پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

چند شعر از نیلوفر شریفی

بازدید: 1,239

نیلوفر شریفی

 

۱)

پیر بودم

و موهایم

در آتش… زبانه می کشید

می دانم

آن پس لرزه هایِ عمیق

کوتاه تر

می خواست دیوارِ خانه را

 

هر روز    در برابر آینه

لب هایم  را

سرخ می کنم

و این زنانگیِ ویران

خنجری ست

در ابعادِ استخوان

 

پیر بودم

و دست هایم

گیاهى است

که می لرزاند کمرگاهِ باد را

 

ما در بیدارى  چقدر خوابیم ؟

آیا  مرگ

درونِ سلول ها رشد می کند؟

 

این قالى پوسیده

جوانىِ من است

که گل هایش،

رنگ را

پس می دهند  هنوز

رنگِ تنهایی

رنگِ خون را

 

پیر بودم

و  گلوله هایِ سُربی

در جستجویِ تاریخ

و گوشت

در حرکت بودند

پیر  بودم

و مادرم،

ترک به ترک

در انارهایِ زیر پوستش

مرا  مى زایید.

 

۲)

دست هایم

از شکافِ دیوارها

عبور … می کرد

تنهایی

اندامش کبود بود

و قسمت می کرد

شب را

روز را

 

سهمِ من

دگمه یِ پیراهنت بود

و سوزنی

که فرو…    می رفت

در رشته هایِ عصب

باید

سنگسار کنم عشق را

باید…

پنهان کنم تو را

درغشایِ پوست

پنجره ها

تو را دور می خواهند

عزیزم

قول می دهم

این بار

لب هایم را   بدوزم

و زنی… باشم

در عهدِ عتیق

 

۳)

به تاریکی… عادت می کنم

و این قانون است

عشق را

در چرخِ گوشت بریزم

و بهار را

از الیافِ پیراهنم عبور دهم

 

این خانه

با آفتابِ نحیفِ پاییز

گرم نمی شود

باید

اجاقِ کور درونم را

گرم تر کنم

هنوز

صدایِ النگوهایِ مادرم

مرا می ترساند…

که زنم !

زنی با عینکِ آفتابی

و آرایشی… محدود

که بنفشه هایِ زیر چشم را

پنهان می کند !

و لبخند می زند

به آینه ها

و می گوید:

بسیار خوشبختم

 

این قانونِ عشق است

باید

تو را دوست بدارم  !

مثلِ ردِ خون

روىِ ملافه هاىِ سفید

 

۴)

رفتم

و چشم هایت سرایت کرد

به زندگی

و رفتارِ اشیا چه سرد بود

رفتم

بعد از خراشِ کبودِ صدا

و تارهایِ صوتی ام

سُرخ بود

در تمامِ اندامم

 

با لب هاىِ دوخته

فریاد زدم

فریاد زدم

آن زنِ سوخته را

از رختِ سفید

و عشقِ اجباری نجات دهم

رفتم

و تاریخ را  گلو گلو

گریه کردم

باید

پسر…  می زاییدم ؟

رفتم

و شب سرایت کرد

به موهایم

آه نیلوفری در گلو

بگو

بگو

زن تعبیر ساده ى مرگ است؟

 

رفتم

در عمقِ دردهاىِ عصبى

و صورتِ زمان را

ناخن… کشیدم

 

من چقدر

شبیه پاکدامنىِ مادرم بودم.

 

۵)

من زنی را دیده ام

که لبخندش

زیر تورِ عروسی جان سُپرد

زنی

که با هر صدا

صدا…

صدایی خشک

نگاهِ مضطربش را

آن سویِ پنجره

رها… می کند !

 

زنی

که با چرخشِ هرکلید

در دهانِ قفل

گل هایِ پیراهنش

رنگ ها …

می بازد

من

زنی را  دیده ام

که سه بار

مادر… شده بود

اما مى میرد

در حسرتِ یک دوستت دارمِ ساده

زنی که تنها

جمعه ها

خوشبخت… است

وکتک نمی خورد

و هنوز

با گل هایِ کاکتوس

مهربان… است

 

من

زنی را دیده ام

من زنی را

بسیار دیده ام.

 

همچنین ببینید

دو شعر از حسن فرخی

  ۱) با تو از باغ می گویند همه شاخه‌های درختان اما نقاشی اند با ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>