پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

پنج شعر از جواد کلیدری

بازدید: 1,204

جواد کلیدری

 

۱)

تاریکی از دریچه ها می گذرد

می نشیند روی اشیاء و پای گلدان ها

در لیوان آب، حل می شود

آویزان می شود از جالباسی

و به شکل پیراهن مردانه در می آید

این، پادشاه شب است

افسرش بر سر و لباسی فاخر بر تن

که همه چیز را از چشم آدم می پوشاند

با این حال، مورچه کوچک راه خودش را دارد

بالا می آید از لبه میز

و سعی می کند چیزی را به من بفهماند

با الفبای کوتاهی که در ذهن دارد.

سوگند می خورم به این شب روشن

که نامش روز است.

 

۲)

دخترم نقاشی می کشد؛

نقش شیری بدون جنگل،

بدون یال و رؤیا

شیر گرسنه از صفحه بیرون می آید

غذا می خورد با ما بر سفره

تمام شب پهلو به پهلو می شود در رختخواب من

صبح، من به اداره می روم

دخترم به دبستان

شیر، روی مبل نشسته

منتظر شب می ماند.

 

۳)

تماشای نارون در خلسه خوش بهار

پاگذاشتن بر فرق فصل

چون تجربه رؤیا ، گذشتن از رودخانه

این است عشق!

کسی که عاشق است، فرق می کند با همسایگانش

رنگ و بوی گل ها را تشخیص می دهد از یکدیگر

دست می برد در جان چشمه

روشنایی روز را می نویسد در دفتر دلش

و تاریکی شب ها را

شب ها، شب های بیژنی

آدم عاشق، قطعا صبورتر است و زخمی تر.

 

 

۴)

شناختم، صدای تو بود در کوچه

خیلی دور، خیلی گنگ

از سطرهای رمانی که می خواندم، صدای تو می آمد

و مستقیم نفوذ می کرد در اعصابم

در رگ و پی خسته ام

هراس داشتم

پنجره را گشودم

یادم نبود پاییز آمده

نسیم سردش درختان را می ترساند

و صدای تو پخش می شد در مه

در صورت خاکستری پاییز

سر چرخاندم به سمت خودم

گودی پای چشم هایم بیشتر شده بود

حالا در تنهایی حل می شدم

در غروب خسته حل  می شدم

و همچنان صدای تو از ضبط صوت می آمد.

 

۵)

قسم به رحمان و رحیم داخل بسم الله

به نغمه رسای بلبلان قسم در سپیده دم

که مثل فعل “نیست” خالی شده ام از هرچه هست

از ماهیت خودم حتی

و از این اشیاء بی کار در ذهن خسته جهان

حتی از همین واژه ها که در حکم اشیاء اند برای ما شاعران

خالی,شده ام و بی تعلق نیز.

رها و دربند

چون شاخه های درختی در نقاشی سوررئال

و درهم و گم.

گاهی وزش بادم در شالیزاز

دیگی مسی بر اجاق زنی روستایی

و منطقی و دلسوز، چون معلم

گاهی هم امیدوار بوده ام به تمامی وجود

آن سان که نربز عموغلامحسین

با همان شاخ های کج و بوی تابستانه اش

اغلب اما همین من ام؛

با سیگار روی لب در کوهستان خراسان.

بی شک متلاشی می شد سپاه

اگر می دانستم مثل مادربزرگ

که وقت ریختن سپند بر آتش

دقیقا به چه باید اندیشید!؟

 

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

یک دیدگاه

  1. سپاس بسیار از محبت تمامی دوستان…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>