شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

چاه

امین فدایی

صدا از ته چاه بود. خودم شنیدم. صدای مش‌رحیم بود. زیر لب حرف می‌زد. از پنجره نگاه کردم لخت توی حوض چهارزانو زده بود. بازوهای لاغرش زیر آب بود. چشمانش برق می‌زد. می‌خندید و دندان‌های کرم خورده‌اش بزرگتر شده بود. زیر لب صدایم کرد. ترسیدم. سرم را برگرداندم. هیچ‌کس نبود. اتاق تاریک و ساکت بود. روی پنجه‌ی پا از پلّه‌ها پائین رفتم. صدای جیرجیرک‌ها از زیردرختان کنار حوض به گوشم چنگ می‌انداخت. لب حوض هیچ‌کس نبود. مش‌رحیم رفته بود. خودش اشاره‌ام کرد. بوی توتون همه جا را فرا‌گرفته بود. توپ خسرو هنوز وسط حوض می‌لرزید. آب حوض سردِ سرد بود. توپ وسط جلبک‌ها گیر کرده بود. دست توی آب کردم و توپ را به طرف خودم کشیدم. صدای سرفه‌های ننه که بلند شد دستم را از توی آب بیرون آوردم. لرزم گرفته بود. از زیر سایه‌ی غلیظ دیوار حیاط فرار کردم. از پلّه ها بالا رفتم و زیر لحافم مچاله شدم. خوب شد ننه یادش رفته بود در را قفل کند. چشمم که گرم شد دیدم خسرو نشسته. لباسش سفید سفید بود. خواستم بپرسم که ننه نگذاشت و همین‌طور که زیر لب حرف می‌زد بیدارم کرد. دو قرص رنگی کف دستم گذاشت و سریع رفت. نگاهم به پنجره افتاد. بیرون هوا روشن بود. خیالم راحت شد. حتماً دکتر نیامده بود. ننه که رفت لحاف را دور سرم پیچیدم و غلتی زدم. مش‌رحیم از سر کارآمده بود. مثل همیشه آتش چپقش روشن بود. پاهایش توی آب حوض کوتاه‌تر شده بود. گندم‌ها را مشت‌مشت جلو مرغ‌ها می‌پاشید. ماهی‌ها هم پا‌های سفیدش را تک می‌زدند. من کنارش بودم گفتم: مش‌رحیم امروز مرغ‌ها تخم نگذاشتن. کلاهش را برداشت. چین‌های پیشانیش را که دیدم گفتم: من که تقصیر ندارم، همش تقصیر خسروِ اون میگه. راسی، مش‌رحیم اون راس می‌گه، مثِّ تو می‌تونه بره توی چاه؟ خیسی صورتش را با پشت دست پاک کرد و گفت: نه باباجون او هنوز بچه‌س باید بره مدرسه درس بخونه. پس چرا من درس نمی‌خونم؟ مگه ما هم سن نیستیم؟
-چرا باباجون ،اگه تو هم قول بدی بچه‌ی خوبی باشی و خیال بافی نکنی می‌فرستمت مدرسه.
– راستی مش رحیم، خسرو راست می‌گه که خیالبافه باید برن مدرسه دیوونه‌ها؟
مش‌رحیم چشم از آب حوض گرفت و با خنده گفت: حالا بگو ببینم چند تا تخم مرغ داری؟ خواستم بگویم هشت تا ولی نگفتم. گفت: بیا اینجا. پاچه‌هایم را بالا زدم ورفتم توی حوض. آب حوض گرم بود. ننه ما را می‌پائید. داد زد: بیا بیرون سرما می‌خوری. من که می‌دانستم کسی توی تابستان سرما نمی‌خورد. او می‌ترسید لباسهایم خیس شود. بدون توجه به حرف‌های ننه کنار مش‌رحیم لب دیواره‌ی حوض نشستم و با پاهایم آب حوض را به هم زدم. در گوشم گفت:     – ولش کن بذار هرچی می‌خواد بگه.
بعد یک دفعه زدیم زیر خنده.
داشت چپق می‌کشید گفتم: مش‌رحیم، ننه می‌گه تو مردی. صدای خنده‌اش توی حیاط پیچید. ترسیدم ننه بیدار بشه. گفتم: من می‌دونم تو نمردی، شب ها صدای کلنگت از توی خرابه همسایه میاد. راستی تو هنوز چاه می‌کنی؟
– نه پسرم من دیگه راحت شدم.
– از چی؟
– از همه چی.
نفسم بند آمده بود. از این حالت بدم می‌آمد. لحاف را از دور سرم باز کردم. حیاط ساکت‌ِساکت بود. توپ خسرو هنوز وسط حوض بود. حتما خسرو رفته بود. ها، یادم آمد، او آمده بود تا با هم بازی کنیم. ننه بهش گفته بود. حتما گفته بود چقدر بهانه‌اش را گرفته بودم. لب حوض زیر درخت ها ایستاده بودیم. گفتم: خسرو تو می‌دونی مش‌رحیم کجا رفته؟ نگاهم کرد، سرش را پائین انداخت، آمد بگوید که نگذاشتم و توی حرفش پریدم.
– نه، او نمرده. او زنده‌س. خودش گفت خیلی راحت شده. من میدونم کجاس.
سرم را کنار گوشش بردم: توی همون چاه.
می‌خواست تکرار کند که دهانش را گرفتم. از زیر درخت نگاه کردم. عینک ننه از گوشه‌ی در پیدا بود. هنوز ما را می‌پائید. خسرو توپ را به طرف من شوت کرد، افتاد توی آب. برنداشتیم و روی پنچه‌ی پا از پلّه‌ها بالا رفتیم. در راه پله باز بود. لب دیوار که رسیدیم گفتم: خودم دیدم. چند شبه می‌بینمش. دروغ می‌گفت، هنوز چاه می‌کنه. خسرو از لبه‌ی نازک دیوار خرابه رد شد. اصلاً نمی‌ترسید. من نشسته بودم و آهسته‌آهسته می‌رفتم. خسرو گفت: این که کاری نداره. الآن می‌ریم اونجا. اگه دروغ گفتی چی؟
– نه بخدا دروغ نمی‌گم. خودم دیدم.
– از کجا؟ تو که جرئت نداری بری اونجا. گفتم: اگه دو تا تخم مرغ بهت بدم میری پیش مش‌رحیم؟ بو بکش؛ بوی چپق مش‌رحیمه. نزدیکش که رسیدم زد توی سرم وگفت: ننه راس می‌گه. از وقتی مش‌رحیم مرده تو خل‌تر شدی. حیف که ازش می‌ترسیدم و گرنه با مشت می‌زدم توی دهنش. توی فکرم پرید و گفت: چهار تا، اگه چهار تا بهم بدی می‌رم. قول میدم. قبول کردم و از راه پلّه‌ها به داخل حیاط رفتیم. من آهسته پشت سرش می‌رفتم. خسرو خم شد و گفت: مثل من بیا. بعد از زیر هرس‌ها‌ی فرو ریخته رد شد. من هم همین کار را کردم. تمام بدنم می‌لرزید. چشمم درست نمی‌دید. دقت که کردم دیدم خسرو کنار دهانه‌ی چاه ایستاده. از لای هرس‌ها چند ستون نور کم‌رنگ به داخل زیر زمین می‌تابید. طنابی توی دست خسرو بود. گفت: چهار‌تا. آمدم بگویم دوتا امّا او رفته بود. خیلی سریع از دهانه‌ی چاه پائین رفت. همیشه تخم مرغ‌های من را سر همین شرط- پائین رفتن از چاه – برده بود، ولی مش‌رحیم می‌گفت او بچه‌س و باید درسشُ بخونه. این دفعه سر چهار‌تا بود. گوش کردم. هیچ صدائی نمی‌آمد حتّی صدای سنگریزه‌ها که به ته چاه می‌افتادن. آهسته و با ترس به دهانه‌ی چاه نزدیک شدم. ته چاه روشن بود. مش‌رحیم ته چاه نشسته بود و چپق می‌کشید. ننه هم برایش چای آورده بود. اصلاً دعوا شان نمی‌شد. نزدیک‌تر رفتم وآهسته گفتم: خسرو بیا مش‌رحیم اومده. جواب نداد ترس برم داشته بود و تمام بدنم می‌لرزید. بوی تند توتون نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. چشمم به تکه سنگی افتاد، بر داشتم. دستم می‌لرزید. حالا بلند‌تر صدا زدم. صدایم به لبه‌ی چاه خورد و برگشت. دستم خسته شده بود. با دو دستم سنگ را گرفتم و به دهانه‌ی چاه‌نزدیک شدم. خسرو شاخه‌ی خشک درخت لیمو را از روی چاه برداشته بود. از کنار آن گذشتم. لب چاه دو باره صدا زدم. یک دفعه دیدم مش‌رحیم پاهایم را گرفت. می‌لرزیدم. نمی‌توانستم حرکت کنم. گفتم: مش‌رحیم ولم کن من دوس ندارم، اونجا تاریکه، می‌خوام برم پیش ماهی‌ها، ولم کن، ولم کن وگرنه با همین سنگ می‌زنم. چشمانش برق میزد. سیاه شده بود. می‌خندید. کلاهش را برداشته بود. ننه هم رفته بود. داد زدم: من اونجا را دوس ندارم. یک دفعه سنگ از دستم ول شد و چیزی در دل چاه غُرّید و دوباره آرام گرفت. همه جا آرام شده بود. هیچ صدائی نمی‌آمد. ته چاه تاریک و پر از خاک و سنگ بود. هیچ‌وقت اینقدر نزدیک چاه نشده بودم. خسرو راحت ته چاه خوابیده بود. بدم ازش آمد. او درغ گو بود. این اصلاً چاه نبود. برگشتم شلوارم توی شاخه خشک لیمو گیرکرده بود. ننه یک‌ریز صدایم می‌کرد. ترسیدم و پا به فرار گذاشتم. سر دیوار که رسیدم دیدم ننه توی پله ها ایستاده و به این‌طرف و آن‌طرف نگاه می‌کرد. عینکش برق می‌زد. ازش نترسیدم. به داخل اتاقم رفتم.
زیر لحافم دنیای آرامی‌ بود که به آن عادت کرده بودم. دو روز بود که اگر در هم باز بود بیرون نمی‌رفتم. از خسرو هم خبری نبود. خوشحال بودم. زیر قولم زده بودم. در هم که قفل بود و او نمی‌توانست بیاید. از پنجره نگاه کردم. پدر خسرو لب حوض نشسته بود. ننه عینکش را برداشته بود. داشت با چارقد سیاهش چشمانش را پاک می‌کرد. دوست داشتم می‌رفتم کنار ماهی‌ها اما یادم آمد که در قفل است. چند لحظه بعد صدای دکتر به گوشم آمد که داشت به دائی‌ام تسلیت می‌گفت. نکنه واقعاً مش‌رحیم مرده؟ دکتر گفت: بهتره توی تیمارستان باشه، اونجا مراقبت‌های لازم انجام می‌شه و هیچ جای نگرانی نیست. آن وقت از پلّه‌ها بالا آمدند. سرم را زیر لحاف کردم و بیرون نیاوردم. الآن هم چهار سال است که نه از خسرو خبر دارم نه از مش‌رحیم. بعضی وقت ها ننه می‌آید و با هم توی این حیاط حرف می‌زنیم بعد او میرود و من اینجا تنها می‌مانم.

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>