پنج شنبه , ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

داستان

آخرین تصویر

                 حسین خسروی   سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و ...

ادامه نوشته »

قاعده بیرونی

masudkabganian

         مسعود کبگانیان   پشت اون دیوار سربازای دشمنه تا الان سربازای دشمنو از نزدیک ندیدم شاخ که ندارن . آدمن مث ما … گیرم لباساشون یه شکل دیگه باشه پس دشمن ما تو یه لباس دیگه اس آره ، کله تو بپا اووه ، نزدیک بودا ...

ادامه نوشته »

وقتی از دانشکده برمی‌گشتیم

      حسین خسروی   احساس غریبی داشتم اما نمی‌دانم چگونه می‌شود احساسی را که پیش از این هیچ‌وقت تجربه نشده بیان کرد؛ آن‌هم تاثیر آرام و رخوتناک یک واقعه‌ی ناآشنا را که مثل خواب یا یک داروی تلخ بی‌حس‌کننده کم کم ریشه می‌دواند و کرخت می‌کند. ابتدایش شاید ...

ادامه نوشته »

شرحی از ماه، شرحی از زمین

mahmoodbadye

محمود بدیه   پارک ماه از نیمه شب تا  حوالی صبح، درپارک سرپوشیده ماه قدم می زدم و منتظرماندم هرچه زودتر، ساعت ورود به کلینیک زیبائی ماه اعلام شود.برابربا عکس های بعد ازجراحی پوست صورت در بروشورانستیتوی صورت ها که قبلن به درخواست و سفارش مشتری برای متقاضی فرستاده می ...

ادامه نوشته »

کاغذدیواری

t1

                تهمینه مفیدی ۱ گفتم بشین. آمد بنشیند روی صندلی که گفتم نه روی تخت بشین . نشست روی تخت. تشک تخت فرو نشست و نشیمن گاهش را گذاشت درست وسط  یکی از گل های یاس رو تختی. صدای در اتاق آمد. گفتم برود. گفتم می خواهم چند دقیقه ای ...

ادامه نوشته »

زندگی طبیعی آقای دون

mojtaba.dehghan

                           مجتبی دهقان آقای دَوْن وقتی از کمر به پایین مرد، مجبور شد گورش را همراه خود به هرجا که می‌رود ببرد. او شبیه موجوداتی که ته پاهایشان فنری قوی وصل کرده اند، حرکت می‌کرد و قسمت پایین بدنش را که مخروطی از گل(که البته با سیمان هر ...

ادامه نوشته »

دیدار

hoseyn.khosravi

       حسین خسروی         آهسته از سراشیبی تپه پایین می­‌رفتم. شمرده قدم برمی‌­داشتم. جایی را که می­‌خواستم قدم بگذارم، اول خوب نگاه می‌­کردم. نور ماه زمین را روشن می‌­کرد، اما وقتی پایم را جلو می­‌بردم، سایه­­‌ی کفشم هم همراهش می­‌رفت و زیر پایم تاریک می‌­شد. خوبیش این بود که ...

ادامه نوشته »

نامه

hoseynkhosravi

                                   حسین خسروی بهار در آستانه‌‌‌ی در ایستاده بود و نسیم با موهایش بازی می‌کرد. نور خورشید از دو طرف چهره و روی شانه‌‌هایش به داخل می‌‌‌تابید و به همه‌‌‌ی اشیای حاضر جان می‌‌بخشید. قوسِ اندامش در چهار چوبِ در به تندیسی اساطیری می‌‌‌مانست که عصاره‌‌‌ی دلپذیرترین ...

ادامه نوشته »

پاره گی

masudkabganian

                              مسعود کبگانیان   بعضی وقتا آدما گه می شن . گه درست و حسابی . اونوقت دلت می خواد دستو ببری تو هوا و گرومبی بزنی روی صورت گه تر از گهشون . آخ که چه قدر حالم بهم می خوره حتا ازشون حرفی بزنم ولی ...

ادامه نوشته »

صرافت

photo_2017-10-25_18-43-46

           کاوه بهزادی یحیی تلاش بسیاری کرد تا شهرام را از صرافت ِ کشیدن ِ چند کام آخر بیاندازد،اما موفق نشد.شهرام که پس از یک خماری ویران در آن سرمای سوزان نطقش باز شده بود و لپهایش کنار بخاری گل انداخته بودند مصرانه گفت:”شیره جانش-و نه شیره ی جانش-در همین ...

ادامه نوشته »

هـمـراه

hoseynkhosravi

                                        حسین خسروی    مردِ خسته به آسمان نگاه کرد. سقف آسمان پایین آمده بود. ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بودند تا هیچ ستاره‌ای دیده نشود. آن روز که می­خواست کار را زودتر تمام کند و به خانه برگردد،به دلیل تنهایی، آبیاری به درازا کشید. روز پاییزی هم ...

ادامه نوشته »

قهرمان بی وطن

m.vatandust2

   مهشید وطن دوست یک ، دو ،  سه ضبط می کنم. ……. یک ، دو ، سه ضبط می کنم  کاست شماره یک.یحیی ، مرد خانه از روزی که یحیی با هزار دوز و کلک، مادر را راضی کرد تا رضایت نامه برای اعزام به جبهه را امضا کند، ...

ادامه نوشته »

خواب های عاشق و لاغر من

                                        مجتبی دهقان     بار اول بشکل عجیبی او را وقتی داشتم از خیابان رد می شدم دیدم . یک آن نمی‌دانم به چه دلیلی سر را بر گرداندم به طرفی که از آن می آمدم و او را شناختم. ولی مسئله این بود که ...

ادامه نوشته »

سه داستان خیلی کوتاه

               مسعود کبگانیان داستان اول مرد گفت : این ماشه را می چکانم اگر خدا وجود دارد جلوی شلیک را می گیرد . زن سرش را تکان تکان داد . مرد جلو رفت پارچه را از توی دهان زن بیرون آورد ها چی می گی ؟ اومدی خدا نخواست جلوی ...

ادامه نوشته »

آشپزخانه دريائي

n                 محمود بدیه   افشين از راه رسيد ، روي آب درازخوابيد و نفس تازه كرد.خواست روي سينه ي آب برگردد. با انگشت شستش فين كرد و سرش زير آب برد. رو در روي بچه ها ايستاده دست و پا مي زد ...

ادامه نوشته »

استول

                                 اشا صدر اشکوری بچه که بودم دقیقا از همان کلاس اول به دنبال چیزی شبیه به میز تحریر می­گشتم. تخت­های ما، تخت­های چوبی کارشده­ای بودند با نرده­های کوتاه کوتاه تپلی که میان دو خط موازیِ ...

ادامه نوشته »

ﺳﻤﻔﻮﻧﯽ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻗﯿﺮ

    ﺑﺎﺑﮏ ﻻﺭﯼ ﺩﺷﺘﯽ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻏﻠﯿﻈﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﻻﯾﻪ ﯼ ﺿﺨﯿﻢ ﮔﺮﺩﻭ ﻏﺒﺎﺭ ﺳﺮﺥ، ﭘﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﯽ ﺭﻣﻖ ﻭ ﻣﺤﻮ،ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﻔﺎﻓﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻻﻣﭙﯽ ﺻﺪ ﻭﺍﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ...

ادامه نوشته »

ﺟﺰﯾﺮﻩ­ ﯼ ﻣﻦ

         ﺳﻌﯿﺪ ﺑﺮﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ‌ﺍﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ‌ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ‌ﺍﯼ ﻣﺎﺳﻪ‌ﺍﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺪ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﺭﻓﺖ. ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻭﻗﺖ ﺟﺰﺭ؛ ﺁﺏ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻢ‌ﻧﻢ ﺳﺮ ...

ادامه نوشته »

گاو نر در طبقه دهم

       علی اکبر دهبان طعم بامیه ریز اهواز و برنج دودی آستانه، برگشت توی دهانم. لابد یکهو که چهاردست‌ و پا شده بودم، غذای سر معده‌ام برگشته بود بالا. زیر زبانم مزه مزه‌اش کردم. هنوز هم بعد از یک دور فرو رفتن و بالا آمدن خوشمزه بود. قورتش دادم. سرم ...

ادامه نوشته »

حفره

     مسعود کبگانیان برای روشنک ملکی از خانه که بیرون زد فهمید بدبخت شده است و بدبختی ِ بیشترش به خاطر این بود که هیچ علائمی از قبل برایش روشن نشده بود و هیچ اثری از بدبختی هم دوروبرش نبود ، ولی از پیچ اول خیابان که رد شد این ...

ادامه نوشته »

چگونه من یک هیولا شدم

        بابک لاری دشتی من گم شده ام.اگر با من باشیدوسط بیابان پیدایم می کنيد با آن همه امکان حال بهم زن که برای پیدا شدنم دارم وبدتر از آن ، وحشتی بی پایان از گم شدن، که  پاهایم را سست کرده است .چه ترس اضطراب آوری که باور کنی ...

ادامه نوشته »

فراموشی

       مهستی محبی سیمین را همین الان دفن می کنی. فردا می رفتیم از باغ و ایوان و تلفن سیاه و تو در روپوش در قاب پنجره آبی و آن َکت و شلوار سرم را پایین انداخته بودم تا تردید نوک مداد را می جوید و باید پاکش می کردم ...

ادامه نوشته »

ایستاده می میریم

     سعید بردستانی از مجموعه آماده چاپ  “نهنگ تاریک” من و پدرم سر میز صبحانه داشتیم زندگی می کردیم که ناگهان آن سؤال گند را ازش پرسیدم. بلافاصله چنان سکوت ملیحی حاکم شد که صدای سوخاری شدن نان در تستر را شنیدم. من معنی مرگ را از پدرم پرسیدم. به ...

ادامه نوشته »

در شب سرد زمستانی

       سیروس جاهد درقایقی با بادبانی  قرمز , بر گستره  دریای آبی  پیش می روی. در ابتدا  همه چیز آرام  است . تنها صدای رخوتناک سکوت است که گاهی آرامش تو را در هم می شکند .  اما  به ناگهان همه چیز تغیر می کند .  ابرهای سیاه  ...

ادامه نوشته »

دو داستان از مریم زارعی

قرمز کیفیت دوست داشتن دیگری بر روبان قرمز پاپیون می خورد , حوصله ازدسته چاقو سر می رود .خون , قرمز است وقتی دیده می شود , قطره قطره بر کف آشپزخانه. مردی که دسته گلی با پاپیون قرمز در دست دارد , وارد می شود…در می زنم , زنگ ...

ادامه نوشته »

نمی خواهم سکته ناقص بکنم یا نامه ای در دو سطر

         مجتبی دهقان عزیزم دارم اینطور برایت نامه می نویسم. شاید یکی از چیزهایی که گفتم امروز می فهمی همین نامه باشد. شاید باورت نشود اما دارم  از خوشحالی بال در می اورم.  امروز جلو خیلی چیزها علامت سوال گذاشتم. حتی جلو اینکه چرا یک نامه باید حتما سرشار از ...

ادامه نوشته »

علیه زمان

        بها الدین مرشدی همه این را می‌گویند. اصلا انگار همه چیز برای این‌طور وقت‌ها ساکن می‌شوند. وقتی ملیح‌زمان پا می‌گذارد توی جمع و اشرف است که یک طرفش و آن طرف دیگر هم منیژه. همیشه همان هیبت، همیشه همان شکل و شمایل. چیزی تغییر نمی‌کند. ملیح‌زمان دو دست را می‌گذارد ...

ادامه نوشته »

روح ویل کاپی

        بابک لاری دشتی با قلم ام روی کاغذ سفید برهوت ول معطل مانده بودیم،نک از نک برنمی داشت و تکان نمی خورد،که یکهو مثل دیوانه ها شروع کرد به حرکت روی صفحه کاغذ.دست راستم از ساعد به پایین در اختیارم نبود و بی اذن من قلم را روی کاغذ ...

ادامه نوشته »

غربـی

         سینا برازجانی یک- شهر گرد و خاکِ جاده، راننده‌ی ماشین بدون سقف را بیشتر از زیرسقف‌نشینان می‌شناسد. شهر کوچکی به نظر می‌رسید. همان تصویری که می‌شد از ورودی یک شهر کوچک داشت آن‌جا هم بود. هیچ‌چیز خارق‌العاده‌یی دیده نمی‌شد. آن‌طرفِ جاده، پمپ بنزینی بود که احتمالن بوفه‌مانندی هم داشت ...

ادامه نوشته »

چند پرسش از فرامرز دهگان

          مقدمه ای برای یک گفتگو   رزومه فرامرز دهگان سلام به فرامرز عزیز ….دوست داشتم حالا که قرار است بخش داستان این شماره به تو اختصاص داشته باشد،یک گفتگوی تفصیلی هم در آن باشد اما در این مجال اندک که ما باید حتما فردا(در واقع، امروز، چون ساعت نزدیک ...

ادامه نوشته »

وقتی باور نمی کنند

               فرامرز دهگان ما دقیقا ً می خوایم بدونیم چرا ایشون وصیت کردن که تا شما نیومدین کسی حق دست زدن به جسدشونو نداره . این جمله مدام توی مُخم می کوفت و با خودم می گفتم وقتی باور نمی کنند که فقط همان یک باری که خودشان نشانم دادند ...

ادامه نوشته »

در خلوت عشق

               فرامرز دهگان هیچ اتفاقی قرار نبود بیفتد و نیفتاد . فقط همانطوری که با خودم قرار گذاشته بودم بچه را گذاشتم توی ساحل و خودم آهسته آهسته در آب جلو رفتم . الآن توی ساحل ماسه ای نیستم دیگر . ده ساعت پیش آنجا بودم . حالا رسیده ام ...

ادامه نوشته »

همسايه واحد چهار

     امیررضا بیگدلی نيمه شب بود كه صدا آمد. بلند شد و از چشمي در بيرون را نگاه كرد. چراغ پاگرد روبه رو روشن شده بود و همسايه واحد چهار داشت به آرامي كليد در قفل در مي¬انداخت. انگار نه اينكه منتظر همين لحظه بود. يك آن در را باز ...

ادامه نوشته »

یلدا جهانگیرنژاد

دست ِ چپ ِ فتوژنیک کافی نت شلوغ بود اما کسی به ما توجهی نداشت . دست چپش را با هر دو دستم گرفتم .   سبزه ی تندی نیست . شاید حتی بشود گفت سفید است . پر خون و سنگین است . پوشیده از موهای سیاه اما نه زمخت ...

ادامه نوشته »

علیه فراموشی

        بها الدین مرشدی تازه بعدش بود که فهمیدیم. کلا همه چیز را فراموش کرد. فراموشی‌اش شکل عجیبی داشت. شاید عین همه فراموشی‌ها باشد که می‌شناسیم ولی جوری بودکه انگار خودش خواسته باشد تا همه چیز را فراموش کند. به یحیا گفتم: «این‌طوری‌اش دیگر عجیب است.» یحیا هنوز هنوز هم ...

ادامه نوشته »

باد در ظهیر الدوله آهسته می وزد

      عادله زاهدی حالا دیگرپذیرفته‌ام که این سرنوشت من است. آمدن به تهران، رفتن به تجریش وبالا آمدن ازآن خیابان درحالی که هردوساکتیم وابروهای گره شده اونشان می‌دهدکه نبایدحرفی بزنم ومزاحم افکارش شوم. سرزدن به ظهیرالدوله، برای ما مثل سرزدن به یک فامیل یاآشنای عزیزشده، حالا دیگر می‌گویم ما، چون ...

ادامه نوشته »

آقای ایکس

           قاسم شکری یک آقای ایکس، یک روز از خواب که بلند شد، متوجه شد که به یک خروس چاق و چله تبدیل شده است. شاید در ابتدا تعجب کرد. باورش نمی¬شد به یک خروس تبدیل شده است. رفت جلو آینه و به خودش نگاه کرد. ...

ادامه نوشته »

تمثیل لیلا

       مهدی بلاغی ناگهان که به خودش آمد درست وسط کوچه ایستاده بود ، رو به در خانه و خارش تیزی قوزک پایش را سوراخ می کرد. در باز بود که لیلا داخل شد و هیچ کس نبود که به پیشوازش بیاید، می دانست آنها را شوکه می ...

ادامه نوشته »

زوج و فرد

        امین حیدری 2 صدای ترقه و بمب. جیغ و فریاد شاد آدم­ها. سارا لباس می­پوشد. نگاهش می­کنم. دکمه­های مانتوش را می­بندد. (لبخند می­زند) چیه؟ (خمیازه می­کشم) هیچی… تا ساعت چند می­مونی؟ نمی­دونم… هر وقت تموم شد میام دیگه. آیدا رُ نمی­بری؟ اگه تو میومدی چرا… باغ ...

ادامه نوشته »

خسوف بر بام گاودانی

        مهرداد بهزادی (کهنوج) “عوض”، وقتی دستهای زیر و زمختش را بهم مالید تا سوز و سرما را از تنش عبور دهد؛ رو به زنش “سوری” کرد و گفت: « نمیذاردم! بخدا هر کاریم نکردن بکنن !» زن هیچ نگفت. تنها، قوری چای را از منقل گرفت ...

ادامه نوشته »

شرکت عروسک سازی

    نویسنده : ری بردبری مترجم : سارا ابراهیمی   حدود ساعت 10 شب بود که آنها همچنان که با هم اهسته حرف میزدند به آرامی به سمت پائین خیابان میرفتند .هر دو تقریبا سی و پنج سالی داشتند و بی اندازه نارحت و غمگین بودند. اسمیت گفت:اما چرا ...

ادامه نوشته »

نقطه صفر

    اشا صدر اشکوری «از مجموعه ی داستان های اپیزودیک ِ ” فرودگاههای بی پایان” در دست ویرایش»                                                 برای ر. ا به خوزه می گویم، ...

ادامه نوشته »

بهشت اشیاء

     مجتبی دهقان قبل از نشستن دختر پرسیده بود: آقا یک گوشی همراه آن دور برها ندیده اید؟ و او بعد اینکه سری از روی تاسف تکان داد از زن اجازه گرفت که روی صندلی کنارش بنشیند. تا آنجا که می‌دید همه صندلی‌های پارک اشغال بود و پایش دیگر ...

ادامه نوشته »

جنازه ای زیریک کلمه

    زهرا میمندی پاریزی می دانستم یک روز این اتفاق می افتد.دیر یا زود.اصلا در زندگی اگر یک چیز غیرطبیعی باشد همین طور هم می شود.(سکوت) گفته بودم.بارها گفته بودم.همه توی اداره می دانستند .اداره ای که تک تک آجرهایش دهان هایی بودند تا حرف بزنند و حرف این ...

ادامه نوشته »

هيچ کس با هیچ کس

     قاسم نصیری بالاخره راحت شدم. به زحمت‌اش مي ارزيد. به ترس و لرزش می‌ارزید. از وقتی صدای‌اش را شنیدم و در وجودم نشست کرد احساس سبکی کردم. حس کردم مست شده‌ام. عاشق شده‌ام. دنبال صدا رفتم تا پیدای‌اش کردم. دیدم‌اش. چشم می دوخت به جاهایی دور… و می‌ ...

ادامه نوشته »

قرص خواب

    بهاره ارشد ریاحی نشسته بود روی یکی از دو صندلیِ چوبیِ نم کشیده و تَرَک خورده ی بالکن. که زمانی رنگِ سفیدِ براقشان زیبا و رویایی بود و حالا جز لکه های پوسته پوسته شده ی رنگِ سفیدِ مایل به کِرِم، چیزی از آن نمانده بود. دیوارِ بالکن ...

ادامه نوشته »

هيچ کس با هیچ کس

بالاخره راحت شدم. به زحمت‌اش مي ارزيد. به ترس و لرزش می‌ارزید. از وقتی صدای‌اش را شنیدم و در وجودم نشست کرد احساس سبکی کردم. حس کردم مست شده‌ام. عاشق شده‌ام. دنبال صدا رفتم تا پیدای‌اش کردم. دیدم‌اش. چشم می دوخت به جاهایی دور… و می‌ زد. ومثل این بود ...

ادامه نوشته »

می خواهی با این قیچی برایت انار دان کنم؟

   امیر علی افشاریان انگار تو هم ازش خوشت آمده… برمی‌گردد. زود. هر وقت در را انقدر محکم می‌بندد، همین بوی نعنا می‌پیچد توی اتاق و می‌نشیند لای درز کاشی‌های زرد دیوار‌ها. وقتی درز کاشی‌ها از بوی نعنا پر شد دوباره برمی‌گردد. خیلی طول نمی‌کشد. نگران نباش. اخلاقش بد نیست. ...

ادامه نوشته »

دندان درد

   منصور علیمرادی                          برای دکتر سعید دوراندیش . زن گفت : خدا مرگشون بده . مرد غلتی زد و نالید : یعنی کیه این وقت شب ؟ زن گفت : محله رو گذاشته رو سرش ، پاشو درو ...

ادامه نوشته »

بگو که نگفتی

   طیبه گوهری نیمه شب بود که مرد با صدای تیک تیک عقربه ها بیدار شد.ساعت قطره قطره دقیقه ها را چکاند پشت پلک هایش . فکر کرد همین حالاست که پلکش سوراخ می شود. نیم خیز که شد درد در تیره ی پشتش دوید و تا مهره های گردن ...

ادامه نوشته »