پنج شنبه , ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

دو شعر از علی رضا عباسی

بازدید: 8,664


 

 

 

 

 

علیرضا عباسی

1.

گنجشك ها

از ساختمان وزارت جنگ

مي ترسند

و به آدم ها كه روي نيمكت پارك

روزنامه  مي خوانند

نزديك نمي شوند

زنبورها به كندو برگشته اند

و شيريني زندگي

در گلوي تانك ها مي سوزد

پروانه اي روي مگسك تفنگي نشسته

و فكر مي كند

سهم عشق

از خيابان هاي مسلح

تنها گلوله است.

  2.

گاهي از من آدم برفي مي سازي

و چشم هايم را

با دكمه هاي پيراهنت مي بندي

چشم كه باز كنم

دكمه هايت مي افتند

اما پيش از در آغوش كشيدنت

دست هايم آب شده اند

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

۳ دیدگاه

  1. ولد زن است که سلام می کند. به خاطر شعرت که دست مرا به کیبرد کشاند تا این پیام را بنویسد. جاوید شاد

  2. محمد رضا بي گناه

    بسيار زيبا و تصويري بود.
    موفق باشيد

  3. فرشته وزیری نسب

    پروانه ای روی مگسک تفنگی نشسته
    و فکر می کند
    سهم عشق
    از خیابان های مسلح
    تنها گلوله است
    مفهوم با استفاده از تصویر به زیبایی بیان شده است.شعرها و مطالب تان بسیار عمیق است. ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>