به سوی نوشتارِ اقلیت
اسماعیل حسام مقدم Paradox_hesam@yahoo.com Paaraadox.blogspot.com
اول: هزاران سطحِ صاف:
“ادراک کردن یعنی خواندن، خواندنِ پیکربندی های مطلقِ سطح.” (والتر بنیامین)
همواره از کودکی ام، وقتی در برابر روایت فیلم های به خصوص اکشن قرار می گرفتم، از بزرگترها می پرسیدم که قهرمان مثبت فیلم کدام هست تا من به راحتی و سادگی با او همذات پنداری کنم و در پایان هم با اطمینان از پیروزی و رهایی او، سرم را راحت بر روی بالشت بگذاشتم و بدون دیدن پایان فیلم، بخوابیدم. چه بسا این خاطره ای از برخورد کودکی همه ی ما با روایت های سرراست و دوگانه ی شخصیت های خوبه/بده باشد. آرامش و اطمینان از نتیجه و پایان در زندگی روزمره امان، زیبایی شناسی و هستی امان را آنگونه پرورش داد تا همواره قهرمانانِ مردِ روایت ها چنان لنگ اندازی کنند که دیگر جایی برای ادراک دیگری در هستی امان نباشد. از رنه مگریت؛ نقاش فرانسوی درباب یکی از آثارش می پرسند که “عمق این اثر به کجا ره می برد؟!” و او در پاسخ می گوید که “عمق این اثر به پارچه ی بوم و دیوار پشت بوم ره می برد! چیز دیگری نیست.” مگریت مخاطبینی که ذهن شان درگیر این پرسش شده که این خطوط؛ روایتگر چه چیزی هستند، را درون هزاران سطح صاف رها می کند تا سرگردان مفاهیمی شوند که همین جاست و نباید به دنبال آنها در آسمان ها یا زیرزمین ها گشت تا بتوان در برخورد با متن به ژوئی سانسی (لذتی همراه با درد) دست یافت که خود را در کرانه های متعارف بوده گی محدود نسازد. از همین روست که همواره متن (منظور به طور اعم متن های تصویری، نوشتاری، شنیداری،… هست) برای فرار از این احساس پارودیک ژوئی سانس، مفسر خود را می جوید تا همچون معلم های مدارس، شعرها را معنا کنند و دانش آموزان را از به دام افتادن در لذت/درد ادراک، نجات بخشند. در تفسیر متن های کلاسیک و کلاسه بندی شده چه بسا می توان مسخِ آوازِ سیرن ها و نگاه خیره ی مدوسا شد و تن به پاسخ و عکس العمل داد، اما در مقابل این مسخ شدگی تفکر دو- لته ای(باینری)، متنی نیز هست که به زعم بنیامین – دلوز، چنان به شکلی ریزوم وار در سطح گسترده شده و به فلاتِ پهناورِ ادراکِ خویش وسعت بخشیده، که ازهمین رهگذر ادراکش نیز به شکلی از جنون درآمده؛ ناسازگار با اجتماع و روال های متعارف طبقه بندی شدن. و این همان امر تروماتیکی هست که درباب متن “کلوگری” و “پری خانه ی تاریک”، من در مقاله ی “شعر به مثابه تروما” (منتشرشده در سایت ادبیات و اندیشه ی دانوش) صورتبندی کرده ام، ازهمین رو امری که تروماست، چگونه می شود نامی برآن و فرمولی برای آن درنظر گرفت. پاسخ مگریت به مخاطبانش، دقیقن همچون سکوت اولیس است درمقابل آواز سیرن ها. در مقابلِ متنی که همچون ترومایی در زبانِ متعارف به ادراکِ جنون مند رسیده، چگونه می توان نظم نمادین را محفوظ داشت و به تفسیرش نشست. آری می شود همچون تمام نظریه پردازان (وچه جالب که همگی مرد هستند! همچون خود من!!) به تفسیرِ متنِ تروماتیکِ زنانه ای نشست که چنان در سطح، گسترده شده است که نمی توان آن را در قالبِ نظریه ای متعارف و فرموله شده فروکاست، حتا اگر آن نظریه مثلن نظریه ی شعرِ پریشان، پست مدرن، متفاوط و یا همه ی اینها باشد. مسئله وسیعتر از این حرفهاست که بتوان با اغماض مردسالارانه ای جمع اش کرد و درون فرمولی تقلیل اش داد و آنگاه از روی آن کتاب های تمرین و حل مساله بیرون داد. متن های “کلوگری” و “پری خانه ی تاریک”؛ نیز درون این تروما، صورتی کاملن ضد- ژانر به خود گرفته اند. اینجاست که دیگر نمی توان همچون نظام ارباب/بنده هگلی، متن به مثابه بنده ای، مفسر خود را چونان اربابی ندا در دهد تا او را معنا کند و باز مورد پرسش واقع شود و مجددن معنا کند و معنا کند و در دام افسون سیرن ها طلسم شود.
دوم: آونگِ جنون- تامل
“… خون یخ زده ام / هرشب از فریزر بیرون می کشی ام / خون یخ زده ام / دراکولای قشنگ! / با رفتار قشنگ! / زایشگاه قشنگ! / آزمایشگاه قشنگ! / هرچیز سفید قشنگ! / زشتی هزینه ی سنگینی ست / که رویاروی تو / رویایم / پرداخته، بپرداز! …” (زری شاه حسینی، مجموعه پری خانه ی تاریک، ۲۶)*
ترومایی که در زبانِ این دو مجموعه شعر زری شاه حسینی شکل گرفته، و آن هم در نوشتاری برای اقلیت؛ خود پروسه ای را طی کرده است، راهی از انقلاب تا اصلاح، از پراگماتیسم تا ایده آلیسم، از روشنخانه ی جنون تا تاریکخانه ی خون، از خیابان تا زندان و… روایت رخ دادن این تروما که خود شکلی تروماتیک ندارد، از پیرنگی حکایت دارد که زبان شاعر را از جنون مندی “کلوگری” و پراتیک موجود در این فضا به تاریکخانه ای رهنمون می شود که می تواند هم به معنای رام شده گی زبان تروماتیک اش باشد و هم به معنای رفتن یه “پری خانه ی تاریکِ” ناخودآگاه؛ آنچنان که زیگموندفروید از تاریکخانه ی ناخودآگاه می گوید و ژاک لاکان از ناخودآگاهی می گوید که همچون زبان؛ مسطح است و گسترده. تاریکخانه ی ناخودآگاه زنِ ایرانی، که در نظمِ نمادینِ فالیکی گرفتار آمده که تنها راه رهایی اش را چه بسا نه در رفتار تروماتیک و مجنون وار خود، بلکه در بازاندیشی در زبان و ساحتِ نمادینِ مسلط بر تاریکخانه اش می یابد. هرچند که از سیمپتوم های (نشانه های گرفتاری) بازاندیشی، می تواند محافظه کاری و دچار نظم نمادین شده گی باشد، اما زبانی که زبان اقلیت است و بازنگری در خود را با جهیدن خون همواره کرده، همچنان سوخت- باری از ادراک کلوگرانه را در تاریکخانه اش به همراه دارد. روایت این تروما همچنین می تواند روایتی از افسون زدگی کلوگرانه ای باشد که در پری خانه اش او را در زنجیرهای مردانه ی افسون زدا، دربند کرده باشند تا زخم های خونابه گرفته اش را بر زبان آورد. شرح عفونت و جراحت در زبانی که همواره به سمت زدودن پلشتی ها و برق انداختن چیزها بوده است، دقیقن همان صورتبندی زبان اقلیتی هست که در مقابل هژمونی نظم نمادین مسلط، قد علم می کند و دست به مبارزه ای خونین و مهلک می زند که نخستین ضربه هایی که به آن می تواند وارد شود از همان جایی ست که نقطه قوتش بوده است؛ یعنی زبان. زبانی که سوژه ی سخنگوی اقلیت را به پیش می برد، حالا، خود می تواند مبدل به زبان طبقه بندی شده ای بشود که اربابان سخن و تفسیر او را به برده گی کشیده اند و ازهمین رو سوژه ی اقلیت را از دیگربوده گی درمی آورند و تبدیل به آشنا و قهرمان همان فیلم هایی می کنند که من در کودکی با آنها همذات پنداری می کردم. در این حکایت، سوژه ی خونین و مهلک اقلیت به چیزی دم دستی و آشنا مبدل می شود و دیگر خیال مخاطبان راحت خواهد شد، دیگر معما و مساله ای برای حل وجود ندارد و به دایره اطلاعات عمومی اش، چیزی هم افزوده شده است. اما روایتی که از “کلوگری“ آغاز شده و خونی هم که بردیوارها جهیده شده، را آیا می شود در “پری خانه ی تاریک“ نهان کرد؟! جهیدن خونی بر دیوار همچون “سه قطره خونی” ست که پای درخت چکید، از حافظه به سادگی بیرون نمی رود. این وضعیت آونگی که در روایت من حضور دارد، دقیقن از مواجه شدن با ترومایی ست که در زبان شکل گرفته است، برمی آید. این سوژه ی سخنگوی اقلیت در این آونگ به کجا و به چه ساحتی درخواهد آمد؟ پرسشی پیشاروی جنبش بازاندیشانه ی زنان ایرانی که همواره درون اش گرفتار آمده اند و در باب این متن هم با همین پرسش واسازانه روبه رو می شویم که روایت این زبان اقلیت به کجا خواهد رفت و آیا خون و عفونت خود را در ترومایی دیگر بازتولید خواهند کرد و یا به زبانی رام شده و متعارف برای کلاس های نقد ادبی و شعرسرایی مبدل خواهد شد؟!
“سفت نبود به اندازه ی کافی زنجیر / این بود که بیرون زدم به هوای تو / قبل من چندتا حرفه ای تر / فروید و نیچه و چه و چه / مشکل زبان فارسی ست / دیوانه اند بعضی ضمایرش به هم / مثل ضمیر من به تو / …” (زری شاه حسینی، مجموعه کلوگری، ۲۴)
سوم: ادبیات کولی وار
ژیل دلوز در کتاب “به سوی ادبیات اقلیت“ از نوشتاری می گوید که هرگز خود را زمین گیر نکرده و وجهی کوچنده و از زمین کنده گی را در خود صورت بخشیده، آنچنان که زبان و صورت های زبانی به گونه ای کولی وار از حالتی به حالت دیگر و از ساحتی به ساحت دیگر در نوسان اند و چه جالب اینکه با رویکردی روانکاوانه، افراد روان نژند نیز در همین ساحت نوسانی گیر افتاده اند. زیست زبانی از”کلوگری” تا “پری خانه ی تاریک” به شکلی از کوچندگی و کولی واری(وچه جالب که مجاورت زبانی با واژه کلوگری دارد) خود را صورتبندی کرده اند. در تروما زیستن و دچار ادبیات اقلیت شدن؛ هرگز با نظام های آموزشی کلاسه شده امکان پذیر نیست، باید همچون”گرگوار سامسا”ی کافکا و “ولادیمیر/ استراگون” بکت در زمینه و زمانه ای تجربه زیسته داشت که عملن زیستی ازجاکنده و کولی وار را در وجود نویسنده/شاعر بیافریند.
*این نوشتار به دلیل اینکه در کلیت فضای دو دفتر شعر موردنظر به تحلیل می نشیند، اعتقادی به تضمین آوردن از قطعه اشعار نمی بیند و ازهمین رومخاطبان را به خوانش کامل هردو دفتر فرامی خواند. لذا این قطعه ها کدهایی برای تضمین نخواهند بود.
منابع:
شاه حسینی، زری (۱۳۸۳) کلوگری، تهران: آئینه جنوب.
شاه حسینی، زری (۱۳۸۹) پری خانه ی تاریک، کرج: فراگاه.
بنیامین، والتر (۱۳۸۶) خیابان یک طرفه، ترجمه ی حمید فرازنده، تهران: مرکز.
مهرگان، امید (۱۳۸۹) از چیزهای بی مصرف، تهران: گام نو.
وقفی پور، شهریار (۱۳۸۸) پس از بابل، تهران: مروارید.

ترومایی که در زبانِ این دو مجموعه شعر زری شاه حسینی شکل گرفته، و آن هم در نوشتاری برای اقلیت؛ خود پروسه ای را طی کرده است، راهی از انقلاب تا اصلاح، از پراگماتیسم تا ایده آلیسم، از روشنخانه ی جنون تا تاریکخانه ی خون، از خیابان تا زندان و… روایت رخ دادن این تروما که خود شکلی تروماتیک ندارد، از پیرنگی حکایت دارد که زبان شاعر را از جنون مندی “کلوگری” و پراتیک موجود در این فضا به تاریکخانه ای رهنمون می شود که می تواند هم به معنای رام شده گی زبان تروماتیک اش باشد و هم به معنای رفتن یه “پری خانه ی تاریکِ” ناخودآگاه؛ آنچنان که زیگموندفروید از تاریکخانه ی ناخودآگاه می گوید و ژاک لاکان از ناخودآگاهی می گوید که همچون زبان؛ مسطح است و گسترده. تاریکخانه ی ناخودآگاه زنِ ایرانی، که در نظمِ نمادینِ فالیکی گرفتار آمده که تنها راه رهایی اش را چه بسا نه در رفتار تروماتیک و مجنون وار خود، بلکه در بازاندیشی در زبان و ساحتِ نمادینِ مسلط بر تاریکخانه اش می یابد. هرچند که از سیمپتوم های (نشانه های گرفتاری) بازاندیشی، می تواند محافظه کاری و دچار نظم نمادین شده گی باشد، اما زبانی که زبان اقلیت است و بازنگری در خود را با جهیدن خون همواره کرده، همچنان سوخت- باری از ادراک کلوگرانه را در تاریکخانه اش به همراه دارد. روایت این تروما همچنین می تواند روایتی از افسون زدگی کلوگرانه ای باشد که در پری خانه اش او را در زنجیرهای مردانه ی افسون زدا، دربند کرده باشند تا زخم های خونابه گرفته اش را بر زبان آورد. شرح عفونت و جراحت در زبانی که همواره به سمت زدودن پلشتی ها و برق انداختن چیزها بوده است، دقیقن همان صورتبندی زبان اقلیتی هست که در مقابل هژمونی نظم نمادین مسلط، قد علم می کند و دست به مبارزه ای خونین و مهلک می زند که نخستین ضربه هایی که به آن می تواند وارد شود از همان جایی ست که نقطه قوتش بوده است؛ یعنی زبان. زبانی که سوژه ی سخنگوی اقلیت را به پیش می برد، حالا، خود می تواند مبدل به زبان طبقه بندی شده ای بشود که اربابان سخن و تفسیر او را به برده گی کشیده اند و ازهمین رو سوژه ی اقلیت را از دیگربوده گی درمی آورند و تبدیل به آشنا و قهرمان همان فیلم هایی می کنند که من در کودکی با آنها همذات پنداری می کردم. در این حکایت، سوژه ی خونین و مهلک اقلیت به چیزی دم دستی و آشنا مبدل می شود و دیگر خیال مخاطبان راحت خواهد شد، دیگر معما و مساله ای برای حل وجود ندارد و به دایره اطلاعات عمومی اش، چیزی هم افزوده شده است. اما روایتی که از 
کاش این متنها….
————————————————————————————-
عقربه :
خانم یا آقای غریبه.
۱٫یکی از بندهای مرامنامه عقربه که در پایین صفحه اول هم قابل مشاهده می باشد،این است که : (عقربه،نظراتی که بدون اسم باشند و یا…… را برای انتشار تایید نمی کند.)
رویکرد انتقادی شما در نظراتتان از یکسو و تاکید عقربه بر احترام به نظر مخالف از سوی دیگر،باعث شد که پیش از این،بند فوق را نادیده بگیرم.(برای جلوگیری از سوء تفاهم احتمالی و آگاهی از مواضع عقربه در این باب،می توانید به سرمقاله شماره دوم “صیانت از گوهر نقادی” رجوع کنید.ضمن اینکه در آینده به یکی از اشارات آن نوشته،با تفصیل بیشتری خواهم پرداخت).
۲٫هدف از این کامنت و معرفی آن یادداشت این بود که فکر نکنید که با ادعاهایی چون بی ادبی،خروج از جاده انصاف،نقد مخرب و امثال اینها از انتشار نظراتتان معذوریم،بلکه دلیل ما فقط این است که اگر قرار باشد در قالب کامنت گفتگویی صورت بگیرد،وظیفه عقربه فراهم آوردن فضایی یکسان است اما شما فرض کنید نویسنده ای که به اسم خود مطلبی را در مجله عقربه منتشر کرده و مورد انتقاد شما واقع شده،بخواهد به نقد شما پاسخ دهد.به نظر ما(که صرفا نظر ماست و ضمن احترام به نظرات دیگران،بر اساس آن عمل می کنیم) این حق طبیعی فرد مفروض است که بداند دارد با چه کسی گفتگو می کند و در غیر این صورت در موقعیت یکسانی با شما قرار ندارد و چه بسا احتمالاتی در ذهنش شکل بگیرد که بر پایه آنها عطای گفتگو را به لقایش ببخشد.
۳٫امیدوارم از این پس هم شاهد نظرات انتقادی تان بر مطالب عقربه باشیم و نیز انتشار نظرتان بر همین مطلب.
با سلام و احترام خدمت عقربه و غریبه وحشی
به عنوان نویسنده مطلب “به سوی نوشتار اقلیت” اعتقاد دارم که فضای مجازی دارای هویتی سیال و سیار هست و بالفرض همین کامنت اخیر که درحال خواندنش هستید را چه کسی می تواند با قطعیت بگوید که نویسنده اش همان”اسماعیل حسام مقدم” هست؟! با این مقدمه مراتب انتقادم را به عقربه جهت سانسور نمودن کامنت “غریبه وحشی” اعلام می دارم و در انتظار نقدهای دیگر با هر اسمی که باشد دراین صفحه هستم. با احترام
البته بدون اسم نبود نظر من و فینگلیش هم…
اسم را مثلا مینوشتم “مونا زند وکیل” حل میشد؟ شما هر اسمی که آن بالا باشد میشناسید؟ از کجا میدانید “مونا زند وکیل” مستعار نیست؟ مثلا حتما باید اسم من مثلا “حمید موذنی” -گفتم یادی از آقای موذنی بکنم- باشد تا بشناسید؟ جهان همان اطرافِ شماست؟
امیدوارم این منش دمکراتِ شما، به ادبیاتی سطحی و حال به هم زن در جنوب منجر نشود. من کماکان بر عقایدم در مورد این مطلب پابرجا هستم
اما دیگر هیچ وقت نه عقربه را میبینم، نه میخوانم نه چیزی مینویسم
جز یک ترجمه از دکترف، -با وجود سکتهها در نیمهی دوم داستان- و یک متن از یک کسی درباره صفدری، نه شعر خواندم من در عقربه، جز متنهایی که میشود روزانه از آنها قلم زد. نه داستانی، که بشود زحمت خواندن روی مانیتور را تحمل کرد. نه نقد و معرفی که نصفش کپی نباشد. چندتا را من باب مثال متذکر شدم که دوستان فکر نکنند کولاژ اینترنتی کار سختیست. راحت باشید، که کسی جز “آی لاو یو عقربه” چیزی این زیرها نمینویسد، با نام، و شناسا، و دمکراتمنش -یاد سلین بخیر- و بر مدار عقربه جنوب
رستگار باشید و ساعتتان بچرخد
یک انتقاد دارم به عقربه و شخص فراز بهزادی که می دانم منتشر خواهد شد
می دانم که هدف شما از تایید چنین کامنتهایی که بیشتر به فحش نامه شبیهند این است که نشان دهید عقربه انتقادپذیر است و طرفدار نقد و نقادی.اما آیا فحاشی به معنای نقد است؟
می خواهید به عنوان یک نشریه نقدپذیر مطرح شوید اما در نهایت به ضررتان است.فحاشی های آدمی که به خود اجازه می دهد ذیل اکثر مطالب به نویسندگان توهین کند و بیشتر از همه ذیل سرمقاله شماره قبل بدترین اهانتها به شما و باقی همکارانتان روا بدارد را تایید می کنید اما او حتا از نوشتن نامش هم می ترسد…. به عنوان دوستدار عقربه،جنوب و بگودرماه خاکم کنند می گویم باور کنید در نهایت به نفع شما و به نفع عقربه نیست باور کنید