چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

کامبیز نجفی

بازدید: 3,288

کامبیز نجفی۲

 

من زنی را می شناسم
که مادر یک دم پایی است
زن به یک شادمانی کوچک می گوید ملافه های تمیز
او گریستن را دوست دارد
و موهایش را باز می کند
برای همه ی باد های گرسنه

در آب گریه  می کند
و ما صدایش را نمی بینیم
اما خیابان ها صدای کفش هایش را دوست دارند
او یک دروغ بزرگ است
ولی  دلم می خواهد
اسمش  روی همه ی دیوارهای شهر بنویسم
او می تواند زن باشد
به همه ی بادها شیر بدهد
آبستن همه ی آتشفشان های مشکوک
و اسمش را بگذارد زنی که
زن یک مرد بود که مرد نبود

زن کاندوم اش را می کشد به سرش
چشم هایش را استفراغ می کند توی پیاده روها
و  خیابان ها را از تنش در می آورد

زن بچه هایش را می خورد
زن چیزی برای هیچ است

ما  اما  زن را سنگ زدیم
که یک آوا ز قرمز
پیراهنش را در باد برد

زن بوی تن می داد
زن عزیمت زن  بود
پیراهنش را خیابان کرد برای کامیون ها
تاکسی ها
قهوه خانه ها
موهایش را با روغن ترمز شانه می کرد
و با لب هایی از رنگ گریس
عاشق من شد
و با یک پیراهن وخیم
آغوش من را به تن کرد

زن خون خودش بود
و روی جیغ یک ترمز کشیده شد

صدای بوق های
زن را ما شنیدیم
وقی که خاک
زنده ی او را می خورد
و زن سنگ های ما را

ای دست مقدس!
بزن به سنگ
بزن
به زن

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>