. شستن تابه تمام شده که آب کتری جوش می آید و زن دستش را از زیر شیر می کشد و با دامن خشک می‌کند تا قوری را از کابینت بردارد.برمی گردد مرد را که می بیند که پشت سرش ایستاده، دستش را روی قلبش می گذارد.

– وای ترسیدم چه بی هوا آمدی!دارم برایت چای دم می کنم.

– زن شلخته آدم دستشو با دامن خشک می کنه؟ خدایی اگر من این کار را کرده بودم…اصلا اونو برا چی اونجا گذاشتی؟

با انگشت اشاره گیره ای را که حوله روی آن آویزان است نشان می دهد که دقیقاً بالای ظرفشویی است. چشم هایش به سمت جیب پیشبند که گوشی در آن است می چرخد. کم مانده دل زن از حلقش بیرون بیاید. باز هم روشن خاموش می شود. باید کوتاه بیاید. تا مرد زودتر به هال برود. لبخند زورکی می‌زند:

– ببخشی حواسم نبود. تو برو استراحت کن؛ چای که دم کشید برات میارم.

اما مرد هم انگار دست بردار نیست:

  • ای بابا چرا روسری نپوشیدی؟ بازم دوست داری مثل اون دفعه که برادرا م اینجا بودن آبرومون بره؟ تورا بخدا اینا را بفهم زن، گوش بده آبرومون نره مثل اون شب که بچه ها سرشام گفتن میشه یک کلاه‌گیس با موهای توی غذا درست کرد.
  • – چیکار کنم خب موهام میریزه دیگه.
  • – چطور هرجا میریم موهای زنشون نمی ریزه؟ اینم از شانس بد منه؟

صفحه موبایل روشن و خاموش می شود. زن دستپاچه می شود و گوشی را به سرعت از جیبش برمی‌دارد.مرد کلافه می شود:

– ببین کیه که زنگ می زنه.

– دوستمه. زنگ نمی زنه. پیامه.

مرد حساس می شود:

-کدوم دوستت؟

– نمی شناسیش دوست باشگاهیمه.

– دوست باشگاهی؟ مگه چند وقته میری که دوست باشگاهی هم پیدا کردی. هزار مرتبه بهت گفتم خوشم نمیاد با این جور زنا دوست بشی.

-باشه . خب ببخشی. برای فردا قرار بود کلاس تایمش… زودتر بشه. مربی مون داوری داره باید جایی بره برای همین دارن پیام می دن.

مرد می رود با اخم. کلید توی در می چرخد. پسراز کلاس کنکور برگشته. در آپارتمان را باز می کند. با عجله وارد می شود بی سلام. مرد دلخور می گوید:

-علیک سلام.

-سام الیکم. حواسم نبود.

دستش را به طرف مرد دراز می کند. مرد با اکراه دست می دهد. کیفش را روی زمین کنار مبل می اندازد وهمینطور که لباسش را در می آورد روی هوا دستی برای مادر تکان می دهد  که نمی بیند. پیراهنش را روی مبل و یک متر آنطرف‌تر جوراب های گلوله شده کنار در اتاق جای می‌گیرد. به اتاقش می‌رود و در را پشت سرش می بندد. گوشی زن هنوز روشن خاموش می شود و او حالا مشغول جمع کردن وسایل پسرش است .مرد هم همچنان مشغول عوض کردن کانال های ماهواره آماده خوردن چای دوم می شود. کارهای زن در آشپزخانه تمام شده. به اتاقش می‌رود. گوشی را باز می‌کند. پیامها پشت سر هم پشت سرازیر می شود:

« می دونم هر روز مهمون دارین اما باید خودش بفهمه زن که ماشین نیست. تو هم خسته میشی ۱۸ و ۲۰ دقیقه». « کاشکی پیشت بودم کمک می کردم ۱۸ و ۲۲ دقیقه».  «برای مهمونای خوشبخت چی پختی ۱۸و ۵۵ دقیقه». «زن سابق من اصلا خانه داری و آشپزی بلد نبود». «خوش به حال این مرد که قدر تورو نمی دونه ۱۹ ».« باید قول بدی یک روز من هم دستپخت تو رو بخورم.۱۹ و ۵ دقیقه». گزینه جواب را باز می کند.« چشم عزیزم چشم».  عزیزم را با اکراه می‌نویسد. زود جواب می آید: « فدای چشمات گل نازم. یه کاری کن که دیگه فردا ببینمت باور کن نفسم داره میگیره برا دیدنت». لباسش را که عوض می‌کند. زنگ در به صدا می‌آید. پیام می‌دهد« مهمونا اومدن » و گوشی را خاموش می‌کند.

ساعت از یک شب گذشته است. تن خسته اش را به آرامی روی تخت می اندازد تا مرد بیدار نشود. یک ساعت هست که مهمان ها رفته اند و مرد به خواب رفته . پسر در اتاقش مشغول کامپیوتر است. دست  تنها آن همه ظرف را شسته و جابجا کرده است. غذاهای باقیمانده را توی یخچال گذاشته. گوشی اش را با بی حوصلگی برمی‌دارد. نگاهی به مرد می کند. خوابِ خواب است. گوشی را روشن می‌کند. کلی پیام با هم می رسد. خوشحال است که گوشی را روی بیصدا گذاشته. می‌خواند می‌خواند می‌خواند خنده تلخی می‌زند. آخرین پیام نوشته شده در دودقیقه قبل است«عزیزم پس قرارمون چی شد؟ فردا ساعت ۱۲ و نیم رستوران لانه کبوتر ناهار مهمون من. منتظرتم. نه نیاری دیگه که ناراحت می شم.» شاید برای صدمین بار است که قرارهای ساعت ۱۲ و نیم غریبه را رد می کند. نگاهی به مرد می کند که حالا به نرمی خرو پف می کند. به یاد بیست و دوسال قبل می افتد و قرارهای ساعت دوازده ونیم جلوی دبیرستان. یاد کتک هایی که مرد از سرایدار مدرسه شان خورده بود. لبخندی تلخ می زند و گوشی اش را خاموش می کند. هوس می کند نامه های عاشقانه ای را که این همه سال نگه داشته، از کمد دربیاورد و بخواند. خستگی اما، امانش نمی‌دهد و زود به خواب می رود.

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

من نفر هشتاد وپنجم بودم

        ژیلا تقی زاده   با دو سه تا جعبه شیرینی رفته ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>