چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

کسبه ی کلاس اول

بازدید: 6,182

محمدرضا زمانی               محمدرضا زمانی

 

بغل دستی ام در کلاس اول، می خواست خلبان شود. برای همین دستانش را، مثل بال هواپیما، به دو طرفش باز می کرد. همیشه نوک یکی از بال هایش، توی صورت من بود و نوک بال دیگرش تا نزدیکی های آینده ی  مهندس می رفت. مهندس یکی از بچه های نیمکت بغلی بود و چون قدش از خلبان بلند تر بود، از هر چند باری که خلبان، بال هایش را باز می کرد، یک بارش، حتما به وسط پای او می خورد. جای ما کم بود و اندازه ی کلاس هم، اجاره دور گرفتن یا بلند شدن هواپیما را نمی داد. برای همین، خلبان، فقط می ایستاد و دستانش را به پهلو باز می کرد و رو به ناظم می گفت، می خواهد خلبان شود. صدای موتور هواپیما و بلند شدن از روی باند هم، با دهانش در می آورد. در آن حالت ِ ایستاده، با دستان باز، بیشتر، شبیه صلیب کوچکی بود که ته ش، صاف رفته باشد توی زمین و صدای موتور هواپیما بدهد. ناظم که می رفت، همیشه چند تا مسافر پیدا   می شدند که سوار کولش بشوند و بخواهند تا پمپ بنزینی ِ نیمکت آخر که مال یکی دیگر از بچه ها بود، سواری کنند. به غیر از کسانی که سوار هواپیما می شدند، بقیه، معمولا پیاده توی کلاس، رفت و آمد می کردند. هر چند، یک چند روزی هم، خلبان کمر درد گرفت و پرواز ها عقب افتاد. مرسدس، تنها کسی بود که با ماشین خودش، بین نیمکت ها حرکت می کرد و مدعی بود، سقف ماشینش باز می شود. یکی، دو بار هم، من را تا مطب دنداپزشکی ِ چسبیده به دیوار ِ کلاس، رساند و سقف ماشین را هم برایم باز کرد. او قرار بود در آینده، یک نمایشگاه ماشین راه بیاندازد که فقط بنز داشت. برای همین، مرسدس، صدایش می کردیم. تقریبا، همگی خیال داشتیم، دنیا را عوض کنیم و مطمئن بودیم که بدون نقش پر رنگ ِ ما، این اتفاق نمی افتد. تنها کسانی که تا آن لحظه، هنوز تصمیم نگرفته بودند که کجای آن را تغییر دهند، من، پسر ناظم و دختر ِ بابای ِ مدرسه، بودیم. دختر بابای ِ مدرسه که ما او را دختر بابای ِ مدرسه، صدا می کردیم، زنگ های تفریح، یواشکی می آمد سر کلاس ما. او، اولش می خواست که در آینده خاله شود ولی ما، به اتفاق، با این مسئله که خاله شدن، یک شغل است، مخالفت کردیم. پسر های کلاس، هیچ کدام چنین چیزی را نپذیرفتند و قرار شد، او یک کار درست و حسابی برای خودش دست و پا کند. چیز دیگری که قرار بود ما سه نفر و مرسدس، درباره اش تصمیم بگیریم، سرمایه گذاری، روی پمپ بنزین ته کلاس بود. موقعی بود که من یکی از دندان هایم درد می کرد و دائم، پیش دکتر، در دندان پزشکی کنار دیوار می رفتم و هنوز، برای سرمایه گذاری تصمیم نگرفته بودم. پدر ِ پسر ِ ناظم هم به پسرش گفته بود، پولی برای چیزی که ته کلاس نیست، نمی دهد. دختر بابای ِ مدرسه، هنوز نمی خواست شریک شود و معاون کلانتر هم که برادرش در کلاس پنجم، کلانتر بود، مخالف سرمایه گذاری دختر ها بود. مرسدس، با صاحب پمپ بنزینی مشکل داشت. می گفت، بار آخری که باک او را پر کرده، نباید بیشتر از نصف ساندویچش را می گرفته و همین طور، مدعی بود که پمپ ها، هیچ کدام بنزین به درد بخور ندارند و کم کم، ماشینش را خراب می کنند. یک بار هم، پسر ناظم و چند نفر از بچه ها که تازه آن جا، کار پیدا کرده بودند، اشتباهی برایش بنزین هواپیما زدند که کلی قشرق، به پا شد.

اولین تلاش های ما، برای تغییر دنیا و داشتن نقشی اساسی در آن، با شکست مواجه شد. دنیای ما، تغییر کرد ولی نه آن طور که خودمان می خواستیم. خلبان، تنبیه شد، حامد که بنگاه املاک داشت، موهای دختر بابای ِ مدرسه را کشید و معاون کلانتر، چیزی در حیاط دید که خیلی جالب به نظر نمی رسید.خلبان که تغییر کوچکی در دنیای اطرافش داده بود، همان صبح، دم ِ در کلاس تنبیه شد. او یک گرمکن جدید و سفید پوشیده بود، که پشتش یک کلمه ی انگلیسی داشت. به قول خودش، رفته بود و روکش های صندلی هواپیما را ، عوض کرده بود. برای همین، ناظم با ترکه، چند تا کف بال های سمت چپ و بعد، سمت راستش، زد. خلبان، به خاطر آسیب دیدگی بال ها و روکش جدید صندلی اش، مجبور شد چند وقت، پرواز را کنار بگذارد. حامد که بنگاه املاک داشت، چون غذای ش اصلا گرم نشده بود، موهای دختر بابای ِ مدرسه را کشیده بود. دختر بابای ِ مدرسه یک آشپزخانه داشت که وسایلش هم تکمیل بود. گاز داشت و چند تا قابلمه و خود آشپزخانه که دو تا دیوار داشت و کابینت ها به آن وصل می شد. هر کس که ساندویچش را می گذاشت روی گاز، کل فضای آشپزخانه را می گرفت. حامد که بنگاه املاکی داشت و ساندویچش، چند دقیقه ای، تمام آشپزخانه را گرفته بود، چون غدایش گرم نشد، دستش را زیر مقنعه ی دختر بابای ِ مدرسه برد و هرچه مو، توی دستش آمد، پایین کشید. او یک بار هم، سر تقسیم زمین های کلاس، کلاه چند نفر را برداشته بود. بعد، معاون کلانتر، چیزی توی حیاط دید که ما هم دیدیم. او که نیمکتش، نزدیک پنجره، یعنی بالای پمپ بنزین و پایین مطب دندان پزشکی، قرار داشت، از لای نرده ها دید که یک موشک بزرگ، درسته افتاد وسط حیاط و همان طور، ایستاده، همان جا ماند. اگر موشک دستانش را باز می کرد، شبیه خلبان می شد. شبیه وقتی که مثل صلیب ِ کوچکی توی زمین فرو رفته بود و صدای موتور هواپیما می داد.                                                                                    دنیای ما و شکل حیاط عوض شد. دیگر بیشتر از همیشه توی کلاس می ماندیم و حق بیرون رفتن نداشتیم. حیاط عجیب تر از قبل شده بود و همه از کناره های آن حرکت می کردند. ناظم می گفت، تا چند روز، کسی برای بردن موشکی که عمل نکرده، نخواهد آمد. ما نوبتی و از پشت پنجره، به وسط حیاط نگاه می کردیم و چیز جدیدی که آن جا سبز شده بود. حامد که بنگاه املاک داشت، می خواست، در یک فرصت مناسب، دور موشک، یک مربع بکشد و قیمت زمین ش را بالا ببرد. چند روز بعد، یک موشک دیگر خورد کنار کلاس و این بار، کارش را درست انجام داد. شیشه ها، روی سر ِ معاون کلانتر پایین ریخت و ته کلاس هم، آتش گرفت. سقف، همین طور داشت پایین می آمد و تا نزدیک های آینده ی مهندس رسیده بود که از کلاس بیرون زدیم. همان، دم ِ در، دختر بابای مدرسه، افتاد روی آشپزخانه اش و کابینت اش شکست. او، همان طور آن جا ماند و ساندویچ من که داده بودم، گرم کند، هنوز توی دستش بود. من، تصمیم نگرفته بودم آدم شجاعی باشم و برای همین، فقط می دویدم. خلبان، بال راستش آتش گرفته بود. دو تا از کشاورز ها هم بودند. مرسدس، یکی از لاستیک هایش پنچری داشت و لنگ می زد. ما به سمت زیر زمین می دویدیم که ناظم و بابای مدرسه، رسیدند به ما. آن ها بال سمت راست خلبان را خاموش کردند ولی صدای هواپیما هنوز می آمد. مرسدس، داغ شده بود و داشت سقف ماشینش را باز می کرد. بابای مدرسه رفت دنبال دختر بابای مدرسه. ناظم جلو افتاد و نور چراغ قوه را، توی زیر زمین تاریک انداخت. برای چند لحظه  بچه هایی را دیدیم که سر های شان به هم چسبیده بود و خودشان را بغل کرده بودند. ما از شغل آن ها، خبر نداشتیم. صدای موتور هواپیمای خلبان کم و زیاد می شد. پایین تر رفتیم. ما به ناظم گفتیم که پسرش، در پمپ بنزین ته کلاس کار می کرد. او دوباره بیرون رفت هرچند، مطمئن بود، چیزی به غیر از نیمکت، آن ته، وجود ندارد.

دیگر چیزی را  نمی دیدیم. برای همین، همان جا که ایستاده بودیم، نشستیم. بقیه آرام با هم حرف می زدند. ولی هیچ کدام از ما، حرفی نزدیم و سراغ کسی را نگرفتیم. بعد فهمیدیم که پمپ بنزین و چند تا از بچه هایی که آن جا کار می کرده اند را، از دست داده ایم. یک قطعه زمین حاصلخیزی  هم که دو تا از پسرها، رویش کشاورزی داشتند، در آتش سوخته بود. همه چیز عوض شد، نه آن طور که ما دوست داشتیم. حالا فقط می خواستیم، همین ها را نگه داریم. همین طور که هست و بدون هیچ تغییری. معاون کلانتر، همان پایین، اعلام ورشکستگی کرد، چون همه دارایی اش را، توی پمپ بنزین، سرمایه گذاری کرده بود. من تصمیم گرفتم که تا می توانم، چیزی را تغییر ندهم و دست به کار مهمی نزنم. مرسدس دایم سرفه می کرد و مدعی بود، به خاطر بنزین معمولی است که توی باکش ریخته اند و خلبان باید با یک موتور به پروازش ادامه  می داد. انگار، از تمام کسبه ی کلاس اول، فقط ما مانده بودیم.

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۲ دیدگاه

  1. درود بر شما دلنشین . تامل برانگیز و دارای متنی صمیمی.
    عالی بود . خسته نباشید.

  2. فرامرز پورنوروز

    بسیار زیبا بود. داستان از فضای کلاس بچه ها شروع می شود/ آرزوهای کودکانه در بازی های بچه های کلاس بزیبایی به تصویر کشیده می شود؛ و بعد فاجعه رخ می دهد. بهتر از این نمی شد در مورد جنگ و ویرانی دنیای انسانهای بی گناه حرف زد. عالی بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>