صغیری نمایشنامه نویس « مجلـه الکترونیکـی عقربه مجلـه الکترونیکـی عقربه







صغیری نمایشنامه نویس

 جهانشیر یاراحمدی

 


 …

ایرج صغیری از محدود هنرمندانی است که در حوزه های مختلف هنری کارنامه ارزشمندی از خود به جا گذاشته است؛بنابراین برای شناخت کامل وی باید وجوه مختلفش را واکاوی کرد  تا از این طریق او را برای نسل امروز و مهم تر برای آیندگان بشناسانیم.ایرج صغیری در  ۶ دهه عمرش هم بازیگر تئاتر؛سینما  و تلویزیون بوده،هم کارگردان  تئاتر و فیلم ،هم نمایشنامه نویس ،هم داستان نویس،هم پژوهشگر ،هم شاعر و مهم تر از همه یک معلم تمام عیار برای نسل حوان.بنابراین اگر قرار است درباره ی او سخن برانیم باید تمام این وجوه را بررسی کنیم و صد البته نتیجه چنین مطالعه ای،خود کتابی مفصل است. در این مقاله نویسنده تلاش می کند تنها یکی از هنرهای این هنرمند را مورد مطالعه قرار دهد: نمایشنامه نویسی.هنری که ۵ دهه او را شیفته ی خود کرده و لحظه ای از آن جدا نشده است. افسوس که این نگاه،نگاهی شتاب زده است.به پیشنهاد غلامرضا شبانکاره، سردبیر  در اختیار این نشریه قرار گرفت. امید که روزگار فرصت دهد تا مفصل در این باب قصه بپراکنیم.

 

 

 

 

دانش تئاتر 

ایرج صغیری به شکل غریزی به سوی هنر نمایش کشیده شد . او همه عشق خود به هنر نمایش را ریشه در تعزیه می داند . نزدیکان او می گویند در دوران کودکی پس از دیدن مجالس تعزیه در منزل به وسیله تکه چوب هایی که به دست می گرفت شمشیر بازی شبیه خوانان را تقلید می کرد . این عشق و علاقه نسبت به تعزیه در او باعث شد خیلی زود در اوج جوانی سکان تعزیه را به عهده بگیرد و بر اساس دغدغه های تئاتری که داشت یگانه ترین تعزیه های بوشهر را در نیمه نخست دهه چهل به اجرا بگذارد . سالداران این بندر متفق القولند که جدی ترین و پر مخاطب ترین تعزیه بوشهر ، مجالسی بود که ایرج صغیری تعزیه گردانی آنها را بر عهده داشت . نکت جالب توجه آن که حضور خود صغیری در نقش شمر و برادرش محمد در نقش امام حسین (ع) این رویارویی را جدی تر و جذات تر می کرده است .

در همان ایام صغیری نخستین نمایشنامه های خود را با سواد دانش آموزی اش نوشت و به کمک همکلاسی هایش روی صحنه برد . در اواخر دهه چهل او برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فارسی به مشهد رفت . نکته جالب آن که صغیری در این باره می گوید : « من در دانشگاه در دو رشته پذیرفته شدم . هم در رشته تئاتر دانشکده هنرهای زیبا و هم در رشته ادبیات دانشگاه مشهد . خیلی دوست داشتم تئاتر بخوانم اما به خاطر این که در خانواده ای به شدت مذهبی بزرگ شده بودم ، آن ها مرا وادار کردند که به مشهد بروم و به قول پدرم زیر سایه امام رضا (ع) درس بخوانم و به همین دلیل ادبیات خواندم . »

حضور صغیری در مشهد باعث دگرگونی فکری او و در حقیقت تحولی در وی پدید آمد که او را به ادامه راه مصمم ساخت . صغیری در مشهد در تئاترهای مختلف بازی کرد . آثار متنوع و متعددی مطالعه کرد ، سبک ها را شناخت ، نمایشنامه نویسان بزرگ دنیا را و درک کرد فلسفه نمایش را و مهم تر از همه با شریعتی آشنا گشت . آشنایی او با شریعتی فراتر از یک ارتباط یک شاگرد و استاد بود . ارتباطی که صغیری را دگرگون کرد . این ارتباط باعث گشت تا صغیری در سال ۴۹ در نمایش « بار دیگر ابوذر » به کاگردانی داریوش ارجمند بازی کند . نمایشی که باعث شهرت صغیری شد . خود صغیری چند سال بعد به پیشنهاد دکتر شریعتی این نمایش را در حسینیه ارشاد تهران روی صحنه برد و با استقبال شورانگیزی مواجه شد .

صغیری پس از بازگشت به بوشهر در سال ۵۲ ، شخصیتی بود که به واسطه مطالعات بی شمار آثار تئاتری و بازی در چندین شاهکار ادبیات نمایشی به شدت تئاتر را می شناخت . او با این شناخت ، دغدغه های قومی ، بومی و آیینی خود را در این مسیر انداخت و به واسطه تئاتر ، خود و دیارش را به جهانیان و البته ایرانیان معرفی کرد . او در حقیقت در راهی قدم گذاشت که پس از سی و اندی هنوز همان دغدغه ها را پیگیری می کند . صغیری به شدت معقد بود که راه نجات تئاتر ایران همین آیین های قومی و بومی است .

شخصیت های صغیری

صغیری معتقد است که نمایش باید به گونه ای باشد که همه طبقات جامعه بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و از آن لذت ببرند . او که خود به شدت به این گفته اش اعتقاد دارد بر همین اساس قصه های آثارش از دل زندگی مردم ستمدیده و زحمتکش جنوب انتخاب می کند . او به یمن علاقه وافر به زادگاهش بوشهر ، اشخاص را به خوبی می شناسد . دردهایشان را ، گپ هایشان را .

شخصیت های همه آثار وی از « قلندرخونه » تا « سرباز » اشخاصی هستند که در کنار او ، در شهر او ، در محله او ، زندگی می کنند . او اشخاصی را برمی گزیند که برای همه آشنا باشد . تردیدی نیست که این آشنایی موجب برقراری ارتباط مداوم و پی در پی مخاطب با اثر می شود ، اشخاصی که به شدت واقعی اند .

در نمایشنامه « قلندرخونه » با عده ای « موزیری » روبرو هستیم . موزیری ها انسان هایی بوده اند که به سر کردگی یک نفر بارهای کشتی های بزرگ را خالی می کرده اند . این موزیری ها برای همه آشنا و ملموس بودند . اگرچه کسی آنها را به اسم هم نمی شناخت اما « موزیری » بودن آنها را برای مردم معرفی و آشنا می کرد .

هر کدام از این موزیری ها مشکلی دارند ، مشکلات و دردهایی که دامنگیر همه است . از عاشقی تا عیالوارگی تا دیوانگی .

این اشخاص آشنا حرفهای آشنا می زنند ، حرفهایی که از جنس زندگی آنهاست ، غریبه نیستند ، مردم هر روز آنها را می بینند ، با آنها زندگی می کنند و به همین سبب مخاطب ،آنها را دوست دارد و با آنها ارتباط برقرار می کنند . صغیری روند انتخاب این اشخاص را در همه آثار بعدی اش بر اساس همین تفکر ادامه می دهد . در نمایشنامه
« محپلنگ » نیز او اشخاص آشنا را در دل قصه اش جا می دهد ، قصه ای روستایی که برای مخاطب اینجایی آشناست و با او ارتباط برقرار می کند .

در « ناخدا » و « سرباز » نیز این دغدغه و فکر ادامه می یابد و این نشان دهنده این نکته است که صغیری سالها پیش با اعتقاد راسخ قدم در این راه گذاشته و به آن ایمان دارد و به همین سبب این روند را همواره تا امروز لحظه ای رها نکرده و در همه آثار نمایشی اش از آنها سود جسته است .

نکته مهم در نمایشنامه ای صغیری آن که به شدت اجرایی اند و در اجرا نمود پیدا می کنند . مثلاً در نمایشنامه
« قلندرخونه » قصه به شدت ساده است اما اجرای شکیل و درخشان آن مابقی متن را در حاشیه قرار می دهد چرا که اجرا بسیار فراتر از متن نمایشنامه است .

در « محپلنگ » صغیری با نگارش قصه ای تخیلی در یک بافت بومی اثری نو خلق می کند . اثری که خواندن آن نیز جذاب است . در این نمایشنامه بخشی از شخصیت های واقعی اند و برخی دیگر در عین واقعی بودن خیال و تفکری شاعرانه دارند یا به روایت جنوبی ساده اند ، نوعی سادگی که به دیوانگی پهلو می زند . « محپلنگ »گام بلند صغیری در نمایشنامه نویسی است و در قیاس با متن « قلندرخونه » بسیار جلوتر است .

انتخاب قصه ، نگارش زبان به کار گرفته شده همه در یک کلیت منسجم « محپلنگ » را به سامان می برند .

نکته قابل تأمل در نمایشنامه « محپلنگ » در پرداخت شخصیت هاست .

برخی از شخصیت های این نمایشنامه بی هویت هستند . چون به غیر از شخصیت « محپلنگ » بقیه آنان در ارتباط با یکدیگر نبوده و در نتیجه خط اصلی نمایشنامه به ابهام می گراید . « ظهیر مالکی ۱۳۵۷ : ۲۹ و ۲۷ )

د نمایشنامه « ناخدا » صغیری  باز هم از شخصیت های آشنا سود می جوید . شخصیت هایی که در فرهنگ بوشهر برای همه مردم نامی آشنایند و در پرداخت آنها نیز همان گونه که در واقع بوده اند عمل کرده است . حضور و انتخاب چنین شخصیت هایی در یک اثر نمایشی ، روشن است که نگاه مردم را نسبت به آن دقیق تر می کند و با آنها ارتباط بیشتری برقرار می کنند . یعنی دقیقاً همان چیزی که دست اندرکاران تئاتر در پی آنند و صغیری بر اساس همین دغدغه آثارش و اشخاص آن ها از دل اجتماعی که در آن می زید انتخاب می کند . راهی که همواره در آن نفس کشیده و می کشد و لحظه ای از آن خارج نشده است .

زبان

صغیری در بیشتر قصه ها و نمایشنامه هایش زبان بومی را به عنوان مهم ترین ابزار بیان افکار و دغدغه های متن انتخاب می کند . او آگاهانه دست به این انتخاب می زند و هرگز خود و اثرش را به لهجه معیار ترجمه نمی کند چرا که معتقد است با ترجمه هرگز معانی کاملی از آنها به خواننده منتقل نمی شود .

استفاده از این لهجه برای صغیری تبدیل به یک دغدغه همیشگی شده است . او در این باره معتقد است : « … توسعه ارتباطات در سالهای اخیر آن هم با وسایل مدرنی مثل تلویزیون و رادیو و سینما و … لهجه مرکزی را با لهجه باسوادها ، دانایان ، روشنفکران ، عرضه دارها و خلاصه لهجه « ازما بهتران » قلمداد نموده است . آن قدر که در سراسر این مملکت پهناور همه شهرستانی ها با احساس حقارتی خوفناک در برابر لهجه مرکزی ، از استعمال خصوصیات گویش محلی و اصیل خود شرم زده می شوند . کار به جایی کشیده که اغلب هموطنان غیر تهرانی ما به خصوص وقتی به مرکز می آیند با تلاشی بیشتر مذبوحانه می نماید گویش شریف خود را و در نتیجه هویت اصیل و اصلی و نجیب خود را پنهان می سازند . این هم غم انگیز است و هم فاجعه بار . دخالت در مقوله روانشناسانه را بگذاریم به عهده اهلش امام نمی توان غصه نخورد وقتی که شاهد اضمحلال عناصر فرهنگی پاک خود هستیم . نشاندن واژه های محلی و بومی در آثار من با این غرض آمده است که گام کوچکی قلمداد شود برای آن دسته از روستاییانی مثل من که با این کار نه تنها خجالت و سرافکندگی برای خود نمی خرند بلکه با تلاش درت وسعه بخشیدن به زبان و زبان شناسی این مردم ، فرهنگ بومی و نیرومند و اصیل ولایت را به شکل جدی و به عنوان عنصری زنده و فعال وجودشان را در پهنه ادبیات جهانی مطرح می سازند . » ( صغیری ۱۳۶۹ : ۶-۵ )

تعصب صغیری نسبت به فرهنگ بومی و واژه های محلی در گفته فوق پیداست . او در نمایشنامه « قلندرخونه » از زبان کوچه و بازار بوشهری استفاده می کند . زبانی که به شدت رک و صریح است و حتی زشت ترین ناسزاها که بین افراد رد و بدل می شود و صغیری همه اینها را در بافتی بومی استفاده می کند و به سبب استفاده به جا و صحیح ، زشت نمی نماید . آنهایی که با این قواعد فرهنگی آشنایند به خوبی می داند که در یک فرهنگ دریایی در جنوب رک گویی و ناسزا از شاخصه های جدا نشدنی آن به شمار می رود .

اما نکته مهم آن که اجرای دقیق و خوانش اصولی این گفتارها در قلندرخونه چنان ریتم و آهنگی خاص و دلنشین ایجاد می کند که مخاطب را به سوی برقراری مطلوب سوق می دهد . هر چند باید اضافه کرد « قلندرخونه » در اجرا بیشتر متکی به حرکت است تا لفظ و شاید به همین سبب باشد که ارتباط به شکل مطلوبی در آن رخ داده است .

اکبر :        بگو خونه کل نعیم نه خونه ناخدا .

بانی :        حالا اگه تو سر یه جندی با او دعوا داری باید ای بی حرمتی کو تو شو عاشورا بکنی . سَی سَی چینامم تموم شد به خدا .

زاغو :        حالا چه پروان کاها ، کل محمد سی کل نعیم بگو مهموناش بیاره همش بلیسن ، شو عاشوران اجرا داره ، بعدم ما میگیم مرواتون همه سال / خنده ، سکوت سینه /

عباسو :      هفتاد و سه تومن بدهکار خیرو هستم وقتی از کل نعیم پیلم می اسدم یه راس می رفتم جنب ننش بعدش پیل یه ربی عرق تو جیبم نبی ، همی گرگو حاضری پیل عرقم می دادی دروغ می گم بگو گرگو ، دیش قولم داده ،دس ری قرآن زده که کبرو مال تونن ، به علی اکبر حسین اگه فهمیدم خیال نغل بازی داره شقه شقه دیش می کنم ، کبرا خوش خیلی خاطرم می خوا ، وختی بنگ می زنم هله هله کبرا چیشاش بر میشه .

کل نعیم :   / وارد می شود / ای چاینا کی رخت ؟

بانی :        شاه دوماد اکبر آقا

عباسو :      چای دس مو بی میخواسم بیارم سی شما اکبر خورد قدم سینی از دسم افتاد .

اکبر :        دروغ میگه ، مو عمداً زدم زیر دسش ، نمیخواسم چای ببره در هر کی چای می خواد باید بیاد همین جا ، حالا هم سینن هم نخوبن چای بدیم .

کل نعیم :   خیلی خوب بچه ها برین ، برین تو سینه یا الله / همه می روند غیر از اکبر و بانی /

/ کل نعیم در حال خوردن چای ، رو به اکبر /  تو چتن ما ول نمی کنی .

اکبر :        اگه نقل یخه گرفتن ، تو یخه همه گرفتی .

کل نعیم :   می آمو بادمجون گرمی دم چونت نهادم  ؟

بانی :        احترام زیادی بوا ، احترام زیادی ، اگه نه باید مممنون گوز کل نعیم باشی که از صدقه سرشون نون می خوری .

کل نعیم :   تو نفست بگیر برو در / کل محمد با غرو لند خارج می شود /

کل نعیم :   حالا تخم خودت نهادی خو آبرو ننهادی سی مو جلو چند آدم درس و حسابی ، برو سینه بزن ، مرواتم همه ساله باشه ، صبح هم بچه ها وردار و با تن درس و دل خوش بیاین گمرگ تا بریم ، بارش زیادن ، هفت هشت روزی می مونیم ، وضع غرابم بد نی ، انگاری پارچه و عطر داره ، سی بصره داره سی بصره اگه دو تا طاقه و چند تا درزن عطر بتونی ور داری خرجی دو مات در میاره .

اکبر :        کل نعیم سر خودت درد نیار ، مو نه ماشودی عبدالنعیمم اگه مث گواف کنجم کنی سی هداک تقاص غلو سیاه ازت می گیرم .

کل نعیم :   تو حالا جوونی سرت درد می کنه سی دعوا ، نمی فهمی ، دست بکش از لجبازی تو امروز باید فکر سر و سامون دادن خودت باشی ، ماشاالله هیکلت خوب جوون ، زرنگ ، خونواده دار هر دختری هم بخوای با تن خوم و ننه علی می فرستم سی خواستگاری ، هر کی بخوای دس ری هر دختر خوشگل تر خوش بیلی خوم درسش می کنم سیت ای حرفا نه مال تونن .

اکبر :        خیلی مردی کل نعیم خیلی مردی .

کل نعیم :   تو هر چی سی مو بگی مو بدم نمیا تو هم مث علیو ، اگه فحش خواهر مادرم بدی باز احتزامت میلم دیگه هم حرف نزن برو گمرک صبح خدا بخوا بچه ها وردار بیار .

اکبر :        دیگه چه کل نعیم ، سی بچه هام بگم خین غلو سیام یه زنکه ولوی اسدم هه

کل نعیم :   بچه ها با مو ، مو راضیشون می کنم ، اصلاً دیگه همی سفر بوی غراب ، مزدت که گرفتی خمم یه هزار تمنی می دمت ، چند روز دیگه ترقه میا میره آبادان باش برو ، اونجام کوکام نمو دکون داره سفارشت می کنم یه کاری پیدا کنه سیت یا جمب خوش وایسه کار کن دو تا دختر جُهونم داره هر کموش خواسی بسون ، فاطی و زری ، دیگه هم اینجا نیو که بخوای جواب استنطاق ای و او بیدی ، دیگه چی می گی .

اکبر :        انگاری اینجا تو ای قلندرخونه سر خین غلو سیاه چونه می زنیم کل نعیم ، اما سیت بگم قیمت خین غلو قیمت خون خوتن و بس .

کل نعیم :   ای نمک بحروم ، همی زودی یادت رفته نه ، همی دیگرو بی که کسی تو سرت نمی زد ، با خم بردمت جهاز تنیلتم کردم ، خوت نخواسی نونکور بدبخت ، غوره بازی در آوردی ، هیچ نگفتم زدی تو گوش تاجر هیچی نگفتم ، با قد بند منوری سی فرنگی بدبخت گیر آوردی ری تفرو چهار لیکش کردی ، هیچی نگفتم . حالام دس نمی کشی ، چسبیدی دم خین غلو سیاه ، ول غلو کن . غلو یاری زدش ، غلو سیاه مرگش رسیده بی ، بچه بازی دست ور دار ، به همی شو عاشورا تو فقط جلو زبون تش گرفتت بگیر .

اکبر :        هوم ، بهمی زودی یادم بره نه ، نه کل نعیم یادم نمی ره ، انگاری همیسُهْ ، ری فنه نشسته بیدی و چار چیشی خَنْ می پاییدی تمام صندوقاتون زدیم آوردیم زیر جالی ، بارم فریول چرخ بی ، مو و غلو با هم بودیم همش زدیم سرخوک و نج بعد سیل زارسن ونج ممن کردم و گفتم / هبیس / یه فریولی از صندوق افتاده بی کف خن تو نهیبب غلو دادی .

کل نعیم :   « غلو مادر قحبه فریولکو ور دار »

اکبر :        / ادامه / غلو بدبختم بی خبر از همه جا رفت فریول ور داره که اشاره زارسن کردی گفتی .

کل نعیم :   « هریه هریه زر » / سینه ، صدا ، سکوت /

اکبر :        بعد صدای دومی اومدن یاری و صدای استخونای غلو خلط شد و جیگرم او شد قیم گرفت وقتی صندوقا ورداشتیم ، زورکی مغزش از کف خن جم کردیم حالا دلم می خواد هوک تو دسم باشه بزنم زیر بتت ، دلم می خوا خرخرت بکرچونم جیگر سیات کل کل کنم .

کل نعیم :   ای بی شرف حرومزاده ، تو نغلی نغل حالام هر چی سرت بیا حقتن .

اکبر :        سی ، سی  / سکوت ، سینه ، صدا /

               / دست کل نعیم میزبان خنجری از تنه دیوار می شود و پشت سر اکبر می آید /

اکبر‌ :        سی نعیمو دی نعیمو ، دی نعیمو چه میگه ، همی نعیمو که تا دیگرو ددش تو ظلم آباد آبادان …

               / کل نعیم خنجر تا دسته در پشت اکبر فرو می کند / ( صغیری     ، ۱۳۵۴ )

               / سینه واحد می شود … اکبر با نوحه واحد سینه می زند … و کل نعیم با همان نوحه و ریتم از پشت خنجر /

در نمایشنامه « محپلنگ » اما قصه به گونه دیگری است . صغیری در این نمایشنامه از زبانی ساده سود جسته که شاعرانه است . زبانی که نیاز اولیه و مهم بافت ساخته شده در این اثر به شمار می رود . انتخاب چنین زبانی در یک بافت بومی خود خلاقیتی در عرصه آثار بومی قلمداد می شود . در دل این زبان ، نویسنده از واژه های بومی سود جسته تا آنها را برجسته و البته ماندگار نماید .

استفاده از این زبان بر اساس قصه ای زیبا و دن کیشوت وار خود نمایشنامه محپلنگ را به شعری بلند بدل کرده است . شعری که در اجرا با آوازها ، ذقص ها و حرکات و آواها جان می گیرد و محپلنگ را به سوی کمال سوق می دهد .

ژاندارم :        نمیاد ، فرنگی دیگه میره تو ماه ، فهمیدی ، تو ماه .

محپلنگ :     ماه …………. ماه ………..

/ متفکر و دگرگون شده ، انگار وای تازه استنشاق کرده است ، چیز نویی یافته ، ماه ، هدف را پیدا کرده است

به او نشان داده اند که آخرین سنگرش باید در ماه تعبیه شود /

محپلنگ :     نپه اینا سی زخمی مو با خوشون بردن تو ماه ؟

ژاندارم :        آره ، تو ماه ، تو ماه / خارج می شود و در حال رفتن / ماه … ماه …

/ محپلنگ با تأثیر گفته های ژاندارم ، متفکر و منقلب تفنگش را در آورده و مرتب می کند و همچنین قطار و

 لباسش /

عیوضو :        خیر باشه محپلنگ ؟ تفنگ پاک می کنی ؟ قطار مرتب می کنی ، مَیْ بازم می خوای بری جنگ ؟

محپلنگ :     ها ، می خوام برم جنگ .

ممندو :         جنگ کی ؟ جنگ کجا ؟

محپلنگ :     تو ماه ، تو جنگ فرنگی تو ماه / به طرف اسب چوبیش می رود و سوار می شود /  ایسه که کسی نی کمک علی کنه خوم می رم ، می رم شون بشون علی تو ماه می جنگم . مثل سابق سنگر
می کَنُم ، توش دراز می کشم ، لول فلیس علی از ایل فرنگی می اندازه و لول ده تیر از اول جیلمشون می کنه . مو دیگه وا نمی گردم . / به طرف مشتی عیوض می رود و سر او را
می بوسد / حلالم کنین ، مو دیگه گمون نکنم واگردم .

مندو :           ای خو راسیشن ، بوا سرکار اشرفی پات کرد ، می آدم می تونه بره تو ماه ؟!

عیوضو :        محپلنگ بوا تو خو راس راسی لیوه وابیدی ، می آدم می تونه بره تو ماه ؟

محپلنگ :     ها ، فرنگیا می تونن ، سرکار راس می گه . هر چی جای قشنگم فرنگیا می رن .

مندو :           تازه اونام رفتن ، تو چطوری می ری ؟

محپلنگ :     مُم میرم ، میرم ، میرم ، تا ازش برسم ، بالاخره می رسم ، آخرش ماه خسه می شه / سوار بر اسب شروع به دور زدن می کند و در همان حال / میشتی عیوض آخر ماه خسه می شه و مو باش
می رسم .

عیوضو :        خدا یه عقلی بدتت / مشغول کار می شود /

                  / محپلنگ سوار بر اسب چوبیش انگار چهار نعل به سوی ماه می رود ، سن را دور می زند و چنان مصمم است که به راستی انگار با اسب شکوهمندش به سوی ماه می رود و سرانجام در حرکتی به سوی ماه می ماند . بی حرکت ، پر جبروت با جلالی ابدی و پوزیسیونی مردانه ، مردانه و مردانه … آن گاه این توهم پر جبروت محپلنگ همه چیز را فتح می کند خود در بالاست و افکارش نیز در بلند جای عاطفه ، تمامی عواطف را مسخّر ساخته است ، در هاله ای از تخیل نیرومند محپلنگ آنان که اسیر این تخیل می باشند توهم خود را باز می کنند /

عیوضو :        باز صدای یه گراز ناخوشن مُندی .

مندو :           ناله یه پلنگ زخمین .

مرد ۱ :         صدای جون کندن یه گرگ پیرن تو موهور .

مرد ۲ :         صدای مُردن یه ستارن .

عیوضو :        صدای هق هق مرد غریبین .

مندو :           صدای برنو محپلنگن تو ماه .

                  / و سپس آوازی صعود دهنده عاطفه های راستین و بلند آغاز می شود /

زن در نمایشنامه های صغیری

جنوب بافتی سنتی ، مذهبی دارد . بافتی که روز به روز به دلیل هجوم تکنولوژی های غریب کمرنگ و کمرنگ تر می شود . هر چند بعد مذهبی این بافت همواره حفظ شده است . در گذشته به دلیل محدود بودن شهرها زنان به غیر از مراسم و آیین های مذهبی اجازه حضور در سایر جریانات اجتماعی را نداشتند و در حقیقت محیط یک محیط « مرد سالارانه » بود و او محو زندگی و خانواده محسوب می شد . نکته شگفت انگیز این که در مراسم مذهبی این فضای مردسالارانه به شدت در هم می شکند و زنان همپای مردان ، آن هم به دلیل عشق به سرور و سالار آزادگان حضرت حسین بن علی (ع) در این مراسم حضور پیدا می کنند .

در چنین محیطی ، طبیعی است که زنان و دختران کمتر اجازه می یابند در هنری جمعی چون تئاتر خودنمایی کنند .

ایرج صغیری که این بافت را به خوبی درک کرده و آن را می شناسد و خود در آن رشد کرده در خلق آثارش کمتر به زبان زن اندیشیده است . او در تمام نمایشنامه هایش به تعداد انگشتان یک دست از زنان استفاده نکرده است . او در نمایشنامه هایی که پیش از انقلاب نوشته تنها یک شخصیت زن ، آن هم در نمایشنامه « محپلنگ » خلق کرد اما در نمایشنامه های پس از انقلاب او تنها در نمایشنامه « ناخدا » چند شخصیت زن خلق کرده است .

صغیری در این باره می گوید :

« در محیطی که تو می دانی بازیگر زن نداری ، بافت اجتماعی مانع از حضور زن است . خانواده ها اجازه نمی دهند دخترانشان به تئاتر بیایند ، طبیعی است من نویسنده به سوژه هایی بیندیشم که زن در آنها نباشد … »

حضور بازیگران زن در تئاتر بوشهر از اوایل دهه چهل شروع شد و روز به روز رو به فزونی نهاد ، امروزه تئاتر بوشهر از این نطر مشکلی ندارد و هم خانواده ها به حضور فرزندانشان در تئاتر علاقه مندند و هم خود آنها به تئاتر علاقه مند هستند و به سمت آن هجوم می آورند .

این سیر روز افزونی در نمایشنامه های صغیری کاملاً مشهود است . او که پیش از انقلاب کمتر به خلق شخصیت زن اندیشیده است ، پس از انقلاب به دلیل دیدن این فضا تعداد شخصیت های زن خلق شده اش افزایش پیدا کرده و تا بدانجا پیش رفته که او نمایشنامه ای به نام « ننه ماهی » نوشته که تمام بازیگرانش زن بوده اند .

نمایشنامه های صغیری

 

نمایشنامه های صغیری را تنها خود بر صحنه برده است و به همین سبب تعداد اندکی از آنها برای مخاطب آشنا هستند چون اغلب آثار وی مجال اجرا نیافته اند.  اردشیر و اردوان(۱۳۴۲)، قلندرخونه(۱۳۵۲)،محپلنگ(۱۳۵۵)،غم غریب قبله عالم(۱۳۵۵)، از ناصریه تا اهواز(۱۳۵۷)،هفت خنجر بر اتللو(۱۳۷۱)،ننه ماهی(۱۳۷۲)،ناخدا(۱۳۷۲)، سرباز(۱۳۷۹)،شب شولای عبدالرحمن(۱۳۸۲)،تسلیم(۱۳۸۶) و … برخی از آثار این نویسنده هستند که تعداد کمی از آنها روی صحنه رفته است.

 

هفت خنجر بر اتللو

صغیری در مجمعه نمایشنامه هایش اثری دارد با نام ” هفت خنجر بر اتللو” که البته  به “اتللو” مشهور است. صغیری خود عقیده دارد اگر اثر شکسپیر اتللو ی مغربی است اثر او که نقدی بر اثر شکسپیر است می تواند یک اتللوی شرقی باشد. صغیری برای خلق این اثر، دلایل شکسپیر برای دشمنی “یاگو” و “اتللو” را عقلانی نمیداند؛ و بر همین اساس فرضیه های دیگری را مطرح می کند و اثر خود را بر اساس این فرضیه های جدید خلق می کند.

شب شولای عبدالرحمن

شب شولای عبدالرحمن نمایشنامه ای مذهبی است در کارنامه ایرج صغیری.نمایشنامه ای درباره حضرت علی(ع). در این اثر صغیری دو وجه تاریک و روشن ابن ملجم مرادی را به چالش می کشاند. نمایشنامه دو شخصیت دارد: ابن ملجم و عبدالرحمن. در واقع دو وجه پیدا و پنهان یک شخصیت. به گمانم این اثر میتواند نمونه ای خاص و ویژه باشد برای پختگی قلم این نویسنده.در واقع قدرت نویسندگی صغیری را میتوان با خوانش این اثر به سادگی دریافت.

نمایشنامه های رادیویی

 

صغیری در طی  سال های گذشته نمایشنامه های رادیویی فراوانی  برای رادیو بوشهر نوشته است که هر کدام از آنها خود می تواند منابعی برای مطالعه و پژوهش اهالی تئاتر باشد. برخی از آثار رادیویی وی در جشنواره های متعدد نیز صاحب افتخار شده اند. یکی از مهم ترین نمایشنامه های رادیویی صغیری، “میرمهنا” نام دارد که هنوز پس از گذشت بیست سال از نگارشش، تولید و اجرا نشده است.

هر چند شرایط برای صغیری در طول سال های رفته فراهم نشد تا آثار خود را به صحنه ببرد و این حسرت همواره ی خود اوست که با خود یدک می کشد، اما امیدوارم نمایشنامه هایش به مدد سیاست گزاران فرهنگ و هنر این دیار منتشر شوند تا از این طریق نسل حال و آینده از تجربیات این استاد ارجمند که فخر همواره تئاتر بوشهر است، استفاده نماید.

پاسخ دهید