چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

یک دسته زبان در قفا برای تو

بازدید: 5,410

    ندا کاووسی فر

شماره ي مرتضی را می گیرم. حرفهایم از قبل آماده و بغضم در حال ترکیدن است. مادرش گوشی را برمی دارد. صدایم بدطوری می لرزد. می گوید :”مرتضی هنوز نیامده.” می پرسد: “خانم مصطفوی حالتان خوب است؟. طوری شده؟. ترنج حالش خوب است؟.”
اطمینان می دهم همه چیز مرتب است و گوشی را می گذارم.
هجده ساعت دیگرتا رفتن ترنج باقی مانده است. تورشان ده روزه است. صبح آفتاب نزده با یک اتوبوس کولردار سوپر راه می افتند. يكشب هم پشت مرز مي مانند.
دو پتوی نازک پشمی توی چمدانش می گذارم. برای هزارمین بار سفارش می کنم كه قرص ضد تیفوس و قطره ي ضد تراخمش یادش نرود.
می گوید:” مادر اینها همه اش شایعه است. ما که نمی خواهیم برویم توي گودال هاي آّب و كوچه پسكوچه هايشان شنا کنیم.”
یک جانماز ترمه، یک شال بته جقه و یک قالیچه ي شکارگاه کار دست مادرم را توی چمدانش می گذارم. مشتی یاس و میخک و پوست ترنج میانشان می ریزم با یک برگ و ِان یکاد از آب گذشته.
ترنج می گويد:” مادر من بر می گردم برای همیشه که نمی روم، به خاطر شما و مرتضی هم که باشد بر می گردم. فقط می خواهم بعد ازبیست سال برای چند روز هم که باشد با پدرم باشم. این توقع زیادی است؟!”
شنیده ام توی آن کمپ نکبت زده مردها را وادار می کنند، زنهاشان را سه طلاقه کند و بچه های بی گناهشان را بفرستند یکسر دیگر دنیا، پیش آدمهایی که معلوم نیست کی هستند و از کجا آمده اند.
ترنج مي خندد و می گوید:” اینها همه اش دروغهای شاخداری است که به خورد شما داده اند.”
می گویم :”اگر راضی می شدی یک صیغه ي محرمیت بین تو و مرتضي خوانده شود دیگر خیال من و مادرش ….”
نمی گذارد ادامه بدهم. اخم کوچکی میان دو ابرویش می نشیند ودستش را دور گردنم می اندازد، موهایش بوی هندوانه ي نارس می دهد. می گوید: “اگر قول بدهم برایت یک قابلمه خاک، ده تا مهر اعلا و دو طاقه پارچه سبز صد بار تبرک شده بیاورم راضی می شوی؟.”
اشکم را فرو می خورم. می دانم تا چشمش به پدرش بیفتد همه اینها یادش می رود . می دانم که اسد می تواند به طرفه العینی همه اینها را از توی مغزش بیرون بکشد و کاری کند که ترنجم برود برای همیشه پشت سیمهای خاردارشان زندانی شود. بیست سال تمام توی یک کمپ نکبت زده، چشم به به شن های تفیده، منتظر نشسته است، برای پس گرفتن دخترش. بیست سال سکوت کم چیزی نیست.
سالهاست که من و ترنج از پدرش، اسد، میان خودمان دو نفر هم حرفی نزده ایم چه برسد به غریبه ها. مثل یک لکه ي چرکمرده ی کمرنگ است پشت یک لباس سفید، که با گلدوزی چند تا برگ و ترمه رویش سعی می کنی بپوشانی اش. اما خودت خوب می دانی که هنوز از همان زیرسمج و لجوج به تو زل زده است.
وقتی ترنج خیلی کوچک است همان زمانهایی که تازه می رود مهدکودک خورشید طلوع، یکروز سراغ پدرش را می گیرد. تازه فهمیده است کسانی هستند که می آیند دنبال بچه ها و با مادرها فرق دارند یعنی اینکه تیش دارند و یا سپیل. با همان عقل کودکانه اش از دوستهایش پرس و جویی کرده و همین تفاوتها دستگیرش شده است. می گویم معلوم است مادر همانی که تیش و سپیل دارد، رفته برای دخترم بستنی یخ یخی بیاورد. دیگر چیزی نمی پرسد تا ده ساله می شود. سنجاق سر همکلاسی اش را پنهانی آورده است خانه. بچه است و دستمان هم تنگ. هنوز مشتری چندانی ندارم. مثل حالا هم ترمه و سوزن دوزی برای جهیزیه عروس خانمهای متمول چندان باب نیست. این است که از عهده ي خرید زلم زیمبو برای دخترم بر نمی آیم. مادرم می گوید دستت توی تابه بیفتد بچه بی پدر را کی کتک می زند؟. می روم توی انباری واحدمان می نشینم و یک دل سیر به جای همه این سالها گریه می کنم. بعدش صورتم را با آب شیر پارکینگ می شویم و تا سپیده ي صبح همه ماجرا را برای ترنج تعريف مي كنم. نصیحتش می کنم که اگر چیزی از وضعیت پدرش توی مدرسه بدانند، امانش نمی دهند. پرونده اش را می دهند دستش و والسلام. اینطوری فکر می کنم فاتحه ی قضیه را برای همیشه خوانده ام. به خاطر همین است که خودم را برای عروسی ترنج آماده می کنم.
از خیلی وقت پیش می دانم كه ترنج به یکی از همکلاسی هایش گوشه چشمی دارد.
مرتضی یاوری دو بار مهمانمان می شود. سربه زیر، آرام و مهربان است. یک تسبیح شاه مقصود دانه ریز دارد که می گوید از پدرش به یادگار است. پسر شهید است و از ارث پدری یک باب مغازه، یک خانه ي پدری و یک مادر زحمتکش دارد. بار اول برایش فسنجان و مرغ شکم پر می پزم، دفعه بعد آبگوشت و ریحان و نان سنگک. مال یک محله و زمانیم. عصای دست من چشمهایم است عصای دست مادر مرتضی هم دستهایش که صبح تا شب ملافه های چرک و خونی مریضها را عوض می کند.
برای مادر مرتضی حقیقت ماجرا را گفته ام. می گوید:” چه تفاوتی داردکه جنازه ي پدر مرتضی یک جایی آنور کرکوک، توي تونلها يا پشت خاکریزها خوراک کرمها شده باشد، پدر ترنج هم یک روح خاک خورده زندانی توی یک کمپ بدنام طردشده،.”
دلمان قرص است که هردو تایشان درد بی پدری را چشیده اند.
یخچال ساید باید ساید و لباسشویی فیلیپس جهیزیه اش توی انباری روکش شده. مبل هایش توی کارگاه سر کوچه امان منتظرند. خورده پیله هایش را کَم کَمَک خریده ام. همه اشان هم بهترین و با کلی وسواس و پرس و جو. نمی خواهم بگویند بچه ي بی پدر است و لخت و پتی راهی خانه ي بخت شده.
همه چیز مرتب و آرام جلو می رود تا اینکه اولین نامه پدرش از صلیب سرخ می رسد.
نوشته است بیست سال است که به عشق دخترکش توی میدانهای کمپشان گل و گیاه می کارد و منتظر یک لحظه بوسیدن دستهایش است. نوشته است، می توانستیم همه این سالها با هم باشیم ولی مادرش نخواست و نیامد. می توانست بنویسد مادرش ترسید و نیامد اما ننوشته است.
اسد پیغام داده است برای رفتن به طرف مرز دو روز فرصت داریم. از دو سال عروسی امان، یک سال می شود که داماد جایی توی کارخانه ی نیشکر هفته تپه مخفی شده است. برادرم می گوید: این آدم نه دنیایش را دارد نه آخرتش. اگر می دانستیم سیاسی کار است، عمرا خواهرمان را سیاه بخت می کردیم.”
توی گوشم نجوا می کند:” شوهرت با دولت مرکزی درافتاده، کم چیزی نیست. طوری نگاهم می کند که قلبم فرو می ریزد. ” می گوید:” والله محض گل روی خودت می گویم، این طفلک پدر نداشته باشد برایش بهتر است.” تاکید می کند که:” از من می شنوی پای خودت و این طفل معصوم را از این غائله بیرون بکش. ”
گاهی ، پیغامی ، نامه ای یا خبری از اسد به گوشمان می خورد. ترنج تازه راه افتاده است و ما توی اتاقی آنور حیاط خانه ی خواهرشوهرم هستيم. زندگي امان نه سری دارد و نه ته ای. بود و نبودش یکطوری مثل بختک روی روزهايمان افتاده است. توي دستخطش نوشته است كه با یک دست لباس برای خودم و یکی دو تا برای بچه توی روستایی نزدیک مرز همدیگر را می بینیم. تا نیمه شب تصمیم خودم را گرفتم ام. چمدانمان را می بندم و به جای رفتن به طرف جایی که نمی دانم کجاست، سپیده نزده بلیط اولین قطار به مشهد را می گیرم. دوروز توی صحن می خوابم. چادرم را می کشم روی صورتم و پای بچه ام را به نشانه ي دخیل می بندم به میله های ضریح. ترنج با پاهای کوچکش یک متری از من دور می شود و بعد تالاپی می خورد زمین. هرکس می رسد لقمه ای حلوا یا دیسی برنج تعارفمان می کند. می گویم” یا امام رضا مهرِمن و این بچه را از دل شوهرم بیرون کن، همانطور که من مِهرش را بریدم. ”
توی نامه دوم نوشته است از زنش یک پسر دوازده ساله دارد که توی بلژیک زندگی می کند و دو سال پیش همدیگر را دیده اند. نوشته است هربار پسرکش را می بوسیده، یکطوری دلش برای ترنج پاره پاره می شده است. گفته است چشمهای پسرک عینا ترنج است.
توی نامه سوم نوشته است به عشق دخترش یک نهال ترنج با بدبختی گیر آورده و گوشه میدان آزادی کمپشان کاشته. آرزو کرده وقتی بیاید با هم میوه ها یش را نوبر کنند. یک عکس هم از خودش کنار نهال کوچک ترنج انداخته است که برگهایش تازه و سبز و شاداب است. شک می کنم. توی عکس همانی کسی نیست که بیست سال پیش شوهرو پدر بچه ام بوده باشد . اسد موهای پرپشت مجعدی داشت که تا شانه می رسید با یک لبخند گستاخ که به نظرمی آمد همه کس را مسخره می کند. اما مرد میانسال توی عکس جلوی موهایش ریخته است و از لبخندش نشانه ای دیده نمی شود.
می بینیم اشک توی چشمهای ترنجم حلق می زند و شامش را دست نخورده باقی می گذارد، اما کاری نمی کنم. سنگ شده ام. به خودم می گویم تا مرتضی هست، تا عشق این دو تا کبوتر به هم برقرار است هیچ اتفاقی نمی افتد.
از مرتضی خواهش کرده ام، یکساعت بدون ترنج بیاید خانه امان. برایش از تلخی سیاست و ویرانی و مرگ وجدایی زن و شوهرها و هزار کوفت زهر مار دیگرش می گویم. نصیحتش می کنم که سرنوشت ترنج من الان دست اوست، که تنها او هست که می تواند مهر پدرش را از دلش بِبُرد. سر به زیر با تسبیحش بازی می کند. می گوید: “حاج خانوم مهر پدری مثل مادری هیچکدامشان بریدنی نیست. شما فکر می کنید من کمتر از شما ترنج را می خواهم؟. توی این سه ماه بارها بارها خودم را جای ترنج نگذاشته ام؟. اما حقیقتش را بگویم، نمی دانم خودم چه تصمیمی می گرفتم اگر پدرم جایی آنور مرز منتظرم بود؟.”
می گویم :”واضح است اگر پدر تو هم یک آدم طرد شده ی انگ خورده بود بود هیچوقت مادرت نمی گذاشت بروی”. می گویم: “باد به گوششان برساند ترنج را از دانشگاه معلق می کننند. تو که می دانی ده تا ضمانت نامه امضا کرده ام، تا توانسته ام هلش بدهم توی همین دانشگاه فکسنی”
اشکهایم بی اختیار جاری می شوند. دستهایم را نشانش می دهم و می گویم: “ببین با همین دستهام آنقدر روزها و شبها سوزن زده ام” و گریه امانم نمی دهد.
مرتضی دستهایم را می بوسد و می گوید: “حاج خانوم شرمنده ام ازتان، اما نمی توانم. ترنج تصمیمش را گرفته و می خواهد برود…
ترنج پایش را توی یک کفش می کند که قید دانشگاه و این مدرک نیم بندشان را می زند. دو روز است كه همه ي شبكه ها درگيري کمپشان را با پلیس مرزی نشان می دهند. دلم بدطوری می گیرد زنها و مردهایی را می بینیم که نه این وری اند و نه آنوری. زیر فشار شلاق و باتوم و گاز اشک آور با زبانی بیگانه تقاضای کمک می کنند. تنشان را به سیمهای خاردار دار فشار می دهند و دستهایشان را به نشانه آزادی به سمت دوربین ها بالا میبرند.
ترنج به جمعیت مچاله از فشار آب و شلاق پلیس های مرزی روی صفحه تلوزیون چشم دوخته، می پرسد مادر اگر پدر بين اينها باشد مي تواني بشناسي اش؟. عینکم را روی چشم جابجا می کنم. چطور می توانم بگویم كه حتی خاطره محوی ازچهره یا تصویر پدرش در ذهن ندارم. جلوی صفحه می نشینم و به آدمها خیره می شوم. همه مثل هم اند مردها با موهایی از ته تراشیده و کتهای از مد افتاده دهه ی پنجاهی و زنها با مانتو و شلوارهای یکدست بی زیورِ سی سال پیش.
ترنج سنجاق سرش را پرت می کند روی چرخ خیاطی و با بغض می گوید:” عمه قسم می خورد که پدر دو روز توی آن برهوت سرمازده از سپیده تا غروب منتظرمان ایستاده بود،مي گويد مادر اصلا تو از دوست داشتن چیزی می فهمی؟.” صدایش می لرزد و بالا می رود.
روی بقچه حمام ترمه، خم می شوم و نوک سوزن را با دو مروارید ریز شیری توی پرچم گل زبان در قفای پارچه فرو می کنم. با دستمال اشکم را پاک می کنم که روی نقش نریزد. شوری اشک بد طوری جا می اندازد. مشتریها بهانه گیر و وسواسی اند.
ترنج لباسش را پوشيده و می خواهد برود. سراسیمه از جایم بلند می شوم. در را می بندم و موهایش را می بوسم. می گویم :”من بیست سال تمام برای این و آن، کلاه یک لعل و دو مروارید بافته ام تا تو بمانی”.
می گوید:” نه تو فقط برای خودت کلاه بافتی. آنهم یک کلاه گشاد بی قواره . نمی بینی همه می دانند زیر کلاهت چه خبر است؟.” مشتش را می کوبد روی در و می گوید:” صبح تا شب توی گوشم قصه نارنج و ترنج خواندی و یک لعل و دو مروارید بافتی .
می گویم :” اگر هم همین باشد که تو می گویی برای این بود که دوام بیاوری. چرا نمی خواهی بفهمی که زمانه عوض شده است.
چطورمی شود برایش از بيست سال سردي وسفيدي آ‍زاردهنده ي رختخواب بي مرد، از تمناي سينه هاي ورم كرده از فشار شهوت، از خستگي پاهاي ايستاده در صف مرغ و نفت و برنج، ازسنگيني كپسول گاز زير نگاه ترحم آميز زنهاي همسايه. از سردي و بي مهري همين زنها و نگاه مشتاق مردهايشان و هزار كوفت ديگر گفت.
ترنج به من پرخاش می کند که:”تو خائنی، همه اتان همینطورید. همین مرتضی… ” چشمهای مبهوت من را که می بیند ساکت می شود.
چادر نماز، کیسه آب گرم و آلبوم عکسهای بچگی ترنج را توی ساکم می گذارم ، تسبیح و حلقه ازدواجم را توی بقچه ترمه ی جهیزیه ام می پیچم و توی زیپ ساک جا می دهم.
سپیده نزده حرکت می کنیم. شاید این بار بخت یارمان باشد. صدای اذان از گلدسته ها می آید. یکساعت دیگر تا رفتنمان باقی مانده است.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

یک دیدگاه

  1. سلام
    در بیان فضای مورد نظر موفق و تاثیر گذار و با نثری روان.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>