دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

چرا امروز فیدل آمده بود؟

بازدید: 3,796

مهدیه کوهی کار            مهدیه کوهی کار

 

با آن اخلاق سگی اگر هوشنگ من  را با جهان دیده باشد کار تمام است. توی صورتش نگاه می کنم بلکه چیزی دست گیرم شود. نمی شود. یعنی هوشنگ می تواند این همه خودش را نگه دارد؟ دیده باشد که من با جهان حرف می زنم، اخم می کنم، ازش کاغذ می گیرم و می تپانم توی جیب پالتوم و چیزی نگوید؟

از این هوشنگ هیچ چیزی بعید نیست. مگر دفعه ی  پیش که به جای آرایشگاه با ندا رفته بودم فال قهوه بگیرم صبر نکرد تا حسابی دروغ هایم را بگویم . بعد موقع رفتن دست انداخت لای موهایم و گفت :« چند بار دیگه ندا موهاتو رنگ کنه می تونه برای خودش یه آرایشگاه بزنه تا دیگه برای دو زار ده شاهی صب تا شب یه لنگه پا تو اون خراب شده فروشندگی نکنه .»

نتوانسته بودم بگویم از تعقیب کردن و مشکوک بودن بیزارم. فقط گریه کرده بودم و مامان فحش داده بود که طرف را پراندی.

زنیکه ی احمق! می مُردی آن طفل معصوم را بغل می کردی و این طور دنبال خودت نمی کشیدی. آن هم توی این شلوغی. هوار می کشدسر بچه. کولی لپ گلی!

«  آروم تر هوشنگ جان!»

از دهانم می پرد یهو. انگشتم را می گذارم روی گردن سگ بلکه یک لحظه تکان نخورد. عصبی ام می کند این تکان خوردنش.یک نگاه به من می اندازد یک نگاه به هوشنگ. عروسک به این زشتی نوبراست به خدا. از چه چیز این سیاه سوخته خوشش آمده هوشنگ که پاهایش را چسبانده به این  جلو که هی آدم را نگاه کند و هی آدم را دق بدهد. با این پوزه ی بدترکیبش. چه چیز این  پاکوتاه چشمت را گرفته؟ می میری یک کلمه حرف بزنی؟ چقدر بد عنقی تو هوشنگ!

دستش را می کند توی فرمان و دنده را کم می کند. نمی توانم خودم را نگه دارم. می افتم روی پنجره. لج می کند سگه بامن. هی گردن می کشد. مثل خودش لجباز است. حتما لج کرده حرف نمی زند. من را با جهان دیده و لال شده. شوکه شده؟ نشده. دیده بود حتما داد و بیداد راه می انداخت. پاچه می گرفت. لکنته اش هم عین خودش هار است. ترمزش نمی گیرد. نه این که نگیرد دیر می گیرد انگار.

 

چند بار تا حالا خوب است نوک پایم را فشار داده باشم کف ماشین؛ مثلا دارم ترمز می گیرم.  بالاخره می گیرم این گواهی نامه ی کوفتی را. مامان می گفت: «خرش کن بذاره بگیری. با دو تا ماچ و موچ و اینها. نون خالیم که داشته  باشی می ذاری توش می ری دشتی، دمنی، دم رودخونه ای. خلاصه که پیر نمی شی.»

هوشنگ می گوید:« بالاخره کلیدو داد به بنگاه اون مرتیکه . قال کنده ست امشب.»

صورتم را می چرخانم طرفش . نورچراغ های روی پل سبیل هایش را روشن کرده. لبهایم را ول  می کنم . می خندم. نمی خندد.

مامان بشنود خوشحال می شود. مگر نه این که به خاطر همین دو متر خانه ی کلنگی هوشنگ را بست به ریش من.  مگر من خرم. خودم حالیم نمی شود؟ یک عمری بدبختی کشیده.  دربه دری از این خانه به آن خانه. تا شنید آلونک ته کوچه بن بست انبار نفت مال هوشنگ است پاهایش شل شد. من چرا خر شدم؟ گیرم که دوستم داشته باشد.  جهان هم  داشت. نداشت؟

پل را که پایین می رود بوی کباب و جگر داغ می زند توی دماغم. چرا  تعارف نمی زند؟ نکند جهان را دیده باشد؟

باد به گوش مامان برساند جهان امروز آمده بود دم مزون قیامت به پا می کند. حق هم دارد. کم اشک ریختم برای این…

کس دیگری بود می گفتم مرتیکه. به قول هوشنگ به اسم کوچک صدایش می کردم.  کاش همان فیدل مانده بود.  خوب تقصیر خودش بود. سرتا پا لباس چریکی پوشیده بود و ریش بلند کرده بود. خوب بود بهش می گفتم پشمالو؟ نچرخید توی دهانم.  تا دیدمش پیش خودم گفتم فیدل. حتی توی دفترم هم نوشتم . همان که حالا دیگر خاکسترش هم نمانده. می خواستم چه کار؟ هی بخوانم و هی گر بگیرم؟ نوشتم این یارو فیدل که امروز طاقه های پارچه ها را آورد بوی عجیبی  می داد. بوی کاج  باران زده.

اه. ولش کن. مرده شوی هرچه مرد هست را ببرند. همین هوشنگ هم اگر…

عجب شلوغش کرده اند شب عیدی این یک تکه جا را. یکی نیست بگوید آقاجان با این چراغ و چوب توی دستتان این طور می پرید جلوی ماشین نمی ترسید یکی زیرتان کند؟

می پرسم:« چند وقت دست صفری بود؟» خانه را می گویم. الکی می پرسم که حرفی زده باشم. بدجوری امروز توی هم است. اگر یک دفعه بپرسد آن یارو کی بود چه بگویم؟

بزنی صدتا صاحب پیدا می کنند.

«بوق نزن هوشنگ. »

«عجب سرتقی ایه »

«بدبختند بدبخت. دنبال یک لقمه نون.»داد و بیداد نمی کند؟ نکند. بکند. گور پدرش. طوری نشده. آمده دو کلمه حرف زده رفته.گیرم روز تولدم باشد. شاید عذاب وجدانی چیزی داشته. شاید زنه ولش کرده رفته. بدبخت شده.

من که از اول هم قضیه ی زن داشتنش را باور نکردم. یک هو زنک از ولایت زنگ زد که بیا و جهان هم قید همه چیز را زد. مگر می شود؟ فقط خواسته بود من را بازی بدهد؟ پس این آمدنش، نامه دادنش، اینها برای چیست؟ اصلا توی نامه چی نوشته؟

اگر نوشته باشد دروغ گفتم چه کار کنم من؟ به هوشنگ چی بگویم؟

شیشه را می دهم پایین بلکه بادی چیزی بیاید تو. این وقت سال چرا اینقدر هوا گرم است؟

گل نبود باهاش. چه پررو هستم من. خوب تقصیر خودش است. بدعادتم کرده بود. هر مناسبتی می شد با گل می آمد. روز زن. تولدم. سال روز آشنایی مان. یا همان روز که تیم ملی شان به جام جهانی صعود کرد. نه برای تیم که برای مردمش که شادی کرده بودند.هوشنگ که از این کارها بلد نیست.

بلدی هوشنگ گل بخری؟  ولش کن. سگرمه هایش را می کند دوباره توی هم.نمی پرسم. دوستم که دارد. مامان می گوید. لعنتی هرچه می گوید درست از آب در می آید. نمی خواهم فکر کنم برای تجربه هایی است که داشته.

یعنی می خواهد دکم کند؟ من که صب تا شب توی آن خراب شده ام. نیستم ببینم دارد چه غلطی می کند.

« کلید رو بگیرم می برمت خونه رو ببینی. همین امشب . دو کلوم حرف دارم باهات.»

مامان چیزی گفته؟ شک ندارم. می خواهد هوشنگ از من زهر چشم بگیرد. می ترسد سرو کله ی جهان پیدا شود. خبر ندارد آمده. دوباره. مثل آن وقت ها. با نامه. با بوی کاج. با موهایش که دوباره بغل گوشش لوله شده بود. مامان فکر می کند اگر جهان بخواهد می روم. زن هوشنگ هم شده باشم می روم. یکبار گفت:« تو رو من زاییدم. اگه هفت تا توله هم داشته باشی و اون مرتیکه پیداش شه باهاش می ری.»

حالا آمده. می روم؟

کلافه شدم. می پرسم:« چه حرفی؟»

می گوید:« می گم»

کاش لااقل مثل جهان حرف هایش را می نوشت. لالک من. چقدر دلم برای دست خطش تنگ شده. برای چشم هاش. از آن روز که کشیدم توی صورتش دیگر به چشم هاش نگاه نکردم. فقط روزی که آمده بود برای تسویه. ایستاده بود کنار صندوق و شلوار بنفش پایش بود. نگاهش که کردم چشم هایش جای دیگری بود. پیش خودم گفتم:« کاش نزده بودم جلوی آن همه آدم توی صورتش.» شیب گونه اش تندتر از همیشه بود و کمی آفتاب سوزانده بودش.

خوب کردم. بازی م داده بود. نه به آن شعر نوشتن و گل دادن هاش نه به آن …..

ولش کن.

چه خوب شد که پارک این جا را  برای بانوان کردند. یادم باشد حقوق این ماه را که گرفتم یک روز ندا  را این جا مهمان کنم. دوست ندارم غصه بخورد. قحطش که نیامده. یه کم بگردد کار هم پیدا می کند.

مگر پیدا می شود حالا این جای پارک .« عه چرا دور می زنی؟ »

سگ شد دوباره. چرا از این راه می رود. لقمه را دور سرش می چرخاند. چیزی یادش رفته؟ شاید می خواهد پیش مامان سکه ی یک پولم کند.  شاید صدای خش خش نامه را از توی جیبم شنیده. کاش دستم را نگذاشته بودم روش. یک دفعه بوی کاج پیچید توی ماشین. لعنتی. کاش نیامده بود. کاش رفته بود ولایتشان.

چرا نگفت می روم برای همیشه؟

کجا می رویم؟این جا چه کار دارد؟ دستش را گذاشته روی بوق . با دستم مانتو ام را چنگ می زنم، دیوانه است این جهان، هیچ با تکنولوژی میانه ندارد، هنوز مثل عهد بوق نامه می نویسد، می گفت:« این جوری راحت ترم. وقتی خودکار رو می کشم روی کاغذ حالم بهتر می شه» بعد از خواندن نامه باید بسوزانمش. جوهر ابی خوش رنگ با آن « می » های کشیده می سوزند و خاکستر می شوند.

بازهم بد و بیراه می گوید هوشنگ. مثل همیشه. چه خبر است که این همه آدم  از وسط خیابان رد می شوند؟به اندازه ی یک  ماشین خالی شد هوشنگ! می رود جلو و دستش را می گذارد روی بوق. این جور گاز نده،

گاز می دهد. من بودم آرام می راندم. دستم دارد می لرزد.سگه هم می لرزد. با آن چشمهاش نگاهم می کند. می اندازد توی خیابان های فرعی، بعد توی یک خیابان اصلی.  حاجی فیروز بدبخت. صورتش را ببین. زورکی می خندد لباس ها به تنش زار می زنند . دایره اش را می خواست بگیرد سمت شیشه  بلکه پولی چیزی از هوشنگ بگیرد. ازش رد شد. آخر آدم عاقل از  این  پیکان قراضه  هم سبقت می گیرد؟

اولین دور برگردان را که ببیند راهنما می زند و برمی گردد.کجا؟ نمی دانم .هرجا که خلوت باشد. ترافیک نباشد. پشیمان شده. دیگر اعصاب حرف زدن ندارد. بهتر . حوصله ی شنیدن حرفهایش را ندارم. اما اگر جهان را دیده باشد الان وقتش است. بد و بیراه می گوید و تنم را می لرزاند. جواب مامان را چی بدهم.

راننده ی پیکان، ماشینش را می چسباند به شیشه ی ما و فحش کشدار می دهد. می گویم:« ولش کن »  راننده ی  پیکان دستش را گذاشته روی بوق و ماشینش را می کشد سمت ما. هوشنگ  ماشینش را می کشاند سمت لاین سرعت.دوباره سبقت می گیرد. چشم هایم را می بندم. فحشی می دهد که  یعنی همه ی این ها دیوانه اند. جهان می گفت:« نمی دونی که پشت سراین آدما چیه»

چرا ماشین ایستاد؟سرش را تکیه داده به صندلی و بی حرکت نشسته. بلند شو. من دیدم که ترمز کرد. مقصر است. آیین نامه را بلدم. راننده ی پیکان از ماشین می پرد بیرون، شلوار تنگ جین پوشیده و زنجیر بلند انداخته. ترمز کرد که مقصرباشی. چراغ های عقب شکسته .تو شکستی؟  چراهمین طور نشستی. چیزی برای از دست دادن ندارد این مرد. قراضه اش را ببین. خوابت برده هوشنگ؟

راننده در را باز می کند و می کشدش بیرون. هوشنگ دارد توضیح می دهد. زیر بار حرف زور نمی رود، می شناسمش. راننده ی پیکان بلند و لاغر است اما هوشنگ را می گیرد زیر مشت و لگد. پیاده نمی شوم. به من چه. می خواست سبقت نگیرد. لابد فکر کرد پیرمرد زپرتی است. فکر نمی کرد جوان باشد و بگیردش به باد کتک.  مشت می کوبند به صورت همدیگر. همان طور که راننده هلش می دهد یک لحظه  چشم هایش می افتد توی چشمم . این نگاه مال هوشنگ بود؟ مقصرنیست و توی چشم هایش ترس است؟ نکند خستگی بود؟ از چی؟ از ترافیک؟ از کارش؟ یا از من؟ از این که همه ش باید مواظب من باشد که به جهان فکر نکنم؟ که به قول مامان بعد از چند تا توله نیفتم دنبال جهان؟ مرد کف دستش را می کوبد توی صورت هوشنگ.  گلاویز همند و می آیند سمت چراغ های ماشین. صورتش مثل یک تکه دستمال کاغذی سفید و مچاله شده.یک لحظه  دست هایش را می گذارد روی سرش.

بیچاره هوشنگ. همه ی این ها تقصیر مامان است. ما را بست به ریش هم. به هر بهانه کشیدش خانه مان تا کار دل هوشنگ از کار گذشت.

یکی دو نفر از ماشین هایششان پیاده می شوند و سوایشان می کنند.  گیج و منگم .دستش را گذاشته روی دکمه ی یقه اش که کنده شده. می آید طرفم می گوید:« کارت بیمه» صدایش چرا این طوری بود؟ می لرزید؟

مدارک را از جلوی پاهای سگه برمی دارم. زیر چشمی نگاهش می کنم. مثل گچ سفید شدی. نگاهم نمی کند. می رود سمت راننده ی پیکان. پیاده که می شوم نگاهم می افتد به گل های رزی که با یک تکه نمد آبی رنگ به هم بسته شده اند. رزها آبیند و درشت.چرا از توی آینه ندیده بودمشان؟ صدایش  را می شنوم. باید  داد می زداما حالا فقط دارد توضیح می دهد.

می روم کنار خیابان. دست بلند می کنم و جلوی اولین ماشین را می گیرم. از توی آینه ی بغل می بینم که دارد یک چیزی  را نشان می دهد.  سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی .فکر می کنم گلها توی این هوا تا کی دوام می آورند. به آبی خوشرنگشان فکر می کنم و کاغذ جهان را از جیبم می کشم بیرون.

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

من نفر هشتاد وپنجم بودم

        ژیلا تقی زاده   با دو سه تا جعبه شیرینی رفته ...

یک دیدگاه

  1. داستان خانم کوهیکار یک موقعیت درست را تبدیل به داستانی پرکشش برای خواننده کرده. درگیریهای ذهنی راوی ، پلهای تداعی و تصویرهایی که نشان دهندهی شخصیت ها هستند داستان را به جلو می برند. شخصیت مادر راوی از شخصیتهایی ست که با وجود رفتارهای روال و معمول بیشتر مادران در قبال دخترانش اما شاخصه هایی دارد که آن را کاملا متفاوت می کند. مانند صحنه ای که به دخترش اصرار میکند گواهینامه بگیرد تا خودش بتواند برای دل خودش جایی برود. نثر داستان روان و داستانی بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>