جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

داستان

لیلای من کجا می بری

atiye.nashiba

            عطیه نشیبا   لیلا  جانم خوبی ؟ دلم  تنگ شده .این روزها خیلی شلوغی .خب دمِ عید است .این چند روز احساس می کنم هیچوقت از عید لذت نبردم .درست تر اینکه خیلی کم لذت بردم .فقط سه چهار روز .دو سه روز قبل ...

ادامه نوشته »

صدای نفس های تو

f.s.andarziani

       فاطمه سلیمانی ازندریانی   پیامبر(ص): کسی که دسته­ای از مسلمانان را از خطر آتش سوزی نجات دهد، بهشت بر او واجب می­شود (کافی ج۵ ص۵۵) صدای نفس­هایت را می­ شنیدم. همین که نفس می­ کشیدی کافی بود. بیهوش شده بودی ولی نفس می­ کشیدی. چندبار که صدایت ...

ادامه نوشته »

جنوبی

۵۴

         محمود بدیه   تا پدرها به تپه ها رسیدند طوفان نمک شروع شد. غبارنمک در هوای روز، روی سرو صورت ، ریش، چشم و لب های پدرنشسته بود و زیر آقتاب صبح برق می زد پدرها قبل از طوفان، وسائل صیادی رو از پشت زین موتورسیکلت ...

ادامه نوشته »

جای بریدگی

rozita.behzadi

         رزیتا بهزادی   زن مسن و قد‌کوتاه می‌گوید: «دنبالم بیا!» انگار داد می‌زند. راه می‌افتم. راه‌رو نیمه تاریک، دم‌کرده و خلوت است. دو طرف، پر است از درهای بسته‌ی طوسی‌رنگ. لامپ‌های چهار‌گوشِ بالای راه‌رو را می‌شمارم. یک، دو، سه، چهار. به شانزدهمی که می‌رسم، سمت چپ،  ...

ادامه نوشته »

لکه

shima.javadi

       شیما جوادی   یک ساعتی هست که مهمانی تمام شده. همۀ مهمان ها بجز مهمانهای مادر رفته اند. می نشینم روی پله ها. دامن ِپیراهن ساتن صورتی ام را صاف می کنم. می کشم روی پایم. سرم را تکیه می دهم به دیوار. صدای خنده وبلند حرف ...

ادامه نوشته »

جنازه

masood.abbaspoor

       مسعود عباسپور   با شنیدن فریادهای”جنازه” “جنازه” تو کوچه نگاهی به ساعت رنگ و رو رفته روی دیوار کردم.ساعتی که انگار هر لحظه در انتظار مشت محکمی به ستون­های این خونه بود تا به زمین بازگرده. از وقت شناسی این غریبه ­های کوچیک خنده ام گرفت.بیچاره ها ...

ادامه نوشته »

من و لاله ی گوشم در خیابان

mona.askariani

        مونا عسکریانی   خودم را پرت کردم، درست در لحظه ای که کار بیخ پیدا کرده بود و با سرعت کم نظیری داشت به جاهای باریک می کشید. نمی دانم چه بر سرم آمده، آمبولانس قراضه ای اینجاست. زنم را می بینم که حیران ایستاده و ...

ادامه نوشته »

شیفت شب

khatere.m

         خاطره محمدی   هنوز ننشسته، روسری را درآورد و دکمه‌های مانتویش را باز کرد و روی دسته‌ی مبل انداخت. -عزیزم بزن اون کولرو. سارا همین‌طور که سینی را جلویش گرفته بود و داشت یقه‌ی بازش را نگاه می‌کرد گفت: بچه‌ها سرما خوردن لیوان شربت را برداشت ...

ادامه نوشته »

سردبیر

mohammad.nejati

              محمد نجاتی   با سومین یا چهارمین پیام بود که سردبیر توانست به اعماق ذهنت راه پیدا کند. ذهنت را بخواند. دستت برایش رو شود. در پیام چهارم نوشته بود: حسی منویسین. مسائلی رو کم‌وکاست دارین که به من این‌رو ثابت کرده. چه چیزی ...

ادامه نوشته »

پرنده ماده دیگر آواز نمی خواند

maede-mortazavi

         مائده مرتضوی نشسته بودم روی تن زرد رنگش. مار با سرعت دور خودش می چرخید. سرعتش هر لحظه بیشتر می شد. آنقدر زیاد که احتمالا از دور مانند ابر زرد رنگی شده بود که از آسمان افتاده باشد روی زمین.چشم هایم را بستم و منتظر شدم.سرعت ...

ادامه نوشته »

چشم چشم دو ابرو

mahtab-mojabi

         مهتاب مجابی   یک پیمانه برنج ، سَرخالی ، می شورم و می گذارم  خیس بخورد . قابلمه را آب می کنم می گذارم روی گاز تا جوش بیاید . یک پیمانه لپه ، سَر پُر ، می ریزم توی سینی گرد استیل . می نشینم ...

ادامه نوشته »

آقا جمشید

golsa-shahriari

         گلسا شهریاری   باد خنک کولر کم کم گرم می شود و صدای پِت پِتی از جلوی ماشین شنیده می شود.فرمان به سختی می چرخد . ماشین را به کنار بلوار هدایت می کند.پیاده می شود و کاپوت را بالا می زند.نگاهی می اندازد و بعد ...

ادامه نوشته »

جشن خیابانی

navid-salimi

          نوید سلیمی   در سرش آدرس چند خیابان بود. مردم شعار می‌دادند و تفنگها شلیک می‌شدند. عده‌ای در کوچه پس کوچه‌ها دویدند.او هم دنبال‌شان می‌دوید. هر جا می‌رفت لوله‌های تفنگ را پشت سرش می‌دید. شلیک‌ها را می‌شنید و قاطی جمعیت سرگردان بود. خودش را توی ...

ادامه نوشته »

برف می‌بارد. همه جا سفیدِ سفید

mahmud-rahimi

         محمود رحیمی   با صدای زنگ ساعت ازخواب پریده بود. نمی‌توانست ازجایش تکان بخورد. بسختی چرخید به پهلو. دستش کورمال کورمال دنبال صدای ساعت می‌رفت. بعد، نوبت به وز وز موبایل رسید. نشست لبۀ تخت. با پاهایش روی موکت دنبال دمپایی می‌گشت. حالِ بلند شدن نداشت. ...

ادامه نوشته »

کروموزوم اضافه

neda-hamidinejad

        ندا حمیدی نژاد   نیلوفر روبروی تلویزیون، پشتی کوچک کرم رنگ مبل را، زیر سرش گذاشته بود. خواب بود و از سرما خودش را جمع کرده بود. تو، سه تار می زدی و من غرق تماشایت. باید زودتر می رفتم. قبل از ساعت هفت. زنت بی ...

ادامه نوشته »

آمبولانس

m-nejati

     محمد نجاتی   از صدای انفجار خمپاره ها و توپ ها ، صدای شنی تانک ها و فریادهای خفه شده در گلو ، از بوی خون معلق در هوا و بوی سوختگی بدت می آید. نه اینکه بدت بیاید. واقعیت این است که می ترسی. چهل ، چهل ...

ادامه نوشته »

چشم پلاستیکی

sara-jamalabadi

         سارا جمال آبادی   پسر بچه گوشه ی دیوار رو به ردیف کاشی های بخار گرفته حمام ایستاده بود.دست چپش را  گذاشته بود روی چشم چپش و هر چند دقیقه یکبار پاهای نازک و لختش را روی زمین خیس می کوبید “مامان…زود باش دیگه” باد سرد ...

ادامه نوشته »

کُر

molud-soleymani

        مولود سلیمانی   خان مثل هر روز روی اسب سفیدش نشسته بود و به اتاق روبه رویش نگاه می کرد.وقتی هیکل خان با اولین اشعه های خورشید روشن شد، از پله ها سایه ی عظیمه خانم با تشت آب بزرگی بر سر،و کر، مشخص شد. اول ...

ادامه نوشته »

جاهای خالی

khatere-mohamadi2

             خاطره محمدی   عشق های قدیمی مانند خرده شیشه های ظرف شکسته ای که  مانده زیر لبه ی فرش یا یخچال ٬ یک روزی زخمی ات می کنند.نمی دانم یک جورهایی دارم تقاص پس می دهم یا این که همه چیز دست به دست ...

ادامه نوشته »

یک شب معمولی

mehdi-ghasemi2

           مهدی قاسمی   همیشه زیاد حرف می ­زند. «اگه به چشم خودم نمی ­دیدمش باور نمی ­کردم. تو هم حق داری اگه الان باور نکنی…» ساعت دوازده و بیست دقیقه شب است. کافی­ شاپ، دو ساعت است که تعطیل شده. احمد، کارگری که شب­ ها ...

ادامه نوشته »

امید

neda.hamidinejad

          ندا حمیدی نژاد   بوی خون که می آید، دل شوره می گیرم. حتما چیزی شده. حتما چیزی می شود. اما یادم می آید، خون خواب را باطل می کند. هوا تاریک است. نه کسی را می بینم. نه می دانم،کجا هستم. بوی خون می ...

ادامه نوشته »

دریا در حباب

azade.hoseyniyetonekaboni

      آزاده حسینی تنکابنی   آدمها همیشه دوست دارند قصه را از جایی بشنوند که همه چیز خراب می شود. سرشان درد می کند برای اینکه بفهمند کسی بیچاره شده، زندگی اش زیر و رو شده یا بلایی سرش آمده است. آن وقت آرام می گیرند و ته ...

ادامه نوشته »

شب یلدا

mina.damghanian

            مینا دامغانیان   آن شب، مادربزرگش مرده بود. زنگ زده بودند که به خانۀ عمه­ ا­ش بروند. خانه باغی بزرگ که در یکی از اتاق­هایش مادربزرگ دراز کشیده بود و قرار نبود دیگر از جا بلند شود. یلدا، لحظه­ ای وارد اتاق شد و ...

ادامه نوشته »

ترازو

navid.salimi

       نوید سلیمی     رو به روی قاب عکس نقره‌ای ایستاده بود و به مادرش نگاه می‌کرد که دست روی شانه‌ی پنج سالگی‌اش گذاشته بود و پدرش که طرف دیگر ایستاده بود و خودش که خجالت کشیده نگاه می‌کرد و یادش آمد، بعد از انداختن عکس از ...

ادامه نوشته »

آن دیگری

reyhane.zahiri

    ریحانه ظهیری   به بساط فروشندگانى‌که آمده‌اند تا گذشته را به آیندگان بفروشند سرک مى‌کشد. از بین جمعیت راه باز مى‌کند تا به‌ سمت بساط پیرمردى سیه‌چرده که ته‌ریش سفیدى دارد برود. مقابل بساط پیرمرد زانو مى‌زند، گرماى هوا و ازدحام جمعیت کلافه‌اش کرده است. گره روسرى‌اش را ...

ادامه نوشته »

سندروم شنبه شش و پانزده

m.nejati

      محمد نجاتی   مثل همیشه ساعت را روی شش و پانزده تنظیم کرده ای.تازه چشمانت به دیدن خوابهای مبهم و سرشار از حس گناهی شیرین عادت کرده که صدای زنگ ساعت تمام رشته هایت را پنبه می کند. به سختی نگاهی به دورواطرافت می اندازی .به امید ...

ادامه نوشته »

پروانه ها یخ نمی زنند

mahtab.m

           مهتاب مجابی   … گوش کن به حرفم . اون بیرون سرده .داره  برف می آد .  بیا برات جا انداختم کنارِ شوفاژ . پیش … پیش … پیش . بیا پیشی حنایی . رفتی چسبیدی به اون پنجره که چی بشه ؟ خودت که دیدی چه سوزی می ...

ادامه نوشته »

آلبوم قدیمی

mehdi.ghasemi

             مهدی قاسمی   اولش هیچی نبود. حاضرم قسم بخورم. فقط یک نور کوچک بود که الکی روی دیوار اتاق افتاده بود؛ توی اتاق پشتی. اتاق مثل  اتاق­های زیر شیروانی بود. رفته بودم از خرت و پرت­های اتاق یک آلبوم عکس قدیمی را، خیلی خیلی قدیمی را پیدا کنم. آنقدر ...

ادامه نوشته »

حوالی درخت چنار

atiye.nashiba

       عیطه نشیبا   یک- ملی نوشته : . خاک بر سَرِ دایی که عشق و عاشقی را نفهمید.نوشته از سعید طلاق گرفتم.نوشته فرانسه مثلِ تهران نیست که زن با هر بدبختی با مرد بسازد.اینجا آزادی است.ساعت  نه و نیمِ شب پیغامش را خواندم. گفتم ببینم فیس بوک چه خبر ...

ادامه نوشته »

گوش سوم

sina.beyzavi

      سینا بیضاوی   گوش سوم من کار نمی‌کند. روانشناسم می‌گفت وقتی کسی با من حرف می‌زند باید دو کار ساده را انجام دهم: اول اینکه به حرفهایش گوش بدهم تا ببینم که چه می‌گوید. دومین کار که مهم‌تر از قبلی است باید این باشد که سعی کنم ...

ادامه نوشته »

چربی های سفید مرغ

۱

   افروز ضیایی   از چربی های سفید مرغ که به دستت می چسبید بدت می آمد ولی انگار چاره ای نبود . از صبح که چشمت را با صدای تلفن  باز کردی دلت مرغ با سس غلیظ می خواست . حمید با لحن شوخ گفته بود:«پاشو پاشو ظهر شد ...

ادامه نوشته »

قصه ظهر جمعه

azade....

          آزاده حسینی تنکابنی   نعمت همانطور سیخ به در کوتاه آهنی زنگ زده ای که لنگر انداخته بود، خیره شده بود و نمی دانست چطور باید جلو برود. اگر مسئول ایستگاه بداخلاقی کند، اگر محلش نگذارند، جوابش را سربالا بدهند یا کارشان به دعوا بکشد چه؟! اصلاً اگر چند ...

ادامه نوشته »

ابرها انگار از همیشه به سطحِ پارکینگ نزدیک تر بودند

mahmud.rahimi

             محمود رحیمی   رضا کنار پنجره ایستاده است. دود سیگارش را می دهد بیرون. محو تماشای گربه‌ها شده است. در ساختمان نیمه‌تمام روبرو گربه‌ی راه راهِ توسی قهوه ای دارد بچه هایش را لیس می‌زند. خانۀ رضا، به قول خودش آپارتمان قابل قبولی است. به نظر میترا، قابل تحمل. ...

ادامه نوشته »

لطفن خیالت راحت نباشه

narges.nazif

             نرگس نظیف   روز اول پیرمرد دزد بوده. هم خودش هم پدرش. یک‌روز وقتی به هم علامت می‌دادند، پلیس آنها را می‌بیند و دستگیر می‌شوند. اینها را وقتی من روی برگ‌ها مواد دلمه را می‌ریختم تعریف کرد. اما فقط همین چندجمله را گفت. بعد دستش را فشار داد روی ...

ادامه نوشته »

جای خالی میخ روی دیوار

sepiderazavi

          سپیده رضوی   ندیده ­بودم شورا وقتِ آمدن، رخت و لباسش را چطور با خودش همراه کرده­ بود. اصلا بقچه­­ای داشت یا نه. حتما داشت. می­ دانستم از دست کسی فرار کرده. به شهر رسیده و بابا هم پناهش داده­­بود. با یک شکم برآمده شبانه از روستا تا نزدیکی ...

ادامه نوشته »

افسانه ی آن کوه

h.khosravi

        حسین خسروی   روایت اول پرستوی جوان: آن سال،زمستانِ دهکده دیر نماند و ما زودتر از همیشه، همراه بهار برگشتیم. برف‌ها آب شدند و جویبارهای کوچکی که از آب شد‌ن برف‌ها جان می‌گرفتند بی‌آنکه راه را از کسی بپرسند از کوه سرازیر می‌شدند ‌و چند تایی ...

ادامه نوشته »

آلزایمر

           محمدمهدی عزیزمحمدی   در اولین روزی که زمستان تمام شد،درست همان لحظه ای که آخرین دانه ی برف آب شد و اولین شکوفه بهار شکوفید؛ چند لحظه بعد از طلوع آفتاب از خواب پرید. بهت زده بود.یادش آمد که دیشب مادرش برایش قصه خوانده بود و نوازشش کرده بود، ...

ادامه نوشته »

نهنگ تاریک؛ بازیگوش و طناز

        نیلوفر انسان   نهنگ تاریک یکی از مجموعه­ های داستانی خوبِ سال ۹۴ است که درباره­ اش می­ توان از نقطه نظرات گوناگونی نوشت. اما چیزی که من می‌خواهم درباره­ ی این مجموعه بگویم شاید به نوعی یک تجربه‌ی شخصی باشد از این اثر. برای من، ...

ادامه نوشته »

از حافظ بپرس

              مهتاب مجابی   “اینها رو کجا می برن؟” این را استاد از میرزا پرسیده بود. بعد هم خواسته بود تا میرزا دست خطی بنویسد و عصر ببرد کافه نادری. گفته بود: «به اتفاق ببریم تئاتر شهر و بگذاریم روی پایه ی خالی مجسمه ...

ادامه نوشته »

به جای بابا

        نازنین جودت   بازم باید برم دستشویی. هر چی مامان می‌گه سامان شبا چایی نخور؛ باز می‌خورم. چراغ بغل تختم رو روشن می کنم. تخت مامانی خالیه؛ مثل همیشه. درو باز می کنم. چراغ آشپزخونه روشنه؛ مثل همیشه. مامان داره با موبایلش بازی می‌کنه. شایدم اس. ...

ادامه نوشته »

تمام آدمهای این نامه مرده اند

       بهاره ارشد ریاحی     باید سلام کنم. و بعد، حالت را بپرسم. ولی خب، هیچ کس بهتر از من نمی داند حال تو چه بود و چه شد.. اصلاً نمی دانم چرا دارم برای تو می نویسم! یا شاید برای خودم است. برای ساختن فیلم زندگی ...

ادامه نوشته »

آینار

         امید پناهی آذر   از تپه‌های گزنه که سرازیر شد، ایبیش جلوش ایستاد و گفت: «جای تو بودم، از همین‌جا برمی‌گشتم. می‌رفتم همان‌جایی که تا حالا بودم. این‌جا چیزی ندارد که تو بخواهی بهش دل خوش کنی. لعبت ده را هم که شرحه‌شرحه کردید رفت پی ...

ادامه نوشته »

پازل

mehdighasemi

               مهدی قاسمی   «بلدی پازل درست کنی؟» فرمانده فریاد زد: «هدف، روبرو.» سه نفر بودند. دست­هایشان را از پشت بسته بودند. لباس­های زندان تن­شان بود. دو نفر از آنها خودشان خواسته بودند که چشم­هایشان را ببندند. دو تا از بچه­ها رفته بودند و ...

ادامه نوشته »

وقتی که مکان منقبض می شود

aram.ahmad

         احمد آرام نگاهی به داستان “پایان وضعیت” از مجموعه نهنگ تاریک نوشته سعید بردستانی در داستان شگفت انگیز و هوشیارانه ی خولیو کورتازار: «خانه ی تسخیر شده»·؛ راوی، از خانه آبا و اجدادی خود، که خاطرات دوران کودکی اش در آن رقم خورده است، حرف می زند و اینکه ...

ادامه نوشته »

فضای غیر واقعی معطوف به نظم و معنا

    عابدین پاپی   یادداشتی بر مجموعه داستان نهنگ تاریک از سعید بردستانی فرق بین داستان های مدرن و پست مدرن را می توان از نگاه دکترین مدرن و پست مدرن مورد وارسی قرار داد به گونه ای که بریان مک هیل از دکترین پست مدرن دراین زمینه می ...

ادامه نوشته »

سفر با نهنگ تاریک

       مرتضی ملک محمدی     جمله معروفی هست که می گوید: «رمان با جمله اول شروع می شود و داستان کوتاه با عنوان و نامش » به جرأت می توان گفت عنوان « نهنگ تاریک » نامی است زیبنده ودر خور و نامی است که از کلیت ...

ادامه نوشته »

بیوگرافی سعید بردستانی

       سعید بردستانی متولد بهمن ۱۳۵۷ و اهل بوشهر است. نویسنده ای از نسل پنجم داستان نویسی ما که در واقع ادامه جادوی جنوب است. در اغلب نشریات کشور از او داستان، نقد، و مقاله منتشر شده و برای این تالیفات در بسیاری از جوایز و جشنواره ها نامزد یا ...

ادامه نوشته »

اثر پروانه ای(گفتگوی عقربه با سعید بردستانی)

             ف.ب : سوزن در انبار کاه… دوری از سیاست… نهنگ تاریک… نهنگ آب خرد… نهنگ سوسن به دست… نهنگ روایت… نهنگ فاصله ی دو کتاب… براهنی… من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم… جاده ی فلاندر… جسارت… انتخاب اسم… کنایه از عدم تمرکز… ...

ادامه نوشته »

باران

          حسین منصوری   از در خانه که آمد ، دیدم ماشینی می آمد . البته از قبل از چند روز قبل و شاید قبل قبل تر. البته اینها را که می گویم تنها من ندیده ام و نمی دانم این ماجرا از کی شروع شد ...

ادامه نوشته »

سایه ی خانه ای در مه

            حسین منصوری   همه چیز یک مرتبه پیش آمده بود . خیلی ساده . حتی فکرش هم آزارم نداد . از در داخل شدم و یکراست رفتم و پشت میز تحریر نشستم و نوشتم . اول قلم تراشیدم و تراشه اش را توی زیر ...

ادامه نوشته »