چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

پیشانی بلند او

بازدید: 3,995

mona.askariani1             مونا عسکریانی

 

زل زده ای به آیینه؛ سیزده روز است که بست نشسته ای و هی زل زده ای به آیینه و هی زل زده ای به خودت. خوب می دانی، این آیینه از جنس آیینه های خوش یمنِ خانه های نو نیست؛ این آیینه ی تمام قد و زنگ زده ی حمام٬ در خانه ی مخروبه ی مادربزگ است ؛ تو سیزده روز پی در پی از جلوی آن جم نخورده ای و صدای واق واق سگ، کلافه ات کرده است!

اغلب، دخترها ساعت های زیادی را جلوی آیینه می گذرانند؛ مثل آن دختر پانزده ساله که سالها پیش می شناختی! ولی تو، یک  مرد هستی که در آستانه چهل و پنج سالگی به آیینه حمام پنجه انداخته است!  فکر می کنی، قرار است چه اتفاقی بیافتد؟ طفلک مادربزرگ، بارها گفته بود که تو پیشانی بلندی نداری؛ خیلی غصه  خورد تا در تنهایی مرد. پیرزن بیچاره خرافاتی، همه چیز را در مورد تو می دانست و هر بار همین را روایت می کرد که تو در نحسیِ طالعت بلعیده خواهی شد!

بس کن؛ فکر می کنی با پاک کردن مداوم آیینه، اتفاقی خواهد افتاد؟! آن پیشانی لعنتی ات کوتاه است و کاری از دست تو بر نمی آید. موهای تراشیده ات، حمام را به گند کشیده اند. آیا این طاسی موقت، پیشانی ات را بلند خواهد کرد؟! مسلما نه، حال زارت را ببین!  رمق یا ولعی  برایت مانده است؟!

شرکت، سیزده روز است که ورشکست شده؛ شاید آن صاحبِ بی عرضهِ شرکت، که سالها کارفرمای تو بود، هم پیشانی بلندی نداشته است. چرا هیچوقت به آن پیشانی لعنتی اش نگاه نکردی؟ تو هرگز یک آینده نگر نبودی؛ ولی مادربزرگ بود. حالا چه می کنی؟ حتی بیمه هم نیستی! کسی به تو کار می دهد؟ نه سواد آنچنانی و نه مهارتی، نگهبان یک شرکت ورشکسته به کار هیچ کس نمی آید. تو نمی توانی با دستگاه ها و دوربین های کنترل امنیت این شرکت های مجهز جدید کار کنی!

مرد بیچاره، کاش زنی همدمت بود که لااقل سر بر شانه اش می گذاشتی و زار می زدی؛ ولی تو خودت لگد به بختت زدی. با آن دختر چه کردی؟! بس کن؛ مرد گریه نمی کند! صدای زجه هایت، چنان با صدای واق واق سگ در هم آمیخته است که خودت هم نمی توانی تشخیص بدهی! آن دختر می توانست زنت باشد؛ نه اینکه با یک بچه در شکم، دنبال سقط جنین برود و گورش را گم کند. چشم های معصوم و پیشانی خیلی کوتاهش، خاطرت هست؟! به او گفتی که او را کاملا برهنه در شهر می گردانی؛ قبل از اینکه التماس کند تا او را به زنی بگیری، پرتش کردی بیرون. دخترک پانزده ساله بیچاره، با دست های ظریفش، چند ماه تمام، هر روز می آمد؛ برای تو که آن موقع مرد سی ساله ای بودی، غذا می پخت، لباس می شست و تو را در آغوشش گرم می کرد! او عاشقت شده بود!

مادربزرگ، عید سیزده سالگیت گفت که از درس و مشق به جایی نمی رسی؛ باید بروی شهر تا نان آور شوی؛ تو رفتی و مادربزرگ با خیال راحت، سالها به زندگی اش ادامه داد. او با تمام وجود باور داشت که تو کلّه مادرت را خورده ای! پدرت هم رفت که از تو بگریزد. مادربزرگ، ورد زبانش بود که الهی خبر مرگش بیاید٬ ولی نیامد؛ آن خبر مهم  هرگز نیامد. دوستان پدرت گفتند که با یک زنِ بدکاره به عشق آباد رفته است و تو چقدر از بدکاره ها نفرت داشتی! اما آن دختر پانزده سالۀ بیچاره، بدکاره نبود؛ خودت خوب می دانستی که نبود؛ حالا کجاست؟! شاید واقعا بدکاره شده باشد؟! اصلا خانواده اش با او چه کردند؟! او از دست خانواده نامهربانش به تو پناه آورده بود!

این پیشانی لعنتی، بلند نمی شود که نمی شود! حتی وقتی سرت را برای بارها می تراشی؛ بیچاره سرت، مثل میدان جنگ شده است٬ از بس قیچی و تیغ زده ای! خیلی لجت گرفت وقتی تیغ، روی مچ دستت کند بود؛ هی کشیدی و هی نشد؛ لعنتیِ بدقلق، شاهرگ ات را نبرید؛ نحسی تو، تیغ را هم ترسانده و حاضر نیست تو را از رنج برهاند.

سگِ پیرِ مادربزرگ را که از لای در حمام، تو را دید می زند، خوب ببین؛ روزی می رسد که تو را می بلعد؛ چاره ای جز این ندارد؛ او هم مثل تو تنها و گرسنه است. واق واقِ آزاردهنده اش امانت را بریده است. می دانی که او به تو وفادار نخواهد ماند؛ خانۀ خرابهِ مادربزرگ یا جای توست یا جای این سگ!

اینجا را نگاه کن! این سگ، عجب پیشانی بلندی دارد! او را بشکاف و خودت را پشت پیشانی بلندش پنهان کنی  و از میان تن او به زندگی زل بزنی. از دست این آیینه کاری ساخته نیست.

حالا، صدای واق واق سگ قطع شده است و تو می توانی پیشانی بلند را تجربه کنی!

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>