جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

کابوس شب نیمه ی زمستان

بازدید: 3,878

sina beizavi        سینا بیضاوی

 

می‌گن زندگی وقتی ارزش ادامه دادن رو داره که یکی دوستت داشته باشه. واسه محمدرضا ارزشش رو داشت تا وقتی که شهرزاد ترکش کرد. در شرایط مشابه هر کسی ممکن بود بگه “خب به جهنم! چیزی که زیاده دختره”. ولی من می‌دونستم که شهرزاد دختری نیست که بیخودی چیزی رو ناتموم بذاره و بره. توی این هفت سالی که می‌شناختمش هر کاری کرده بود جز رها کردن. اون کسی بود که باور داشت اگر چرخه‌ای رو رها کنی بدون اینکه به سرش برسی، یه روزی دور گردنت حلقه می‌زنه و جوری گیرت میندازه که یا مجبور می‌شی تمومش کنی یا اینکه اجازه بدی خفه‌ت کنه.

آخرین متروی ساعت یازده مسافرهاش رو پیاده می‌کنه. باد سرد زمستانی شال بنفشش رو بی‌تاب کرده. زیپ کاپشنش رو تا گردن بالا می‌کشه و دستاش رو توی جیب‌هاش مشت می‌کنه. من می‌دونستم که اون همین لحظه از ایستگاه بیرون میاد. من اینو می‌دونستم چون محمدرضا گفته بود. و الان محمدرضا توی ماشین کنار من نشسته و نمی‌دونه می‌خواد چیکار کنه. من یک‌بار برف‌پاک‌کن رو می‌زنم. شیشه‌ی ماشین تمیز می‌شه و توی اون نور خفیفی که سردر متروی حقانی رو روشن کرده، سر و کله‌ی شهرزاد پیدا می‌شه. همون‌جا می‌ایسته. نسبت به اطرافش بی‌تفاوته. انگار نه انگار که نیم متر برف اومده. به نظر میاد اصلا سرما رو حس نمی‌کنه. شاید هم من حس می‌کردم هوا خیلی سرده و در واقع فقط پاهای من یکی بود که بعد از دو ساعت و چهل دقیقه نشستن سر جام بی‌حس شده بودن. محمدرضا که با اون حجم آدرنالینی که در دقیقه ترشح می‌کرد داشت عرق می‌ریخت. دستش رو از جیبش بیرون میاره و یک سیگار روی لب سرخش می‌ذاره. ندیده بودم طی مدت دوستیش با محمدرضا رژلبی جز رنگ قرمز بزنه. سلیقه‌ش کلاسیک بود. همه‌چیز فقط کلاسیک. از موزیک گرفته تا فیلم و تیپ و سیگار لاکیش. انگار چیزی که عنوان کلاسیک داشته باشه شاه تمام سبک‌هاست. حتی فندکش هم از همونهایی بود که توی فیلم‌های دهه‌ی چهل توی دست همفری بوگارت می‌دیدم. یک پک می‌گیره و بدون اینکه توو بده فوت می‌کنه. محمدرضا خشکش زده. همچین انگار چشمش به موهای مدوسا افتاده و سنگ شده. صداش کردم که یه کاری بکنه. وقتی به خودش اومد شهرزاد شروع کرده بود به قدم زدن و داشت دور می‌شد. تعجب کردم. همیشه شهرزاد یا بود یا نبود. هیچ‌وقت ندیده بودم که بیاد یا بره، چه برسه به اینکه قدم بزنه. اما کی بود که سرزنشش کنه؟ قدم زدن توی سکوت برفی شب یکشنبه چیزی نیست که آدم هر موقع بخواد بتونه ازش لذت ببره. نوشیدن یک فنجون قهوه، خوابیدن بعد از یک روز کاری طولانی، شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌مونی و صدای کلاغ شب و بلبل صبح رو با هم می‌شنوی. اینا از لذت‌هایی هستن که در اختیارتن. ولی سیگار کشیدن و قدم زدن توی برف‌های پانخورده‌ی بهمن با همه‌ی اون لذت‌های دیگه فرق می‌کنه. محمدرضا در رو باز کرد که بره دنبالش. خواستم جلوش رو بگیرم ولی دیدم خودش پشیمون شد. گذاشت شهرزاد خوب فاصله بگیره بعد محکم در رو بست. برگشت رو به من و گفت “روشن کن”. سوییچ رو چرخوندم، دنده رو جا زدم و لاک‌پشتی راه افتادم؛ با چراغ خاموش. نیازی هم نبود. برف به اندازه کافی مسیر رو نشون می‌داد. نگران این هم نبودم که شهرزاد رو گم کنم. جای قدم‌هاش تنها چیزی بود که روی صفحه‌ی سفید مات نظر رو جلب می‌کرد. می‌دونستم نمی‌تونه تحمل کنه و دهنش رو بسته نگه داره. استرس که می‌گرفت هذیون می‌گفت. صداش توی گوشم بود، من می‌شنیدم ولی اگر می‌پرسید “شنیدی چی بهت می‌گم” نمی‌دونستم چی بگم. بدیهیات که نیازی به گفتن نداره. ایشون بعد از سه سال گذشتن از بریک‌آپ تازه به این فکر افتاده بود که کشف کنه چه چیزی باعث شده شهرزاد دست رد به درخواستش بزنه. “چه فرقی می‌کنه؟ تو که گفتی عجیب نیست که ولت کرده”. همینطوری که چشمش انتهای جاده‌ی خلوت روی شهرزاد قفل شده بود گفت “عجیب نبود که ولم کرد. ما هرگز با هم اونقدر صمیمی نبودیم ولی می‌خوام بدونم اصلا چرا با من بود”؟ می‌خواستم ازش بپرسم “چرا امشب…” که فهمیدم می‌تونم حدس بزنم که چرا امشب رو برای رسیدن به جوابش انتخاب کرده. آیینه‌ی جلو رو چک می‌کنم. یک کلاغ روی کاپوت عقب نشسته و داره سواری می‌گیره. آکوارد سایلنس مجبورم می‌کنه مزخرفی که توی کله‌م دارم رو به زبون بیارم: “از کجا می‌خوای بفهمی”؟ داره گوشه ناخن شستش رو می‌جوه. جواب داره بده ولی می‌ترسه من مسخره‌ش کنم. واسه اینکه بگه “منتظر جواب نباش” سیگار پشت گوشش رو بر‌می‌داره و می‌ذاره روی لبش. دکمه‌ی فندک ماشین رو می‌زنه. از روی داشبورد فندکم رو بر‌می‌دارم و براش آتیش می‌کنم.

می‌گم “هان”؟

پک نمی‌زنه. خیلی عصبی می‌گه “چی هان”؟ فندک ماشین رو بر‌می‌داره و با اون سیگارش رو روشن می‌کنه. “حواست به اون باشه گمش نکنی”.

گاهی فکر می‌کنم ذهن من و محمدرضا با وای‌فای به هم کانکت شده و به خاطر همین افسوس می‌خورم چون خیلی نیاز به حرف زدن با هم نداریم. و به شکل طعنه‌آمیزی همین موضوع باعث صمیمیتمون می‌شه. وقتی با هم حرف می‌زنیم به نظر سخیف میاد. فقط حرف می‌زنیم که سکوت نکنیم نه اینکه سوالی داشته باشیم یا بخوایم یک ایده‌ی بکر رو واسه دیگری مطرح کنیم. هر جا یکیمون باشه اون یکی هم هست پس در نتیجه خاطره‌ای هم نمی‌مونه که بخوایم با چاشنی اضافی تعریف کنیم. نیازی نبود که ازش بپرسم که چرا می‌خواد شهرزاد رو تعقیب کنه و به جاش از خودم پرسیدم که “چرا من دارم شهرزاد رو تعقیب می‌کنم”؟

جاده تموم میشه و ما به آخر خط می‌رسیم. همون‌جا زیر تیر چراق‌برق پارک می‌کنم. محمدرضا که پیاده میشه من دکمه صندوق عقب رو می‌زنم. اون چهار، پنج تا کلاغی که مسیر رو با ما همراهی کردن پر می‌زنن. من سوییچ رو درمیارم و محمدرضا از توی صندوق دوربین شکاریش رو بر‌می‌داره. در پراید لکنته‌ی منو محکم می‌کوبه به هم و دو دستی فشارش میده تا چفت شه. شهرزاد که وارد پارک شده دیگه در دیدرس ما نیست. قبل از اینکه در ماشین رو ببندم و قفلش کنم، فندکم رو از روی داشبورد بر‌می‌دارم. زیپ کاپشنم رو تا ته می‌کشم بالا چون از وقتی یادم میاد فوبیای سرما داشتم. اگر باد بیاد جهنم میاد جلو چشم ولی به نظر میاد که محمدرضا عین خیالش نیست. همونجوری با همون تی‌شرت و پیرهن آستین کوتاهی که پوشیده راه میوفته میره لای درخت‌ها دنبال نیمه‌ی گمشده‌ش. یک بار دیگه از خودم می‌پرسم تا کجا قراره پیش برم. شاید بهتر باشه که همین‌جا به در ماشینم تکیه بزنم و یه سیگار چس دود کنم و داخل بشینم تا برگرده. شایدم برنگرده و من هیچ‌وقت نفهمم چی سر محمدرضا اومده. مثل همون هفت سال پیش که شهرزاد رو توی همین پارک برای اولین بار دید. چه احمقی بودم من، که می‌خواستم بهشون پرایوسی بدم. فکر می‌کردم دارم حرکت متمدنانه‌ای انجام میدم. روی نیمکت زیر تیر چراغ‌برق نشستم و پاپکورن‌هام رو با کلاغ‌ها تقسیم کردم. مردم رد می‌شدن و جوری نگام می‌کردم که انگار می‌دونن من الاف یکی دیگه‌ام. محمدرضا برنگشت. شب صبح شد و من دوتا پاکت سیگار رو حروم کردم و بزرگترین سوال زندگیم توی سرم سبز شد. وقتی اومد با شهرزاد بود و هرگز از اون شب حرفی نزد. منم که باید تمدنم رو به رخ خودم می‌کشیدم توی این مدت سوالم رو واسه خودم نگه داشتم و مرز دوستی رو حفظ کردم.

حالا امشب می‌تونست وقت جبران پشیمونیم باشه. شاید اگر با محمدرضا می‌رفتم می‌تونستم بفهمم بین اون و شهرزاد چی گذشته. مشکل اینجاست که جبران کردن کاری که سال‌ها پیش انجام ندادی به این سادگی‌ها نیست. و من تغییری نکردم، همونطور که محمدرضا تغییر نکرده. و اگر قرار بر این بود که بفهمم همون شب فضولی می‌کردم و سر در میاوردم. یا اینکه از زبون محمدرضا می‌فهمیدم. پس شاید اصلا قرار نیست چشم و گوشم به چیزی باز بشه و در این صورت تلاشم هم بیهوده‌س هر چقدر هم که شدید باشه.

کلاغ‌های آشنا روی سقف ماشین منتظرم هستن. از جیبم پاکت سیگار رو می‌شم بیرون. به ماشین تکیه می‌زنم. اینبار پاپکورن ندارم که سودش به رفیق‌هام برسه. منم و این یک پاکت مارلبرو که قراره در بیهودگی کشیده بشه. یک نخ گوشه‌ی لبم میذارم، فندک می‌کشم، چس‌دود می‌کنم.

یا محمدرضا برمی‌گرده یا برنمی‌گرده دیگه. ولی حدس می‌زنم که الان داره آروم پا جای جاپای شهرزاد میذاره تا جایی بین درخت‌ها که تاریک‌تر از هر جای دیگه‌س. اون داخل یک راه چوبی هست که درست لبه‌ی دره درست شده و فقط یه قسمتیش نرده داره. تا حالا احتمالا شهرزاد سیگارش رو تا ته کشیده و فیلترشم انداخته توی سطل آشغال و بعد از قدم زدم روی همون راه چوبی ایستاده تا طعمه‌ی جدیدش رو شکار کنه.

من اینو می‌دونم چون از کله‌ی محمدرضا می‌خونم. محمدرضا روی یکی از تپه‌ها توی آلاچیقی نشسته که از قضا چراغش سوخته و دید خوبی به راه چوبی داره. از اون بالا با دوربین شکاریش قفل کرده روی شهرزاد چون که اونم می‌خواد بدونه هفت سال پیش چه بلایی سرش اومده. آره شرط می‌بندم که خودشم نمی‌دونه. اگر می‌دونست منم می‌دونستم. به سختی می‌تونه ببینه شهرزاد داره چیکار می‌کنه؛ داره کاپشنش رو در‌میاره یا شالش رو درست می‌کنه. ولی می‌تونه حدس بزنه که یه چیز‌هایی داره از آستینش می‌ریزه روی برف. زمین سفیده ولی نوری نیست، پس احتمالا محمدرضا فقط داره یک سایه‌ی سیاه می‌بینه که از زیر لباسش داره پر می‌ریزه. حالا یادش میاد.

سیگارش رو گذاشته بود روی لبش ولی برای اولین‌بار من نبودم که واسش روشنش کنم. اونموقع من داشتم احساس متمدن بودن رو به خودم تلقین می‌کردم و با موجودات شب پاپکورن می‌بلعیدم. یک دونه پر سیاه افتاده بود روی پاش. خم شده بود که برش داره و وقتی سرش رو بالا آورده دیده یه سیمرغ سیاه جلوش ایستاده و بهش زل زده. پرش توی دست محمدرضا آتیش گرفته و با اون سیگارش رو روشن کرده. بعد از اون از محمدرضا دود سیگارش می‌مونه که از لای پرهای سیاه بیرون میاد. نه اینکه نخواد به من چیزی بگه، چیزی یادش نمی‌اومده که بگه. ولی حالا یادش اومد. مثل کابوسی که هر شب برات تکرار می‌شه ولی وقتی به لحظه‌ی آخر می‌رسه از خواب می‌پری اما وقتی یک بار برای همیشه آخرش رو می‌بینی دیگه تموم میشه. دیدن دوتا بال بزرگ سیاه توی دوربین شکاری چیزی نیست که بذاره فردا رو مثل دیروزت شروع کنی. از خواب می‌پری، دستی به صورتت می‌کشی و به سقف خیره می‌مونی. از خودت می‌پرسی “این چی بود من دیدم”؟ می‌دونی که سوالت جوابی نداره. مجبوری قبول کنی که خیلی خواب‌ها معنی خاصی ندارن. مثل زندگی به اصطلاح واقعی که گاهی از کابوس بدتره. وقتی شادی میگی رویاست، باقی اوقات… کسی چه می‌دونه! یک شب برای من، باقی شب‌ها واسه دیگران. حالا نوبت اونه.

هفت سال پیش تا صبح منتظرش موندم چون نمی‌تونستم رهاش کنم. فکر می‌کردم بر‌می‌گرده و با من حرف می‌زنه، میگه که چه اتفاقی افتاده؛ که با شهرزاد آشنا شده و یه تجربه‌ی جدید رو مزه کرده. ولی نه! هیچی! شهرزاد پر کشید و رفت. محمدرضا موند توی پارک و فکر کرد. سیگارش هم همینجوری از لبش آویزون بود و نمناک. من چیکار کنم؟ حوصله‌م داره سر میره و طاقت تحمل این سرمای رقت‌انگیز رو دیگه ندارم. سوالی هم ندارم، همه‌چیز رو می‌دونم. می‌شینم پشت فرمون. یه بوق می‌زنم تا رفقام بپرن برن پی کارشون. میگم خدافظ چون چاره‌ی دیگه‌ای ندارم. روشن می‌کنم و خیابون رو دور می‌زنم. راست همون مسیری که اومده بودم رو میگیرم و میرم. تا شب تموم نشه کابوس ادامه داره. صبح که شد محمدرضا خودش برمی‌گرده.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۲ دیدگاه

  1. عالی بود
    واقعا لذت بردم. موفق باشی

  2. سلام
    داستان جالبی بود لذت بردم
    مرا یاد خاطرات قدیم انداخت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>