جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

داستان

خانه ای باید

ژیلا تقی زاده

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری سیمانی.هیچ وقت نمی فهمم هوا ابری ست یا آفتابی.منظره ی برفی را مدتهاست ندیده ام. هیچ مادر و فرزندی را نمی بینم که با عجله بگذرند. یا مردمی که از سرما دستشان را ها می ...

ادامه نوشته »

دابل اسپرسو

فاطیما فاطری(۱)

          فاطیما فاطری آن طرف شیشه های کافی شاب”آنجلا”همه چیزکهربایی می زد.مثل روزهای ابری.جمعه بود اما خیابان خلوت نبود.درست عین اول هفته،جمعیت لول می زد.زن نشسته بود،جایی که بایدمنتظردو زن می بود.با سرانگشت منو را جلوکشید.انگشت اشاره اش رفت روی دابل اسپرسو.قبل ازآن پیشخدمت با چشم هایی که چپ نبودند ...

ادامه نوشته »

معشوقه ی مایاکوفسکی

سولمازاسدی(۱)

              سولماز اسدی ۰می رسم خانه. کیفم را پرت می کنم روی زمین. دو زانو وسط هال می نشینم و گریه می کنم. نمی دانم چرا؟ به خودم که می آیم می بینم ولادیمیر در تاریکی روی کاناپه ی نزدیک آشپزخانه لمیده است. چراغ را که روشن می کنم، دستش ...

ادامه نوشته »

زبان سرخ

جعفر توزنده

          جعفر توزنده جانی زبان سرخ سر سبز را می‌دهد بر باد. زبان که سرخ شود سر که سبز باشد معلوم است چه اتفافی می‌افتد سری که سبز شده و نباشد معلوم است چه اتفاقی می‌افتد اما سر کی سبز می‌شود. سر که سبز نیست. سر چه رنگی است؟ معلوم ...

ادامه نوشته »

عروسک سرامیکی

شیما جوادی

            شیما جوادی سرم بدجوری می‌خارید. موهای‌فرفریم بیشتر از همیشه بهم گره خورده بودند. انگار گلوله‌گلوله با چسب روی سرم چسبانده باشی‌شان. دیشب چندتا شپش را لای یک دست مو گیرانداختم و کشتم. بیشتراز چهل‌روز بود حمام نرفته بودم. درست از صبح روزی که پروانه مرد. برایش گریه نکرده‌ام. مادر ...

ادامه نوشته »

نرگس

نرگس نظیف

            نرگس نظیف گرم است. تو هم حتما گرمت است نرگس. آنجا که بروی کسی دوروبرت نیست که لباست را از تنت در بیاوری و بگویی ببین انگار شستمش، خیس خیس، ببین. کسی نیست که حرفت را تایید کند و بگوید اوه چقدر عرق کردی. فکر نکنم لباس جدیدت را ...

ادامه نوشته »

دریای بی آب

سید مرتضی حسینی شاه ترابی

             سیدمرتضی شاهترابی   روایت اول سرت را برهنه کرده‎اند و به طرف تو فریاد می‎کشند، فریادهایی که همهمه‎های بلندی می‎شوند و استخوان‎هایت را می‎لرزانند. ایستاده‎ای و دویدن سردی هوا را زیر گیسوان آشفته و سیاهت احساس می‎کنی و ترس و شرم از این همه چشم و مرد بیگانه باهم ...

ادامه نوشته »

من و طاووس و بچه

شکوفه آذر

      شکوفه آذر تقدیم به دخترم بچه، مثل همیشه که می آید تا با هم خاله بازی کنیم، بالای قبرش نشسته و دارد به من می خندد که زیر درخت نشسته ام و به آنها نگاه می کنم. آنها که پیشاپیش پزش را به همه فامیل داده بودند. می خواستند ...

ادامه نوشته »

دوهزار پایی

فاطمه قدرتی

             فاطمه قدرتی از لای کرمک های سیاه کوچکی که توی بازی مژه هات با نور پیدا و نا پیدا می شوند، مهماندار ماسک هوا را می آورد روی صورتش. حرف‌های انگلیسی اش را پا به پا می‌کند و توضیحات فارسی‌‌‌ را بازی، بی حرف اضافه، بی غر، عین پانتومیم. ...

ادامه نوشته »

کینگز

سپیده شاملو

            سپیده شاملو   حالا نشسته روی صندلی چوبی و عطر قهوه ی دوبل اسپرسو را نفس کشیده تا ته سینه و شکر ریخته  توی فنجان و آرام با قاشق چوبی آن را هم می زند. دریا، که دریا نیست و اقیانوس است، روبروش پهن ...

ادامه نوشته »

خواب جهان

ژیلا تقی زاده(۱)

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر را که دید بلند شد رفت طرفش:«آقای دکتر پسرم کِی به هوش میاد؟» دکتر همان طور که مشغول پرونده ای بود گفت:« اصلا نمی تونم چیزی بگم، تمام علائم حیاتی رو داره،حتی نمیشه گفت تو ...

ادامه نوشته »

دعوت

فریبا چلبی یانی (۲)

          فریبا چلبی یانی   جاده چالوس هستیم من و ملیحه؛ جشن عروسی دخترخالۀ ملیحه دعوتیم؛ ملیحه چای می‌ریزد؛ آهنگ شادی از ضبط¬صوت ماشین پخش می‌شود؛ ملیحه زیر لب زمزمه می‌کند؛ حواسش به من نیست؛ به پیچ خطرناک و رؤیایی جاده رسیده‌ایم و من آن¬قدر این جاده را رانندگی کرده‌ام ...

ادامه نوشته »

انت عمری

مریم اسحاقی

           مریم اسحاقی   « عاشق دارم… عاشق دارم…» زن غلتی توی تخت زد. پلک هایش را بر هم گذاشت و لبخند زد. صدای قلبش را می شنید. دلش می خواست بدود. ساعت سه صبح بود و هنوز خوابش نمی برد. می توانست بلند شود و بدود. می ...

ادامه نوشته »

زرنگاری

مرجان عالیشاهی

            مرجان عالیشاهی   زنگاری گِلم را از پای درخت‌های گردو برداشته بودند. کجا سرشته بودند را خودم فکر می‌کنم در ملکوت.  نه اینکه حضرت آدم باشم و از ازل دوام آورده‌ باشم تا حالا، نه. فکر کن، وقتی آدم هبوط کرده، افتاده توی کوه‌های سرچشمه، زیر درخت‌های گردو نشسته ...

ادامه نوشته »

نذورات مسجد

سمیه سیدیان

              سمیه سیدیان   امید روی تخت جابه جا شد و نگاهش افتاد به خط هایی که با ته قاشق، روی دیوار انداخته بود، هشت ردیف هفت تایی… خط های کج پیش چشم هایش قد کشیدند و یادش انداختند دو ماهی می شد گیر افتاده بود توی سوراخ و رد ...

ادامه نوشته »

تعمیرکار

محمدرضا براری

               محمدرضا براری   دمدمای غروب میرسد جلوی مجتمع نگین، قطرههای ریز باران که تازه شروع شده بر شیشهی پراید مینشیند، سرش را جلو میبرد نزدیک شیشه تا طبقهی هفتم را تماشا کند تخمین میزند آن بالا، جایی که باید برود را، اما با تردید. بعد از یک حمام حسابی ...

ادامه نوشته »

مردی که برای گرفتن شارژ ساختمان از خانه خارج شد

ممحمدرضا زمانی

           محمدرضا زمانی   یک نفر آمده بود شارژ را بگیرد. همسایه ی طبقه ی پایینی. مرد در را باز کرد، به حرف اش گوش داد، چند لحظه نگاه اش کرد و بعد با پاشنه کش فلزی زد توی سر اش و کشت اش. اول اولش نمرد. مرد درست نفهمید ...

ادامه نوشته »

آبلوموف

م.ح.عباسپور(۱)

                م.ح.عباسپور روی صندلی شش از ردیف ده نشسته ام و منتظرم نمایش شروع بشود. بعدازظهر یک روز تابستانی. مثل همه‌ی روزها. موسیقیِ پیش از کنار رفتن پرده‌های آبی  مرا به چیزی نمی‌خواند. چیزی در من بیدار نمی‌شود. به صندلی‌های قرمز سالن نگاه می‌کنم که هر لحظه از کسی پر ...

ادامه نوشته »

شیر

تکتم .توسلی

             تکتم توسلی   مرد کارت را گرفت جلوی صورتش .چشم هایش را ریز کرد و چند بار به کارت و به صورت زن نگاه کرد . زن نگاهش  را از صورت مرد گرفت و انداخت روی صندلی های خالی انتهای راهرو که با میله ای آهنی به هم وصل ...

ادامه نوشته »

من نفر هشتاد وپنجم بودم

ژیلا تقی زاده

        ژیلا تقی زاده   با دو سه تا جعبه شیرینی رفته بودم بیمارستان امام؛گفتم قبل از تحویل سال یه جوری دل مریض ها رو شاد کنم.بایدفکرشو می کردم ترافیک قفل میکنه.بهارم تلفن پشت تلفن که:«مامان کجایی؟هفت سین چی؟بچینم؟».نمیتونه که بچه ام فقط هشت سالشه. بهش گفتم:«بهار ...

ادامه نوشته »

پیامک اشتباهی

شهلا آینوس

          شهلا آبنوس   صدای مرد از سوی هال بلند می شود: – خانم سالاد هم درست کردی؟ زن در آشپزخانه سیب زمینی سرخ می‌کند .قاشق به دست، نیم تنه اش را به طرف او برمی گرداند بی آنکه از جلوی اجاق گاز دور شود: – بله تو یخچاله. ...

ادامه نوشته »

هیولای تلخ سفیددال

محمد اسعدی

             محمد اسعدی   از آسمانِ پایین دست، ابرِ سیاهی آهسته جلو می خزید. کلاغی آشفته، با قارقاری خش دار از شاخه ی چنار پرزد و رفت. ابرِ سیاه پایین و پایین تر آمد. جاخوش کرد روی سینه ی «پایار». نفس اش سنگین شد. بوی پونه به دماغش خورد. خسته ...

ادامه نوشته »

دوشنبه ۱۰ فروردین ؛ ۳۰ آذر

سپیده ابرآویز

          سپیده ابرآویز   دراز کشیده ای روی تخت . در صندلی فلزی جا به جا می شوم . هر طرف این صندلی که باشم از لای در می بینمت . پاهایت را جمع می کنی . انگشتانت منقبض می شود . به هم می چسبد. گوشه ناخن شست در ...

ادامه نوشته »

بساط پری

علی الله سلیمی

          علی الله سلیمی   اتاقک تاریک بود و تنها روزنه ای که به روشنایی بیرون راه داشت، پنجره ای زهوار دررفته ای بود که از شیشه های کثیف آن می شد روشنایی بیرون را تشخیص داد. هر گاه باد می وزید لته های چوبی فرسوده جیر جیر صدا می ...

ادامه نوشته »

روزی که منتظرم است

آرام روانشاد

           آرام روانشاد   بیتا می گوید از در پشت سوار شویم بهتر است. همیشه آن جا، صندلی خالی برای نشستن پیدا می شود. تا بحال از در پشتی سوار نشده ام. همیشه علیرغم اینکه ده دقیقه زودتر به ایستگاه می رسم باید روی پله ها بنشینم. البته روی پله ...

ادامه نوشته »

چرا امروز فیدل آمده بود؟

مهدیه کوهی کار

            مهدیه کوهی کار   با آن اخلاق سگی اگر هوشنگ من  را با جهان دیده باشد کار تمام است. توی صورتش نگاه می کنم بلکه چیزی دست گیرم شود. نمی شود. یعنی هوشنگ می تواند این همه خودش را نگه دارد؟ دیده باشد که من با جهان حرف می ...

ادامه نوشته »

مهدی زاغی

مسعود عباسپور

          مسعود عباسپور   هر سه نفر در حالی که مُدام سر می­چرخاندند به سر و ته کوچه،جلوی کرکره های بسته طلافروشی شاپورخان ایستاده بودند.جُز نور بی رمق بستنی فروشی سر گذر و سوسوی یکی از چراغ­های خیابان،که مدام نورش کم و زیاد می­شد، باقی خانه و مغازه ها در ...

ادامه نوشته »

من یک ماشین تایپ اُپتیما مدل پى ١ هستم

ریحانه ظهیری

            ریحانه ظهیری   من یک ماشین تایپ اُپتیما مدل پى ١ هستم و تازه امروز پشت ویترین مغازه، کنار باقىِ ماشین تایپ‎ها که از من قدیمى‎تر هستند، گذاشته شدم. چند ساعتی بیشتر از بودنم در داخل ویترین مغازه نمی‎گذرد که خانم و آقایى مقابل ویترین مى‎ایستند. آنها یک به ...

ادامه نوشته »

شیشه ی عمر

رزیتا بهزادی

               رزیتا بهزادی   شیشه عمر نجلا شکست. این را خودش گفت. یعنی نوشت. توی تلگرام. اولش نفهمیدم. از آن موقع‌ها بود که جان کلام را با تاخیر می‌گرفتم. و یک سوال احمقانه برایش نوشتم: «شیشه عمرم دیگه چه صیغه‌ایه؟» و استیکر خنده فرستادم و تعجب. نوشت: «بگو چی کار ...

ادامه نوشته »

اکنون قادر به پاسخگویی نیستم

ژیلا تقی زاده

                  ژیلا تقی زاده   انبه را که پوست کرد، دید گوشتش دارد تیره می شود.بعضی جاهایش به پوست رسیده بود و لک سیاه انداخته بود.درست مثل زخم بستر.از توی بدن شروع می کند به فاسد کردن و آخرش، سر از پوست در می آورد.همین می شود که کار از ...

ادامه نوشته »

به تماشا نشسته ام

فریبا چلبی یانی (۲)

                فریبا چلبی یانی   در این داستان می خواهم؛ حوادث نامربوط را کنار هم بچینم. طرح های نیمه تمامی که سال ها در گوشه وکنار دفترچه ی یادداشتم خاک خورده و دارند پیر می شوند و من می ترسم از روزیکه همین نوشته ها بر علیه ام طغیان کنند ...

ادامه نوشته »

خاک زیر ناخن

بهاره ارشد ریاحی

             بهاره ارشد ریاحی   صدای آمبولانس در سرم می‌پیچد ولی سرم را برنمی‌گردانم. به خانم‌جان نگاه می‌کنم که نشسته روی خاک و با ناخن‌هایش زمین را می‌کند. صدای جمعیت از پشت سرم هر لحظه  نزدیک‌تر می‌شود. به عزتِ شرفِ لا اله الاا… صدای صلوات فرستادن در گوشم قطع و ...

ادامه نوشته »

کابوس شب نیمه ی زمستان

sina beizavi

        سینا بیضاوی   می‌گن زندگی وقتی ارزش ادامه دادن رو داره که یکی دوستت داشته باشه. واسه محمدرضا ارزشش رو داشت تا وقتی که شهرزاد ترکش کرد. در شرایط مشابه هر کسی ممکن بود بگه “خب به جهنم! چیزی که زیاده دختره”. ولی من می‌دونستم که شهرزاد دختری نیست ...

ادامه نوشته »

او

afruzziaee

           افروز ضیایی   هربار ،هر بار با کسی دست می دهم یادش می افتم و هر بار ، هر بار بیشتر از خودم بدم می آید که بعد از بیست سال هنوز به او فکر می کنم . و به زاویه ی نور فکر می کنم . راس ساعت ...

ادامه نوشته »

توپ کوچک آبی رنگ

IMG_20161023_112830

          سامره عباسی   قبل از آنکه این خانه را برای همیشه ترک کند، آنجا کنار پنجره ی محبوبش می ایستد. پنجره ای که سال ها آشپزخانه ی کوچکش را به کوچه ی پهن و عریضی متصل و او را قادر کرده هر زمان دلش می خواهد نگاهش را بچرخاند ...

ادامه نوشته »

روت کانال

بهاره ارشد ریاحی

             بهاره ارشد ریاحی   سر پنج می‌رسم. منشی پشت میزش نیست. می‌نشینم روی یکی از مبل‌های بزرگ چرمی اتاق انتظار و زبانم را روی دندان دردناکم می‌کشم. دوهفته پیش وقت داد؛ دو هفته مسکن و بی‌خوابی. منشی روپوش سفید کوتاهی دارد؛ با روسری ساتن ...

ادامه نوشته »

بهشت گمشده

فریبا حاج دایی

           فریبا حاج دایی     مرد آنجا ایستاده است. صورتش مستطیلی است سفید و صاف. هر به چند ثانیه‌ای وقتی پلک می‌زند سیاهی دو چشم در آن مستطیل سفید پیدا می‌شود و وقتی دوباره و چندباره«بنویس» را تکرار می‌کند با هر تکرار سرخی زبان در ...

ادامه نوشته »

ادوارد و جولی

سمانه رنجبر

         سمانه رنجبر   من نویسنده‌ام. از آدم‌ها، اشیا، حادثه‌ها و اتفاق‌ها؛ موقعیت‌های داستانی می‌سازم و می‌نویسم می‌دونید زندگی خرج داره، به خصوص برای یک نویسنده‌ی مهاجر، نوشتن در یک کشور دیگه و یک زبان دیگه چندان راحت نیست. پول درآوردن از راه نوشتن هم که خیلی ...

ادامه نوشته »

کسبه ی کلاس اول

محمدرضا زمانی

               محمدرضا زمانی   بغل دستی ام در کلاس اول، می خواست خلبان شود. برای همین دستانش را، مثل بال هواپیما، به دو طرفش باز می کرد. همیشه نوک یکی از بال هایش، توی صورت من بود و نوک بال دیگرش تا نزدیکی های ...

ادامه نوشته »

دیگه شکلات نمی خواد

omid.panahiazar

          امید پناهی آذر     مامان گفت ” باهاش حرف نزن . فهمیدی ؟! نباید باهاش حرف بزنی چون نمی تونه جوابت رو بده . بیا اینا را بگیر، بپا نریزیشون . نه صبر کن . بذاربریزم اشون تو سبد” . سبد بهتره چون دستای ...

ادامه نوشته »

میوه ی کال

fateme.azadi

             فاطمه آزادی   دکتر پراب سونوگرافی را چند بار روی شکمم عقب وجلو برد. به صفحه‌‌‌‌‌‌‌ مانیتور روبه رویش نگاه کرد. سرش را به طرفم چرخاند و گفت: «ضربان نداره. بچه تو شیکمت مرده.» گفتم: «چی؟ چی می‌گین خانم دکتر؟» باز با صدای بلندتری ...

ادامه نوشته »

پاپیه ماشه

rozita.behzadi

          رزیتا بهزادی   دو تا بودند. سفید و سیاه. توی این دو سه روز که داشتم خمیرها را برای نمایشگاهم آماده می‌کردم، می‌آمدند کنارم توی بالکن می‌نشستند. روز دوم ارزن ریختم و ظرف آبی گذاشتم. بدجوری به آن ها عادت کرده بودم. همینش را دوست ...

ادامه نوشته »

ریشه

saba.tavakoli

            صبا توکلی   پیراهنم را در می آورم و روی تخت دراز می کشم. دستم را به جای بالش تا می کنم زیر سرم. چشم می چرخانم روی جزئیات دستگاه کنار تخت. شبیه دستگاه دندانپزشکی ست. یک صفحه کوچک که درجه را نشان می ...

ادامه نوشته »

پیشانی بلند او

mona.askariani1

             مونا عسکریانی   زل زده ای به آیینه؛ سیزده روز است که بست نشسته ای و هی زل زده ای به آیینه و هی زل زده ای به خودت. خوب می دانی، این آیینه از جنس آیینه های خوش یمنِ خانه های نو نیست؛ ...

ادامه نوشته »

شکارچی مادر

mahdiye.kuhikar

        مهدیه کوهی کار   مامان دیشب توی خوابم بز کوهی شده بود. داشت از یک چیزی فرار می کرد. گمانم صیادی چیزی بود. نفس نفس می زد و از صخره های قهوه ای بالا می رفت، می جهید.گاهی هم برمی گشت، پشت سرش را نگاه می ...

ادامه نوشته »

شیوا

mohamad.nejati2

           محمد نجاتی   کنار تخت نشسته‌ای. همه‌چیز و همه‌کس را زیر نظر داری. دستگاه‌ها کار خودشان را به‌خوبی انجام می‌دهند. تو فقط نگاه می‌کنی. کنار تختش نشسته‌ای.هیچ به خاطر نداری که دقیقاً چه زمانی از هم جداشده‌اید. درست از چه وقت تخت را به او ...

ادامه نوشته »

قاشق

elham.fallah

          الهام فلاح        می­ دانی، مادر جانش بند بود به همین پنج تا قاشق نقره جهیزیه­ اش. :درست نمی ­دانم. آنطور که خودش می ­گفت انگار یک بار موقع خانه تکانی که می ­رود سراغشان یکی را شکسته پیدا می­کند. می­ گفت می­ ...

ادامه نوشته »

آینه

somayye.seyedian

           سمیه سیدیان    نشسته بود روی تخت. نور کمرنگ آفتاب عصر, ازشیشه ی تراس افتاده بود روی تخت.  فکر کرد امروز  تا شب باید مقاله ی روزنامه را که  هنوز ننوشته بود , ایمیل می کرد. پاهایش را دراز کرد , رو تختی  چین خورد. ...

ادامه نوشته »

طلسم آبی

maeede.mortazavi

         مائده مرتضوی   خوب که فکر می کنم می بینم همین فرق داشتن است که بدبختم کرده. از وقتی  یادم می آید،همه چیزم فرق داشت. مثل بقیه زنها نبودم و نیستم و نمی شوم هیچ وقت. موهایم گیس بافت نبود روبان نداشت. جوراب توری سفید با ...

ادامه نوشته »

رفیق کشی

maryam.arabi

         مریم عربی   حمید نشسته بود روی بلندترین شاخه درخت کاج سر کوچه. پیرزنی در تراس آب‌پاش به دست بالای سر گلدان‌ها خیره شده بود به درخت کاجی که چند گربه پای آن ناله می‌کردند و پنجه به تنه آن می‌کشیدند ولی بالا نمی‌رفتند. سر صبحی ...

ادامه نوشته »