جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

کینگز

بازدید: 2,472

سپیده شاملو             سپیده شاملو  

حالا نشسته روی صندلی چوبی و عطر قهوه ی دوبل اسپرسو را نفس کشیده تا ته سینه و شکر ریخته  توی فنجان و آرام با قاشق چوبی آن را هم می زند. دریا، که دریا نیست و اقیانوس است، روبروش پهن شده  و انگار حمام آفتاب گرفته باشد به آسمان نگاه می کند و آسمان انگار پس از مکالمه ای خصوصی رنگ آبی را انگار که روغن خوش عطر بابونه  باشد می ریزد روی تنش و اقیانوس با دستهایی شیری و کف آلود آبی آسمان را به تن می کشند. باد  به اندازه می وزد. نه سردش هست و نه گرم. وقتی از نرده های چوبی اسکله خم شده بود و شیرهای دریایی را تماشا کرده بود انگشت هاش به رقص افتاده بودند. خودش خوب می دانست که نمی تواند آنها را لمس کند نه که آنها از لمس او کناره بگیرند که او از لمس می ترسید به خصوص لمس پوست تن شیرهای دریایی . نیم ساعتی همان جا مانده بود و شیرهای دریایی و چند شناگر حرفه ای را تماشا کرده بود که میانه ی اقیانوس با لباس هایی شبیه چرم چسبنده و براق خود را به آب زده بودند.  از روی اسکله قدم زنان برگشته بود. هنوز آن نوای جادویی که صبح وقتی از خانه زده بود بیرون انتخاب کرده بود و تا لحظه ای که ماشین را پارک کرده بود بارها و بارها شنیده بود در ذهنش تکرار می شود.

ایران که بود هرگز به صدای این پسر که هیچ به صدای پدرش هم گوش نکرده بود که گنجینه ی ملی به حساب می آمد. و حالا در ذهنش صدایی با سرعتی نفس گیر می خواند ” بامن بامن با من …صنما”

یکشنبه بود و او مثل تمام هفده یکشنبه ای که در اینجا گذرانده بود هنوز طعم تعطیلی را نچشیده بود، چون کاری نداشت. این یکشنبه هم مثل همه ی هفده یکشنبه ی دیگر شبیه هفده شنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه  و پنجشنبه و جمعه بود. جز این که  بلاخره توانسته بود نقشه ی راه ها را بیندازد روی مونیتور ماشین و حواسش را جمع کند و از شهری که حالا توی آن یک سوئیت نقلی دارد بزند بیرون و از بزرگراه راهش را کج کند به جاده ی کوهستانی جمع و جوری که دستهای سبز و نارنجی درختهای تناور تا میانه اش کشیده شده بود. چند بار هوس کرده بود سیگاری روشن کند اما ترسیده بود. نمی دانست اگر سیگار روشن کند و اگر پلیس او را ببیند و اگر همان طور که شنیده بسیار سخت گیر باشد و اگر حتی او یادش بماند که باید دستها را بگذارد روی فرمان و تکان نخورد چه اتفاقی می افتاد. توی سوئیتش که تکلیف معلوم بود، سیگار ممنوع. نمی دانست اینجا هم ماشین مثل خانه محسوب می شود یانه. پس دوباره و سه باره و صدباره با پسر دم گرفته بود، ” با من صنما دل یک دله کن…”

وقتی رسید به شهر ساحلی کوچک و جای پارک پیدا کرد که البته اینجا معضل بزرگی نیست، توی همان پارکینگ به ماشین آبی کوچکش تکیه داد و سیگارش را روشن کرد. بعد آرام بوی دریا را دنبال کرد و از راهی که نمی دانست کجا است راه افتاد. سر راه قبل از این که بپیچد به سمت دریا که حالا می توانست آن را ببیند رفته بود داخل یک مغازه که همه چیز داشت. از ظرف های نقاشی شده و پوتین های کابوی گرفته تا تابلویی بزرگ که عکس مونالیزا را قاب گرفته بود. با همان دهانی که معلوم نیست می خندد یا گریه می کند یا این که به آدم پوزخند می زند. چیزی نخریده بود. لبخند زده بود و آمده بود بیرون و سردش شده بود. ژاکتش را پوشیده بود و یک راست رفته بود سمت اسکله . و حالا نشسته و دریا را تماشا می کند که دریا نیست و اقیانوس است.

یک جرعه از قهوه می نوشد و ناگهان دلش ضعف می رود. گارسون آسیایی ریزه قامت از کنارش رد می شود، سینی به دست و روی سینی یک همبرگر بزرگ و خوش عطر. الهام گوشت نمی خورد و برای همین هیچ وقت نمی توانستند یک غذا سفارش بدهند و با هم نصف کنند.

گارسون را صدا می زند و یک همبرگر نیویورکی سفارش می دهد با یک نوشیدنی ملایم. به سرش می زند یک سالاد هم به نیت الهام بخورد، اما می داند که معده اش این تحفه را نخواهد پذیرفت. و لبخند می زند و گارسون هم لبخند می زند.

صبح وقتی هنوز راه نیفتاده بود الهام تلفن کرده بود و پرسیده بود، همه چیز روبراه است؟

و او خندیده بود و گفته بود، عالی. نمی دانستم این همه آرامش هم وجود دارد.

و الهام نگران شده بود، که پس هنوز کار پیدا نکردی؟

و او بلندتر خندیده بود و گفته بود، چرا. قرار شده از دوشنبه مشغول بشوم.

و الهام هم خندیده بود و او هم خندیده بود و الهام هم خندیده بود و هنوز پسر نخوانده بود، با من صنما با من صنما با من صنما…

و او البته که نگفته بود کارش نیمه وقت است و در حقیقت آزمایشی است و اگر از پس کار بر بیاید می تواند ادامه بدهد. گفته بود، فروشنده خواهد شد.

و الهام خندیده بود، بس که از خرید بدت می آید.

و هیچکدام نگفته بودند، مامان گفته بود که منع هیچی را نکن، سرت می آید.

گارسون بالای سرش ایستاده و تند تند حرف می زند. حدس می زند که می خواهد فنجان قهوه را ببرد و میز را برای غذا آماده کند. عادت دارد به گارسون ها کمک کند. اما البته روی میز یک نفره ی او چندان شلوغ نیست . همبرگر روی بشقابی چوبی است همرنگ کف پوشی  که روی شن پهن شده  تا لب ساحل. یک جرعه از نوشیدنی می نوشد و با کارد همبرگر را نصف می کند و بعد نصف را هم نصف می کند و و درست جایی که مرکز همبرگر گرد بوده را به چنگال می زند و در دهان می گذارد.

ترشی ملایم و نرم را از گلو پایین می دهد، این طعم را می شناسد، اما چیزی کم دارد. خورشید دیگر نیست. باران می بارد و او نشسته روی صندلی عقب. همبرگر “کینگز” را گاز می زند. قطره های باران سر می خورند روی شیشه ها و نور چراغ های ماشین ها را پهن می کند و مبهم. شیشه عرق کرده و او نمی تواند اسباب بازی های آن مغازه ی بزرگ روبروی همبرگی را ببیند. همان که کنار بوتیک سنگی است و دفعه ی قبل همانطور که او اسباب بازی ها را نگاه می کرد، مادرش هم دامن ها و پیراهن ها را تماشا می کرد. و حالا مادر نیست. عطر سس سفید همبرگر را می کشد توی سینه. الهام می گوید، ریختم.

و آن قدر یواش که پدر نشنود و او حالا بعد از سی و پنج سال می شنود. دامن الهام را پاک می کند و مادر از آنها رفته. الهام بغض کرده و او ابروهاش را بالا می دهد که گریه نکن. و هر دو همبرگر “کینگز” را به زور و با لذت قورت می دهند. جایزه ی آنها همبرگر “کینگز” بوده. هر وقت بیست بگیرند یا هر وقت بچه های خیلی خوبی باشند.

شلنگ خط می اندازد روی پاش و او فکر می کند پس نمی بردشان همبرگر بخورند و می دود دور حوض. و صورت بابا معلوم نیست. خیلی سال است که معلوم نیست. الهام خودش را می چسباند به او  می گوید، مامان کی میاد؟

و او دوباره ابروها را می دهد بالا و چشم ها را گشاد می کند و هر دو همبرگر “کینگز” را به زور و با لذت قورت می دهند. بابا پیاده می شود و می رود. از پشت بلند قد است و زیر باران خم شده کمی و او تند به الهام می گوید، گریه نکن. می خوای باز بیاد و دعوا باشه.

اشک روی چشمهای سبز آبی الهام می ماند. قل نمی خورد و پایین نمی آید. بابا برمی گردد. بوی کت پشمی خیس می پیچد توی ماشین، ماشین خنک می شود. می گوید، قراره تعطیل بشه.

آنها هر دو ساکت هستند، بابا می گوید، همبرگر “کینگز” را می گم، به جاش می خوان معاملات ملکی بزنن.

آخرین همبرگر “کینگز”.

توی اتاق دم در هستند. لوله ی بخاری روی زمین است. الهام نشسته گوشه ی اتاق و عروسکش را انداخته روی پاش روی بالش زرد گلدار. تند تند عروسک را تکان می دهد. او نشسته کنار. کتابش را باز کرده و نمی خواند.  بابا روزنامه ها را محکم توپ می کند و می گذارد توی سوراخ دیوار. باز هم. و صدای روزنامه ها اتاق را پر کرده. بیرون باران می بارد و قطره های باران  روی شیشه ها ی پنجره لیز می خورند و می روند پایین. بابا توپ ها ی روزنامه را توی سوراخ دیوار محکم می کند. لوله ی بخاری را از روی زمین بر می دارد. دستهاش از پشت معلوم است. سیاه شده. پشت دری ها توری سفید هستند. پایین  و بالای آنها همان جا که با میخ وصل شده به پنجره قلاب بافی است. مامان خودش بافته. توری های گلدار. گل های توری. کلاغ روی هره ی بیرون پنجره نشسته. دست های بابا سیاه است.  صورتش معلوم نیست. می گوید، بخوابید تا برگردم.

سرش پایین است. الهام تند تند عروسکش را روی پا تکان می دهد. شانه های بابا قاب در را پر می کند. از در بیرون می رود. صدای قفل کردن در می آید. بعد صدای در کوچه می آید. بعد صدای گاز ماشین می آید که همیشه بلند است که با صدای ماشین همه فرق دارد. الهام بالش عروسک را بر می دارد و می گذارد زیر سر خودش، پلک هاش را روی هم فشار می دهد. او کنار الهام دراز می کشد. خوابش گرفته. الهام دستش را می گیرد. خوابشان گرفته. می داند باید بلند شود. می داند چیزی درست نیست. نمی تواند. چشمهاش را می بندد.

صدای فریادهای مادر را می شنود. خوابش می آید. صدای گریه ی الهام می آید. صدای بابا نیست. چشمهاش را باز می کند. پشت بابا به آنها است. دستهاش سیاه است. لوله ی بخاری زمین است. روزنامه ها سیاه روی زمین. مادر نگاهش می کند. لبخند می زند. او خوابش می آید. چشمهاش را می بندد. و صدایی در سرش می گوید، نباید برمی گشتی. نباید برمی گشتی. و دستهاش اما دنبال دست مادر می گردد و دست مادر نرم است گرم است و او سردش است. و دست می خواهد برود و او محکم دست را نگه  داشته و حالا طعم همبرگر درست شده، کمی نمک کم داشت.

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>