جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

یوسف صالحی

بازدید: 2,206

یوسف صالحی

چیزی بر تنم
چیزی رد جا می‌گذارد
به ایستگاه چیدن رسیده ماه
و زمستان
بر پوست دست می‌کشد
آغوش‌ها
برای گرم‌کردن نیامده‌اند

گله‌ای گرگ چشم در چشم من دوخته است
گله‌ای گرگ حلقهٔ محاصره را
تنگ و تنگ‌تر می‌کند
و برق نگاه وقتِ شکار
ترس را بر چشم‌ها پاشیده است

یک دست بر دهن
یک دست دور من
پیچیده است بر تن و
قفل زده است.
تیزی دندان بر گردن و
جویِ رگ سرازیر
شیونم را از پسِ پردهٔ خونی نمی‌شنوند
دیدن را که تاب می‌آورد؟

نطفه بسته‌اند
زوزه‌های گرگینه‌ای در درونم
که سخت میل اُوکشیدن دارند

هرچه دست می‌زنم و
پا از این حلقه بیرون نمی‌افتد
گرگینه‌ای دورادور کلبه می‌چرخد
نیمه‌شب
در ایستگاهِ چیدنِ هر ماه
اُو می‌کشد مرا
و اُوکشیدن‌هاش
خوابِ نقره‌ایِ کوه را
می‌رَماند
و تنها
من
می‌شنوم
چه شیونی از چشم‌هاش می‌ریزد

خودم را در قفس بند می‌زنم
باد دارد از زیرِ در
زوزه‌ها را
سوزِ برف‌ها را
در ریه ها می‌ریزد

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>